- این چه حرفیه آقاي مهرنژاد؟ متاسفانه حال عمه خوب نبود. ایرج مجبور شد خونه بمونه

- خیلی متاسفم. دلم میخواست ایشون هم در جمع ما بودند . مصاحبتشون باعث انبساط خاطره.

- شما لطف دارید.

کیانوش سکوت کرد. آنها از در برزگی عبور کردند و وارد خانه اي بسیار مجلل گردیدند . خانه اي که از

نظر نیکا همچون قصري جلوه کرد . داخل ساختمان نیز تماما از سنگهاي مرمر سبز روشن ساخته شده بود،

پرده هاي مخمل سبز رنگ از پنجره ها آویخته شده بودند و پلکانی با نرده هاي مرمرین از وسط هال می

گذشت و راه عبور به طبقه دوم را نشان می داد. کیانوش بسمت راست اشاره کرد و گفت:" لطفا از

اینطرف" آنها وارد سالن بزرگی شدند که دیوارهاي آن با تابلوهاي نقاشی گرانقیمت با قابهاي زیبا تزئین

گشته بود و مبلمان و فرشهاي سبز رنگ به آن جلوه اي چشم نواز بخشیده بود. با ورود آنها همه حاضرین

از جاي برخاستند وکیانوش شروع به معرفی آنها کرد:" عموجان که معرف حضور دکتر و خانمها هستند .

ایشون مادرم و ایشون مهندس مهرنژاد پدرم . مادر ، مهندس خانواده محترم دکتر معتمد."

مراسم معارفه انجام پذیرفت و مهمانان نیز در کنار میزبان جاي گرفتند و خدمتکاران مشغول پذیرایی

شدند. عموي کیانوش در همان نظر اول بچشم نیکا مرد جالبی آمد و احساس کرد از این مرد خوشرو

وخوش زبان خوشش می آید. در ادامه ارزیابی اطرافیانش نیکا اینبار پدر کیانوش را از نظر گذراند. او

مردي متین و موقر بنظر می رسید . موهایش کاملا سفید بود ولی صورتش شاداب و جوان می نمود.

آخرین نفر مادر کیانوش بود که نیکا بی جهت از همان اولین لحظات نسبت به او احساس علاقه میکرد . او

زن زیبایی بود و چشمانی روشن داشت و شاید رنگ چشمان کیانوش کمی به او و کمی به عمویش

کیومرث شباهت داشت. خانم مهرنژاد ظاهري برازنده داشت و وقتی صحبت میکرد بی اختیار توجه

شنونده را بخود جلب می نمود. عموي کیانوش رشته کلام را در دست گرفت و بخنده گفت:" از صبح تا

بحال این کیانوش خان پوست از سر ما کنده ، انقدر منتظر شما بود که نمی دونید دکتر جان. من که تا

حالا کیانوش رو اینطور ندیده بودم. از صبح ده مرتبه به آشپزخونه سرك کشیده به تمام موارد شخصا

رسیدگی کرده برنامه غذایی رو هم خودش تنظیم کرده . درست مثل ترازنامه هاي مالی آخر سال.

همه خندیدند و کیانوش که گونه هایش کمی سرخ شده بود معترضانه گفت:" کیومرث خواهش می

کنم!"

پدر کیانوش گفت:" انقدر که کیانوش براي آقاي دکتر و خانواده شون مزاحمت ایجاد کرده باید خیلی

بیشتر از این حرفها پذیرایی کنه. جناب دکتر ما تا پایان عمر شرمنده الطاف شما هستیم."

- آقاي مهرنژاد خواهش میکنم تعارف نفرمائید منکه کاري نکردم.

مادر کیانوش چشم از نیکا بر نمی داشت . در همان حال آهسته بمادر گفت:" نمی دونید چقدر مشتاق

بودم شما و دختر خانمتون رو زیارت کنم واقعا دختر شایسته اي دارید. هم زیبا، هم متین و باوقار

امیدوارم خوشبخت بشند."

- متشکرم لطف دارید خانم

- کیانوش جان غذاها ته نگیره عمو سري به آشپزخونه بزن

بار دیگر صداي خنده حاضرین برخاست و کیانوش گفت:" شما که نمی دونید، دست پخت خانم معتمد

انقدر خوبه که من مجبورم تو غذاهاي امروز وسواس بخرج بدم"

- ما که زیاد در خدمت شما نبودیم.

- خواهش می کنم همون چند مرتبه کافی بود.

- عروس خانم گویا بنا بود در خدمت آقاي داماد هم باشیم؟

- متاسفانه کاري پیش اومد نتونست خدمت برسه

- خوب وقت زیاده مهندس در فرصت دیگه اي حتما از حضور ایشون هم فیض میبریم.

نیکا از پا در میانی کیانوش خوشحال شد چون بیش از این توجیهی نداشت در عین حال از این که او

پدرش را با نام مهندس مهرنژاد می خواند. تعجب کرد و با خود اندیشید چه جالب خواهد بود که مثلا او

نیز پدرش را با عنوان دکتر معتمد بخواند و از این تصور لبخندي بر لبهایش نشست . ناگهان بخود آمد و

کیانوش را دید که با تعجب به او نگاه می کند نیکا فورا نگاهش را به خانم مهرنژاد دوخت که مشغول

صحبت با مادرش بود و خود را بظاهر متوجه صحبت آنها نشان داد. تا زمان صرف نهار هیچ جمله اي میان

او و کیانوش رد و بدل نگردید . سررشته کلام در دست عموي کیانوش بود و کیانوش در بعضی موارد

اظهار نظر میکرد . بیشتر مسائل مورد گفتگوي آنها مربوط به کارهایشان بود و کیانوش ناله میکرد که

مشغله هاي کارش بسیار است. و او دمی در تهران و لحظه اي دیگر در شیراز است، گاهی نهار را داخل

مرز صرف می نماید در حالیکه وقت شام خارج از کشور است و نیکا از صحبتهایش به این نتیجه رسید که

او تصمیمش را عملی کرده است و خود را در میان کارهاي شرکت چنان غرق ساخته که دیگر لحظه اي

نتواند به کسی یا چیزي جز مسائل کاري خود فکر کند. با این تصور ناگهان نسبت به او احساس ترحم

کرد . هنگام صرف نهار همه به سالن غذاخوري رفتند میز نهار چنان با دقت و سلیقه چیده شده بود که

دهان نیکا از تعجب باز ماند . غذاهاي رنگا رنگ و متنوع اختیار انتخاب را به آنها نمی داد و خصوصا

تعارفهاي پی در پی خانواده مهرنژاد باعث می شد نیکا نتواند غذا بخورد . نهار تقریبا در سکوت صرف

شد، ولی در اواخر صرف غذا کیانوش رو به دکتر کرد و گفت : آقاي دکتر دختر خانم شما در رژیم

هستند؟

دکتر خندید و پاسخ منفی داد و او ادامه داد:" پس چرا غذا نمی خورند، البته می پذیریم که غذاهاي ما

بخوش طعمی دست پخت مادرتون نیست ، اما این یک روز رو باید تحمل بفرمایید."

نیکا پاسخ داد: آقاي مهرنژاد من خیلی بیشتر از همیشه غذا خوردم ."

خانم مهرنژاد در پاسخ نیکا گفت:" کی دخترم که ما ندیدیم؟"

بعد از صرف غذا همگی بسالن پذیرایی بازگشتند . عموي کیانوش فورا پیشنهاد داد که آقایان کمی

استراحت کنند. آنها نیز پذیرفتند و بدنبال کیانوش از اتاق خارج شدند . افسانه و خانم مهرنژاد نیز مشغول

صحبت شدند . نیکا احساس میکرد بی حوصله شده ، صحبتهاي خانمها برایش جاذبه اي نداشت سعی کرد

خود را تزئینات اتاق سرگرم کند که کیانوش وارد شد . نیکا از دیدن او خیلی خوشحال شد . او می

توانست مصاحب مناسبی براي نیکا باشد . او آمد و نشست ، اما حتی نگاهی به نیکا نکرد خانمها همچنان در

حال صحبت بودند که خانم مهرنژاد پیشنهاد کرد به باغ بروند و در هواي آزاد صحبت کنند ، آندو

برخاستند نیکا نیز ناچار برخاست، اما زمانی که براه افتادند ، کیانوش سکوتش را شکست و گفت:" اگه

اشکالی نداره شما بمونید؟"

نیکا بجانب او برگشت و با تعجب نگاهش کرد . او ادامه داد:" میخواستم خونه رو بشما نشون بدم."

نیکا نگاهی بمادرش کرد و او با سر رضایت داد. خانم مهرنژاد تاکید کرد:" فکر می کنم اینطوري بهتره

دخترم، ظاهرا صحبتهاي ما براي شما کسالت آوره."

- نه اینطور نیست ولی..................

- بمون دخترم ، ما ناراحت نمی شیم.

پس از آن مادر و خانم مهرنژاد از سالن خارج شدند . نیکا بر جاي نشست کیانوش با اخم گفت:" اگه مایل

نبودین بمونین ، می رفتین."

- این چه حرفیه؟ من فقط از این جهت این حرفها رو زدم که اونها رو نرنجونده باشم.

- شما زیادي بفکر دیگران هستید، ولی من فکر نمی کنم خودتون تمایلی به مصاحبت با من داشته

باشید.

- شما خودتون بهتر می دونید که صحبتهاي اونها حوصله منوسر برده بود.

- باور کنم؟

نیکا از لحن پرتردید کیانوش عصبانی شد ، در حالیکه بر می خاست گفت:" اصلا من میرم شما مردها

همتون از یک قماشید، من دیگه از بحث و جدل بی مورد خسته شدم نمیخوام با هیچ کدومتون حرفی

بزنم."

در همان حال بطرف دررفت. کیانوش با سرعت بدنبالش رفت و گفت:" خواهش می کنم بمون نیکا خانم،

خواهش می کنم."

او ایستاد و چیزي نگفت بغض گلویش را میفشرد ، می ترسید اگر کلامی بگوید اشکهایش راز پنهانش را

برملا سازد .

- منو ببخش ، باور کن قصد نداشتم ناراحتتون کنم........... من خیلی بی ملاحظه هستم بازم عذر میخوام

منو میبخشی؟ نیکا با سرت سر پاسخ مثبت داد و او ادامه داد :" خیلی خوشحالم. حالا بیایید بجایی بریم

که شاید دیدنش براتون جالب باشه"

کیانوش در را براي نیکا گشود و او خارج شد . خودش نیز گامی عقب تر از او بحرکت درآمد. نیکا کمی

برخود مسلط شده بود گفت:" بیخودي عصبانی شدم....... می دونید من و ایرج .........."

ولی ناگهان مکث کرد و جمله اش را ادامه نداد. کیانوش هم سوالی نکرد و نیکا فهمید که او خود تا آخر

جمله را خوانده است. لبخندي زد، و ادامه داد:" آقاي مهرنژاد هنوز که دست چپتون خالیه، فکر کردم

ازدواج کردید و سرتون حسابی شلوغ شده که دیگه سراغ ما رو نمی گیرید؟"

- ازدواج؟ مگه عقلم رو از دست دادم.

نیکا در حالیکه به راهنمایی کیانوش از پله ها بالا میرفت گفت:" حق با شماست، هیچوقت ازدواج نکنید

که بیچاره می شید."

کیانوش ایستاد و نگاه پر تحسري به نیکا کرد . نیکا که از توقف ناگهانی او تعجب کرده بود بناچار ایستاد

." او گفت متاسفم امیدوار بودم شما از زندگی جدیدتون راضی باشید."

- راضی؟

نیکا سرش را بطرفین تکان داد و در حالیکه براه می افتاد گفت:" بهتره چیزي نگم، گمون کنم سکوتم

شایسته تر باشه."

- سکوتتون هم به اندازه کلماتتون گویاست، چهره شما بخوبی نمایانگر روزگار شماست، ولی من بهر حال

امیدوار بودم اشتباه حدس زده باشم شما خیلی لاغر و نحیف شدید، دیگر از اون شورو نشاط در چهره شما

اثري نمی بینم ، در این سه ماه انقدر تغییر کردید که من در نظر اول که شما رو دیدم جا خوردم .

- ظاهرا روزگار با ما سر ناسازگاري داره.

کیانوش حرف دیگري نزد . قدمی به جلو برداشت و دري را گشود و از نیکا خواست تا داخل شود و نیکا

داخل شد و در مقابل خود اتاق بزرگی دید که دور تادور آن را کمدها و قفسه هاي چوبی پر از کتاب

احاطه کرده بود. ظاهرا اینجا کتابخانه قصر کیانوش بود . نیکا از دیدن آنهمه کتاب بوجد آمد و گفت:"

خداي من چقدر کتاب! کیانوش دررا بست و به نقطه نامعلومی خیره شدو پرسید:" شما به کتاب علاقه

دارید؟"

- خیلی زیاد!

او گویا در خواب حرف میزند آهسته گفت:" ولی نیلوفر هیچ علاقه اي به کتاب نداشت ، بنظرش اینجا

مزخرفترین قسمت این خونه بود" در اینحال با حالتی مسخ شده بحرکت در آمد و گفت:" دنبالم بیایید."

آنها به انتهاي کتابخانه رفتند. کیانوش دستش را زیر قابی که به دیوار آویخته بود برد و گفت:" شما رو به

اینجا نیاوردم که کتابخانه رو ببینید."

در مقابل چشمان حیرت زده نیکا یک قفسه از کتابها بر پایه خود چرخید و کیانوش داخل شد نیکا چنان

شگفت زده شده بودکه نمی توانست ازجاي خودحرکت کندکیانوش روبه او کرد و با تحکم گفت:" بیا

دیگه."

نیکا با گامهاي سنگین بدنبال او براه افتاد و از مدخل پنهانی گذر کرد ، لحظه اي احساس نمود به عالم رویا

قدم گذارده است. منظره اي که مقابل خود می دید بیشتر به یک تابلوي زیباي نقاشی شباهت داشت تا سر

سرایی در واقعیت . تمام آنچه در سالن قرار داشت ، از سنگهاي مرمرین سبز روشن ساخته شده بود .

گلدانهاي بزرگ سنگی با گلهاي ارکیده ، مجسمه هاي کوچک و بزرگ مرمرین و از همه زیباتر حوض

سه طبقه کنار سرسرا بود که فواره هاي کوچک درون آن خودنمایی می کردند. دور تادور سالن

پیچکهاي نیلوفر از سقف آویزان بود و در لا به لاي آنها مرغان عشق و قناریها آزادانه پرواز میکردند. نیکا

نتوانست احساسات خود را کنترل کند و هیجانزده گفت:" خداي من اینجا چقدر زیباست!"

آنگاه با نگاهش بدنبال کیانوش گشت . او گوشه اي از سالن بر روي میز و نیمکت سنگی نشسته بود و از

پشت دود سیگارش به نیکا نگاه میکرد، نیکا از اینکه چون کودکان بوجد آمده بود ، احساس شرم کرد و

آهسته بطرف کیانوش بحرکت در آمد . او آهسته پرسید:" نظرتون چیه؟"

- خیلی قشنگ و رویاییه!

- می دونید اسم این سالن چیه؟

- نه

- حدس که میتونید بزنید شما دختر بسیار باهوشی هستید.

نیکا میدانست که نام این سالن بنحوي با نیلوفر در ارتباط است نمی توانست حدس بزند . کیانوش اجازه

نداد سکوت او بطول بیانجامد و گفت:" روزي به اینجا سراي نیلوفري می گفتند. کل این خونه رو براي

اون ساختم مطابق سلیقه اون . اما این سالن رو جداي از بقیه بنا کردم . نقشه اش رو کیومرث کشید ،

بمناسبت اولین سالگرد آشناییمون اینجا رو آذین بستیم و جشن گرفتیم . به اون میز که کنار حوضه نگاه

کن، ظروف وسایل عصرونه اونروز هنوز دست نخورده اونجاست . اون علاقه خاصی به سنگهاي مرمر

داشت، براي همین همه چیز این خونه رو از سنگ ساختم درست مثل قلبش " کیانوش بمیز مقابلش اشاره

کرد و ادامه داد:" این گلدون گل سرخ رو بخاطر شما و علاقه تون به گل سرخ اینجا قرار دادم وگرنه

همیشه گلهاي مورد علاقه نیلوفر یعنی گل ارکیده اینجا می ذارم ."

نیکا آهسته در سالن قدم زد و کیانوش بیش از این چیزي نگفت ناگهان قاب عکس زیبایی توجه نیکا را

بخود جلب کرد او با سرعت بطرف قاب رفت ولی داخل آن بجاي عکس یک پروانه کوچک با بالهاي

رنگین و پر نگین قرار داشت. نیکا لحظه اي به آن خیره شد . مسلما این همان گلسري بود که کیانوش در

دفترش راجع به آن نوشته بود. کمی جلوتر رفت قاب بعدي روي دیوار یک کار خطاطی بود که بر روي

آن نوشته شده بود:

" نیلوفري که روزي خزانم را بهار کرد ....... روز دگر........ بهارم را خزان نمود"