حریم عشق قسمت بیستم
چهارشنبه 15 اسفند
امروز به دیدار پدر نیلوفر رفتم. وقتی داخل اتاق شدم ، پیرزن رنجوري را کنار دیوار دیدم ، او با
چشمانی اشکبار به بیمار می نگریست ، نزدیکتر که رفتم متوجه شدم دستان بیمار به تخت بسته شده، پیرزن
از دیدن من متعجب شد، سلام کردم، نگاهی نا آشنا بمن کرد و گفت: شما رو بجا نمی آورم . نمی دانستم
خود را چگونه معرفی کنم بناچار خود را از همکاران سابق او معرفی کردم . البته این در حالی بود که
حتی نمی دانستم او کجا کار میکرده. پیرزن برایم گفت که پرستاران گفته اند من به دیدار پسرش می روم
، ولی او گفته فردي با این مشخصات را نمی شناسد ، ولی اضافه کرد که حدس زده من از دوستانش باشم
. من به بیمار خیره شدم . چشمانش بسته بود و چند جاي صورتش مجروح و خون آلود شده بود . از پیرزن
حالش را پرسیدم و او گفت که بمراتب بدتر شده است . ریه هایش عفونت کرده و از همه بدتر در
فواصلنزدیک دچار حملات عصبی میشود . به گمانم کارش به جنون شدید کشیده شده چون آنطور که
پیرزن اظهار میکرد . او مدام در عالم تصورات خود با زالوهاي سبز چشم میجنگد و هر چه به دستش می
آید به در و دیوار می کوبد و گاهی حتی خود را براي نابود کردن آنها به در و دیوار می زند . پرستاران
ناچار شده بودند او را به تختش ببندد. در همین حین مرد چشمانش را گشود و من با کمال تعجب مشاهده
کردم که مرا شناخت ، البته ابتدا گفت: تویی پسرم . و من تصور کردم مرا با پسرش نیما اشتباه گرفه ،
ولی بزودي دانستم که اینطور نیست . او شروع به صحبت کرد و گفت: می بینی با من چه می کنند به
اونها بگو بذارند من کارم رو تموم کنم . با دستهاي بسته که نمی تونم با زالوها بجنگم . با این حساب تموم
شهر از زالوها پر می شه ، دیگه زندگی معنایی نخواهد داشت ولی اینها نمی ذارن.
چند مرتبه فریاد کشید : اینها نمی ذارن. پرستاران با صداي فریاد او داخل شدند و آمپول آرامبخشی را به
مرد که همچنان نعره می زد تزریق کردند ، او اکنون به زمین وزمان ناسزا میگفت، زیرا آنها نمی گذاشتند
او جنگش را فاتحانه بپایان رساند . دیدن این منظره رقت بار و ترحم آور روحم را آشفته کرد، ناگهان بیاد
پیرزن بیچاره افتادم .او در گوشه اي ایستاده بود و آرام آرام اشک می ریخت . تماشاي این صحنه براي
یک مادر مسلما کشنده بود .دقایق در میان فریادها بیمار یکی پس از دیگري سپري می شدند . بالاخره او
پس از آن توفان آهسته خفت و پرستاران ما را از اتاق بیرون راندند.
پیرزن آهسته آهسته در راهرو پیش میرفت، گویا ناي بلند کردن پاهایش را نداشت، من صداي کشیده
شدن گالشهاي کهنه اش را بر روي کفپوش راهرو می شنیدم . سعی کردم او را دلداري بدهم، با کوشش
بسیار و چند جمله تسکین دهنده بر زبان اندم و به او قول دادم تا زمان فراغت پسرش از بیماري یارشان
باشم . پیرزن باز به گریه افتاد، از بیکسی و تنهایی شکایت کرد و از من تشکر نمود . آنگاه او را بمنزلش
رساندم . چون بیش از حد اصرار ورزید داخل خانه شدم ، خانه اي که بوي نم و کهنگی فضایش را آکنده
بود داخل اتاق کنارش نشستم باریم چاي آماده کرد و در همانحال گفت: می دونی اون ازیتا رو می
پرستید، همینطور نیما و نیلوفر رو ، اونها تمام زندگی پسرم بودند اون مهربونترین پدر و باوفاترین همسر
در تمام دنیا بود. هرچند ازدواجش از ابتدا غلط بود ، ولی عشق آزیتا چندان در دلش ریشه دوونده بود که
نتونستیم مقابلش مقاومت کنیم ، بالاخره هم با وجودي که می دونستیم چه اشتباه بزرگی مرتکب می شیم
تن به این کار دادیم و اونها رو به عقد هم در آوردیم . روزهاي اول همونطور که به پسرم قول داده بد
زندگی بی بند و بار و پرتجمل خونه پدرش رو فراموش کرد و آزادیهاي بی حد وحصرش رو به دور
ریخت . پدرش بازگشتش رو بخونه ممنوع کرده بود، چون اونها هم به اندازه ما از این وصلت ناراحت
بودند، ودامادي در شان ومنزلت خودشون میخواستند، براي اونها وجود ناصر مایه ننگ و آبروریزي میون
دوست وآشنا بود، بقول خودشون نمی تونستند جلوي سر وهمسر سر بلند کنند ونامی از دختر ودامادشون
ببرند. بهر حال با وجودي که با آغاز این زندگی زمین و آسمون مخالف بودند اونها کار خودشون رو
کردند و پایه یک زندگی زیبا رو گذاشتند . اون روزها ناصر خوشبخت ترین مرد دنیا بود .آزیتا واقعا
همسر خوبی بود . زیبا بود و ملیح . دیروزش رو کاملا فراموش کرده بود و حالا دختري متین و موقر بود
با تولد نیما زندگی اونها بیش از پیش شیرین شد طوري که ضرب المثل فامیل شده بودند . همه به ناصر و
آزیتا بخاطر داشتن او زندگی غبطه می خوردند . درست یکسال و نیم بعد نیلوفر بدنیا اومد. ناصر دخترش
رو می پرستیئ و این وضع پیوند عشق اونها را مستحکمتر کرد ، اونها با دو تا بچه کوچیک انقدر مشغله
داشتند که حتی فرصت فکر کردن به خانواده شون رو نداشتند .هر بعد ازظهر دختر و پسر کوچولوشون
رو براي گردش بپارك می بردند، با طلوع اولین ستاره بر میگشتند ، صحبها ناصر با نشاط از خونه خارج
می شد و به اداره می رفت، وقتی بر میگشت وجودش تشنه دیدار خانواده خصوصا همسرش بود. اما این
خوشبختی رویایی زیاد طول نکشید ، نیلوفر اولین کیف مدرسه رو خریده بود و در تب وتاب اولین
مهرماه بود که ناگهان خبر رسید پدر آزیتا در بستر بیماري افتاده و در این روزهاي رنج و درد دخترش رو
بیاد آورده و میخواد یکی یکدونه اش رو ببینه ، ولی آزیتا از این امر سرباز زد و به دیدارش نرفت .
برادرهاش خیلی تلاش کردند راضیش کنند، حتی خود ناصر هم خواست تا اون پدرش رو دریابه ، ولی
اون گفت که هرگز پدرش رو نمی بخشه . به این ترتیب اونا راهشون رو کشیدند و رفتند سال دیگه اي هم
سپري شد، اما در این مدت آزیتا گاهگاهی براي دیدن پدرش بی تابی میکرد ، با اینحال حاضر نشد به
دیدار اون مرد پول پرست و طماع بره . زمستون سال بعد یه بار دیگه سر وکله غریبه ها تو زندگی اونا
پیدا شد، اینبار هم بردارهاش به دیدارش اومدند و خبر دادند پدرش دچار سرطان خون شده و آخرین
روزهاي حیاتش رو می گذرونه ، به اون گفتند اگر امروز براي دیدار پدر اقدام نکنی، شاید فردا خیلی
دیر باشه. اونشب آزیتا تا صبح ناآرام و گریان بود . صبح ناصر خودش او رو به خونه مادرش برد ولی
داخل نشده بود ، چون اونها هرگز دعوتی از او بعمل نیاورده بودند ، اونها فقط دخترشون رو میخواتند
اونروز ناصر سرکار نرفت.یادمه پیش من اومد و گفت که دلش شور میزنه و میترسه که این آغاز بدبختی
اونها باشه و همینطور هم شد. بیماري پدرش دو سالی طول کشید نیلوفر پا به نه سالگی گذاشته بود که
پدربزرگ مرد و با مرگ اون همه چیز تغییر کرد. هرچند پیش از اون هم گاه گاهی آزیتا ساز ناساز می
زد ، ولی ناصر به روي خودش نمی آورد . بله داشتم می گفتم مرد پولدار مرد ووصیت نامه اش باز شد ،
لحظه اي سکوت کرد به استکان چاي مقابلم اشاره کرد وگفت: بفرمایید سرد میشه.
آهسته چشمی گفتم و مشتاقانه چشم به دهان او دوختم تا دنباله داستان را بشنوم و او چنین ادامه داد : اون
ثروت کلانی رو به دخترش بخشیده بود و به زودي دختري که حتی امید نداشت شامی در منزل پدرش
صرف کنه وارث نیمی از ثروت اون شد . ناصر دوست داشت آزیتا از این ثروت کلان چشم بپوشه، حتی
پیشنهاد کرد پولها رو صرف امور خیریه کنه و اجازه بده اونا فقیر ولی خوشبخت زندگی کنند . ولی اون
بشدت این حرف رو رد کرد و این آغاز جنگ وجدلها بود . چه درد سرتون بدم .آزیتا زیر و رو شد،
دیگه ناصر براش هیچ بود . بقول معروف گرگ زاده پس از مدتها به اصل ونهاد خویش بازگشت .
روزهاي اول خواسته هاش معقولتر بود و ناصر با اونا کنار می اومد ، ولی هرچه می گذشت کارهاش
عجیب تر میشد و خواسته هاش بر ناصر گرون می اومد . در اینحال آزیتا بچه هاش رو مثل خودش و
برادرزاده هاش پرورش می داد. خونه اونها دو جبهه شده بود . در جبهه اي پسر بیچاره من بتنهاییی براي
بقا خوشبختی شون می جنگید و در جبهه دیگر آزیتا و فرزندانش سعی میکردند او رو با زندگی جدید
وفق بدن ولی هرگز چنین نشد. پسرم با زندگی جدیدش سازش نکرد، ولی از طرف دیگه آزیتا رو تا حد
پرستش دوست داشت و نمی توانست خودش رو از قید اون رها کنه ، روزي که ابلاغ دادگاه مبنی بر
تقاضاي طلاق بدستش رسید ، کاخ آرزوهاش فرو ریخت، از اون روز دچار تشنج عصبی شد و دیگه بهبود
پیدا نکرد . ناصر نمی توانست از همسر و فرزندانش بگذره ، گفت که به هیچ عنوان راضی به اینکار نمی
شه، این کشمکش دو سال تموم بطول کشید و در این مدت ناراحتی اعصاب ناصر شدت گرفت . شرکت
براي اینکه خودش رو از شر او خلاص کنه یکسال مرخصی بدون حقوق بهش داد . در این بین آزیتا از
موضوع بیماري ناصر مطلع شد اما بجاي اینکه کمکی کنه از اون بعنوان وسیله اي براي توجیه طلاق
استفاده کرد و به این ترتیب دادگاه با توجه به مدارك پزشکی ناصر رو دچار بیماري شدید روانی معرفی
کرد و غیابا راي به طلاق او داد . این ضربه نار رو به جنون کشوند، اما در اینحال باز به بچه هاش امیدوار
بود ، اما هیچ کدوم اونها با پدرشون نموندند و به این ترتیب او شش ماه در آسایشگاه بستري شد و پس از
مرخص شدن به سرکارش برگشت . اما خیلی تغییر کرده بود. شاید هفته ها هم کلامی صحبت نمیکرد
.خیلی کم غذا میخورد و تنها سیگار می کشید و چاي میخورد . روز به روز رنجورتر می شد، براي همینه
که حالا تا این حد پیرتر از سنش بنظر می رسه هرکس در نگاه اول اونو پیرمردي تصور میکنه .بله ناصر
هر روز به اداره می رفت و شبها خسته و نا امید باز می گشت ولی شکایتی نمیکرد وحرفی نمیزد . ساعتها
به نقطه اي خیره می شد ، جوابهاش مختصر وکوتاه بودند و خستگی در چهره اش نمودار بود. و در این
روزها حتی بیشتر از زمانیکه تو آسایشگاه بود از بین رفته بود در سکوتش نوعی درد نهفته بود که
وجودش رو ذوب میکرد. بعد از اون آرامش یکساله ناگهان نیمه شبی از رختخواب به حیاط دوید و در
حالیکه فریاد میزد: زالو، زالو خودش رو به در و دیوار می کوبید، با مشت و سر به دیوارها می زد تا
زالوهاي خیالی رو از بین ببره، دائما فریاد می کشید: زالو سبز چشم همه تون رو می کشم. از اون روز پاي
زالوها به زندگیش باز شد و کارش رو به اینجا کشید که خودتون بهتر می دونید
پیرزن سکوت کرد و با گوشه روسریش اشکاهیش را که تمام صورتش را پر کرده بود پاك کرد و گفت:
خدا هیچوقت از اونها نمی گذره ، خدا انتقام منو و پسر بیچاره ام رو از اونها میگیره، من از این بابت
مطمئنم، این پاسخ مناسبی براي عشق پاك پسرم نبود. و بعد بشدت بگریه افتاد سعی کردم او را آرام کنم
ولی گفت : چطور میتونم آروم باشم ؟ اون تنها کسیه که من تو این دنیا دارم. شما جاي من بودید چه
میکردید؟
دلم بحال پیرزن خیلی سوخت . واقعا حق داشت.حتی حالا هم چهره غمگین واشک آلود او لحظه اي از
نظرم دور نمیشود من باید به آنها کمک کنم این وظیفه انسانی من است. نیلوفر هر چه میخواهد بگوید، در
بیماري پدرش مقصر است، پس باید جبران کند.
یکشنبه 19 اسفند
او باز هم در ندارك است.میخواهد تعطیلات سال نو را به دیدار مادرش برود و این در حالی است که من
خیال جشن عقد را در اغاز بهار در سر میپروراندم، ولی او هر روز بهانه می آورد. من بشدت با رفتن او
مخالف هستم . از او خواستم مادرش را به ایران دعوت کند تا هرچه زودتر به وضعیت بلا تکلیف ما خاتمه
دهد، اما او نمی پذیرد و معتقد است هنوز براي این کار زود است. بهتر است ما یکدیگر را بشناسیم، او
فرصت بیشتري می طلبد و من این زمان را در اختیارش قرار خواهم داد. بر سر دیدار پدرش نیر همچنان
مشاجرت ادامه دارد. او نمیخواهد پدرش را ببیند و معتقد است این به نفع هر دوي آنهاست زیرا براي
پدرش هم بهتر آن است که او را نبیند نمی دانم با وجودي که ادعا می کند مرا دوست دارد. چرا هرگز
راضی نمیشود کوچکترین کاري را بخاطر من انجام دهد!
جمعه 24 اسفند
غروبهاي جمعه همیشه غم انگیز است . ولی امروز غم انگیزتر از جمعه دیگر است . صبح نیلوفر به دیدار
مادرش رفت و تا پایان تعطیات نوروز باز نمیگردد .و تمام نقشه هاي من براي این روزها نقش بر آب شد.
من و شهریار او را به فرودگاه رساندیم پس از رفتن او نهار را با شهریار صرف کردم در حین صرف نهار
در مورد نیلوفر صحبت کردیم. او معتقد بود نیلوفر حق دارد. ازدواج تصمیمی نیست که عجولانه اتخاذ
شود و از من خواشت بجاي او رفتار نمایم شهریار می گفت که من این روزها بهانه گیر شده ام و آنچه از
نیلوفر میگویم حقیقت ندارد، بلکه ریشه آن در حساسیت بی مورد من نسبت به اوست . فکر میکنم او حق
دارد شاید علاقه بیش از حد من به نیلوفر باعث رفتارهاي ناشایستم می گردد. می خواهم این مساله را با
هدیه اي ارزنده جبران کنم. براي این منظور تصمیم گرفته ام آشیانی در خور این پرستوي شکسته بال
بسازم. آشیانی مطابق سلیقه او ، که می دانم نادر است. مهندش آرشیتکت توانایی است . ولی ترجیح می
دهم نقشه این بنا را خود طرح ریزي کنم میتوانم از شهریار نیز کمک بگیرم. هرچند او در حال حاضر
قصد سفر به خارج از کشور را دارد و من باید تنها کار را شروع کنم. تا سالگرد اشناییمان زمان زیادي
نمانده پس باید از همین فردا آغاز کنم. من براي او کلبه اي در خور خواهم ساخت
سه شنبه 28 اسفند
خوشبختانه کار ساختن خانه خیلی راحت آغاز شد ، چون با کمک کیومرث براحتی توانستم قطعه زمینی
در محل دلخواه خود بیابم و کار ساختمان را بلافاصله آغاز نمایم . به شهریار سفارش کردم دراینمورد با
نیلوفر صحبتی نکند ، چون او هم عازم خارج از کشور بود لازم دیدم تذکري بدهم . در ضمن امروز بعد
ازظهر به اتفاق مادر بزرگ نیلوفر به دیدار ناصرخان رفتیم. حال مرد بیچاره تعریفی نداشت. عفونت ریه
هایش شدت بیشتري یافته است و دچار تنگی نفس میشود.
شنبه 3 فروردین
نوروز امسال می توانست خیلی زیباتر از این باشد ، ولی افسوس که نیلوفر همه چیز را خراب کرد. چقدر
دشوار است تحمل این بهار زیبا بدون زیباترین گل زندگی، کاش او می پذیرفت قبل از عید رسما
نامزدیمان را اعلام کنیم آنوقت به گمانم روزگار من خیلی بهتر می شد. دلم برایش تنگ شده، گویا
سالهاست که رفته، وقتی این جاست باورم نمیشود که تا این حد پایبند اویم ولی وقتی می رود احساس
میکنم نفس کشیدن هم در این شهر برایم دشوار است . تصور نمیکنم او هم حال مرا داشته باشد، اگر چنین
بود مسلما این همه وقت مرا تنها نمی گذاشت و نمی رفت ، خداي من! چه بیچاره ام که دلبري چنین
سنگدل و بی احساس دارم.
من براي آمدنش لحظه شماري میکنم و به انتظار دیدارش مشتاقانه منتظر می مانم . امیدوارم لااقل این مرتبه
با تاخیر نیاید . بیا دختر دیوانه ام کردي !
*************************
- خانم معتمد شما چکار می کنید؟
نیکا دست و پایش را گم کرد و پاسخ داد: شب بخیر خانم رئوف.
- شب بخیر عزیزم ، شما باید استراحت کنید . می دونید ساعت چنده؟
- مطمئنا نیمه شبه که شما براي تزریق آمپول من اومدید.
- درسته شما بیمارید، دوران نقاهت رو می گذرونید ، نباید تا این وقت شب بیدار بمونید . کتاب
می خوندید؟
- بله........ تقریبا در واقع داستان میخوندم
- باید داستان جالبی باشه که شما رو تا این حد علاقمند کرده
نیکا پاسخی نداد، پرستار هواي سرنگ را گرفت و گفت: آماده اید؟
- بله
در حال تزریق آمپول بار دیگر پرسید: نگفتید از کدوم نویسنده است؟
- از یه نویسنده گمنام
- یعنی من اون رو نمی شناسم؟
- چرا اتفاقا حتی او رو دیدید
- یه نویسنده که من دیدمش؟
- ولی اون نویسنده نیست
- از آشنایان شماست؟
- بله
- پس دفتر خاطرات میخوندید
- آفرین کاملا درسته
- حالا اجازه می دید نام صاحب دفتر رو هم حدس بزنم؟
- فکر می کنید بتونید؟
- شاید.
در امتداد نگاه تو