حریم عشق قسمت چهاردهم

بله
- راننده کجاست.
این جمله بخاطر کیانوش آمد که فراموش کرده جزئیات قضیه را پی جویی نماید بنابراین ضمن عذر
خواهی از مرد بطرف اطلاعات بیمارستان رفت و از پرستار بخش راجع به مساله سوال کرد و چون او اظهار
بی اطلاعی نمود. طبق راهنماییش به نگهبانی بیمارستان رفت. در اتاقک نگهبانی مرد جوانی برایش توضیح
داد که راننده مجرم از محل حادثه گریخته، ولی مسئولین با استفاده از اطلاعات شاهدین حادثه بدنبال او
هستند ، در حین صحبت او، چشم کیانوش به گوشی تلفن خورد و بیاد آورد که باید خانواده دکتر را در
جریان قرار دهد. از نگهبان اجازه خواست و با موافقت او شماره منزل دکتر را گرفت و منتظر پاسخ ماند
اما هرچه انتظار کشید پاسخی نشنید. ناامیدانه گوشی را برجاي خود گذاشت و به جلوي در اتاق عمل
بازگشت.
**********************************
- ایرج مادر، پس چرا نیکا نیومد؟
- چه می دونم
- یعنی چه؟
- ایرج جان نیکا چیزي بشما نگفت؟
- نه.
- حرفتون شده
- نه بابا، چرا انقدر سوال پیچم می کنی؟
- من دلم شور میزنه الهه خانم، نیکا عادت به این کارها نداره، هیچوقت بی اطلاع من تا دیر وقت
جایی نمی مونه.
- حالا هم که دیر نشده زن دایی، می آد
- نه ایرج جان، من دیگه نمی تونم منتظر بمونم، میرم خونه شاید اونجا باشه.
- ایرج بلند شو ماشین رو روشن کن، منم می آم افسانه جون، شاید حدست درست باشه.
- زیاد عجله نکنید الان اون میاد اینجا، ما می ریم اونجا ، هر دو سرگردون می شیم.
- ایرج هم بی ربط نمیگه افسانه جون اگه موافقی نیمساعت دیگه منتظرش بمونیم ، اگه نیومد اونوقت
همه با هم می ریم منزل شما، هر جا باشه پیداش می کنیم.
افسانه با تردید پذیرفت و بار دیگر برجاي نشست و چشم به عقربه هاي ساعت دوخت
**************************
با آنکه عقربه هاي ساعت دیواري بیمارستان بسیار کند حرکت میکرد، اکنون بیش از 4 ساعت از زمانی
که نیکا را به اتاق عمل برده بودند، می گذشت . کیانوش دو بار دیگر با منزل دکتر تماس گرفته بود،ولی هر دو بار بی نتیجه بود. او احتمال می داد که عیب از خطوط تلفن باشد، بنابراین تصمیم گرفته بود بمحض پایان عمل بمنزل آنها برود. و در همان حال سعی میکرد افکار درهم ریخته اش را سامان دهد که ناگهان در اتاق عمل باز شد، بطرف در دوید و اما بیرون آمدن برانکار او را برجاي میخکوب کرد، خیره خیره به تخت روان نگاه کرد و نیکا را با سري پانسمان شده و صورتی متورم و کبود بر چهره اش را چنان هول انگیز ساخته بود که سیگار از لاي انگشتان کیانوش بر زمین افتاد . چهره نیکا نشان می داد که در جدالی سخت با مرگ دست و پنجه نرم می کند . کیانوش به قطرات سرم که آهسته آهسته از شیلنگ می گذشت خیره شد و مسیر آنرا تا دستان نحیف دخترجوان دنبال کرد ناگهان درخشش نگین انگشتري روي دستش توجهش را بخود جلب کرد، این همان انگشتري بود که به نیکا هدیه کرده بود ولی تا کنون آنرا در دستش ندیده بود، با اینحال امروز زمانی که نشانه هاي بیمار را می پرسید بی اختیار سراغ آنراگرفته بود و دست لرزانش را پیش برد و ملتمسانه گفت:" بخاطر خدا طاقت بیار دختر" با رسیدن به اتاق مراقبتهاي ویژه با دیگر ناچار به توقف گردید، درست در همان حال بخاطر آورد باید سري به دکتر بزند.
فراموش کرده بود نتیجه عمل را جویا شود و در دل خود را بخاطر این قصور سرزنش کرد و سراسیمه بسوي اتاق دکتر دوید. قبل از آنکه سوالی کند با دیدن چهره دکتر وضعیت بیمار را دریافت ، با اینحال ضمن تشکر از دکتر احوال نیکا را پرسید، دکتر ابتدا پرسید:" شما چه نسبتی با بیمار دارید؟"
- ایشون دختر یکی از دوستان بنده هستند.
کیانوش عمدا جمله اش را بی تفاوت بیان کرد تا اعتماد دکتر را براي بیان واقعیت بخود جلب کند دکتر درحالیکه به چهره رنگ پریده و لرزان جوان می نگریست گفت:"واقعا؟ شما آنچنان آشفته اید که من تصور کردم همسر یا نامزد شماست."
- خیر اینطور نیست
- پس حتما به دوستتون و دخترش خیلی علاقمندید؟
- من زندگیم رو مدیون ایشون هستم
دکتر سري تکان داد و با تاسف گفت:" گوش کنید آقاي....
- مهرنژاد هستم
- چی فرمودید؟
- مهرنژاد، کیانوش مهرنژاد.
- شما با آقاي کیومرث مهرنژاد نسبتی دارید؟
- بله ایشون عموي بنده هستند.
- می دونید بیشتر از 50 % سهام این بیمارستان متعلق به ایشونه؟
کیانوش نام بیمارستان را با محتویات حافظه اش چک کرد، ناگهان بخاطر آورد و دستپاچه گفت:بله ، بله
- پس چرا زودتر آشنایی ندادید؟ رئیس بیمارستان از دیدن شما خرسند خواهند شد.
کیانوش بی حوصله پاسخ داد:" متشکرم ، فعلا از اون بگید."
- بله همونطورکه عرض کردم خیلی متاسفم که نمی تونم خبر خوشی بشما بدم ما هر چه از دستمو ن می اومد انجام دادیم ، ولی تا زمانی که به هوش نیاد نمی تونم اظهار نظر قطعی کنم، وضعش خیلی وخیمه ، یک شکستگی عمیق در جمجه، دو شکستگی شدید در ران و زانوي پاي راست که باعث شده استخوان حتی از گوشت پا بیرون بزند و این وضع بسیار وخیمه ، بعلاوه کوفتگی شدید در ناحیه شانه، بازو ، پاي چپ و همینطور دو دنده شکسته ، اما آنچه منو بیش از همه نگران کرده ، وضعیت ترك جمجمه و آسیب احتمالی به مغزه و بعد از اون شکستگی هاي وحشتناك پا، اگر هم جان سالم به در ببره، گمونم بایستی تا
مدتها بستري باشه و درد کشنده اي رو تحمل کنه کیانوش سرش را بزیر انداخت و بزحمت از روي صندلی برخاست و بی آنکه کلامی بگوید از اتاق خارج شد در همین حال پرستار بخش بسوي او آمد و گفت:" همراه بیمار، نیکا معتمد شما هستید؟"
- بله
- بیمارتون نیاز شدید به خون داره، شما می تونید بهش خون بدید؟
- البته
- گروه خونتون چیه؟
O+ -
- پس مشکلی نیست دنبال من بیایید
کیانوش بدنبال پرستار براه افتاد و با خود اندیشید :" بعد از این کار باید حتما بمنزل دکتر بروم، آنها مسلما نگران هستند."
افسانه گوشی را بر زمین گذاشت و بانگرانی گفت:"الهه خانم جواب نمی ده چه خاکی بر سرم کنم؟"
- شاید تلفنتون خرابه خیلی وقتها اینطور میشه اون هفته یادته ما هی زنگ میزدیم فکر کردیم خونه
نیستید ، ولی شما گفتید خونه بودید، تلفنتون قطع بوده....... نگران نباش ، نیکا یا اینجا می آد یا میره
خونه خودتون ، جاي دیگه اي نداره
- من هم از همین میترسم اینطور که معلومه اون نه اینجاست نه خونه حالا چه کنم؟
- خونسرد باش زن، الان ایرج رو خبر میکنم ، میریم سري به خونتون می زنیم، من مطمئنم اونجاست
- ساعت از 9 گذشته ، چرا نیکا زنگ نمیزنه؟
- لابد فکر کرده شما شام اینجا می مونی ، از اون گذشته این وقت شب اگه تلفن خراب باشه چطور از
خونه بیاد بیرون و تو اون خیابون تلفن گیر بیاره؟
- اگه خونه هم باشه باز دل من شور میزنه، خونه ما که حفاظ درست و حسابی نداره ، خدا این مسعود
رو خیر بده با این بلایی که بسر ما آورد و آواره مون کرد.
عمه از آشپزخانه بیرون آمد و فریاد زد:" ایرج ....... ایرج"
ایرج از پله ها پایین آمد، اکنون آثار نگرانی در چهره او نیز هویدا بود، ولی با اینحال امیدوار بود نیکا
صرفا بخاطر لجبازي با او آنها را بی خبر گذاشته باشد. نزدیک مادرش شد و گفت:" بله"
- ایرج جان آماده شو بریم خونه دایی
- چشم من آماده ام اگه شما حاضرید ماشین رو روشن کنم؟...... زن دایی شام خورد؟
- نه بابا ، زن بیچاره با این همه دلهره مگه میتونه شام بخوره....... کاش لااقل مسعود اینجا بود!
- حالا دایی نیست، من که هستم ، امر بفرمایید
- فعلا بریم خونه دایی ، شاید اونجا باشه.
چند لحظه بعد هر سه در سکوت بسوي منزل دکتر می رفتند ، چنین بنظر می آمد که اضطراب لبهاي هر سه نفرشان را بهم دوخته بود، هرچه به مقصد نزدیکتر می شدند ، دلهره مادر نیکا افزون می گردید، هر چه سعی میکرد بخود بقبولاند که او در منزل است ، دلش گوهی نمی داد . کم کم نماي خانه از دور هویدا شد افسانه از همان جا دریافت که چراغ اتاق نیکا خاموش است، اما شجاعت ابراز این حقیقت را نداشت و آشکارا می لرزید و بخود امید می داد که دخترش در طبقه اول باشد. ایرج جلوي در توقف کرد. بازهم نوري از هیچ روزنی خارج نمی شد . افسانه سراسیمه بطرف در حیاط دوید و چندین مرتبه
بطور ممتد زنگ زد ، ولی پاسخی نشنید ، آنگاه دیوانه وار خود را بردر کوفت و فریاد کشید:" نیکا ،
نیکا"
ایرج ومادرش سعی کردند او را آرام سازند ، الهه خانم گفت:" افسانه جان آروم باش هنوز که اتفاقی نیفتاده.
- زن دایی کلید رو بدید شاید خواب باشه.
افسانه در میان گریه ضجه زد:" خواب اون هم 10 شب؟ نیکا همیشه تا دیروقت بیداره."
با اینحال دست در کیفش کرد و کلید را بسمت ایرج گرفت، ایرج در را باز کرد و با سرعت وارد شد ،افسانه ناي برخاستن از روي زمین را نداشت ، الهه خانم زیر بغل او را گرفت و یاریش کرد ، افسانه به او تکیه کرد و داخل حیاط شد ، اما هنوز چند گامی نرفته بودند که ایرج با چهره اي درهم بازگشت و گفت:" نیست بریم ، اینجا موندن بی فایده است . دستمون از همه جا کوتاهه"
افسانه احساس سر گیجه کرد و چشمانش سرگیجه کرد و چشمانش سیاهی رفت ، تعادلش را از دست داد و نقش بر زمین شد . الهه خانم و ایرج بزحمت او را بداخل ماشین بردند و کمی آب به صورتش پاشیدند
بمحض آنکه چشمانش را باز کرد با صداي بلند شروع به گریستن کرد و گفت :" جواب مسعود رو چی بدم؟ دخترم کجاست؟
- آروم باش زن دایی ، خودتون رو کنترل کنید.
- نمی تونم ..... نمی تونم
- ایرج سوئیچ را گرداند و ماشین بحرکت در آمد . افسانه سعی کرد آرام باشد با دقت بخیابان نگاه کرد، شاید در این دقایق نیکا می آمد . هنگامیکه به پیچ سر خیابان رسیدند . ماشینی از مقابلشان پیچید و
برایشان بوق زد، اما ایرج بی اعتناد به راهش ادامه داد افسانه خانم گفت:" ایرج جان مثل اینکه با ما کارداشت."
- بعد رو به عقب برگشت، ماشین دور زده بود و بدنبال آنها می آمد وبرایشان چراغ میزد، ناگهان چیزي بخاطر افسانه رسید و فریاد زد:" نگه دار کیانوشه."
- خوب باشه ، تو این موقعیت اون رو کم داشتیم.
در این لحظه ماشین به کنار آنها رسید شیشه پایین آمد و چهره کیانوش نمایان شد که می گفت: ایرج
خان، منم کیانوش
ایرج بظاهر لبخند زد و ماشین را به کنار خیابان هدایت کرد. کیانوش نیز چند متر جلوتر از او توقف کرد. ایرج قبل از آنکه کیانوش به جلوي پنجره برسد:" فعلا بهش چیزي نگید."
در همین لحظه کیانوش جلوي پنجره رسید خم شد و چون همیشه مودبانه گفت: سلام شب خوش.
ایرج بی حوصله پاسخ داد: سلام شب شما هم بخیر
کیانوش نمی دانست چطور آغاز کند . بنابراین با من و من گفت:" منزل بودید؟
ایرج با همان لحن قبلی پاسخ داد :" بله حالا هم جایی می ریم ، خیلی هم عجله داریم ."
با وجود سفارشات ایرج ، افسانه خانم ادامه داد:" کیانوش جان به ما کمک کن نیکا گمشده."
ایرج به زن داییش چشم غره رفت وخواست چیزي بگوید که کیانوش گفت:" اتفاقا من هم براي همین مسئله می خواستم خدمت برسم."
برق امیدي در چشمان افسانه درخشید ، ولی ایرج بر آشفت و گفت:" پس به خونه تو آمده؟"
- نه
- پس چی؟
- من امروز شرکت بودم که......
- که چی؟
- اگر موافق باشید به ماشین من تشریف بیارید در راه همه چیز رو توضیح میدم.
افسانه پیاده شد. الهه خانم و ایرج هم از او تبعیت کردند . مادر نگران بلافاصله پرسید:" فقط یک کلمه بگید که بر سر نیکا چی اومده؟ حالش خوبه؟"
- آروم باشید خانم معتمد ، متاسفانه نیکا خانم تصادف کردند ، ولی حالا حالشون خوبه.
افسانه بازهم بگریه افتاد و ایرج با پرخاش گفت:" چرا تو رو خبر کرده؟
- منو خبر نکرده ، ظاهرا کارت ویزیت من توي کیف نیکا خانم بود ، مسئولین بیمارستان منو خبر کردن.
- کارت ویزیت شما؟ حتما خودتون بهش دادید نه؟ شایدم پیش شما اومده.
کیانوش دیگر نتوانست خونسردي خود را حفظ نماید و اینبار با عصبانیت پاسخ گفت: خیر من هرگز ایشون رو ملاقات نکردم، حتی تماس تلفنی هم با هم نداشتیم ، فعلا هم تصور نمی کنم وقت این حرفها باشه ، اگه الان شما نمی آیی من خانم معتمد رو میبرم."
افسانه خانم نیز به تائید گفته هاي کیانوش گفت:" بریم کیانوش خان، عجله کنید..... خواهش میکنم زودتر، میخوام دخترم رو ببینم ."
کیانوش و افسانه خانم براه افتادند ، پس از آنها الهه خانم با چهره اي متعجب بحرکت در آمد و ایرج نیز بناچار درهاي ماشبن را قفل کرد و به سوي ماشین کیانوش حرکت کرد . آنها با سرعت سوار شدند و کیانوش براه افتاد. افسانه بلافاصله پرسید: خوب آقاي مهرنژاد از نیکا بگید.
- همونطور که گفتم نیکا خانم امروز بعد از ظهر با یه اتومبیل تصادف کردند و آسیب دیدند ،
ایشون رو به بیمارستان منتقل کردند .
- خیلی آسیب دیده؟
- نه خانم معتمد نترسید، فقط استخوان پاي راستشون شکسته.
- فقط همین یعنی واقعا دخترم زنده است؟
- من بشما اطمینان می دم .
- شما چه ساعتی خبردار شدید؟
"3/ کیانوش بی آنکه به ایرج نگاه کند پاسخ داد:" ساعت 5
پس چرا زودتر بمن خبر ندادي ؟
در امتداد نگاه تو