اخمهام تو هم رفت که یعنى چه؟ منظورش رو نمى فهمیدم.
مرد گفت: البته سوء تفاهم نشه شما جاى خواهر من. پس بیا و همین جا بمون من براى بچه هات برادرى مى کنم و تو هم مثل یه خواهر این جا پیش من بمون.
حرفهاش به دلم نشست.
گفت: اسم من رضاست همه به من مى گن حاج رضا، شما هر چى دوست دارین صدام کنین. شما خودتونو معرفى نمى کنید؟
گفتم: من الهه هستم، پسرم امید و دخترم آرزو و از زندگیم نپرسید که خیلى پرفراز و نشیب و سخت بوده.
کم کم جریان صاحب خونه رو که ما رو بیرون کرده بود براش تعریف کردم و حاج رضا که از عصبانیت رگهاى گردنش متورم شده بود اونو تف و لعنت مى کرد. بالاخره قبول کردم اون جا بمونم.
بهش گفتم: اون خونه هاى توى حیاط مال کیه؟
گفت: چند سال پیش سرایدار داشته و اون جا مال اون بوده.
ازش خواستم که بذاره من و بچه هام اون جا زندگى کنیم و اون که یه جورایى به اخلاقم وارد شده بود قبول کرد. به زودى خونه جدید برام مثل خونه خودم شده بود، بچه ها دائم با حاج رضا بودند و من مشغول کارهاى خونه و آشپزى. وقتى که حاج رضا به خونه مى اومد احساس مى کردم که چه قدر خوشحاله و از زندگیش لذت مى بره.
یه روز ازش پرسیدم: حاج رضا چرا ازدواج نکردید؟
ساکت شد و غم بزرگى توى نگاهش موج زد.
گفت: ازدواج کردم ولى از اون خیرى ندیدم. با یه دختر خوشگل و زیبا. و من که یکى یکدونه پدرم بودم دست روى هر کسى مى ذاشتم زود جواب مى دادند. اما من اونو پسندیده بودم و با هم ازدواج کردیم. یک سال از زندگیمون نگذشته بود که عشق به فرنگ رفتن گرفته بودش. چند بار به من گفت بیا با هم بریم ولى من دوست نداشتم به فرنگ برم. به خاطر همین، یه روز بى خبر منو گذاشت و رفت و بعد هم طلاقنامه اش را برام فرستاد. یه مدت مریض شده بودم و توى بستر افتاده بودم. از همون زمان تصمیم گرفتم دیگه هیچ وقت ازدواج نکنم. تو چى، تو چرا تنهایى اونم با این دو تا بچه؟
سرگذشت اون هم مثل من بود با کمى تفاوت. همان طور که تعریف مى کردم، گریه مى کردم و اون منو دلدارى مى داد که خداوند آدم هاى صبور رو دوست داره. غصه نخور حتما" مصلحت این طورى بوده.
روز اول مهر بود و بچه هام به مدرسه مى رفتند. حاج رضا که بچه هام دایى رضا صداش مى کردند اونا رو به بازار برده بود و هر چیزى لازم داشتن براشون خریده بود و امروز که روز اول مدرسه بود هر دو با هم اونا رو به مدرسه بردیم. از بزرگ شدن آنها لذت مى بردم و همه رو مدیون حاج رضا بودم که در حق اونا پدرى و براى من برادرى رو تموم کرده بود. خونه حاج رضا دیگه اون خونه ساکت و بى صدا نبود. باغش غم گرفته نبود، همه جا پر بود از گل و زیبایى، یه تاب و یه سرسره توى حیاط براى بچه ها درست کرده بود و این قدر بچه هام دوروبرش رو پر کرده بودند که گذشت زمان رو حس نمى کرد. امید همیشه با حاج رضا مى خوابید و من و آرزو هم توى خونه خودمون مى خوابیدیم. هشت سالشون شده بود که کم کم سؤال هاشون شروع شده بود، مى پرسیدند مامان، بابا کجاست؟ و این سؤال منو کلافه مى کرد.
به حاج رضا گفتم: نمى دونم چى جوابشون بدم.
گفت: هیچى از راستگویى بهتر نیست الهه. راستشو بهشون بگى بهتره.
تا جایى که مى تونستند درک کنند براشون گفتم. طفلکى ها دیگه نمى پرسیدند بابا کجاست فقط گاهى اوقات عکسش رو برمى داشتند و مى بوسیدن و مى ذاشتند سرجاش. بچه ها بزرگ و جوان مى شدند و در کنار اونا من پیرتر. همیشه به خاطر لطف و مرحمت الهى خدا رو شکر مى کردم. حاج رضا نعمتى بود که خدا در خونه ابوالفضل به من داده بود و من باید شکر گزارش مى بودم. بچه ها بزرگ شده بودند. اون سال هردوشون دیپلم مى گرفتند. امید وقتى از در مى اومد همیشه منو یاد پیمان مى انداخت. عشقى که فقط یک سال و نیم دوام آورد و برعکس آرزو درست مثل جوانى خودم شده بود. بچه ها این قدر دایى رضا رو دوست داشتند که اگه یه لحظه اونو نمى دیدند انگار دنیا براشون زندان مى شد. حاج رضا بارها گفته بود با اومدن ما به اون خونه تازه معنى زندگى رو فهمیده انگار بقیه سالها رو در خواب به سر مى برده. حاج رضا خیلى پیر شده بود به طورى که بدون کمک من و بچه ها نمى تونست راه بره.
یه روز همین که خواستم بلندش کنم چشمهاش سیاهى رفت و به زمین افتاد. امید رو صدا کردم و با هم اونو به بیمارستان بردیم. خیلى نگران بودم اون تنها تکیه گاه من و بچه هام بود، براى بچه هام جاى پدر نداشته شون رو پر کرده بود. دکتر اونو بسترى کرد. امید امتحان داشت از اون خواستم که به خونه بره و من پیشش موندم. کنار تختش نشسته بودم و به صورت پیر و پر چروکش نگاه مى کردم که واقعا" مردانگى رو کامل کرده بود. از ته دل براش آرزوى سلامتى و طول عمر کردم. تشنه ام بود بلند شدم برم و یه لیوان آب بخورم. توى سالن شلوغ بود همین طور که مى رفتم، یه مرد تنه محکمى بهم زد طورى که شانه ام به درد اومده بود. برگشتم تا یه چیزى بهش بگم اونم برگشت و گفت: ببخشید.
ولى زبونم توى دهنم نمى چرخید و اون که چشماش رو به من دوخته بود کسى نبود جز پیمان بى وفا. زود صورتمو برگردوندم و به راهم ادامه دادم و در حالى که حواسم به پشت سرم بود انگار اونو نمى شناختم. رفتم یه لیوان آب خوردم و برگشتم وقتى مى خواستم توى اتاق حاج رضا برم، پیمان رو دیدم که اون طرف تر وایستاده و نگاه مى کنه ببینه من کجا مى رم. وانمود کردم که انو ندیدم، رفتم و کنار تخت حاج رضا نشستم. دوباره بدبختى هام یادم اومده بود. آتیش نفرت از پیمان توى وجودم شعله ور شده بود. حاج رضا چشمهاش رو باز کرد و گفت: الهه این جا چه کار مى کنى بچه ها کجان؟
گفتم: امید امتحان داشت و رفته.
گفت: پاشو برو خونه اونا تنهان، من بهترم پاشو، دوست ندارم اونا تنها باشند.
در عجب بودم از مهربانى این مرد، بلند شدم تختش رو مرتب کردم و بیرون اومدم. توى محوطه بیمارستان که رسیدم، احساس کردم یکى داره دنبالم میاد.
همین که در ماشین رو باز کردم، صدایى از پشت سرم اومد: الهه، الهه با توأم.
رومو برگردوندم پیمان رو دیدم. با خونسردى کامل گفتم: بله چیکار دارى؟
گفت: خوب پس درست گفتند که تو با یه پیر مرد ازدواج کردى.
دلم مى خواست جگرش رو مى سوزوندم، گفتم: آره. مگه چشه؟ یه موى گندیده اش به صدتا مثل تو مى ارزه برو گم شو.
گفت: الهه ثروتش بیشتر بود نه؟ چون تو همیشه تشنه ثروت بودى، واسه همین رفتى و زن این مردک شدى نتونستى صبر کنى؟
گفتم: آره پولش از تو بیشتر بود چى مى خواى از جونم.
توى ماشین نشستم و با سرعت راه افتادم. دور که شدم یه کنارى وایستادم سرمو رو فرمون گذاشتم و با هاى هاى بلند گریه کردم. به خونه که رفتم بچه ها با دیدن قیافه عبوس و ناراحتم فکر کردند دایى رضا طوریش شده. بهشون اطمینان دادم که دایى رضا بهتر بوده و دلیل ناراحتی من خستگى منه. روى مبل نشسته بودم ولى تنها حواسم پیش پیمان و حرفهاش بود که چه طور منو تنها گذاشت و رفت. چه طور پول و ثروت مادرش رو به من ترجیح داد، به مادرش اجازه داد تا اون رفتار رو با من بکنه و حالا دیدن من کنار حاج رضا رو نمى تونست تحمل کنه. دوست داشتم از حسادت بمیره. از یه طرف به خاطر بچه هام ناراحت بودم. حالا که فهمیده من توى تهران زندگى مى کنم، اگه بفهمه اینها بچه هاى اون هستند حتما" اونا رو ازم مى گیره. خدایا چرا هر وقت صحبت از پیمان مى شه دردسرهاى منم شروع مى شه. همه اش به فکر یه راه فرار بودم تا خودمو از باتلاقى که توش گیر افتاده بودم نجات بدم.
شب رو با هر بدبختى پشت سر گذاشتم. صبح زود به بیمارستان زنگ زدم حاج رضا مرخص شده بود. امید مى خواست بره و حاج رضا رو بیاره ولى بهش گفتم من خودم مى رم تا اون به درسهاش برسه. سوار ماشین شدم و راه افتادم. جلوى بیمارستان که رسیدم، پیاده شدم همین که خواستم داخل محوطه بیمارستان بشم، صداى پیمان رو شنیدم که گفت: الهه با توأم مى خوام باهات صحبت کنم.
با عصبانیت به عقب برگشتم و گفتم: برو گم شو دست از سرم بردار اینو مى فهمى یا نه؟ من یه زن شوهر دارم مزاحمم نشو برو و با خانم فرنگیت خوش باش، و به سرعت به طرف سالن رفتم.
حاج رضا آماده شده بود، کمکش کردم تا بلند شه و با هم بیرون اومدیم اونو توى ماشین نشوندم و با سرعت راه افتادم.
حاج رضا گفت: الهه یواشتر چه خبره؟
از جایى که نمى تونستم چیزى رو ازش پنهون کنم، گفتم: حاج رضا یه مشکل برام پیش اومده یه مشکل بزرگ، نمى دونم چیکار کنم.
حاج رضا پرسید: چى شده براى بچه ها اتفاقى افتاده؟
گفتم: نه مى دونى تو بیمارستان پیمان رو دیدم. باهام صحبت کرد، مى ترسم حاج رضا، مى ترسم خونمون رو پیدا کنه. مطمئنم اگه امید رو ببینه در همون نگاه اول مى فهمه کا اون پسرشه. نمى دونم چیکار کنم دوباره بدبختى هام شروع شده.
حاج رضا سکوت کرد و تا خونه چیزى نگفت. بچه ها با دیدن دایى رضا به طرفش دویدند و اون رو به خونه بردند. بچه ها از فرط علاقه اى که به حاج رضا داشتند مثل پروانه دورش مى چرخیدند.
من از رفت و آمدشون به بیرون مى ترسیدم، وقتى بچه هام کوچیک بودند، حاج رضا با کلى پارتى بازى و پول زیادى که خرج کرده بود تونست براى بچه هام شناسنامه بگیره به اسم پدر واقعى شون. حاج رضا از دلشوره هایى که دائم داشتم به ترس من از پیمان پى برده بود. تا این که بالاخره بعد از شش ماه از اون دیدار لعنتى به کمک حاج رضا تونستم بچه ها رو توى یه کالج در ایتالیا ثبت نام کنم. روزى که قرار بود برن انگار یه بار دیگه یتیم شده بودم هر چى سعى کردم جلوى اونا گریه نکنم، نمى تونستم. دستهام رو دور گردنشون انداختم و صورتهاشون رو غرق بوسه کردم ازشون خواستم تا همیشه مواظب هم باشند و هیچ وقت همدیگر رو تنها نذارن. با بلند شدن هواپیما از زمین، یاد روزى افتادم که پیمان رفت و منو تنها گذاشت و حالا هم این پیمان بود که نعمت با هم بودن رو از من مى گرفت باز هم پیمان بود که خونه خوشبختى هام رو خراب کرد. به خاطر اون از همه گذشتم و خودمو از دیدن مادرم محروم کردم. از روزى که از شهرمون به تهرون اومده بودم بیست سال مى گذشت و حسرت مى کشیدم کاش یک بار دیگه فقط یک بار سر مزار پدرم برم و ازش حلالیت بطلبم. نمى دونستم که آیا مادرم زنده است یا مرده؟ روزهاى اول خیلى بهم سخت مى گذشت. اصلا" دورى بچه هام رو نمى تونستم تحمل کنم.
حاج رضا مى خواست که من هم با بچه ها برم ولى دیدم که انصاف نیست این پیر مرد مریض رو تنها بذارم. اون حالا به کمک احتیاج داشت. یه روز که براى رفع کسالت از خونه بیرون رفتم نمى دونم چه طورى شد که سر از خیابونى در آوردم که خونه پیمان اون جا بود. دوباره همون صحنه اى که با بچه هام از اون خونه رونده مى شدم، پیش چشمهام مجسم شد. جلو خونه شلوغ بود، کنجکاو شدم جلوتر رفتم، دیدم در خونه شون پارچه سیاهى زدند و اسم اون پیر زن احمق رو روى پارچه نوشتند. از این قضیه خیلى احساس خوشحالى مى کردم. رفتم و یه کنارى وایستادم. چند تا زن با هم صحبت مى کردند یکى شون مى گفت: پیر زن بیچاره، با اون همه ثروت دیدى عاقبتش چى شد توى خونه به این بزرگى باید این عاقبتش باشه؟
اون یکى مى گفت: واى هیچى نگو من و شوهرم وقتى وارد خونه اش شدیم، جنازه اش روى تختش کرم کرده بود. با این که پسرش توى ایران زندگى مى کنه، ولى اصلا" دور و بر مادرش نمى آد، چند وقت پیش دعواشون شده بود سر و صداشون محله رو برداشته بود. مى گن به خاطر یه زن، پسره مادرشو تنها گذاشته و رفته. بعد از مدتى که برگشته مى بینه مادرش روى تختش مرده و بدنش کرمو شده.
نفرین من کار خودشو کرده بود. به راه افتادم توى راه کنجکاو شده بودم که دعواى اونا چه ربطى به من داشته، به خودم گفتم: به من چه، اصلا" ولش کن برن به جهنم همه شون.
سه ماه بود که بچه هاى عزیزم از من دور شده بودند و حال حاج رضا روز به روز بدتر مى شد. دیگه از جاش نمى تونست بلند بشه. حتى نمى تونست روى تختش بشینه. سعى داشتم تا مى تونم محبت هایى که در حق من و بچه هام کرده بود با پرستارى از اون جبران کنم.
یه روز به من گفت به بچه ها زنگ بزن مى خوام باهاشون صحبت کنم. زنگ زدم و اون با هر دوتاشون صحبت کرد، صحبت که چه عرض کنم بیشتر خداحافظى بود، بچه هام گریه مى کردند خدا مى دونه که چه قدر اونو دوست داشتند. یک هفته بعد حاج رضاى مهربون از دنیا رفت. روزى که آمبولانس براى بردنش اومده بود، هیچ وقت یادم نمى ره صورت نورانى و مهربونش رو فراموش نمى کنم. قبل از مرگ بارها و بارها از من تشکر کرد به خاطر این که باقى مونده عمرشو در خوشى و شادى گذرونده بود. وقتى رفت شادى هم از اون خونه رفت. همسایه ها همه براى مراسم تشییع و تعزیه اومده بودند، سعى کردم مراسم در شأن حاج رضا باشه. اگه بچه هام مى فهمیدند حتما" به ایران مى اومدند.

یه مجلس با شکوه برگزار کردم، عکسشو توى هال گذاشته بودم و چشم ازش برنمى داشتم. توى دلم مى گفتم حاج رضا، خدا رحمتت کنه، الهى اگه یه ذره جا توى بهشت هست مال تو باشه. خلاصه حاج رضا رفت و من توى اون خونه بزرگ تنها موندم. ده روز بعد از مرگ حاج رضا وکیلش به خونه اومد با خودم گفتم حتما" اومده منو از این جا بیرون کنه. ولى در کمال ناباورى دیدم که مدتها قبل تمام مال و اموالش رو به من و بچه هام بخشیده. در حیرت مونده بودم از تفاوت انسان ها. چه قدر با هم فرق مى کنند. وقتى به بچه هام گفتم که حاج رضا به رحمت خدا رفته خدا مى دونه چه قدر گریه کردند ولى نمى تونستند برگردند.
به من گفتند: مادر بیا پیش ما، اون جا تنها نمونى.
گفتم: باشه حالا فکرهام رو بکنم.
پنج شنبه بود، ماشین رو بیرون آوردم و راه افتادم، مى خواستم سر قبر حاج رضا برم. سر راه وایستادم یه دسته گل رز خریدم همین که در ماشین رو باز کردم تا گل ها رو بذارم یکى از پشت سر به من گفت: مثل اینکه هنوز گل رز دوست دارى.
برگشتم، پیمان بود. هیچى نگفتم. مى خواستم توى ماشین بشینم که بدون تعارف در ماشینو باز کرد و روى صندلى جلو ماشین نشست.
بهش گفتم: برو پایین! برو پایین!
گفت: الهه تو رو خدا بذار باهات حرف بزنم من که مى دونم اون شوهر تو نبوده خواهش مى کنم بذار حرفهام رو بزنم بعد هم مى رم.
نباید به حرفهاش گوش مى دادم ولى کنجکاو شدم و گفتم: خوب بگو مى شنوم.
گفت: الهه تو در مورد من اشتباه مى کنى.
گفتم: یعنى در مورد نامردى هات، نه اشتباه نمى کنم، اطمینان دارم. یادته با من چیکار کردى منو تنها گذاشتى و رفتى تقصیر من بود که گول اون حرف ها و قسم هاتو خوردم. مى دونى بعد از رفتن تو به من چه گذشت؟ تو رفتى و خوش بودى غافل از این که من، یه دختر احمق که به خاطر تو پشت پا به همه چیزش زده کجا زندگى مى کنه... در مورد کى اشتباه مى کنم؟ حالا چى دارى که بگى، بعد از این همه سال چى رو مى خواى برام توضیح بدى؟
گفت: یه لحظه گوش کن، وقتى من و مادرم از ایران رفتیم تصمیم گرفتم هر طور شده مدرکمو بگیرم و به ایران برگردم تا بتونم یه زندگى خوب داشته باشیم، ولى مادرم اون جا گیر داده بود با دختر دائى خودش که ازدواج کنم. وقتى دیدم هیچ راه فرارى نیست حقیقت رو به مادرم گفتم و گفتم که من ازدواج کردم و تو همسر من هستى. به حدى عصبانى شده بود که منو از خونه بیرون کرد بدون هیچ پولى، شبها توى پارک ها مى خوابیدم و روزها توى خیابون ها علاف مى گشتم. کم کم گشتم و یه کارى براى خودم پیدا کردم و مشغول به کار شدم و درس خوندن رو ول کردم. راستش پولى براى زنگ زدن به تو هم نداشتم مثل یه سگ جون مى کندم و آخر شب این قدر بهم پول نمى دادند که حتى شکممو سیر کنم. اون مادر سنگدل و بى رحم براى بازگردوندن من هیچ سعى نکرد. نزدیک اومدنش به ایران اومد و منو از توى اون رستوران برد و گفت با تو تلفنى صحبت کرده و تو مفصلا" همه چیز رو براش توضیح دادى. از این که بالاخره قبول کرده بود خوشحال شده بودم دوباره توى دانشگاه ثبت نام کردم. مادرم وقت اومدن به ایران کلى برات سوغاتى خریده بود و به من قول داد که با تو رفتار خوبى داشته باشه و به من گفت تمام این کارها رو به خاطر من مى کنه. اون به ایران اومد و من مشغول درس خوندن شدم.
هر وقت با خونه تماس مى گرفتم و سراغ تو رو مى گرفتم یا خواب بودى و یا نبودى، آخرش یه روز مادر بهم گفت تو تصمیم گرفتى از من جدا بشى، گفت دیگه نمى تونى با من زندگى کنى یعنى نمى تونى منتظر من بمونى و خلاصه این که یه روز از خونه گذاشتى و رفتى. به همراه یه مرد که مادرم بعدها فهمیده تو با اون ازدواج کردى. این حرف ها دیوونه ام کرده بود فکر این که عشقت به من این قدر گذرا بوده عذابم مى داد.
مادرم گفت: پسرم من به خاطر تو اون دختره رو پذیرفتم ولى دیدى که اون با ما چیکار کرد به همه چیز پشت پا زد و رفت.
تو که نبودى پس چیکار دارى؟ ببین پیمان! من تمام لحظه هاى خوش زندگیم رو توى این خونه سر کردم با اون مرد ـ حاج رضا ـ به اندازه چشمهام دوستش داشتم و زندگى خودم رو مدیون اون مى دونم.
گفت: خوب حالا که مرده و تموم شده، دیگه این حرف ها رو نزن.
گفتم: نه تموم نشده پیمان! من ازش دوتا بچه دارم.
چشمهاش از تعجب گرد شده بود. گفت: چى؟
گفتم: دو تا بچه دارم پیمان. یک دختر و یک پسر فهمیدى؟ من نمى تونم از بچه هام دل بکنم تو اگه قصد دارى دوباره با من ازدواج کنى باید اونا رو بپذیرى و براشون از پدرشون هم مهربون تر باشى.
گفت: کجان این دوتا؟
گفتم: فعلا" در خارج مشغول تحصیل اند. حالا برو فکرهاتو بکن ببین مى تونى با من و بچه هام زندگى کنى یا نه؟
پیمان که حیرت زده شده بود بلند شد و انگار که راه برگشت رو بلد نبود. مى خواستم میزان عشقش رو به خودم بسنجم. اون رفت و در رو بست در حالى که من یک فرصت دیگه بهش داده بودم. یک هفته از این اتفاق گذشت که دوباره گل فرستادن هاش شروع شد. فهمیدم که تصمیم خودشو گرفته و قصد داره با من و بچه هام زندگى کنه. نمى دونم چرا، ولى دوباره اون خاطره ها، یاد روزهاى خوشى و جوانى که با هم بودیم زنده شده بود. با رفت و آمدهاش و گل فرستادن هاش دوباره منو به خودش علاقمند کرده بود. بیشتر به خاطر بچه هام باهاش راه مى اومدم آخه تا آخر عمر که نمى تونستم ازش پنهونشون کنم. ولى یاد بدبختى هایى که کشیده بودم و این که چه طورى به بچه هام بگم که بعد از این همه سال حالا برگشته، آزارم مى داد.
دیگه نمى تونستم دوباره بهش اعتماد کنم، مى ترسیدم همین که بچه هام بهش احساس وابستگى کنند دوباره ما رو تنها بگذاره و باز توى غبار زمونه گم بشه. دوست نداشتم دوباره با انتخاب غلط من، بچه هام صدمه ببینند، هر چند که اونم دستخوش نقشه هاى پلید مادرش شده بود. به خاطر همین به این جا اومدم. به این جا که همه، آخر دنیا مى گفتنش و مى آن تا روزهاى آخر عمرشونو در خلوت به سر ببرند. اومدم این جا تا تو تنهایى فکر کنم. از بچه هام خواستم تا مدرک تخصصى شون رو نگرفتند همون جا بمونند. دوبار به ایران اومدن و برگشتند، توى این چند روزى که ایران بودند دائم فکر رو به رو شدنشون با پیمان عذابم مى داد.
حالا تو بگو سعیده جون چه طور مى تونم اونو ببخشم؟ کسى رو که خونواده و عمر و جوانیم رو گرفت. کسى رو که نگذاشت لذت زندگى کردن رو بچشم و حالا متأسفانه فهمیده که من اینجا هستم. از کجا فهمیده، نمى دونم.
گفتم: آها پس اون دسته گل و کارتى که نوشته بود از طرف کسى که همیشه به یاد توست، کار پیمان بود. اون روز که اون قدر گریه مى کرد، حدس زدم که الهه هنوز پیمان رو دوست داره ولى سختى روزگار اونو مثل سنگ کرده.
الهه گفت: هفته دیگه عزیزانم برمى گردند. هر دوشون مهندس شدند. حالا دیگه احتیاجى به من ندارند، مى خوام به خونه ام برگردم. نمى خوام اونا منو این جا ببینند.
روزى که خانم فکورى مى خواست آسایشگاه رو ترک کنه باهاش رفتم. خونه همون طور که تعریف کرده بود بزرگ بود و با صفا. خونه رو با هم براى اومدن بچه هاش آماده کردیم.
گفتم: الهه جون آخرش تصمیمتو گرفتى؟
گفت: اگه بچه هام حرفى نداشته باشند، منم حرفى ندارم دیگه نمى تونم تنهایى رو تحمل کنم.
روز آمدن بچه هاش رفتیم فرودگاه. هواپیما که نشست و مسافرها کم کم پیاده مى %