حریم عشق قسمت دهم

- نه، غیر از ما
- بله!
- می دونستم ، اجازه بدید من حدس بزنم مهمونتون کیه؟
- بگو.
- بی تردید سرهنگ عبدي
- از کجا فهمیدي؟
- وقتی شما به اینجا بیاي و منو به شام دعوت کنی معلومه که حضور من خیلی با اهمیته و زمانی
حضور من اهمیت پیدا می کنه که پاي دختري در ضیافت شام بمیون بیاد و چه دختري براي شما مناسب
تر از دختر سرهنگ عبدي ، سرکار خانم کتایون
- خوب مگه چه عیبی داره، با یک مشت پیرزن و پیرمرد اون دختر بیچاره حوصله اش سر میره
بهتره یه جوون هم در جمع ما باشه تا با هم صحبت بشن
- من هیچ علاقه اي به این مصاحبت ندارم.
- علاقه پیدا میشه صبر کن
- نمیخوام هیچ علاقه اي به هیچ موجودي پیدا کنم . دیگه از دل بستن متنفرم
- عصبانی نشو پسر، من نمی خوام با تو بحث کنم ولی دوست دارم بیاي، میاي؟
- اگه اصرار داري، باشه
- خیلی خوشحالم کردي
- ولی بذار از همین حالا بگم من هیچ علاقه اي به کسی ندارم خواهش می کنم شایعه پراکنی نکنید.
- مطمئن باش ، پس براي شام منتظرت هستیم
- حتما
- سعی کن بموقع بیاي
- سعی میکنم ، ولی من می دونی که کار دارم .
- امیدوارم خوش باشی
کیانوش با تمسخر تکرار کرد:"خوش!" کیومرث خداحافظی کرد و رفت او بار دیگر پشت میزش قرار
گرفت و شروع به وارسی پرونده ها کرد و باز صداي زنگهاي پی در پی تلفن و پاسخهاي خسته کننده و
کارهاي همیشگی آغاز شد
************************************
خود را روي کاناپه انداخت و چشمانش را برهم فشرد و به نظرش آمد که این روزها خیلی خسته و بی
حوصله شده . جنگ و جدالهاي مختلف بر سر موضوعات کم اهمیت اعصابش را خرد کرده بود . هرگز
تصور نمیکرد این ازدواج اینقدر پر دردسر باشد و بین او و ایرج تا این حد اختلاف نظر وجود داشته باشد
ولی اکنون بینشان دریایی از اختلاف قرار گرفته بود گویا آن دو او دو دنیاي مختلف به هم رسیده بودند.
سه ماه تمام در کشمکش گذشته بود و او در سکوت رنج می کشید و به روي خود نمی آورد . ولی رنگ
پریده چهره اش نشان می داد که روزهاي سختی را می گذراند . تقریبا پاسخ به این سوال در هر برخورد
برایش عادي شده بود که "چرا لاغر شده اي؟" شب گذشته وقتی پدرش او را مستقیما مخاطب خود قرار
داد و از وضع رابطه اش با ایرج پرسید . او سکوت اختیار کرده بود و زبان به شکوه نگشوده بود اما خوب
می دانست که پدر تقریبا همه چیز را می داند ولی بظاهر وانمود میکرد که از ایرج بسیار راضی است.
حلقه اش را در انگشت چرخاند، چشمانش را اشک پر کرد و بغض گلویش را سوزاند و با خو اندیشید:"
من باید تحمل کنم بخاطر پدر، بخاطر مادرم ، و از همه مهم تر بخاطر عمه و شادي"
شاید ایرج او را دوست داشت و در این مورد دروغ نمی گفت ، ولی با رفتارش آزارش می داد و او سر
در نمی آورد این چه نوع دوست داشتن است که انسان حتی ذره اي از خواسته هاي خود بخاطر کسی که
دوستش دارد نگذرد. شاید او فقط ادعا میکرد، چون اکنون سه روز بود که قهر کرده بود و حتی تماس
مختصري نیز نگرفته بود و نیکا میترسید با ادامه این روند بزودي همه متوجه اختلافات میان آن دو شوند
بنابراین می خواست به این مساله خاتمه دهد اما غرورش به او اجازه نمی داد که قدم پیش بگذارد.
ناگهان صداي زنگ تلفن برخاست از صدا ترسید گویا قلبش در سینه فرو ریخت . شاید ایرج باشد . با این
فکر بطرف گوشی دوید و آنرا برداشت و نفس نفس زنان گفت:"........ ب ....... بله"
- عصر سرکار بخیر منزل دکتر معتمد؟
- بله بفرمایید
- معذرت میخوام سرکار خانم ، جناب دکتر تشریف ندارن؟
بی حوصله پاسخ داد:خیر.
- خیلی عذر می خوام که مزاحمتون شدم ، شما زحمت رسوندن پیامی رو تقبل می فرمایید؟
- بله ........ ولی شما؟
- منو نمی شناسید . خانم معتمد؟
- نخیر شما؟
- من مهرنژادم ، کیانوش مهرنژاد
- آه بله ، آقاي مهرنژاد چرا زودتر خودتون رو معرفی نکردین؟ حالتون چطوره؟
- خوبم ممنون . بنظرم رسید حوصله ندارید صحبت کنید. گفتم زیاد مزاحمتون نشم.
- واقعا معذرت میخوام ، شما رو بجا نیاوردم....
- خواهش می کنم ، حق دارید این اولین مرتبه است که تلفنی مزاحم شما می شم ؟
- لطف دارید ، خوب چه می کنید؟
- مثل همیشه مشغول و گرفتار ، شما چه می کنید؟ ایرج خان چطورند؟
- خوبه سلام می رسونه
- زندگی جدید خوش می گذره؟
- اي .......... چی بگم؟
- مدتی زمان می برع تا عادت کنید
- بله حق با شماست
- خانم و آقاي معتمد چطورند؟
- خوبند، سلام می رسونن
- خیلی دلم براشون تنگ شده.
- پس چرا سري به ما نمی زنید؟
- من تلفنی جویاي احوالات شما هستم ، ولی چون به اندازه کافی مزاحم شدم و پدرتون با نپذیرفتن
حق معالجه و زحمتشون منو خیلی شرمنده کردند، دیگه نتونستم بازم مزاحم بشم.
- این حرفا چیه؟ شما مثل غریبه ها حرف می زنید.
- لطف دارید خوب نیکا خانم غرض از مزاحمت............
- بفرمایید در خدمتم
- راستش می خواستم از شما و خانواده تون و ایرج خان و خانواده دعوت کنم روز جمعه نهار در
خدمتتون باشیم.
- خدمت از ماست ، ولی چرا خودتون رو به زحمت می اندازید؟
- می خواستم از مصاحبت شما بهره مند شم . اگه قبول کنید خوشحال می شم
- البته ، ولی شادي رفته عمه هم حالش مساعد مهمانی نیست ، اگه اشکالی نداره خودمون مزاحم می
شیم.
- هر جور خودتون صلاح می دونید، پس حتما ایرج خان رو هم بیارید . از زیارتشون خوشحال می
شیم.
- حتما اونم خوشحال میشه ، حالا آدرس رو بدید........ چند لحظه اجازه بدید.
نیکا خودکاري از روي میز برداشت و دوباره بطرف تلفن رفت . خودکار را روي کاغذ فشرد و
گفت:"خوب بفرمایید."
- خانم معتمد؟
- بله!
- پیشنهادي داشتم.
- بفرمایید.
- چون ممکنه شما منزل رو راحت پیدا نکنید، اجازه بدید من راننده ام رو بفرستم دنبالتون
موافقید؟
- با این حساب دیگه خیلی اسباب زحمت می شیم.
- تعارف نکنید
- ولی خودمون می آییم.
- هر طور میلتونه، ولی بنظر من اونطوري بهتره.
- باشه . اگر شما اصرار دارید من حرفی ندارم.
- پس روز جمعه ده و نیم صبح من یه ماشین می فرستم دنبالتون تا شما رو به کلبه خرابه ما بیاره
- ممنونم
- امري نیست؟
- عرضی نیست.
- به همه سلام برسونید، جمعه می بینمتون.................... فعلا خدانگهدار.
- متشکرم خداحافظ.
نیکا گوشی را گذاشت و با خود گفت :(( این هم بهانه لازم براي تماس با ایرج او فکر خواهد کرد مجبور
شده ام که به او اطلاع دهم براي همین هم تماس گرفتم)) فورا گوشی را برداشت و با سرعت شماره خانه
عمه را گرفت صداي بوق چندین مرتبه شنیده شد ، ولی ارتباط برقرار نشد نیکا نا امیدانه خواست گوشی
را بگذارد که صداي خفه اي پاسخ داد:" بله!"
- سلام ، کجایی؟
- سلام نیکا خانم
- خواب بودي ایرج؟
- بله.
- معذرت می خوام ولی الان تقریبا غروبه
- دیشب تا دیر وقت بیدار بودم، صبح هم جایی کار داشتم مجبور شدم زود از خونه بزنم بیرون ،
براي همین هم از ظهر تا حالا خواب بودم.
- نیکا با خود فکر کرد پس او هم چون من ناراحت است، من راجع به او اشتباه میکردم بعد
پرسید:" خوب چرا دیشب نخوابیدي؟"
- با دوستام به مهمونی رفته بودیم تا دیروقت طول کشید
نیکا از پاسخ او رنجید . انتظار چنین جوابی را نداشت:" به من نگفته بودي مهمان هستی؟"
- اگه می گفتم هم فرقی نمیکرد تو از دوستاي من خوشت نمی آد پس نمی اومدي، می اومدي؟
- نه.
- دیدي حدسم درست بود
- پس بیخود نیست که سراغی از ما نم گیري، سرت شلوغه.
- نه بابا یه دیشب رو رفته بودم.
- خوش بگذره
- جات خالی خیلی خوش گذشت. حالا چطور شد یادي از ما میکردي؟
- میخواستم خبري بهت بدم.
- ا پس زنگ نزده بودي حال منو بپرسی.
نیکا پاسخی نداد ایرج ادامه داد:" خوب حالا چه خبره؟"
- براي جمعه به مهمانی دعوت شدیم.
- چه خوب .............. کجا؟
- منزل آقاي مهرنژاد.
- کی؟
- کیانوش، ما و شما رو به نهار دعوت کرده.
- متاسفانه من روز جمعه با دوستام قرار دارم ، می خوایم بریم کوه
- خوب اگه اینطوره باهاش تماس می گیرم برنامه رو می ذاریم براي شما
- نه لزومی نداره
- پس می آي؟ راستی عمه هم دعوته
- حال مادر زیاد مساعد نیست، ما نمی تونیم بیایم.
- ظاهرا تو دنبال بهانه می گردي، اول می خواي بري کوه حالا هم می گی حال عمه مساعد نیست. بگو
نمی خوام شما رو ببینم. من اشتباه کردم که با تو تماس گرفتم
- اصلا اینطور نیست ، باور کن نیکا من همین امشب می خواستم بیام خونه شما ، البته هنوز هم تصمیم
دارم . ولی قبول کن کیانوش میزبان کسل کننده ایه تحمل این مرد خشک و جدي برام مشکله. نمی تونم
دعوتش رو بپذیرم من اصلا حوصله مهمانی رفتن ندارم.
- هر طور خودت می خواي با من کاري نداري؟
- صبر کن نیکا
- خداحافظ
- نیکا گوشی را روي تلفن کوبید و فریاد کشید:" براي هرزه گردي با رفقاي احمقت وقت داري ،
ولی براي مهمانی سالم نه، به جهنم که نمی آي" و بعد با صداي بلند شروع به گریستن کرد.
***************************************
صبح جمعه زمانی که نیکا کاملا آماده به طبقه پایین امد ساعت دیواي دقیقا ده و نیم را نشان می داد .
صداي زنگ در نیز در همان لحظه برخاست و دکتر براي گشودن در به حیاط رفت. نیکا امیدوار بود که
ایرج باشد نمی خواست بدون او برود حتی در تمام مدتی که در اتاقش آماده می شد ، هر چند لحظه یکبار
به صداهایی که از پایین می آمد گوش می داد اما ایرج نیامد . و او همچنان منتظرش بود، گرچه براي پدر
و مادرش کار ضروري او را توجیه کرده بود ولی باز هم دلش میخواست او بیاید . از شیشه به حیاط
نگریست بازگشت دکتر به تنهایی نشان می داد که راننده کیانوش پشت در ایستاده است . حدسش درست
بود ، زیرا دکتر بمحض ورود گفت که راننده منتظر آنهاست و چند لحظه بعد با هم از خانه خارج شدند .
در حالیکه نیکا پیوسته به پشت سرش نگاه میکرد ، مبادا ایرج در آخرین لحظات بیاید و او متوجه نشود
ولی او نیامد و نیکا نا امیدانه به صندلی تکیه داد و چشمانش را بر هم نهاد چند لحظه صحبتهاي راننده توجه
نیکارا بخود جلب کرد.
000 آقاي مهرنژاد از صبح تابحال چندین مرتبه منوخبرکردند وراجع به ماشین سوال کردند یه مرتبه -
فرمودند ماشین نقص فنی نداره؟ دفعه دیگه بنزین داري؟ بازچندلحظه بعد مجددا فرمودند ماشین رو
حسابی چک کن.
منم عرض کردم آقا مگه سفر قندهار در پیشه؟ تا حومه تهران که راهی نیست اما ایشون دستور اکید
دادند که همه چیز آماده باشه معلوم میشه که آقا خیلی بشما علاقمندند،چون امروز واقعا سرحال بودند،
بعد از مدتها آقا مثل گذشته ها بودند.
نیکا چشمانش را گشود و از پنجره به بیرون خیره شد و با خود فکر کرد آیا واقعا براي کیانوش مهم است
که آنها بمنزلش بروند؟ بتصور او این اقدام کیانوش تنها براي اداي احترام نسبت به پدرش و انجام یک
رسم بود بداخل ماشین نگاه کرد این آن ماشینی نبود که آنشب آنها را به رستوران مورد علاقه کیانوش
رسانده بود کمی از پنجره بدنه ماشین را نگاه کرد رنگ آن قرمز و زیبا بود ولی بنظر او ابهت ماشین
سیاهرنگ کیانوش را نداشت ، پس کیانوش در زندگیش حسابی تنوع داده بود، ماشینش را هم عوض
کرده و یک رنگ شاد انتخاب کرده بود....... ناگهان فکري بمغزش خطور کرد شاید تاکنون ازدواج
کرده باشد. ولی خودش چیزي نگفته بود شاید علتش این بود که نیکا سوال نکرده بود . عطش دانستن
جواب این سوال آنچنان او را تحریک میکرد که دلش میخواست در همان لحظه از راننده بپرسد ولی خود
را کنترل کرد. راه بنظرش طولانی وخسته کننده میآمد ووقتی بالاخره ماشین جلوي در بزرگی متوقف شد
.نفس راحتی کشید، راننده چراغی زد و در باز شد و آنها وارد یک باغ بزرگ شدند، مسافتی را در میان
باغ طی نمودند. سرانجام ماشین توقف کرد و راننده با سرعت پایین آمد و در ماشین را گشود . نیکا
ومادرش پیاده شدند . نیکا نگاهی به دور وبر خود کرد . در اولین نظر ماشین کیانوش توجهش را جلب
کرد و بعد نگاهش به ساختمان سبز رنگ وسط باغ افتاد . نماي آن شاید از بهترین سنگهاي مرمر ساخته
شده بود . همانطور که به ساختمان زل زده بود کیانوش را دید که بسرعت بسوي آنها می آمد. تاکنون او
را به این زیبایی ندیده بود شلواري برنگ سبز تیره و پیراهنی برنگ سبز روشن ، زیبایی خاصی بر
اندامش بخشیده بود و موهایش که بنحو زیبایی آراسته شده بود متانتی عجیب به چهره اش می داد. از چند
قدمی رایحه دلنشین همیشگی عطرش مشام نیکا را پر کرد . او نزدیک شد و با احترام سلام کرد و
خوشامد گفت ، سپس آنان را بسمت ساختمان راهنمایی کرد. هنوز چند قدمی نرفته بود که رو به نیکا
کرد و گفت:" خانم معتمد ایرج خان لایق ندونستند؟"
در امتداد نگاه تو