رمان ایرانی رکسانا قسمت چهارم

(( بهش یه چشم غره رفتم كه یه نفر برامون چایی آورد و تعارف كرد. هر سه تایی برداشتیم و تشكر كردیم كه مانی گفت ))
- زود شماره تلفن ت رو بده تا یادم نرفته!
ترمه - مگه می خواین برین ؟!
مانی - نه !
ترمه - خب بعداً بهت می دم.
- مزاحمتون شدیم ! بهتره شما برگردین سرِ فیلمبرداری! بعداً با هم صحبت می كنیم.
ترمه - پس شما همینجاها باشین تا كارم تموم بشه.
(( بعد یه نگاه به مانی كرد و خندید و رفت برای بازی. من و مانیم همونجا واستادیم.
نیم ساعت بعد فیلمبرداری شروع شد. داستانم اینطوری بود كه مثلاً ترمه عصبانی، به حالت قهر از یه خونه می آد بیرون و میره كه سوار ماشینش بشه! اون هنرپیشه هم كه معروف بودف باید میاومد دنبالش و جلوش رو می گرفت كه قهر نكنه و بره!
چهار پنج بار فیلمبرداری كردن و كارگردان (( كات )) داد! پسره خوب بازی نمی كرد! یعنی یه خرده شُل بازی میكرد! یه بار دیر اومد بیرون! یه بار زود می اومد! یه بار تُپق میزد! دفعه انگار شیشم بود كه ترمه با حالت عصبانی از خونه اومد بیرون و رفت طرف ماشین. اسم ترمه تو این فیلم صحرا بود! هنرپیشه ی مَرد دنبالش دوئید بیرون و از همونجا با یه صدای نیمه بلند گفت ))
- صحرا! صحرا! نرو! صبر كن!
(( اینو كه گفت كارگردان دوباره (( كات )) داد كه هنرپیشههه این دفعه عصبانی شد و گفت ))
- دیگه چرا؟! این دفعه كه، هم تند اومدم بیرون و هم زود و هم تُپُق نزدم!
كات برای چی؟!
(( تا كارگردان اومد حرف بزنه كه مانی گفت ))
- برادرِ من خب آقای كارگردان حق داره! آدم وقتی یه همچین دختر خوشگلی ازش قهر كرده و داره این وقت شب، عصبانی میره تو خیابون كه اینجوری با این صدا اسمش رو صدا نمیكنه! این طالبی فروشه تو محل ما وقتی عصری میشه و طالبیهاش رو دستش باد می كنه از شما محكمتر و بلندتر و با سوز دلتر و با احساستر داد می زنه آی طالبی! طالبی شیرین دارم!
(( یه مرتبه مَردمی كه اونجا جمع بودن زدن زیر خنده كه مانی گفت ))
- شما همچین این خانمرو صدا میكنین كه انگار تازه اوّل صبحه و تا عصری وقت دارین طالبیآرو بفروشین!
(( این دفعه كارگردان و بقیه ی عواملم زدن زیر خنده! ترمه كه همونجا بغل ماشین نشسته بود رو زمین و می خندید!
پسره هنرپیشه ه فقط همینجوری داشت بهمانی نگاه می كرد! آروم با آرنج زدم تو پهلوی مانی كه زود بهش گفت ))
- معذرت میخوام آقای...! من از اونجا كه بازیتون رو دوست دارم و از سر دلسوزی این حرف زدم! ترو خدا بهتون برنخورهها!
(( پسره یه نگاهی بهمانی كرد و گفت ))
- خواهش میكنم! فكر كنم شما بهتر از من بلدین بازی كنین! خواهش می كنم بفرمائین!
(( تا اینو گفت و مانی معطل نكرد و گفت ))
- آی بروی چشم!
((اومد بره جلو كه مچ دستش رو گرفتم! كارگردان كه دید داره اوضاع ناجور میشه با خنده اومد جلو و بهاون پسره گفت ))
- عزیزم ایشون یه شوخی كردن كه خستگیمون در بره! شما ناراحت نشو!
امّا قبول كن درست حسّ نگرفتی!
(( پسره كه خیلی عصبانی بود گفت ))
- چیكار كنم؟! باید وقتی صحرا میره خودمو بكشم؟! بعدشم اگه من هنرپیشهم، خودم می دونم باید چیكار كنم! لازم به تذكر شما نیس! شما به كار خودتون برسین!
(( اینو كه گفت كارگردان ناراحت شد! یعنی در واقع بد حرفی جلو همه بهش زد! اونم برای اینكه جبرانكنه گفت ))
- آقای... این نقش شما آنقدر سادهس كه هركسی می تونه بازیش كنه! میگین نه؟! آهان!
(( بعد برای اینكه تلافی حرف اونو كرده باشه بهمانی گفت ))
- آقا میشه لطفاً یه لحظه تشریف بیارین؟
(( مانیم دستش رو از تو دست من درآورد و همنجور كه میرفت طرف كارگردان گفت ))
- روی جفت تخم چشمام! اومدم!
(( تند رفت بغل كارگردان! كارگردان بهش گفت ))
- عزیزم این خانم همسر شماس! الآنم قهر كرده و داره میره! شما بُدُو دنبالش و نذاره بره! همین!
مانی- یعنی عصر شده و نصفه وانت طالبی مونده!
(( اینو كه گفت همه زدن زیر خنده! خود اون هنرپیشه هم خندهش گرفته بود! ))
كارگردان- دیالوگتم اینه! (( صحرا! صحرا! نرو! صبر كن! )) همین!
مانی- شمت خیالتون راحت راحت باشه! اگه این صحرا خانم تونست سوار ماشین بشه من این ماشینم رو كادو میدم بهشما!
(( اینو گفت و راه افتاد طرف اون خونه و در رو واكرد و رفت تو. ترمهم همونجور كه می خندید رفت طرف خونه و اونم رفت تو و كارگردان پشت یه بلندگو دستی داد زد و گفت ))
- حركت!
(( تا اینو گفت، ترمه عصبانی از خونه اومد بیرون و رفت طرف ماشین كه از پشتش مانی تند اومد بیرون و یه بار مخصوصاً خودشو زد زمین كه یعنی پاش لیز خورده و بعدش تند از جاش بلند شد و از همونجا داد زد و گفت ))
- صحرا! صحرا جون! گُه خوردم! غلط كردم! نرو!
(( بعد همونجور كه شَل میزد و میاومد جلو، با دستاشم میزد تو سر خودش و میگفت ))
- دیگه ظرفا رو به موقع میشورم! جاروبرقیم بهموقع میكشم! خاك تو
سرم کنن! چیکار کنم که اتو درست بلد نیستم بزنم! قول میدم اونم یاد بگیرم!
(( مَردم زدن زیر خنده! همچین می خندیدن که صدا به صدا نمیرسید! همنجور که میزد تو سرش، رسید به صحرا!
ترمه که همونجا جلوی ماشین نشسته بود رو زمین و فقط می خندید! تا مانی رسید بهش و گفت ))
- آخه عزیزم وقتی شوهر آدم نیم ساعت ظرفا رو دیر شست که قهر نمیکنه این وقت شبی بذاره بره تو خیابون! پاشو! پاشو بریم خونه بچهها غصه می خوردن! پاشو زشته جلو همسایهها!
(( بعد یه نگاهی بهترمه که همونجا نشسته بود کرد و برگشت طرف کارگردان و گفت ))
- آقای کارگردان خیالتون راحت باشه! صحرا خانم فعلاً غش کرده و فکر نکنم بتونه جایی بره!
((یه مرتبه مردم شروع کردن براش دست زدن! برگشت و بههم تعظیم کرد و کارگردان که داشت اشک چشماشو پاک میکرد اومد جلو و گفت))
- عالی بود! این همه دیالوگ رو از کجا آوردی!
(( بعد با مانی دست داد و رفت طرف اون هنرپیشههه که همونجا واستاده بود و داشت بهمانی نگاه میکرد و گفت))
- دیدید آقای...! نقش بسیار سادهس!
(( تا اینو گفت پسره به حالت قهر گذاشت و رفت که مانی گفت ))
- ای دلِ غافل! هنرپیشهتون قهر کرد!
(( کارگردان اومد طرف مانی و گفت ))
- ولش کن! اینم فکر کرده تامکروزه! چهار تا فیلم بازی نکرده نمیشه باهاش حرف زد! خیلی افاده داره!
(( تو همین موقع ترمه از جاش بلند شد و یه خانمی اومد جلو و با یهدستمال کاغذی آروم چشماشو که از اشک خیس شده بود پاک کرد و تا خواست مثلاً گریمش کنه که کارگردان گفت ))
- لازم نیس خانم! برای امشب کافیه!
(( بعد بهدستیارش گفت ))
- بگین جمع کنن!
مانی- انگار برنامهتونو حسابی بهم زدیم!
کارگردان- نه! قبل از اینکه شما بیاین بهم خورده بود! اصلاً از اوّلش نمی خواست امشب بیاد سر فیلمبرداری! حالات خودتچی؟!
مانی- منکه از اوّلش سر فیلمبرداری بودم! اونا نمیذاشتن بیام جلو!
(( کارگردان دوباره خندید و گفت ))
- اگه احیاناً دلت خواست بازی کنی یه سری بهمن بزن!
(( بعد کارتش رو داد بهمانی و ازمون خداحافظی کرد و رفت.))
مانی- بازیم خوب بود هامون!
- خجالت نمیکشی؟! تموم برنامهشونو بهم زدی!
مانی- آخه پسره همچین صحرا رو صدا میزد که انگار آشغالیِ محلشونو داره صدا میکنه که بیاد کیسه زباله ببره!
ترمه- زهرمار!
مانی- دارم صحرا رو میگم! حالا چیکار میکنی؟ ماشین داری؟
ترمه- نه!
مانی- پس بیا بریم!
ترمه- صبر کن لباسمو عوض کنم!
مانی- بُدو پس!
(( ترمه رفت طرف یخ کانتینر که انگار اتاق گریم سیّار بود و رفت توش و ده دقیقه بعد برگشت و اومد طرف ما و گفت ))
- بریم.
(( برگشتم بهمانی گفتم ))
- پرژوکتورشونو شیکوندیم!
ترمه- عیبی نداره! من خودم باهاشون حساب میکنم!
مانی- نمیخواد!
(( بعد سهتایی رفتیم طرف همون دستیار کارگردان که داشت ترتیب جمع وجور کردن وسایل رو میداد. تا چشمش بهمانی افتاد و گفت ))
- واقعاً عالی بود!
مانی- قربون شما! ببخشین اگه ناراحتتون کردمآ!
((بعد کیفش درآورد و سهتا چک بانک صد هزار تومنی از توش درآورد و داد بهش و گفت))
- اینم خسارت پروژکتور!
((دستیار کارگردان تا اینو دیدگل از گلش شکفت و یه خرده تعارف کرد و بعدش چک ها رو گرفت و سوئیچ ماشین رو داد و سهتایی ازش خداحافظی کردیم و رفتیم طرف ماشین. وقتی از جلوی مَردم رد میشدیم و دوباره برای مانی و ترمه دست زدن! اونام ازشون تشکر کردن و رفتیم سوار ماشین شدیم و مانی یه دستی برای همه تکون داد و حرکت کردیم.
دو سه دقیقهای که رفتیم بهمانی گفتم))
- پسر کارگردانه خیلی آقا فهمیده بود که ازت شکایت نکردآ!
مانی- آره امّا وقتی کار ما رو دید و بعدش چشمش بهماشینمون افتاد فهمید که بهتره سر و صدا نکنه! یعنی دو تا جوون که یه ماشین سیصد میلیونی زیر پاشونه و یه همچین کلّه خریای میکنن حتماً پشتشونم گرمه!
- ولی کارت بَد بود!
((ترمه یه نگاهی بهمانی کرد و گفت))
- بَد امّا تاثیرگذار!
((مانی خندید و گفت))
- خب شما خوردی! یعنی گرسنهت نیس؟
ترمه- نه! خستم!
مانی- آدرس خونهت رو بده بریم.
ترمه- برو طرف چهارراه ولیعصر.
مانی- اونجا کاری داری؟
ترمه- خونم اونجاس.
مانی- اونجا؟!
ترمه- خب آره!
مانی- چرا اونجا؟!
ترمه- خب اندازهی پولم یه جا رو گرفتم دیگه!
مانی- مگه وضع مالیت خوب نیس؟!
ترمه- نه! اینجام که هستم اجارهس!
مانی- پس اون فیلمت چی؟!
ترمه- چهار میلیون بهم دادن که دادمش برای ودیعهی اینجا!
مانی- نمیخوای برگردی پیش عمه؟!
ترمه- فعلاً نه! آمادگیش رو ندارم!
مانی- بالاخره چی؟! گیرم حالا ما خواستیم بیام خواستگاری! تکلیف چیه؟!
((برگشت مانی رو نگاه کرد و خندید و گفت))
- هامونخان شما خیلی کم حرف میزنینآ!
- مگه این پسره میذاره کسی حرف بزنه! اصلاً مهلت بههیچکس نمیده!
مانی- خب حالا من ساکت میشم تو یه خرده حرف بزن!
- میخواستم بگم خیلی خوشحالم که شما رو دیدم.
مانی- اینو که باید سه ساعت پیش میگفتی! اینم از حرف زدنت!
- آخه تو نمیذاری!
مانی- خب! من دیگه هیچی نمیگم!
((یه خرده که گذشت گفت))
- خب یه چیزی بگو دیگه!
- چی بگم؟
مانی- چه میدونم! همونا که میخواستی بگی من نمیذاشتم1
- الآن دیگه یادم رفته!
مانی- خب من اجازه دارم حرف بزنم؟
- آره، حرف بزن!
((از تو آینه، ترمه رو که عقب نشسته بود نگاه کرد و گفت))
- عمه خیلی دلش برات تنگ شده!
((ترمه آروم گفت))
- میدونم.
((برگشتم طرفش و گفتم))
- ما بهش قول دادیم که شما رو برگردوینم خونه!
ترمه- براتون همه چیز رو گفته؟
- آره! امّا این چه معنی میده!؟
ترمه- خودمم نمیدونم!
- احساس میکنم که شمام دلتون براش تنگ شده!
ترمه- نمیدونم!
((بعد یه نگاه به خیابونا کرد و گفت))
- کجا میری مانی؟
مانی- یه دقیقه بشین و هیچی نگو!
- چطور شد رفتین تو کار سینما؟
ترمه- تو مهمونی یکی از دوستام، همین آقای... شرکت داشت. وقتی منو دید از چهرهم خوشش اومد و بهم پیشنهاد داد منم که چارهای نداشتم قبول کردم و اونم منو بهیه تهیهکننده معرفی کرد!
- از این کار خوشتون میآد!
ترمه- اوّلش آره امّا حالا نه!
- چرا؟
ترمه- بهدلائلی که بعداً بهتون میگم!
- برای این فیلم قراره چقدر دستمزد بگیرین؟
ترمه- فعلاً که قراردادم ندارن!
- متوجه نمیشم!
ترمه- این برداشت اّول بود مه بِهَم خورد!
((نگاهش کردم که خندید و گفت))
- بعدا براتون تعریف میکنم!
((دیگه منم چیزی نگفتم. مانیم ساکت شد و یه ده دقیقه بعد جلو یکی از ساختمونای پدرم و عموم نگه داشت و برگشت طرف ترمه و گفت))
- از این ساختمون خوشت میآد؟
((ترمه از شیشه ساختمون رو نگاه کرد و بعدش گفت))
- خیلی قشنگه! جاشم عالیه! مال شماهاس؟ خونهتونه؟!
مانی- نه! خونهمون زعفرانیه س!
ترمه- پس اینجا چیه؟
مانی- بابام و عموم ساختنش! دو طبقهش خالیه فعلاً.
ترمه- خب!؟
«مانی همونجور که حرکت کرد میگفت»
- خونهتو پس بده و بیا اینجا.
ترمه- چیکار کنم؟!
مانی- اسبابکسی کن بیا اینجا!
«ترمه ساکت شد و هیچی نگفت. مانیم راه افتاد طرف همون آدرسی که بهمون داده بود. یه خرده که رفتیم ترمه گفت»
- شماها خبر دارین چرا پدراتون خواهرشونو طرد کردن؟
- نه! اصلاً! یعنی تا امروز حتی نمیدونستیم که عمه داریم امّا امروز یه چیزایی فهمیدیم! امّا خیلی کم! ولی عمع قول داده که برامون تعریف کنه!
ترمه- پدراتون فهمیدن که شماها فهمیدین یه عمه دارین؟
- آره! همین امروز! خیلیم تعجب کردن!
ترمه- اصلاً جریان چی بود؟!
- ما تازه رسیده بودیم دَم خونه که یه دخترخانم بهنام رکسانا جلو خونه منتظرمون بود!
ترمه- رکسانا؟!
- آره! میشناسیش که؟!
ترمه- آره، دختر خوبیه!
- خلاصه بهمون گفت که شما یه عمه دارین و فرستاده دنبالتون! ماهام اوّلش باور نکردیم امّا بعدش دیدیم موضوع حقیقت داره! رفتیم خونهش و دیدیمش! اونم یه چیزایی بهمون گفت و خواست که ترو پیدا کنیم و برتگردونیم!
ترمه- همین امروز؟!
- همین امروز!
«دیگه چیزی نگفت تا حدود یه ربع بیست دقیقه بعد رسیدیم جلو خونهش. یه جایی بود نزدیک چهارراه ولیعصر، تو یکی از کوچه های فرعیش!
وقتی رسیدیم، پیاده شد و گفت»
- حالا همسایهها ماهارو با همدیگه ببینن و یه فکرایی میکنن!
مانی- آماده باش که اسبابکشی کنی!
ترمه- آخه...
مانی- آخه نداره!
«برگشت منو نگاه کرد که بهش گفتم»
- شما دیگه تنها نیستین ترمه خانم! شما دو تا دایی دارین و دوتا پسردایی!
حرف مانی رو گوش کنین!
ترمه- آخه من هنوز سه چهار ساعت نیست که شماها رو دیدم!
- درسته امّا بهمحض به دنیا اومدن شما، من و مانی پسرداییهاتون بودیم و پدرامنوم داییهاتون!
ترمه- آخه من که دختر...
- دیکه این حرفا رو نزنین!
مانی- حالا بگو ببینم! فردا چیکار میکنی؟
ترمه- تا ساعت دوازده که خوابم! راستی شمارهم رو بنویس!
«مانی موبایلش رو درآورد وگفت»
- بگو!
«ترمه شماره ی خونهش رو داد و مانی زد تو موبایلش و گفت»
- موبایل نداری؟!
ترمه- نه! پول ودیعه ی اینجا رو بهزور جور کردم!
«از تو جیبم موبایلم رو درآوردم و دادم بهش و گفتم»
- اینو بگیرین تا بعداً یه دونه برانون بخریم!
ترمه- آخه اینکه نمیشه!
- چرا، میشه.
«شماره ی موبایلم رو بهش دادم و گفتم»
- برعکس موبایل مانی، موبایل من خیلی کم بهش زنگ میخوره! اگرم احیاناً کسی خواست با من صحبت کنه، شماره ی موبایل اینو بهش بدین!
ترمه- چه جوری باهاش کار میکنن؟!
«مانی زود بهش یاد داد و گفت»
- فعلاض همینجوری باهاش کار کن تا بعداً کارای دیگهش رو بهت یاد بدم!
«بعد کارتش رو داد بهترمه و ترمه یه نگاه بهش کرد و گفت»
- آفرین! مهندسم که هستی! شما چی هامونخان؟
مانی- باهمدیگه کار میکنیم! یعنی وقتی یه ساختمون رو شروع میکنیم، من مهندسیِ کارو دستم میگیرم و هامونم فرقومرو دستش میگیره!
- زهرمار!
«ترمه شروع کرد خندیدن که مانی گفت»
- من و این هر دو مثلاً مهندسیم امّا تا حالا یه اتاق کاگِلیم نساختیم!
«ترمه دوباره خندید و بعدش گفت»
- خب من دیگه باید برم. ببخشین اگه تعارفتون نمیکنم تو خونه! میدونین که؟!
- کار درستی میکنین! ماهام باید بریم!
«با هر دومون دست داد و برگشت طرف خونه که بره، ماهام واستادیم تا بره تو خونه که دوباره برگشت و آروم با خجالت گفت»
- خیلی خوشحالم از اینکه شماها اومدین سراغم!
مانی- اینو که باید چهار ساعت پیش میگفتی! تو که از این هامونم بدتری!
«خندید و گفت»
- خیلی احتیاج به حمایت داشتم!
«من و مانی یه مرتبه ساکت شدیم که گفت»
- یه دختر تنها واقعاً براش سخته که بتونه سالم زندگی کنه! میفهمین که؟!
«مانی سرش رو تکون داد و من گفتم»
- ما دیگه هستیم! خیالتون راحت باشه!
«بهمانی نگاه کرد و گفت»
- واقعاً؟!
مانی- واقعاً! شروعش رو که دیدی؟!
«خندید و گفت»
- عالی بود!
مانی- حالا برو بگیر بخواب! فردا بهت زنگ میزنم. آمادهم باش برای اسبابکشی!
«ترمه خندید و رفت درِ ساختمون رو وا کرد و برگشت و دوباره بهمون خندید و یه دست برامون تکون داد و گفت»
- بهخاطر همه چیز ممنون! شدم مثل سیندرلا! یه مرتبه همه چیز با هم!
«بعدش رفت تو خونه. من و مانیم سوار شدیم و راه افتادیم که مانی گفت»
- من فکر میکردم وضعش خوبه!
- تازه یه فیلم بازی کرده! ببینم! اینایی که گفتی جدّی بود؟!
مانی- نه بابا! میخواستم دلش رو خوش کنم!
- راست میگی؟!
مانی- آرخ بهجون تو!
- مردهشورت رو ببرن! مرتیکه فکر نکردی جواب عمه رو بعدش باید چی بدی؟! فکر نکردی داری با احساسات یه انسان بازی میکنی؟! فکر نکردی...
مانی- خیلی خب بابا! حالا که آنقدر ناراحت شدی، چشم! میرم خواستگاریش!
- منو مسخره کردی؟!
مانی- آره!
- زهرمار! همینجا نگهدار پیادهشم!
مانی- حالا ببخشین پسرعمو! داشتم شوخی میکردم!
- جدّی ازش خوشت اومده؟
مانی- آره امّا فکر نکنم بابا اینا موافقت کنن!
- چرا، حتماً میکنن!
مانی- از کجا میدونی؟
- از بس عمو از دست تو ناراحته که از خدا میخواد یکی پیداشه و زن تو بشه ورت داره ببره!
مانی- یه کاری میکنی؟!
- چهکاری؟
مانی- فردا با بابا صحبت کن! جریان بهش بگو!
- بابا بذار حداقل یه بیست و چهار ساعت از آشناییتون بگذره بعد!
مانی- تو حالا صحبتت رو بکن، بعد میذاریم بیست و چهار ساعت بگذره!
- مگه من مسخره ی توام؟! من نمیتونم!
مانی- ببین من مادر ندارم! ببین غصه میخورم! تو دلت میآد یه بچهای رو که اصلاً مادرش رو ندیده از خودت برنجونی؟ اگه مادرم زنده بود بهاون میگفتم! ولی چیکار کنم که یتیمم و کسی رو ندارم!
- خیلی خب حالا! باز داری خَرَم میکنی؟!
مانی- این حرفا چیه هامون جون! تو آقایی! تو مثل برادر منی! اگه یه روز ترو نبینم از غصه دقّ میکنم!
- گفتم که خیلی خب! دیگه زبون بازی نکن! فردار با عمو حرف میزنم!
«یه مرتبه فرمون رو ول کرد و دست انداخت گردن منو شروع کرد بهماچ کردن!»
- اِ...! عجب خری هستیآ! جلو تو بپّا! الآن تصادف میکنیم!
«دوباره فرمون رو گرفت و گفت»
- مرسی از اینکه خَر شدی و کمکم میکنی!
- میدونستم بعدش همینا رو میگی! امّا حواست باشه! ازدواج کردن دیگه شوخی نیسآ! زن گرفتن دیگه بازی نیسآ! ترمه دیگه من نیستمآ که هی گولش بزنی! حالا خودت میدونی!
مانی- باشه! خیالت راحت راحت باشه!
- حالا چی شد یه مرتبه هوس ازدواج بهسرت زد؟
مانی- میخوام برم هنرپیشه بشم!
- خب چه ربطی بهازدواج داره؟
مانی- میخوام تو عالم هنر، یه ازدواج ناکام بکنم و دو تا شایعه برای خودم درست بکنم و اسمم بیفته سرِ زبونا! اینطوری زودترم معروف میشم! یادتم باشه که مهریه رو پایین بگیری که موقع طلاق زیاد ضرر نکنم!
- تو آدم نمیشی! حتماً تموم این اخلاقت رو بهترمه میگم!
مانی- نگی یه دفعهآ! حالا اونم باور میکنه و فکر میکنه داری راست میگی!
- خدا بهداد ترمه ی بدبخت برسه! بعد از ازدواح چه جوری میخواد ترو تو خونه نگه داره؟!
مانی- اتفاقاً من یه مَردِ خانواده دوستم! بهت قول میدم که وقتی ازدواج کردم، روزی دو ساعت به خونوادهم برسم!
- بقیه ی وقتتم حتماً به کسای دیگه میرسی!
مانی- بالاخره باید یه نفسیم بکشم یا نه؟!
(((فصل سوم)))
«یه ربع بعد رسیدیم خونه و ماشینرو همون جلو در پارک کردیم و آروم رفتیم خونه. ساعت تقریباً نزدیک شیش صبح بود که گرفتیم خوابیدیم.
چشمم تازه گرم شده بود که مادرم بیدارم کرد. ساعت ده صبح بود. بلند شدم و یه دوش گرفتم و لباس پوشیدم و رفتم پایین. پدر و مادر و عموم تو تراسِ جلو حیاط، سر میز صبحانه بودن. سلام کردم و رفتم نشستم که پدرم گفت»
- دیشب کجا بودین؟
«هنوز پدرم ناراحت بود! آروم گفتم»
- رفته بودیم سراغ دخترعمه.
«یه مرتبه چایی جست تو کلوی عموم و شروع کرد به سرفه کردن! زود بلند شدم چند تا زدم پشتش که پدرم گفت»
- رفتین سراغ همون که هنرپیشه شده؟!
«سرم تکون دادم که گفت»
- برای چی؟!
«جریان رو آروم براشون گفتم. ساکت گوش کردن. منم گذاشنم یه خرده بگذره. چاییم رو آروم خوردم و بعدش گفتم.»
- یه چیز دیگهم هس!
پدرم- چی؟!
- مربوط میشه بهعموم!
«عموم نگاهم کرد و گفت»
- بگو عمو جون!
- مانی!
- عاشق شده!
«این دفعه هردو سرفهشون گرفت! مادرم داشت آروم میخندید که پدرم گفت»
- عاشق کی؟!
- ترمه!
عموم- همون دختره؟!
- عموجون اون دختره شما و پدرم رو دایی خودش میدونه!
«یه مرتبه عموم داد زد و گفت»
- داییش؟!
«بعد انگار خودش متوجه شد و دوباره آروم گفت»
- ولی آخه!
- میدونم عمو جون امّا اونکه گناهی نداره! اون تازه یه سال دو ساله که فهمیده دخترِعمه نیس! تا حالا فکر میکرده که شما و پدر؛ دایی هاش هستین و فعلاً با مادرش اختلاف دارین!
پدرم- چند سالهشه این دختر؟!
- حدوداً سه چهار سال از ماها کوچیکتره!
پدرم- چطوره نفهمیده که اون از نظر سنّی نمیتونه دختر اون خانم باشه؟!
- اون خانم؟! عمه رو میگین؟!
«پدرم با بیحوصلگی گفت»
- آره! همون!
- نمیدونم امّا بهعمه نمیخوره که از شما خیلی بزرگتر باشه! یعنی خیلی خوب مونده!
عموم- سیزده چهارده سال از ماها بزرگتره!
- در هر صورت مسائل شما ربطی بهترمه یا مانی نداره عموجون! هرچیزی که بین شما و عمه گذشته، هم مال قدیم بوده و هم مربوط بهخودتون!
«یه خرده از چاییم خوردم و دوباره گفتم»
- به نظر من ترمه دختر خوبی اومد! هم خوب هم قشنگ و خانم! متأسفانه وقتی این جریان رو فهمیده، روحیهش خراب شده! در این مورد هیچ گناهیم نداشته!
عموم- آخه چه جوری میشه عموجون؟! ما با مادرش سالیان ساله که قهریم! حالا دخترش بیاد زن پسره من بشه؟!
- عموجون قبل از تصمیمگیری بهتره برای یهبارم که شده ترمه رو ببینین! حتماً ازش خوشتون میآد! دختر خیلی خوبیه! گفتم که اون شما و پدر رو داییهای خودش میدونه!
عموم- حالا اون پسره کجاس؟
- مانی؟! مگه خونه نبود؟!
عموم- نه! هرچی از پایین صداش کردم جواب نداد!
- صبح باهم برگشتیم خونه و رفت گرفت خوابید!
عموم- فکر کردم اومده خونه ی شما!
- نه عمومجون! حتماً نفهمیده شما صداش کردین! آخه نزدیک صبح بود که خوابیدیم! الآن میرم صداش میکنم!
«از جام بلند شدم و رفتیم تو حیاط خونه ی مانی اینا و رفتم تو ساختمون و رفتم طبقه ی بالا تو اتاق مانی. سرش رو کرده بود زیر پتو و خوابیده بود و فقط یه خورده موهاش معلوم بود. دو سه بار صداش کردم امّا جواب نداد. رفتم جلو و پتو رو از روش زدم کنار که دیدم زیر پتو چندتا متکاس و یه ماهوتپاککنم بالا متکاهاس! یه خرده از ماهوت پاککن رو از زیر پتو گذاشته بود بیرون که شبیه موهاش باشه!
همونجا گرفتم نشستم! اگه عمو میفهمید بازم داد و فریادش هوا میرفت! همیشه وقتی مانی از این کارا میکرد، عمو شروع می کرد بهدعوا کردن! حالا که جریان ترمه رو بهش گفته بودم که دیگه واویلا!
تلفن رو ورداشتم . زنگ زدن به موبایلش. چند تا زنگ خورد تا جواب داد»
- مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد. لطفاً شماره گیری نفرمائید.
«بعد موبایل قطع شد. فکر کردم که خطآ خرابه. دوباره گرفتم که همون خانمه دوباره گفت»
- مشترک محترم در دسترس نمیباشد. لطفاً بعداً شمارهگیری...
«یه دفعه موبایل قطع شد. تلفن رو گذاشتم سر جاش امّا یه مرتبه تازه حواسم جمع شد! این صدای ضبط شده هر دفعه یه چیزی بهم گفت! یه بار گفت مشترک مورد نظر، یه بار گفت مشترک محترم! یه باز گفت لطفاً شمارهگیری نفرمائید، یه بار گفت لطفاً بعداً شمارهگیری کنید!
زود تلفن رو ور داشتم و دوباره بهش زنگ زدم و بازم همون صدا گفت»
- مشترک مورد نظر.
«دیگه نذاشتم حرف بزنه و گفتم»
- من پسرعموی مانیم! بهش بگین کار مهمّی پیش اومده!
«تا اینو گفتم که هموم صدای ضبطشده گفت»
- سلام هامونخان!
- سلام از بندهس خانم! لطفاً گوشی رو بدین بهمانی!
«همون صدا با خنده گفت»
- چشم! ببخشین!
- خواهش میکنم!
«یه لحظه بعد صدای مانی اومد»
- الو! هامون! چیشده؟!
- زهرمار! خجالت نمیکشی؟!
مانی- برای چی؟!
- معلوم هس کجایی؟!
مانی- همین الآن تو رختخوابمم!
- غلط کردی! من الآن تو اتاقتم!
مانی- اونجا چیکار میکنی؟!
- میدونی ساعت چنده؟!
مانی- چنده؟!
- ده صبح!
مانی- اِی وای خواب موندم!
- این صدای کی بود؟!
مانی- شبکه بود دیگه!
- کور شده شبکه هر دفعه یه چیزی بهآدم میگه؟ بعدشم سلام و علیکم با آدم میکنه؟!
مانی- خب منشی داره دیگه!
- منشی موبایلتو اسم منم میدونه؟!
مانی- حالا که وقت انتقاد بهشبکه ی مخابرات و این چیزا نیس که! بگو ببینم چی شده؟!
- جریان رو به عمو گفتم! میخواد باهات حرف بزنه! ولی الآن میرم و دستش رو میگیرم و میآرم تو اتاقت تا آدم بشی! بذار بیاد این متکّاها و ماهوتپاککن رو ببینه اون وقت ببینم اجازه میده که تو زن بگیری؟! خجالت نمیکشی واقعاً؟! تو همین دیشب تصمیم به ازدواج گرفتی! نذاشتی حداقل چند ساعت از بگذره!
مانی- غلط کردم هامون جون! چیز خوردم! به خدا شیطون گولم زد!
- شیطون گولت زد؟! اصلاً شیطون بیچاره حریف تو میشه؟! حداقل میذاشتی چند ساعت بگذره!
مانی- به جون تو چند ساعت گذشته بود!
- گمشو! جون منم هی قسم میخوره!
مانی- حالا چیکار نم هامون جون؟!
- از من میپرسی؟! من اصلاً بَلَدم از این کارا بکنم که بعدش بلد باشم ماستمالیش کنم؟!
مانی- راستم میگیآ! ببین! بابا که بالا نیومده؟
- فکر نکنم!
مانی- خب هامون جونم، الهی قربون تو پسر عمومی خوشقیافه و خوش هیکلم برم! اگه برات زحمت نیس، اون آثار جرم رو از بین ببر!
- آثار جرم چیه؟!
مانی- همون متکاها و ماهوتپاککن دیگه!
- خب! خودت چیکار میکنی؟
مانی- خب میآم خونه دیگه!
- الآن کجایی؟!
مانی - چسبیدم به تو!
- چی؟!
مانی - فقط یه دیوار بینمون فاصله انداخته!
- خف نشی پسر ! بدو بیا.
مانی - اومدم اومدم ! بای بای!
- به اینا چی بگم؟!
مانی - هیچی نگو فقط بگو بالا نبود!
(( تلفن رو قطع کردم و بعد روی رختخوابش رو تمیز کردم و اومدم پایین رفتم توی حیاط خودمون و به عموم گفتم ))
- تو اتاقش نبود عمو !
عموم - یعنی چی ؟! پس کجاست؟
- نمیدونم.
عموم - من میدونم کجاس! حتما رفته دنبال پدر سوختگی ش!
(( مادرم که همیشه از مانی دفاع میکرد زود گفت ))
- خان عمو شما همیشه به این بچه بدبینین!
عموم - زن داداش هنوز اینو نشناختین! اگه بچه منه ! من میدونم چه جونوریه!
(( زری خانوم کارگرمون که داشت برامون چایی می اورد تا اینو شنید گفت ))
- نگین تو رو خدا خان عمو! مانی گله!
عموم - این پدر سگ همه شما رو گول زده! من فقط اینو میشناسم ! حالا بشینین و صبر کنین تا بیاد و بعد قضیه رو معلوم کنید که کجا بوده!
مادرم - حالا شما چایی تون رو میل کنین! هر جا باشه الان دیگه پیداش میشه!
(( تا عموم چایی ش رو برداشت که بخورده یهو مانی کلید در رو انداخت و در رو باز کرد و اومد تو! تو دستش یک کیسه نایلون بود ! از همون دور داشتیم نگاهش میکردیم که داد زد و گفت :
- صبحونه که نخوردین؟! رفتم نون تازه خریدم!
(( تا اینو گفت مادرم یه نگاه به عموم کرد و گفت ))
- دیدین حالا خان عمو؟! بچه م مرد شده دیگه! حالا باید واقعا براش به فکر زن گرفتن باشیم!
(( داشتم همینطور نگاهش میکردم! داشت همینطور که از در حیاط میومد جلو! به باغچه و درختها نگاه کرد و گفت ))
- ادم وقتی صبح زود بلند میشه چه حال خوبی داره! هامون تو هم از این به بعد صبحا زودتر بلند شو و ببین چه حالی داره! ببین چه کیفی داره! ادم احساس زنده بودن میکنه! چیه همش گرفتی خوابیدی؟
(( یه نگاه بهش کردم و گفتم ))
- چشم!
(( بعدش اومد جلو و به همه سلام کرد و گفت ))
- چه خبر بود دکون نونوایی! غلغله!
(( بعد کیسه نایلون رو که توش چند تا نون بربری تیکه تیکه شده بود رو داد دست من و گفت ))
- همونجا دادم با چاقو تیکه تیکه اش کردن که راحت تر بزارینش تو فریز!
(( بعدش یه چشمک به من زد ! کیسه رو از دستش گرفتم که زری خانوم گفت ))
- پیر شی الهی! دستت درد نکنه! دیگه وقت زن گرفتنته مادر!
(( تا زری خانوم اینو گفت ! مانی سرش رو انداخت پایین و با خجالت گفت ))
- زیر سایه بزرگتر ایشالا!
(( کیسه رو بردم و دادم به زری خانوم . اونم گرفت و رفت طرف ساختمون. منم دنبالش رفتم ! چند قدم که رفتم انگار دستش خورد به نون ها! برگشت که یه چیزی بگه که بهش اشاره کردم و گفتم ))
- نون ها سرد میشه زری خانوم ! بیا که حسابی گرسنمه!
(( زود با خودم بردمش تو ساختمون که اروم بهم گفت ))
- مادر اینا که انگار همین الان از تو فریز در اومده!
- هیچی نگو زری خانوم ! این نون مدلشه ! نونوایی میزارتش توی فریز که وقتی نونشون تموم میشه بدن دست مردم کارشون راه بیافته!
- وا! خاک بر سرم! دیگه باید از نونوایی هم نون فریز شده بخریم؟!
- حالا جلو عمو اینا نگو! بفهمن به مانی توپ و تشر میزنن!
زری خانوم - من غلط بکنم! الان همچین گرمشون میکنم که انگار تازه از تنور درشون اوردن!
- دست شما درد نکنه!
(( زری خانوم رفت طرف اشپزخونه و منم برگشتم سمت حیاط و روی تخت بغل مانی نشستم . پدرم یه خنده ای کرد و به مانی گفت ))
- چه خبر عمو جون؟
(( مانی یه اهی کشید و گفت ))
- هیچی نیست عمو جون ! یه زندگی یکنواخت که دیگه خبری توش نیس! نه تفریحی نه سرگرمی یی نه تغییری نه تحولی ! هیچی! از صبح که ادم از خواب پا میشه یه تکراره! دیگه کم کم از بس با این هامون حرف زدم و نشست و برخاست کردم! دارم حالت افسردگی روحی پیدا میکنم! این هامون م مثل ماست میمونه! صد تا جمله باید بهش بگی تا یه جمله جوابت رو بده! به جون شما عمو جون از تنهایی داره این دلم میترکه! نه همصحبتی نه دوستی نه تنوعی!
(( اینا رو گفت و سرشو انداخت پایین که پدرم گفت ))
- اینا درست میشه عمو جون! به وقتش همه چی درست میشه!
مانی - اخه کی عمو جون؟! به جون این هامون دلم میخواد برم یه جایی که هیچکس نباشه ! اینقد فریاد بزنم! اینقد فریاد بزنم!
مادر - اخه چرا؟!
مانی - خسته شدم از این تنهایی عزیز! دیگه داره موهام سفید میشه! حالا من به درک ! این طفلک هامون رو بگو! این دیگه داره کچل میشه ! پس فردا که خواستیم بریم براش خواستگاری باید موهای ماهوت پاک کن رو بکاریم رو سرش که عروس (( تو )) نزنه ! اصلا حالت فریزری پیدا کرده!
(( برگشتم یه نگاه بهش کردم که گفت ))
- نگاهش رو ببین ! عین مرده ته قبرستون! سرد ! کسل! بی روح! بی احساس! بلاتکلیف!بابا اخه به فکر باشین! نا سلامتی شما بزرگترای مائین!
(( پدرم برگشت یه نگاهی به من کرد و گفت ))
- نکنه اون حرفا رو تو برای خودت میگفتی؟!
- نه به خدا!
مانی - چرا حیا میکنی هامون؟! بگو که زن میخوای!
- من زن میخوام؟
مانی - خب اره دیگه ! چه فرقی میکنه! چه تو زن بخوای چه من!
عموم - اخه تو پسر ادم شدی که زن میخوای؟!
مانی - مگه ندیدین صبح رفتم نون خریدم و اومدم؟!
عموم -همین؟! با همین یه نون گرفتن تمومه؟
مانی - برم نفت بگیرم!
(( من و مادرم و پدرم زدیم زیر خنده ))
عموم - ببین بچه جون این فیتیله رو از گوشت در بیار که بری اون دختره رو بگیری !
مانی - کدوم دختره بابا جون؟
عموم - نمیدونم! همونکه هنرپیشه شده!
(( بعد برگشت و به من نگاه کرد و گفت ))
- اسمش چی بود؟
- ترمه عمو جون!
عموم - اهان ترمه ! فکر این دختره رو از سرت بیرون کن!
مانی - اخه دوستش دارم بابا جون! یه شب نمیبینمش حال خودمو نمیفهمم!
عموم - مگه تو چند بار دیدیش؟
مانی - یه بار!
عموم - خب ادم با یه بار دیدن عاشق میشه؟!
مانی - اخه خودشو از جلو یه بار دیدم ولی فیلمشو پنج بار دیدم! پنج تا یک ساعت و نیم میشه چند بار؟!
عموم - باز چرت و پرت بگو!
مانی - اخه بابا جون مگه ترمه چه عیبشه؟ هم خوشگله ! هم خوش تیپه ! هم خوش هیکله! هم خانومه! هم تحصیلکرده ست! هم هنرمنده! هم فامیلمونه! اخرشم اگه نخواستیمش ! یه توپش رو میبریم دم بازار ردش میکنیم بره!
عموم - اون فامیل ما نیس!
مانی - خوب عصبانی نشین ! فامیلیش رو خط میزنیم!
عموم - اون به درد تو نمیخوره!
مانی - ولی من اونو دوست دارم و به غیر از اون هیچکی رو نمیخوام! اصلا عاشقش شدم! جونم به جونش بسته ست ! اصلا هر نفسی که میدم پایین ! میاد بالا میگه ترمه ! اصلا سری از هم سوائیم ! خلاصه یا اون یا هیچکی ! اگه ترمه رو برام نگیری ازین شهر میرم! میرم یه جای دور که دست هیچکس بهم نرسه ! میرم و تا اخر عمر با یادش زندگی میکنم! حالا چی میگین شما؟!
عموم - اون به درد تو نمیخوره!
مانی - پس خوب منو نگاه کنین که اخرین باره منو میبینین! این صبحونم رو بخورم رفته م! اصلا زندگی بدون ترمه برام معنی نداره! اصلا صبحونه هم نمیخورم! همینطوری گرسنه میرم!
عموم - من خودم یه دختر خوب و خانوم و خوشگل برات در نظر گرفتم! حالا صبحونت رو بخور تا بهت بگم!
(( مانی یه لبخند زد و گفت ))
- منو کفن کردی راست میگی باباجون؟!
عموم - اره!
مانی - چشم - الان تند صبحونه م رو میخورم!
(( مادر و پدرم زدن زیر خنده! برگشتم یه نگاه بهش کردم که داد زد و گفت ـ))
- زری خانوم ! صبحونه رو بیار دیگه!
(( از زیر میز محکم با پام زدم به ساق پاش که داد زد و گفت ))
- اخ چرا میزنی؟!
- تو مگه دیشب به من نگفتی با عمو صحبت کنم؟!
مانی - چرا!
- مگه تو نگفتی فقط ترمه رو میخوای؟!
مانی - چرا!
-مگه الان دو ساعت نمی گفتی بدونه ترمه نمیتونی زندگی کنی و این حرفا؟
مانی-خب چرا!
-پس چی شد؟؟
مانی-خوب بریم این دختره رو هم که بابا برام پیدا کرده ببینیم بعد!شاید از ترمه بهتر باشه!منکه نباید ضرر کنم!میدونی این بابای مهربون و خوبم چقدر تاحالا بالا من خارج کرده؟!مگه خدارو خوش میاد که از منفعت ضرر کنه؟!
((یه نگاه بش کردمو همونجوری که از سر میز بلند می شدم گفتم))
-تو آدم نمی شی!
((موچه دستامو گرفت و دوباره نشوندم سرمیز و گفت))
-حالا چرا تو ناراحت میشی؟!
-دیشب یادت رفت چیا به ترمه گفتی؟!
مانی-چیا گفتم؟!
-میخوام بیام خواستگاریت و از اون حرفا؟!
مانی-اینارو گفتم؟!
-بله!
مانی-جلو تو گفتم؟یعنی مطمئنی؟
-بله!
((برگشت طرف عموم و گفت))
-ببخشین باباجون!نمیتونم دختره دگه ای رو قبول کنم!این هامون از دستم ناراحت میشه!
-ا.....!بمان چه مربوطه دیگه؟!
مانی-به نظر تو همین ترمه خوبه دیگه؟
-من چه میدونم!
مانی-حالا خوبم نبود چند وقت بعد ولش میکنم میرم سراغه یکی دیگه!چه عیبی داره؟
((تا اینو گفت و عموم دست کرد از رو میز ی قاشق چایی خوری ورداشت و پرت کرد طرفش که سرش رو دزدید وهمونجور که میخندید دست منو گرفت و کشید و فرار کردیم طرف حیاط خونه اونا!
عموم شروع کرد به داد و بیداد کردن!هی عموم داد میزد و هی مانی میخندید!دوتایی رفتیم خونه مانی اینا.وقتی خندش تموم شد گفت))
-خب حالا چیکار کنم؟
-من باتو حرف نمیزنم!
مانی-چرا؟
-آخه تو کی درست میشی؟!همه چیرو به شوخی میگیره!
مانی- باشوخی کارابهتر پیش میره!حالا چیکارکنیم؟
-یعنی چی؟
مانی-یعنی برنامه امروزت چیه؟
-می خوام یه سر به عمه بزنم و جریان رو براش بگم!
مانی-خب من هم یه سر به دختر عمه میزنم و جریان رو براش میگم.تو برو سراغ عمه،من هم میرم سراغ دختر عمه!اصلا کاشکی یه مادر و دختر رو پیدا میکردیم و تو مادره رو میگرفتی و من دختره رو!اینطوری قال قضیه کنده میشد!
((یه نگاه بهش کردم و راه افتاده طرفه خونه خودمون که داد زد و گفت))
-به عمه سلام برسون و بش بگو که خیالش از هر بابت راحت باشه!جونه من و جونه دختر عمه!
((دوباره یه نگاه بهش کردم و جوابش رو ندادم که گفت))
-نون فریزری ا تازه بود؟!واقعا خدا این نونوایی رو از این محل نگیره!چه برخوردی!چه احساسی!چه احساسه مسولیتی!چه اردی!
((بازم جوابش رو ندادم و رفتم تو حیاط خودمون و همراه با غرغره عموم ، صبحونم رو خوردم و رفتم لباسم رو عوض کردم و راه افتادم طرفه خونه عمه لیا.
جمعه بود و خیابون ها خلوت.نیم ساعت نشوده بود که رسیدم دم خونه شون و زنگ زدم.یه خورده بعد ایفون رو رکسانا جواب داد و در رو واکرد و رفتم تو حیاط که دیدم رکسانا از پله ها امد واز همون جا سلام کرد.کمی رفتم جلو تر.جواب سلامش رو دادم که گفت))
-تنهایین؟
-بله!
رکسانا-مانی خان نیومندن؟
-نخیر!
رکسانا-حالتون خوبه؟
-ممنون!
رکسانا-بفرمایین خواهش میکنم!
-شما بفرمایید من هم در خدمت تون هستم.
((راه افتاد طرف ساختمون و همون جور که می رفت گفت))
-بچه ها رفتن کوه به من هم اصرار کردن که باهاشون برم اما بدلم افتاده بود که ممکنه شما تشریف بیارین!این بود که باهاشون نرفتم و.....
((نذاشتم جملش تمام بشه و گفتم))
-عمه منزل هستن؟
((برگشت یه نگاه به من کرد و گفت))
-هستن،بفرمایین.
((راه افتاد و از پله ها رفت بالا.همونجور که میرفت جلو نگاهش کردم.یه شلواره جین پوشیده بود با یه دونه از این بلوزا که تازه مد شده بود.موهای طلایی پرنگ دشت که خیلی ساده پشت سرش با یه گل سر بسته بود و احتمالا خودش رنگشون کرده بود!قدش بلند بود و خیلی خوش اندام.دم دره راهرو که رسید،صبر کرد تا بهش رسیدم و گفت))
-بفرمایین خواهش میکنم!
((با دست اشاره کردم که یعنی اون جلو بره.دره رهرو رو وا کرد و رفت تو و منم دنبالش رفتم و رسیدیم به دره ورودی سالن انجا واستاد و دوباره تعا رف کرد ک این دفعه گفتم))
-شما بفرمایین!الان چند دقیقه س که وقت مون با تعا رف تلف شده!بفرمایین خواهش میکنم!
((همون جوریه لحظه مات شود به من!صورت خیلی قشنگ و بانمکی داشت اما چیزی که تو صورتش بیشتر توجهه آدم رو جلب میکرد چشماش بود!
چشمای درشت و اصلی رنگ که با رنگه طلایی موهاش خیلی هماهنگی داشت!خلاصه برگشت و دره ورودی سالن رو واکرد و رفت تو و من هم دنبالش راه افتادم و تا رفتم تو سالن دیدم که عمه لیا اومده همون جلوی در!بهش سلام کردم.یه لحظه این احساس بهم دست داد که انگار منتظره که مثلا برم جلو و بغلش کنم اما خودم ی همچین حسی نداشتم!یعنی هنوز برام مثل یه غریبه بود! بلافاصله خودش فهمید و جوابم رو داد و گفت))
-خوبی عمه جان؟؟
-ممنون
عمه-بیا!بیا تو اتاق پذیرایی!
((صبر کردم تا خودش جلوتر رفت و دره اتاق پذیرایی رو واکرد و رفت تو و منم دنبالش رفتم که رویه ی مبل نشست و گفت))
-بشین عمه جون!رکسانا جون!یه زحمتی میکشی چند تا چایی به ما بدی؟
رکسانا-چشم عمه خانوم!
((اینو گفت و رفت طرفه آشپزخونه.منم روی یه مبل کامی اونطرف تر نشستم که عمه گفت))
-چی شد عزیزم؟رفتین؟
-رفتیم
عمه م -دیدینش؟
((سرم رو تکون دادم که گفت))
-حالش چطور بود؟؟؟چطوری دیدینش؟یعنی چه جور دختری محک ش زدین؟
-با یک باردیدن که نمیشه کسی رو محک زد!
عمه م-راست میگی عمه اما همینجوری م می شه یخورده آدما رو شناخت!
-در هرصورت دیدیمش
عمه م -باهاش حرف زدین؟
-یه مقدار اما فلان حاضر نیست برگرده اینجا!
((یه لحظه ساکت شد وبعدش گفت))
-میدونم
((از جیبم سیگارم رو در اوردم و بهش تعارف
کردم.یه دونه ورداشت و براش روشن کردم و سیگاره خودمم روشن کردم.داشت فکر میکرد.هیچی نگفتم.چند دقیقه بعد رکسانا با یه سینی امد تو و امد جلو من و تعارف کرد.فکر کردم چایی اورده.تا خواستم بردارم دیدم قهوه س!زود دستم رو کشیدم و گفتم))
-من قهوه نمیخورم!
رکسانا -چرا؟
-دوست ندارم!
رکسانا-خیلی عالیه که!
((یه نگاه بش کردم که زود گفت))
-ببخشین!الان براتون چایی میارم!
-نه!خیلی ممنون!من اصلا چیزی نمیخورم!زحمت نکشین!
((عمه م خندید و گفت))
-رکسانا جون یه چایی براش بیار!
((رکسانا زود رفت که چایی بیاره و یه خورده مکث کردم و بعدش گفتم))
-ببینین خانوم،من باید همه چیز رو بدونم!باید بدونم که اختلافه شما با پدرم و عموم سره چی بود!باید بدونم که......
عمه م-هنوز به من میگی خانوم؟
((یه لحظه سکوت کردم و بعدش گفتم))
-هنوز زبونم نمی چرخه که عمه صداتون کنم!باید خودتون درک کنید که چی می گم!
عمه م-میفهمم!حق دری!
((یه خورده سکوت برقرار شود و هیچ کدوم هیچی نگفتیم..سیگارم رو خاموش کردم که رکسانا با یه سینی دیگه که توش یه فنجون چایی بود برگشت و بهم تعارف کرد.ورش داشتم و ازش تشکر کردم.بعدش نشست رو یه مبل بغل من و فنجون قهوه ش رو ورداشت که عمه م گفت))
-عمه،دیشب چی شود بالاخره؟
در امتداد نگاه تو