نیکا با تعجب به اطرافش نگریست ، هرچه بیشتر دقت میکرد بیشتر متعجب می شد ، باورش نمی شد این

همه احساس در وجود این مرد خشن و عصبی نهفته باشد . آنگاه به کنار حوض رفت و بر لبه آن نشست و

دستهایش را از آب پر کرد و به هوا پاشید و دنبال ماهیها کرد، نگاهش را به کیانوش دوخت که در عالم

خود غرق شده بود و مسلما به نیلوفر فکر میکرد و نیکا بی آنکه بداند چرا دلش نمیخواست او به نیلوفر

فکر کند . براي آنکه او را از عالم خود بیرون بکشد گفت:" کسی هم اینجا رفت و آمد میکنه."

کیانوش بخود آمد لبخندي زد و گفت:" نه ، من اینجا تنها زندگی می کنم ."

- پدر و مادرتون چی؟

- اونا تو خونه خودشون زندگی می کنند

- واقعا.......... هیچ کس از سر اینجا مطلع نیست؟

- هیچ کس بجز من و شما ، کیومرث ، نیلوفر و صمیمی ترین دوستم شهریار .

نیکا احساس کرد کیانوش هنوز هم نام نیلوفر را با حالت خاصی ادا می کند. لحظه اي مکث کرد و

متفکرانه پرسید:" منو براي چی به اینجا آوردید ، من که نه صمیمی ترین دوستتون هستم، نه مثل عموتون

با شما همدل و نه چون نیلوفر عشقتون ، من اینجا چه می کنم منو به اینجا آوردید تا عذاب بکشم؟

- عذاب بکشید!چرا؟

- شاید به این علت که مرد زندگی من حاضر نیست چنین عشقی رو بپاي من بریزه و شما می

خواهید صداقت عشقتون رو به رخ من بکشید.

نیکا سکوت کرد. در حالیکه این خانه و کارهاي کیانوش را در ذهن خود با اعمال ایرج مقایسه میکرد و

بحال نیلوفر غبطه میخورد کیانوش از جا برخاست مقابل نیکا ایستاد و گفت:" بلند شید بریم."

نیکا دانست که سخنش کیانوش را عصبانی ساخته، نگاهی به او کرد و از جاي برخاست . او با همان لحن

عصبانی گفت:" من قصد نداشتم شما رو ناراحت کنم . شما فکر می کنید من چون از دخترها دل خوشی

ندارم قصد کردم با آوردن شما به اینجا عذابتون بدم و بقول خودتون کاري کنم که شما احساس شکست

کنید ، اما اینطور نبوده و نیست من ..... من......... ( رویش را برگرداند) و ادامه داد: " شما دخترها هر

مسئله اي رو به نفع خودتون تفسیر و توجیه می کنید، براي شما زبون آدما مهمتر از دلشونه ، براتون فرقی

نداره که تو دل یه انسان چه نیتی نهفته ، اگه با حرفهاي کذایی شما رو شاد نکنه ، اون رو از خودتون می

رونید من راز نهفته اي رو که حتی از مادرم پنهون کردم براي شما آشکار کردم و شما در مقابل منو

بکاري محکوم می کنید که هر گز قصدم نبوده . این انصاف نیست شما زنها بر عکس ظاهر مهربونتون

خیلی بی رحمید ."

نیکا چرخی به دور او زد و مقابلش ایستاد و گفت:" منو ببخشید آقاي مهرنژاد خودم می دونم که اشتباه

کردم ولی باور کنید ارادي نبود. این روزها تمام کارهاي من عجیب و غریب شده. خودم هم نمی دونم

چی می گم با اعصاب در هم ریخته من بیش از این هم نباید انتظار داشت ، اما گذشته از این حرفها به شما

بخاطر داشتن این همه احساس و در عین حال سلیقه تبریک می گم."

- متشکرم نیکا ، نمی دونم چطور دیگران قادرند فرشته مهربونی مثل شما رو عذاب بدن من که چنین

قدرتی ندارم . خوب حاضرید با هم یه قهوه بخوریم؟"

- البته.

- پس بفرمایید.

در اینحال با دست بمیز اشاره کرد. نیکا نشست در مقابل او یک سرویس چایخوري از مرمر قرار داشت ،

کیانوش مشغول آماده کردم قهوه شد. نیکا شاخه اي از گلهاي سرخ داخل گلدان مرمر روي میز را بویید .

بعد نگاهی به گلهاي ارکیده کرد. میخواست میان سلیقه خود و نیلوفر قیاس کن که کیانوش با قهوه جوش

آمد و مقابل او نشست و گفت:"میخواستم بجاي تمام گلهاي ارکیده گل سرخ بذارم . اما فکر کردم شاید

شما مایل باشید اینجا رو همونطور که هست ببینید."

- واقعا از لطف شما ممنونم .

- من بیش از اینها بشما مدیونم.

نیکا دستش را پیش برد ، شاخه اي از گلهاي سرخ را که بطرف پایین سرخم کرده بود، بالا آورد و به آن

خیره شد . کیانوش فنجان را پر کرد و قهوه جوش را روي میز گذاشت بعد دستش را در میان گلها فرو

برد و زیباترین آنها را در دست گرفت و خواست آنرا بچیند که خار گل بدستش فرو رفت، لحظه اي

دستش را عقب کشید و دو طرف محل خراش را فشرد قطره خونی از دستش بیرون جست ، نیکا نگاهی به

انگشتش کرد و گفت:" واي انگشتتون"

- مهم نیست این گلها میخواستند تلافی کنند خاطرتون هست آخرین روز اقامتم در منزلتون برام

گل آوردید و گفتید خار به انگشتتون فرو رفته.

هردو با صداي بلند خندیدند نیکا دستمالی به کیانوش داد و او تشکر کرد و آنرا به دور انگشتش پیچید و

باردیگر ولی اینبار با احتیاط بیشتري دستش را بطرف گل دراز کرد و آنرا چید و مقابل نیکا گرفت. نیکا

لبخند ملیحی بر لب نشاند و آنرا گرفت کیانوش براي لحظه اي به نیکا خیره شد. نگاهش بنحوي بود که

نیکا حدس زد او چهره نیلوفر را در چهره اش مجسم میکند . سرش را بزیر انداخت کیانوش خندید و

گفت:" قهوه تون سرد میشه نیکا خانم ، میل بفرمایید."

و نام او را با حالتی ادا کرد که گویا فکرش را خوانده بود ، نیکا فنجانش را برداشت و قهوه آنرا مزه مزه

کرد. بنظرش خوش طعم آمد و چهره اش حالت رضایت بخود گرفت . کیانوش بحالت او خندید ، نیکا

دستپاچه نگاهش کرد و گونه هایش سرخ شد . در همین حال شنید کسی از بیرون می پرسید:" اجازه

دخول می دید آقاي مهرنژاد؟"

- بله کیومرث جان بیا.

نیکا دستپاچه شد کیانوش نگاهش کرد و گفت :" چی شد خانم معتمد؟ عمو جان از خودمونه . تمنا می

کنم راحت باشید."

کیومرث خان پیش آمد . او نیز ظاهرا از دیدن نیکا جا خورده بود با تعجب پرسید: شما هم اینجا هستید

سرکار خانم؟

- بله با اجازه شما.

- خوب خوش اومدید. بفرمایید. خواهش میکنم.

در اینحال نگاهش را از نیکا گرفت و بصورت کیانوش دوخت و ادامه داد:" کیا منو با پیرمردها رها

کردي؟

- آخه شما از همه پیرتري کیومرث جون.

- من هنوز داماد نشدم تو چی می گی؟

- شاید تا صد سال دیگه هم نخواستی ازدواج کنی.

- خوب مردي که در دام ازدوج گرفتار نشه تا آخر عمر جوون می مونه.

- پس من هم بشما اقتدا خواهم کرد.

- لازم نکرده چون من خودم هم قصد دارم استعفا بدم ، دیگه پیرو نمیخوام.تو لازم نیست اشتباه

منو تکرار کنی . درست میگم خانم معتمد؟

نیکا از این نظرخواهی ناگهانی جا خورد و بناچار گفت:" نمی دونم....... چه عرض کنم؟

- کیا پسر خوبیه ، فقط گاهی کمی فازهاش با هم تداخل پیدا میکنه، اونوقت هرکس از ده

کیلومتریش رد بشه دچار برق گرفتگی میشه.

- پس باید مراقب باشم در این موارد سر راهشون قرار نگیرم.

- البته توصیه دوستانه رو من قصد داشتم خدمتتون بگم

- از لطف شما سپاسگزارم.

- ظاهرا شما دو نفر مصاحبین خوبی براي همدیگه هستید، هر چی دلتون میخواد از من بد بگید . خیلی

خوب کردي که اومدي کیومرث خان نیکا خانم از مصاحبت من خسته شده بود. نیکا خواست اعتراضی

کن ، ولی کیومرث پیش دستی کرد و گفت:" حق هم دارند کسل کننده اي."

- می بینید نیکا خانم، کیومرث زیادي نسبت به من لطف داره.

- خواهش میکنم ، نپرسیدي براي چی مزاحم شدي؟

- چون احساس جوانی کردي اومدي خودت رو با جوانها همنشین کنی.

- اشتباه می کنی اومدم خبر خوشی بهت بدم.

- تو و خبر خوش از عجایبه

- اي بی معرفت!

- حالا بگید بدونیم چه خبره

- کیا جان سرهنگ عبدي تلفن فرمودند با داداش کاري داشتند. من گفتم ما اینجا هستیم و داداش در

حال استراحته بعد از ایشون هم دعوت کردم به جمع ما بپیوندند. ایشون هم با کمال میل پذیرفتند . گمون

کنم تا ساعتی دیگه میان.

نیکا به انتظار شنیدن پاسخی از کیانوش نگاهش را به او دوخت و دانست این خبر نه تنها او را خوشحال

نکرد، بلکه آثار خشم نیز در چهره اش عیان گردید وگفت:" خواسته بودم امروز کسی اینجا نیاد."

- می دونم ولی فکر نمی کنم آشنایی دکتر و سرهنگ اشکالی داشته باشد.

- نمی خوام بیان( این را فریاد کشید و از جاي برخاست)

کیومرث بالحنی دلسوزانه در حالیکه سعی میکرداورا آرام کندگفت: چرا عصبانی می شی؟بشین..... حالا

کجا؟

- میرم بگم نیان.

نیکا خواست پا در میانی کند، شاید او آرام گردد به همین دلیل آهسته گفت:" آقاي مهرنژاد تا ساعتی

دیگه میریم هیچ لزومی نداره بخاطر راحتی ما برنامه تون رو بهم بزنید."

- می رید؟ شما شب اینجا هستید. . من هم قصد ندارم کس دیگه اي رو بپذیرم. سرهنگ هم اگه قصد

داره مهندس مهرنژاد رو ببینه در فرصت دیگه اي بمنزلش بره.

این را گفت و بسرعت رفت. نیکا با تعجب به کیومرث خان نگاه کرد و او گفت:" این جوون همیشه

همینطوره عصبی و کله شقه."

- چرا اینقدر عصبانی شد؟

- فکر می کنم بهتره بشما حقیقت رو بگم . چون ظاهرا کیا بشما ارادت خاصی داره.

چشمان نیکا از تعجب گرد شدو پرسید:" چطور؟"

- تعجبی نداره ، چون می بینم که شما اینجا هستید . اون هیچوقت کسی روبه اینجا راه نمیده. اما ____________شما

رو در اولین دعوت به اینجا آورده ، می دونید چرا؟

- نه.

- متاسفانه من هم نمی دونم...... شما قبلا از وجود این مکان مطلع بودید؟

- خیر

- خیلی عجیبه اون هیچ علاقه اي به افشاي رازهاش نداره، آدم تو داریه . من کیانوش رو بیش از هر

کسی توي زندگیم دوست دارم . رابطه ما تنها رابطه عمو و برادر زاده نیست . ما با هم دوست هستیم.

نیکا لحظه اي اندیشید ، علت این عمل کیانوش ، مطالعه دفتر خاطراتش بود ، نیکا خود راز را بر ملا کرده

بود و او همانطور که عمویش می گفت چیزي بروز نداده بود.

-به چی فکر می کنید خانم معتمد؟

صداي کیومرث خان نیکا را بخود آورد. او لبخندي زد و پاسخ داد: هیچی ، چیز خاصی نبود.

- میخواهید بگم چرا اومدن سرهنگ کیانوش رو عصبانی کرد؟

- البته

- می دونید سرهنگ دختري داره مثل شما خانم و شایسته ، ما اونرو براي کیا در نظر گرفتیم ، ولی

هربار که صحبتش پیش میاد ، همینطور بلوا رو بر پا میکنه و حاضر نیست در اینمورد حتی کلامی بشنوه.

نیکا آهسته گفت:" حدس میزدم." و در همانحال احساس کرد حس حسادتش تحریک میشود البته نه

نسبت به دختر سرهنگ بلکه نسبت بدختري که مدتها پیش این مرد را رها کرده بود، نیکا در دل آرزو

کرد کاش جاي نیلوفر بود، کیانوش داخل شد بلافاصله رو به نیکا کرد و گفت:" واقعا عذر میخوام خانم

معتمد."

- کار خودت رو کردي؟

کیانوش با شنیدن صداي عمویش بسوي او برگشت و با لحنی خشک و جدي پاسخ داد:"بله"

- تلفن کردي؟

- بله

- چطور تونستی مهمانت رو جواب کنی؟

- همونطور که شما تونستی بدون اجازه میزبان، مهمان دعوت کنی.

- نمی خواستی کتایون با نیکا خانم آشنا بشه؟

کیانوش بی حوصله و قاطع گفت:" نه"

و نیکا متوجه شد که او از اینکه عمویش در حضور او نام کتایون را برد عصبانی تر شد. اما کیومرث بی

اعتنا ادامه داد:" چرا؟"

- چون لایق مصاحبت با نیکا خانم نیست، از اون عزیز دردونه خوشم نمیاد.

- بس کن کیا تو حق نداري راجع به دیگران اینطور صحبت کنی

- من هرچی بخوام میگم.

- هیچ می دونی اگه این حرفها به گوشش برسه چی میشه؟

- هرچی میخواد بشه.

نیکا از بحث بین آنها خسته شده بود. نمی دانست چرا کیومرث قصد کرده بود تا هر طور شده کیانوش را

محکوم نماید و با لجبازیهایش او را عصبی میکرد. دستان لرزان کیانوش حتی سیگارش که بشدت میان

انگشتانش تکان میخورد، حس ترحم نیکا را بر می انگیخت . براي آنکه بیش از این شاهد ماجرا نباشد از

جاي برخاست و آهسته گفت:" منو ببخشید."

برخاستن او هر دو مرد را وادار به سکوت کرد کیومرث فورا بخود آمد رو به نیکا کرد و گفت:" ما رو

ببخشیدخانم معتمد."

- خواهش میکنم ، فکر میکنم بهتره تنهاتون بذارم

کیانوش برافروخته و عصبی نگاهش را به نیکا دوخت و با تحکم گفت:" بنشینید، کیومرث میره"

نیکا با آنکه از تحکم کلام کیانوش ترسیده بود، خواست اعتراضی کند ولی برخاستن کیومرث فرصت

اعتراض را از او گرفت:" خوب خانم معتمد شما رو پایین می بینم."

- حتما

- با اجازه

- خواهش میکنم

او با سر تعظیم مختصري کرد و بدون آنکه به کیانوش نگاه کند رفت . نیکا همانطور که ایستاده بود

کیانوش را مخاطب قرار داد و با عصبانیت گفت: " واقعا که آقاي مهرنژاد روي شما بیش از اینها حساب

میکردم."

- چطور؟

- رفتار شما با عموتون اصلا صحیح نبود

- ولی به نفعش بود.

- این نفع رو شما تعیین می کنید؟

کیانوش لبخندي زد و گفت:" اگر اجازه بدید توضیح میدم."

نیکا سکوت کرد او با دست اشاره کرد و گفت:" خواهش میکنم بفرمایید من اینطور معذبم، خیلی زشته

که مردي در حضور خانمی که ایستاده بنشیند."

نیکا در حالیکه می نشست به طعنه گفت:" بنظر نمی آد تا این حد که ادعا می کنید مبادي ادب باشید."

کیانوش اهمیت نداد و با همان لحن صمیمی و لبخند زیبا گفت :" می دونید کیومرث دوست نداره در

مقابل من کوتاه بیاد . گاهی اوقات حتی زمانیکه حق مسلم رو به من می ده با من لج میکنه ، درست یا غلط

، ولی تز او در برخورد با من اینه چون معتقده نباید در مقابل من کسی کوتاه بیاد ، بلکه باید مقاومت کنن

تا من سعی کنم با دلیل حرفم رو توجیه کنم، از طرفی چون می دونه من وضعیت عصبی مناسبی ندارم ،

دلش نمیخواد بحثها طولانی بشه از این بابت اون نه تنها از حرف من نرنجید ، بلکه خوشحال هم شد،چون از

دید اون من محکوم شدم و براي گریز از این محکومیت ازش خواستم ما رو بحال خودمون بذاره

وبره...... شما آثار رنجش رو در چهره اش دیدید؟"

نیکا با سر پاسخ منفی داد و فکر کرد شاید حق با کیانوش باشد . هر چه بود او عمویش را بهتر از نیکا می

شناخت.صحبتهاي آنها نیمساعت دیگر بطول انجامید . اما در این مدت کیانوش هیچ نامی از نیلوفر نبرد و

این دقیقا برخلاف میل نیکا بود . زیرا او بیش از هرچیز تمایل داشت از او بشنود ، ولی گفتگوهاي آنها

بیشتر در مورد ساختمان، تزئینات آن و کار کیانوش بود . ورود آقاي جمالی رشته صحبتشان رااز هم

گسیخت ، نیکا او را از صبح ندیده بود و از دیدن او متعجب شد چهره جمالی نیز نشان میداد که او هم از

دیدن نیکا تعجب کرده است .جمالی در مقابل کیانوش سري خم کرد و با بی میلی به نیکا روز بخیر گفت

، نیکا به او خیره شد. مثل همیشه کت و شلوار مشکی و پیراهن سفید پوشیده بود و کفشهاي واکس

خورده اش برق میزد لحنش هم مثل همیشه بود، خشک و رسمی.