تکرار کرد: کم لطفی . احساس کردم بازهم آن ماسک مسخره را بر چهره زد ، از صمیمیت چند لحظه

پیش در او نشانی نبود، این مرتبه خیلی جدي پرسید: حرف حسابتون چیه؟ از من چی میخواید؟

- میخواستم بیشتر با هم آشنا بشیم ،البته اگه اشکالی نداشته باشه.

- پس شجره نامه منو میخواید بدونید .میتونید براي بازشناسی من از دایره هویت شناسی پلیس بین

الملل کمک بگیرید.

نمی دانم چرا سعی میکرد از جملات نیشدار و پرطعنه استفاده کند، ولی به هر حال بعد از آن خوي

پرخاشگر، ملاطفت این دیدار نعمتی بود که من باید آن را حفظ می نمودم . بنابراین نباید از کنایه هایش

دلگیر می شدم . ولی در عین حال نمی دانستم چه باید بگویم و سکوت را ترجیح دادم . سکوتم را که دید

لبخند زد و گفت : اخمهاتون رو باز کنید . اون چه که می خواید براتون می گم .

هر چه که مایل به شنیدنش هستید بپرسید، شروع کنم؟

- البته ، ولی قبلا از اینکه خواسته منو برآورده می کنید ازتون متشکرم .

- تشکر لازم نیست ، اگر تمایلی دارید گوش کنید . اسمم نیلوفره ، 22 ساله هستم و در آپارتمانی

در همین خیابون زندگی میکنم.

- تنها؟

- بله می دونید زمانی انسان بر سر دو راهی انتخاب قرار می گیره و نمیتونه هیچ کدوم از دو راه رو

انتخاب کنه ، بهتره هر دو رو کنار بذاره به راه سوم فکر کنه

- شما در یک چنین وضعیتی قرار گرفتید؟

- بله، البته دو سال قبل و من انتخابم رو انجام دادم ، می دونید پدرم مردمتعصبی بود. پایبند به یکسري

اعتقادات کذایی، بر عکس اون مادرم به هیچ کس و هیچ چیز پایبند نبود و این مساله همیشه باعث

درگیري بین اونها بود . پدر در آرزوي خانواده اي هسته اي بود . میخواست شب وقتی از سرکار میاد.

همه ما سر میز غذا حاضر باشیم ولی حتی یک شب هم چنین نشد چون من، برادرم نیما و مادرم هرکدوم

گرفتار کارهاي خودمون بودیم ، تو خونه ما در همه وقت و همیشه یک نفر غایب بود. افراد خانواده

کمتر باهم برخورد داشتند و این خلاف خواست پدر بود که دوست داشت قدرت مطلقه خونه باشه از

زمانی که بیاد دارم اون دو تا همیشه در حال مشاجره بودند، مادر میخواست از هر قیدي آزاد باشه و پدر

میخواست همسري وفادار و فرزندانی سر به راه داشته باشه. مسخره نیست عصرفضا و چنین افکار

مضحکی؟

میخواستم حرفش را رد کنم، اما ترسیدم از من برنجد ، بنابراین اجازه دادم حرفش را ادامه دهد و او چنین

گفت: ومن مانده بودم و این دو راهی، زمانی پدر حق رو بخود می داد و منو بسوي خود میخواند و

روزي مادر به رفتن همراهش تشویقم میکرد و من واقعا سرگردون بودم، شما بودي چه میکردي؟ بنظر من

هر دو احمق بودند ، از هیچ کدومشون دلخوشی نداشتم ، موجودات کسل کننده! نیما ترجیح داد با مادر

بره و رفت، قبل از اون هم کمتر ایران بود . چند ماهی می اومد و دوباره نزد اقوام مادر در خارج از

کشور میرفت. اونها رفتند و من و پدر موندیم . از اون پرسیدم : تصمیمش چیست؟ اون میخواست پیش

مادرش بره و من می بایست سالها عصا کش اون پیرزن خرفت و غرغرو میشدم . باید می نشستم و

چرندیاتش رو راجع به پدر و مادرم می شنیدم ، بنابراین تصمیم گرفتم با پدر همراه نشم میخواستم آزاد

باشم. آزاد و بدون تعهد. نمیخواستم براي خودم پایبندي ایجاد کنم گفتم منم میرم پیش مادر...... ولی

نرفتم . همین جا آپارتمانی اجاره کردم...... حالا من در تنهایی روزگار می گذرونم، پدرم منزوي و گوشه

گیر شده، از شما چه پنهون گمونم قاطی کرده ومادرم وبرادرم تو ینگه دنیا خوش می گذرونند.این

آخرین جمله اش بود بعد از آن سکوت کرد و بمن خیره شد، نگاهی طولانی و نافذ . آنگاه فرمان داد

بایستم . به آنچه گفت عمل کردم و فورا کناري پارك کردم . ناگهان فریاد زد: به من نگاه کن!

نگاهش کردم متعجب و با تردید . او ادامه داد: شنیدي؟ حالا فهمیدي من کی ام؟ یه دختر بیچاره از یه

خانواده نابسامان و مسخره . حالا باز هم اصرار داري منو ببینی. دلت میخواد آدرس منزلم رو بدونی و

هرجا میخوام برسونیم؟

بدون آنکه لحظه اي بیندیشم پاسخ دادم: بله. البته الان هم پشیمان نیستم . من واقعا او را دوست دارم چرا

باید بخاطر خانواده اش طردش کنم . تازه اکنون در مقابلش خود را مسئول می دانم . او طعم خوشبختی را

در زندگی نچشیده، اما من او را خوشبخت خواهم کرد . نمی دانی چقدر تعجب کرد وقتی دید اینطور

راسخ پاسخ مثبت می دهم . فریاد کشید: دیوونه شدي، می دونی چی میگی؟ چراي می خواي موقعیت

خودت رو با این عشق بی فرجام خراب کنی. این مسخره بازیها رو کنار بذار و به خودت بیا ، عشق رو

براي کتابهاي قصه بذار و به واقعیات زندگی فکر کن.

در پاسخش گفتم: حالا شما گوش کنید سرکار خانم. من از روزي که چشم باز کردم ، یه ماشین حساب تو

دستم بود و حسابهاي شرکت پدرم رو چک میکردم. باید بشرکت و کارهاش رسیدگی میکردم. پدر خیلی

زود خودش را بازنشسته کرد . چون کار طاقت فرساي شرکت بزرگ ما خیلی زود آدم رو از پا می اندازه

و بعد من موندم و کلی کار . از صبح تا غروب آفتاب پاسخ تلفن، تلگراف ونامه می دادم ، هنوز تازه

جوانی بیشتر نبودم ، که باید با مشاورین مالی و حقوقی و بازرگانی هر روز به یه شهر می رفتم . انقدر در

کارم غرق بودم که بندرت یاد زندگی شخصی ام می افتادم . اصلا نفهمیدم سالها چطور طی شد؟ من بودم

و کار بود و شرکت. ولی حالا نه، حالا میخوام بقول شما به واقعیات زندگی فکر کنم ، میخوام بخودم بیام

و براي خودم زندگی کنم نه براي تراز نامه شرکتم.

کاش می توانستم توصیف کنم چقدر زیبا خندید، چقدر دلنشین نگاهم کرد، لحظاتی در همانحال سپري

شد بعد شانه هایش را با بی تفاوتی بالا انداخت و گفت: امیدوارم پشیمون نشی و حرفاي امروزت رو فردا

فراموش نکنی .

من به او قول دادم که هرگز آنچه را گفتم فراموش نکنم و حالا با خود نیز پیمان می بندم که هرگز و

تحت هیچ شرایطی دست از او نکشم.

یکشنبه 10 آبان

کار دشواري بود ، ولی بالاخره پایان یافت . امروز رویاي من به حقیقت پیوست . من و نیلوفر صبح به

یک دفتر ثبت رفتیم و با هم نامزد شدیم . تعجب نکن الان توضیح می دهم . او اولین شرطش براي پذیرفتن

تقاضاي ازدواج من آن بود که بی حضور و اطلاع هیچ کس ما باهم نامزد شویم . حتی نزدیکترین کسانمان

نیز نباید به این راز پی می بردند و بجاي صیغه عقد بخواست او تنها صیغه محرمیت براي دوران نامزدي

بین ما جاري شد . ثبتی صورت نگرفت و چیزي در شناسنامه ها یمان درج نگردید، ولی لااقل این حسن را

دارد که من از این پس میتوانم بی هیچ مشکلی به دیدار او بروم . او همسر من است ولی مشکلترین قسمت

قضیه پنهان کردن اینکار از خانواده است . فکر میکنم آنها حق دارند این مهمترین مساله زندگی پسرشان

را بدانند . ولی او نمیخواهد من هم قول داده ام بخواست او عمل کنم.

چهارشنبه 25 آبان

یعنی قبل از این هم زندگی به این زیبایی بود، پس واي بر من که در تمام این مدت از این همه زیبایی

غافل بودم، چرا انقدر دیر بخود امدم؟ چرا اینقدر دیر بهار به پاییز زندگی من سرك کشید؟ نمی دانی چه

روزهاي پر نشاط و زیبایی را می گذرانم، عشق او بمن شور و نشاط می دهد . من بخاطر او و بیاد او

زندگی میکنم .

سه شنبه 27 آذز

از افکارش تعجب می کنم. نمی دانم چرا تا این حد از مسئولیت و محدودیت گریزان است. او دختر

عجیبی است. نمیخواهد هیچ چیز او را وادار به انجام کوچکترین کاري و یا ترك عملی نماید، گاهی

تصور میکنم در وجود او هیچ احساس و محبتی وجود ندارد .گاهی او از سنگ میشود . در آن هنگام

سبزي چشمانش دیگر آن باغ بهاري نیست ، بلکه مانند خزه اي بر روي سنگها در زیر آب زلال رودخانه

است . در این لحظات احساس میکنم زندگی با او کار دشواري است . درك او خیلی سخت است و

کارهایش تعجب آور .

یکشنبه 10 دیماه

میخواهد به دیدار مادرش برود. نمی توانم بگذارم به تنهایی سفر کند دلم میخواده با او همراه شوم. ولی

او اصرار دارد. تنها برود می گوید: اینطور راحت تر است. ولی نباید بدون من برود . من بی او می میرم.

سه شنبه 7 بهمن

روزهاي تنهایی سخت و عذاب آور است . لحظات این روزها کشنده و کشدار می گذرد. چرا این هجران

بسر نمی آید؟ با آنکه قرار بود تا آخر دي ماه باز گردد ولی هنوز نیامده. من، شهریار صمیمی ترین

دوستم و تنها کسی که از ازدواجم باخبر است را هر روز بمنزل او میفرستم . البته بهتر است بگویم او به

میل خود بخاطر من متحمل این زحمت میشود. حالا می فهمم چقدر او را دوست دارم.

پنج شنبه 11 بهمن

انتظار بسر آمد و او امروز صبح آمد، وقتی به او بخاطر تاخیر یازده روزه اش گله کردم ، بی تفاوت لبخند

زد و مرا بشدت عصبانی کرد. بی اختیار سرش فریاد کشیدم . ولی او باز با همان حالت بی تفاوتی از

شهریار خواست تا او را به آپارتمانش برساند و مرا تنها گذاشت.

دوشنبه 15 بهمن

بالاخره میان ما صلح وصفا برقرار شد ، من از او خواستم تا اینبار دیگر اجازه دهد به خانواده ام معرفیش

کنم، ولی او باز هم خندید و چشمانش پر از خزه شد ، تا بحال چندین مرتبه به او اصرار کردم ولی او هر

بار بنوعی از زیراینکار شانه خالی میکند. مادر اصرار دارد که من هرچه زودتر ازدواج کنم و من مجبورم

بالاخره وجود نیلوفر را با او درمیان بگذارم . او فقط در این حد می داند که من دختري را در نظر دارم .

فکر میکنم به همین علت است که دائما بمن می گوید میخواهد عروسش را ببیند ، ولی وقتی این سخنان را

به نیلوفر می گویم تنها می خندد و باز هم از همان خنده ها .

پنج شنبه 18 بهمن

پدرش در یک آسایشگاه بستري است، از او خواستم تا به دیدارش برویم، ولی او تنها آدرس آسایشگاه را

داد و گفت: " خودت برو. من برنامه هاي مهمتري دارم."وظیفه خود دانستم سري به او بزنم و اگر به

چیزي نیاز داشت برایش مهیا نمایم .هرچند زمانی که سالم بود مرا ندیده بود و بطور قطع نمی شناخت .بهر

حال به آسایشگاه رفتم و سراغش را گرفتم .مسئولین آنجا مرا به اتاقش راهنمایی کردند .خداي من!

مردك بیچاره حالت عجیبی داشت . رنجور و کسل در گوشه اي از اتاق روي زمین نشسته بود و به چهره

اي نامریی چنگ میزد و بلند بلند سخن می گفت ، کلماتش روند خاصی نداشت ، معلوم نبود چه میگوید ،

گاهی چند کلمه مشخص می گفت، ولی باز بیراهه می رفت، کنارش روي زمین نشستم و با او مشغول

صحبت شدم ، سعی کردم نیلوفر را به خاطرش بیاورم ، او با صداي بلند خندید و چندمرتبه تکرار کرد "

زالوي کوچک، زالوي پست کوچک! بعد از من خواست تا نزدیکتر شوم ، آنگاه دستش را بر روي

شاهرگ گردنم قرار داد و گفت: خونت را می مکد ، زالو ، زالوي پست کوچک . درست مثل زالوي

پست بزرگ . مرا هم زالو به این روز انداخت می بینی دنیا پر از زالوست، زالوها خون آدمها را سر می

کشند . بعد آنها مثل من میشوند ، اول تو، بعد دیگران . زالوها هر روز بر تن یکنفر می نشینند ، زالوها با

هیچ کس تا ابد نمی مانند . آنها هوسرانند و هر لحظه در اندیشه خون یک نفر ، زالو را بکن جوان . زالو را

دور بینداز ، عجله کن ، قبل از اینکه خونت ، آبرویت و شخصیتت را به تاراج ببرد " بعد دست مرا در

میان دستهاي لرزانش گرفت وگفت: خود را خلاص کن ، به من قول بده ." من به او اطمینان دادم و با

افسردگی ترکش کردم . نمی دانم چطور یک دختر میتواند تا این حد بیرحم باشد . باید به دیدار پدرش

برود .

سه شنبه 23 بهمن .

امروز هر چه به او اصرار کردم حاضر نشد به دیدار پدرش برود . هزاران بهانه تراشید که من قبول کنم

فرصت اینکار را ندارد . به او گفتم خودم می رسانمت و بعد بر می گردیم ، نیمساعت هم طول نمی کشد ،

ولی او باز هم دلیل آورد . بخاطر این بهانه جویی ها از او خیلی دلخورم . گویا او دلش نمیخواهد با هیچ

کس ملاقاتی داشته باشد، نه با خانواده من ، نه با خانواده خودش ، تنها تمایل او به دیدار مادرش میباشد ،

ولی من گاهی فکر میکنم دیدار او هم بهانه اي بیش نیست . نیلوفر تنها بخاطر گردش و بقول خودش تنوع

میرود .

جمعه 26 بهمن

امروز باز هم به دیدار مرد بیچاره رفتم. مدتی در حیاط تیمارستان با هم قدم زدیم . او برایم از زالوها سخن

گفت ، زالوهایی با چشمان سبز ، سخنانش آنقدر بی سر وته بود که از آن سر در نیاوردم ، ولی در ظاهر

با او همدردي کردم. وقتی میخواستم برگردم پرستار از من خواست به دیدار دکترش بروم . من هم

پذیرفتم و نزد دکتر رفتم . او ضمن اعلام وخامت اوضاع روحی وجسمی مرد از من خواست تا بیشتر به

دیدارش بیایم . لحن کلامش طوري بود که گویا اعلام خطر میکرد .اما نمیخواست در من ایجاد دلهره

نماید و جالب اینجا بود که حتی از من نپرسید با او چه نسبتی دارم .وقتی به منزل رسیدم فورا با آپارتمان

نیلوفر تماس گرفتم .چه ____________هیاهو وجنجالی! ظاهرا سرش خیلی شلوغ بود ، بمحض آنکه صدایم را شنید

گفت: کیانوش جان تو هستی . از لحن کلامش دانستم که باید منتظر جملات دل آزاري باشم . بعد از

احوالپرسی قبل از آنکه من فرصتی براي حرف زدن بیابم گفت مهمان دارد و متاسفانه نمیتواند زیاد

صحبت کند . من هم به او اطمینان دادم زیاد وقتش را نگیرم . بعد بطور مختصر آنچه را از دکتر شنیده

بودم برایش نقل کردم ، ولی عکس العملش واقعا تعجب آور بود، زیرا بر عکس تصور من با صداي بلند

خندید و گفت:" پس داره می میره؟" پاسخ دادم: نیلوفر خواهش میکنم کمی انصاف داشته باش این چه

حرفیه؟ اون پدرته . ولی او فریاد کشید : به جهنم که می میره . آنقدر عصبانی بودم که نتوانستم جوابش

را بدهم . او گویا دانست که دلگیر شده ام چون پرسید: کیانوش دوست داري با ما باشی ؟ تشکر کردم و

خداحافی کردم ، درحالیکه وجودم پر از یاس وگله بود، وقتی میخواستم گوشی را بگذارم بار دیگر

صدایم کرد و گفت: کیانوش خیلی دوستت دارم . وبعد بسرعت قطع کرد با این جمله گویا آنچه اتفاق

افتاده بود فراموش کردم حتی اکنون که این خطوط را مینویسم دیگر از او چندان دلگیر نیستم و شاید

سعی میکنم کارش را توجیه کنم و برایش دلیل موجهی بیابم

پنج شنبه 2 اسفند

هنوز نتوانستم نیلوفر را متقاعد کنم به دیدار پدرش برود . خود نیز وقت نکرده ام سري به او بزنم ، چون

کارهاي پایان سال شرکت کمتر وقت آزاد برایم باقی می گذارد . اما به او قول داده ام و حتما باز هم

خواهم رفت ، هرچند نیلوفر بشدت مخالف است .

دوشنبه 6 اسفند

امروز را باید به فال نیک گرفت روز بسیار خوبی بود ! باور کردنی نبود واقعا که این نیلوفر دختر عجیبی

9 مهندس مهرنژاد و کیومرث بشرکت / است . شناخت او و پیش بینی اعمالش واقعا دشوار است . ساعت 5

آمدند، ساعتی آنجا بودند . بعد مهندس مهرنژاد رفت ولی کیومرث ماند و ما مشغول صحبت شدیم . هنوز

ساعتی نگذشته بود که یکی از منشی ها اطلاع داد خانمی بنام نیلوفر میخواهد مرا ببیند . خدا را شکر که

قبلا قضیه نیلوفر را به کیومرث گفته بودم ، او محرم اسرار من است، ولی فکرش را بکن اگر مهندس

مهرنژاد آنجا بود چه افتضاحی ببار می آمد . خلاصه چنان هیجان زده شدم که کیومرث به خنده افتاد

ومرا مسخره کرد چندین مرتبه اداي مرا در آورد و با این کارش مرا که بشدت عصبی و مضطرب شده

بودم عصبانی تر کرد . نیلوفر آمد و من او را به کیومرث معرفی کرد. بالاخره اولین آشنایی فامیلی

صورت گرفت و من باید امیدوار باشم که بزودي او را با مادرم و مهندس نیز آشنا کنم .

ابتدا او ظاهرا از دیدار کیومرث چندان خرسند نشد ، اما وقتی با او همصحبت شد چنین بنظر رسید که او

را پسندیده باشد. لحظاتی بعد ما از اتاق کار خارج شدیم و کیومرث را تنها گذاشتیم . من تمام قسمتهاي

شرکت را به او نشان دادم و او با اشتیاق همراهیم کرد .نهار را با ما صرف کرد و بعد رفت . کیومرث تمام

رفتارهاي من و او را زیر ذره بین قرار داده بود و پیوسته حرکات ما را تقلید میکرد و به هر دویمان می

خندید . ولی وقتی میخواست برود خیلی جدي بمن گفت: تعریفش رو خیلی شنیده بودم ، ولی هرگز

تصور نمیکردم خانم آقاي کیانوش مهرنژاد اینطوري باشه ، اون دختر نمونه ایه، مودب، زیبا و بسیار

خوش مشرب. فکر نمیکردم تا این حد خوش سلیقه باشی و من به او اطمینان دادم که در اینمورد هیچ

شباهتی به او ندارم ، چون گمان نمی کنم در وجود او ذره اي سلیقه بتوان یافت !