- خوب بفرمایید.

پرستار لبخند زیبایی زد و گفت: همون جوان قد بلند و لاغر اندام

- ایرج رو می گید؟

- نه، نامزد شما به زیبایی اون نیست

- پس کی؟

- همون مردي رو میگم که وقتی شما بیهوش بودید هر روز به اینجا می اومد حتی گاهی نیمه شبها

نیکا با تعجب به پرستار نگاه کرد و گفت: من نمی دونستم

- واقعا ؟ من خودم یه نیمه شب بارونی ایشون رو دیدم که سراسیمه به بیمارستان اومد . درحالیکه

سرتاپا خیس بود تمام تنش می لرزید .ازش خواستم حداقل خودش رو خشک کنه ، ولی اون فقط می

گفت میخواد شما رو ببینه ....... خواب بدي دیده و نگرانه . بعد رفتیم به اتاق مراقبتهاي ویژه ، مدتی در

اتاق بالاي سرتون نشست ، بعد رفت .گمونم شبها توي ماشین جلوي بیمارستان می خوابید

تعجب نیکا دوچندان شد و گفت: خانم رئوف مطمئنید که اون کیانوش بود؟

- کیانوش؟

- بله کیانوش مهرنژاد

- درسته فکر میکنم اسمشون همین بود،چون شنیده ام که باآقاي مهرنژادعضو هیئت مدیره نسبتی

داره

- برادر زاده ایشونه

- بله،نمیشه بسادگی اینمرد رو فراموش کرد.اززیبایی چشمگیري برخورداره........ راستی مجرده؟

- بله

- شکسته بنظر میرسه ، موهاش جوگندمی شده.............. فکر نمیکنم سنش زیاد باشه.

- نه سنش زیاد نیست، اما کمی عصبیه ، شاید براي همینه که شکسته شده

- می دونیدخانم معتمد، مدتیکه اینجا بود،دائما همه راجع بهش صحبت میکردندمرد ایده آلی

بنظرمیاد؟

- همینطوره

پرستار دفترچه رااز دست نیکا گرفت و داخل کشو گذاشت و گفت: حالا بخوابید.............. راستی چرا

آقاي مهرنژاد این روزها کمتر به اینجا می آد؟

- کیانوش خیلی گرفتاره، چون یه شرکت بزرگ رو اداره میکنه

پرستار پتو را بر روي نیکا کشید وگفت: آفرین!...... خوب ادامه اش براي صبح ، باشه؟

- هرچی شما بفرمایید ...... شب بخیر

پرستار خارج شد نیکا باز تنها شد دلش میخواست به خواندن ادامه دهدولی ظاهرا امکان پذیر نبود. براي

همین هم چشمانش را برهم فشرد و سعی کرد چهره نیلوفر را تجسم کند.

صبح زمانیکه نیکا از خواب برخاست ، از دیدن عقربه هاي ساعت تعجب کرد ، باورش نمی شد تا این

ساعت خوابیده باشد. شاید علتش بیخوابی دیشب بود . شب گذشته حتی بعد از آنکه دفتر را بسته بود فکر

کیانوش و داستان زندگیش راحتش نگذاشته بود و خواب را از چشمانش ربوده بود .چشمانش را مالید،

احساس ضعف میکرد نگاهی به سرم رو به اتمامش انداخت، دستش را بلند کرد و زنگ را بصدا در آورد

.چند لحظه بعد پرستاري داخل شد و سرم را تعویض نمود . بعد مستخدم برایش صبحانه آورد. چند لقمه

اي خورد و سینی را پس زد و دفتر را از داخل کشو در آورد و روي میز گذاشت .لحظه اي به آن خیره

شد نمی دانست الان کیانوش در چه حالی است، حتما امروز را در سوئیس خواهد گذراند و فردا در

سنگاپور، چه کار جالبی! هر لحظه یکجا. با این حساب تمام کشورهاي جهان را در مدت کوتاهی خواهد

گشت . ولی ظاهرا او راضی بنظر نمی رسید ، شاید هم حق داشته باشد . این رفت و آمدها هرکسی را

خسته میکند. فعالیت او بیش از توانش است و این مساله او را از پاي می اندازد. باید به او بگوید تا این حد

بخود فشار نیاورد و خود را خسته نکند ، ولی شاید این حرف درست نباشد. او نباید در کارهاي کیانوش

دخالت کند . ممکن است خود او هم نخواهد غریبه اي در کارش دخالت نماید. فکر اینکه او اکنون

فرسنگها با کیانوش فاصله داشت سبب گردید برایش احساس دلتنگی نماید. خودش هم احساسش را نسبت

به این جوان نمی دانست ، ولی همین قدر می دانست که براي او نگران است ، درحالیکه موردي براي

نگرانی نمی دید. دفتر را برداشت و کمی عقب کشید و در حالیکه جرعه جرعه چایش را می نوشید

قسمتهاي خوانده شده را از نظر گذراند درست وقتی چشمش به اولین سطر ناخوانده افتاد، صدایی او را

بخود آورد:.............. سلام سرکارخانم!

سرش رابلند کرد . در آستانه در ایرج ایستاده بود و به او می نگریست از دیدن او اصلا خوشحال نشد .

زیرا با این حساب فرصت خواندن دفتر را از دست می داد . با اینحال لبخندي زد و گفت: سلام بفرمایید.

سعی کرد دفتر را زیر پتویش پنهان کند ، اما ایرج آنرا دید وگفت: چیزي می خوندي؟

- بله یه داستان

- جلدش به کتاب شبیه نبود

- تو یه دفتره

- داستان دست نویس میخوندي؟

- نه

- پس چی؟

- داستان واقعی بود، خاطرات می خوندم.

- دفتر خاطرات؟ چکار مسخره ایه دفتر خاطرات نوشتن، ولی از اون مسخره تر دفترخاطرات

دیگرونه....... حالا دفتر مال کیه؟

نیکا لحظه اي مکث کرد. نمیخواست از کیانوش صحبت کند .بنابراین گفت: دفتر یکی از پرستارهاست

تازه باهاش آشنا شدم.

- که اینطور ...... خوب حالت چطوره؟

از اینکه ایرج بیش از این در مورد دفتر کنجکاوي نکرد خوشحال شد و بگرمی پاسخش را داد ایرج باز

گفت: براي گرفتن مژده اومدم ، خبر خوشی دارم

- خبر خوش؟ خوب بگو ببینم

- اول مژدگانی

- بگو مژدگانی سر جاش باقیه

- فراموش نمی کنی؟

- نه مطمئن باش، حالا بگو دیگه جون بسرم کردي

- چشم می گم، شادي خانم براي دیدن شما به ایران میاد.

نیکا با شادي فریاد کشید: چه عالی! کی می آد؟

- بزودي ، شاید تا آخر همین هفته.

- خیلی خوبه ، واقعا که خبر خوبی بود.

ایرج به نقطه اي خیره شد ، ناگهان لبخند بر لبانش خشکید . نیکا با تعجب امتداد نگاه او را دنبال کرد و به

سبد گل کیانوش رسید . قبل از آنکه فرصت فکر کردن بیابد ایرج گفت: دیروز وقتی ما می رفتیم این

سبد گل اینجا نبو، بود؟

- نه

- بعد از اینکه ما رفتیم کسی به دیدن تو اومد؟

- بله

- اگه اشکالی نداره میخوام بدونم این سبد گل قشنگ رو کی آورده؟

- نه هیچ اشکالی در کار نیست ، دیروز بعد از اینکه شما رفتید.........

- کیانوش مهرنژاد به اینجا اومد همینطوره؟

- بله

- چرا ایشون بعد از ساعت ملاقات به اینجا میان؟

- بر حسب اتفاق اینطور شده بود.

- چطور؟

- نمی دونست ساعت ملاقات تموم شده

- واقعا؟ تاحالا بیمارستان نرفته، بار اولش بود؟

- بس کن ایرج، این چه حرفیه؟

- من حق دارم بدونم این مرد براي چی به دیدن تو می آد؟ چرا با خانواده اش نیومد؟ پس معلوم میشه

که عمدا زمانی رو انتخاب میکنه که مزاحمی این جا نباشه . اون میخواد با تو تنها باشه و من از او هیچ

خوشم نمی یاد.

- خوشت نیاد. چه اهمیتی داره؟ من به کیانوش گفتم هر وقت که بخواد میتونه اینجا بیاد

- خوبه ، چشمم روشن

- بیست و چند روزه من اینجام، ولی او حتی یه بار هم به دیدن من نیومده.

- چطور مطمئن باشم؟

- تو باید مطمئن باشی چون من میگم.

ایرج لحظه اي سکوت کرد، و به چهره عصبی و بر افروخته نیکا نگریست آنگاه سري تکان داد و گفت:

فقط فراموش نکن که من تلافی میکنم و فقط در یک صورت تو رو می بخشم و اون اینکه قول بدي دیگه

اونو نبینی.

- من گناهی مرتکب نشدم ، که لازم باشه تو منو ببخشی . هرکاري دلت میخواد بکن

- تو بخاطراون پسره با من بحث و جدل میکنی، چه حکمتی تو این کاره؟

- من بخاطر حرفاي بیخودت بحث میکنم نه بخاطر کیانوش

ایرج جلو آمد دستش را زیر چانه نیکا برد و سرش را بالا آورد و در چشمانش خیره شد و گفت : به من

دروغ گفتی ، اون دفتر متعلق به کیانوش بود، اینطور نیست؟

نیکا سکوت کرد و پاسخی نداد. ایرج با خشم دستش را عقب کشید و با سرعت دفتر را از کنار تخت نیکا

برداشت و با تمسخر گفت: دفتر خاطرات

نیکا فریاد کشید : تو حق نداري اونو باز کنی.

ایرج با خونسردي گفت: مطمئن باش بازش نمیکنم

بعد جلوي پنجره ایستاد، آنرا گشود . نیکا آشفته پرسید: تو میخواي چکار کنی؟

- هیچی ، چیز مهمی نیست فقط این دفتر رو بحیاط پرت میکنم.

نیکا فریاد کشید: نه

ایرج دفتر را بلند کرد و گفت:چرا؟

نیکا اینبار با لحن ملتمسانه اي گفت: نه ایرج خواهش میکنم ، این دفتر پیش من امانته

- خوب باشه با علاقه اي که اون نسبت به تو داره گمون نکنم مشکلی پیش بیاد.

- علاقه؟ کدوم علاقه؟ اون نه به من نه به هیچ دختر دیگه اي دلبستگی نداره

- باور نمیکنم، اگه اینطوره ، این کارهاي مسخره که بخاطر تو انجام می ده چه معنایی داره؟

- کدوم کارها ؟ این که بعد از چند وقت یه مرتبه به دیدن من اومده، کار زیادیه؟ ایرج این کار

رو نکن ، خواهش میکنم

- پس قول بده

- چه قولی؟

- بگو که دیگه اونو نخواهی دید

- آخه چرا؟

- تنها به این علت که من ازش خوشم نمیاد فقط همین

- ولی این درست نیست

ایرج خود را آماده پرتاب نشان داد وگفت: پس......

نیکا مضطربانه میان کلامش پرید و گفت: قبول میکنم . ایرج با صداي بلند خندید و گفت: پس ارزش

دفترش بیشتر از خودشه

بعد پنجره را بست و کنار تخت نشست ، نیکا دفتر را از دستش قاپ زد و آنرا به سینه فشرد. بغض راه

نفسش را بسته بود . بزحمت خود را کنترل کرد و بی آنکه به ایرج نگاه کند ، بغض آلود گفت: برو

بیرون، میخوام استراحت کنم. بعد روي تختش دراز کشید و ملحفه را روي سرش کشید. قطرات اشک

آرام آرام از زیر مژگانش سرك می کشید و بر روي گونه هایش سر میخورد ، روي تخت می چکید و در

آن فرو میرفت.

ایرج ملحفه را کنار زد بصورت گریان نیکا نگریست و آرام پرسید: تو داري گریه می کنی؟ ..... ناراحت

شدي؟ من شوخی میکردم.........

نیکا دلش میخواست سرش فریاد بکشد ، ولی توانش را نداشت فقط دوباره سرش را زیر ملحفه برد و با

گریه گفت: برو...... برو

ایرج از جاي برخاست و بی آنکه حرف دیگري بزند اتاق را ترك کرد، با رفتن او نیکا گویی آ زاد شده

بود، با صداي بلند شروع به گریستن کرد ، در همین حین پرستار وارد اتاق شد، با شنیدن صداي گریه نیکا

بطرف تخت رفت ملحفه را از روي او کنار زد و گفت: خانم معتمد گریه می کنید؟

نیکا بخود آمد ، اشکهایش را پاك کرد و گفت: نه چیز مهمی نیست.

- براي چی گریه میکردید؟

- دلم براي خونه مون تنگ شده

پرستار لبخند شیرینی زد و گفت: خانم معتمد بچه شدید؟

- نه خسته شدم، می دونید من چند وقته اینجا اسیرم؟

- بله می دونم ، ولی شما هم می دنید ما اینجا بیمارهایی داریم که نزدیک یکساله بستري هستند.

- یکسال؟ خداي من! اگر من بودم می مردم....... خانم رئوف من کی مرخص هستم؟

- هر وقت وزنه هاي پاتون رو باز کنیم

- پس همین امروز بازشون کنید

- میخواهید بخاطر این عجله یه عمر شل بزنید؟

- نه

- پس تحمل داشته باشید......

صداي زنگ تلفن فرصت ادامه کلام را از پرستار گرفت. با اشاره نیکا او گوشی را برداشت نیکا اطمینان

داشت مادرش پشت خط است، بنابراین به حرفهاي پرستار گوش نمیکرد ، نیکا زمزمه کرد : پس شادي

است . سپس گوشی را گرفت و گفت: الو

- سلام عرض شد سرکار خانم معتمد

- آه...... آقاي مهرنژاد شما هستید؟

- بله مزاحم همیشگی