شنبه 13 خرداد

هنوز نتوانسته ام بفهمم که مکالمه بین کیومرث و نیلوفر چه بوده است چون هر دوي آنها از سخن گفتن

در این رابطه طفره می روند . مجبورم براي بک سفر تجاري یک هفته اي به سوئیس بروم ، خیلی سعی

گردم که اینکار را به کس دیگري محول سازم اما نشد ، احتمالا صبح روز دوشنبه عازم خواهم شد، دلم

میخواست شهریار هم میتوانست همراه من بیاید ، ولی ظاهرا او هم گرفتار است . امروز با نیلوفر در مورد

رفتن صحبت کردم و از او خواستم تا لیستی از آنچه مایل است برایش بیاورم تهیه کند. او لبخندي زد و

بعد ابراز دلتنگی و نگرانی نمود . نمی دانم چرا تصور میکنم آنچه گفت صادقانه نبود. نگاهش طوري پر

نشاط می نمود که گویی از اینکه هفته اي از دست من خلاص میشود خوشحال است . این روزها فکر

صحبتهاي کیومرث و رفتارهاي عجیب و غریب نیلوفر آرامش روز و خواب شبهایم را از من ربوده است .

فکر آینده عذابم می دهم زیرا شک دارم بر وفق مرادم باشد!

سه شنبه 23 خرداد

دیروز از سفر بازگشتم . نیلوفر و شهریار به استقبالم آمده بودند . وقتی نیلوفر را با آن دسته گل در میان

استقبال کنندگان دیدم، خستگی تمام هفته پر دردسري را که گذرانده بودم از تن به در کردم . امروز

تمام سوغات و هدایایی را که برایش خریده بودم ، به منزلش بردم ، علاوه بر آنچه خواسته بود مقداري

نیز با سلیقه خود برایش خرید کرده بودم . از جمله لباس عروس بسیار زیبایی با یک تاج از مروارید و

سنگهاي درخشان . لباس بقدري زیبا بود که حتی نیلوفر هم نتوانست از ابراز احساساتش جلوگیري کند .

وقتی میخواستم منزلش را ترك کنم. جعبه لباس عروس وتاج آنرا برداشتم . نیلوفر نگاه متعجبش را بمن

دوخت و گفت: فکر میکردم براي منه، ولی ظاهرا من فقط باید نگاهش میکردم .

خندیدم و گفتم: بله ، همینطوره . این لباس متعلق به عروس رویاهاي منه . تو هر وقت تصمیم گرفتی

عروس رویاهاي من بشی با کمال میل اون رو تقدیمت میکنم .

لحظه اي سکوت کرد و با جدیت گفت: تو می دونی من خیلی حسودم . هرگز نخواهم گذاشت کسی به

زندگی تو راه پیدا کنه ، تو حق نداري در مقابل من از دخترهاي دیگه اي حرف بزنی . حتی اگر من در

زندگیت نباشم ، سایه ام هست ، سایه اي که نمی ذاره هیچکس دیگه اي پا در جایگاه من بذاره

از سخنانش خیلی خوشحال شدم و با خنده گفتم : حسود کوچولوي قشنگم هرگز کسی در زندگی من

جاي تو رو نخواهد گرفت ، هیچ بجز تو عروس رویاهاي من نخواهد بود ، ولی این تو هستی که نمیخواي

غیر از اینه؟

هنوز عصبانیتش فروکش نکرده بود و با همان لحن قبلی ادامه داد: اوایل ماه آینده میرم دنبال مادرم و به

اینجا می آرمش ، حتی اگه شده به زور قبل از اینکه تو در انتخابت تجدید نظر کنی.

آنقدر خوشحال بودم که نمی دانستم چه بگویم او نزدیکتر آمد و گفت: کیانوش ، شرایط منو براي

ازدواج می پذیري؟

- البته هرچی که باشه، فقط بگو

- نه حالا نه ، به وقتش همه چیز رو میگم

- هر طور خودت مایلی . در مورد آوردن مادرت شوخی که نمیکردي؟

- نه

- پس براي اوایل تیرماه براي بلیط رزرو میکنم خوبه؟

- بله ، اگه زحمتی نیست اینکار رو بکن

- منتظرم می مونی تا برگردم یا تا اون موقع لباس منو کس دیگه اي پوشیده؟

- اگه تو این لباس رو نپوشی هرگز هیچکس دیگه نخواهد پوشید

- باور کنم؟

- قسم میخورم

- خوب اگه بپوشم چی؟ اونوقت بعد از من کس دیگه اي اون رو میپوشه؟

خندیدم و گفتم : اونوقت اختیار بدست سرکار خانمه اگر صلاح بدونن می تونن لباسشون رو در اختیار

دیگران بذارن

- مگه دیوونه ام ؟ من میخوام عروس تکی باشم

- همینطور هم می شه، اطمینان داشته باش

- و یک چیز دیگه

- امر بفرمایید سرکار خانم

- میخوام در مورد همه مسائل زندگی مثل این پیراهن صاحب اختیار باشم

- مطمئن باش همینطوره

او با شادي کودکانه اي خندید و گفت: خیلی خوبه پس هیچ مشکلی پیش نمی یاد .


 

 

- اگر هم مشکلی بوجود بیاد خودم برطرفش میکنم .

او خندید ، عاشقانه خندید ، خنده اي که وجودم را پر از نشاط کرد ، کاش کیومرث هم آنجا بود و

سخنان نیلوفر را می شنید . خوب می دانم که اگر برایش تعریف کنم هرگز باورش نخواهد شد!

شنبه 3 تیرماه

ساعت 4 بعداز ظهرامروز بالاخره نیلوفر پرواز کرد ،اینمرتبه برعکس دفعات قبل چندان از رفتنش ناراحت

نیستم ، زیرا امید ره آورد این سفر دوریش را برایم آسان میکند ،من منتظر بازگشت او می مانم و با

بازگشت او فصل جدیدي از زندگی پر دردسر من آغاز میشود، فصلی زیبا مانند بهار پس از زمستانی سرد

و طولانی . ولی نمی دانم چرا دلم شور میزند و نمیتوانم راحت باشم ، شاید علتش عکس العملهاي کیومرث

است . با آنکه تمام ماجرا را برایش تعریف کرده ام ، ولی او باور نمیکند . البته حرف خاصی نمیزند ،

ولی از آنچه میگوید میتوان نتیجه گرفت که چندان هم به این ماجرا خوشبین نیست ، بر عکس او من با

دلی پر از امید و آرزو تا روز وصال لحظات هجران را شمارش میکنم .

یکشنبه 11 تیر

8 روز از رفتن نیلوفر میگذرد 8 روز پر التهاب و پر امید ، یکی دوبار با هم تماس داشته ایم ، ولی او

گفت هنوز با مادرش صریحا صحبت نکرده ، ولی از حاشیه هایی که گفته و آنچه شنیده میتوان به موافقت

او هم امید بست ..... امروز بیش از هر روز احساس دلتنگی میکنم ، چون شهریار نیز رفت وقتی نیلوفر

نباشد ، تمام امید من به شهریار است ، او سنگ صبور من است و ما دائما در مورد نیلوفر با هم صحبت

میکنیم ، اما زمانیکه او هم می رود دیگر هیچ امیدي برایم باقی نمی ماند ، به همین دلیل هم عصر بمنزل

کیومرث رفتم ، او از دیدن من خوشحال شد ، با هم مشغول صحبت شدیم . بسختی توانستم موضوع

صحبت را به نیلوفر بکشانم چون او هیچ علاقه اي به صحبت در اینمورد ندارد، ولی به هرحال من سر

صحبت را باز کردم ، چند دقیقه اي که صحبت کردیم او گفت : میخوام ازت سوالی بکنم ولی نمیخوام

مثل اوندفعه حتی قبل از لحظه اي تفکر جوابم رو بدي .

گفتم : خوب بپرس

نگاهم کرد و چون نگاهش طولانی شد و لب به سخن باز نکرد گفتم: بگو دیگه من حاضرم

- نمی دونم چطور بگم

- با زبان شیرین فارسی

- ولی تو در زبانهاي دیگه اي هم تبحر داري

- بله ، انگلیسی، ایتالیایی، آلمانی ، فرانسه ، به هر زبانی که میخواهی بگو

- کاش می شد با زبان بی زبانی بگم

- تو تب نداري؟

- کمون نکنم

- پس علت این هذیون گفتن ها چیه؟

- خودمم نمی دونم

- از اصل مطلب دور نشیم ، سوالت رو بپرس

- میدونی......... می دونی کیا.......

- نمی دونم بگو

- فرصت بده تا بگم

- از همین حالا تا هر وقت که بخواي ساکت می مونم ، شما نطق بفرمایید

- متاسفم در حالیکه من میخوام کاملا جدي صحبت کنم ، تو همه چیز رو یه شوخی برگذار می

کنی

- معذرت میخوام ، من منظوري نداشتم حالا بگو

- کیا تو فکر میکنی چنانچه نیلوفر ازدواج با تو رو بپذیره و شما رسما زن و شوهر بشید ، تمام

مشکلات تو حل میشه؟

- منظورت چیه؟

- من فکر میکنم اونوقت تازه آغاز مشکلاته

- بله ، مشکلات همسر داري ، پدر شدن ، فکر خونه و شیر خشک بچه و هزار مشکل دیگه ، منم

قبول دارم

- ولی منظور من این مشکلات نیست ، بذار یه جور دیگه سوالم رو مطرح کنم براي تو همین کافیه که

اسم تو در شناسنامه او ثبت بشه و اسم اون در شناسنامه تو ؟

- مگه دیگران چطور به همدیگه تعلق پیدا می کنند؟

- تعلق پذیري توسط دلها انجام میشه ، دلها باید همدیگر رو بپذیرن ، اینکه نامی هم دردفتر ثبت بشه

فقط یک قسمت جزئی از قضیه است ، قسمت اعظم ماجرا در همون مساله دلها خلاصه می شه .

- پس دراینصورت ما همین حالا هم یک زوج خوشبختیم ، چرا که نه تنها دل من بلکه تمام وجودم

و زندگی و هستیم به نیلوفر تعلق داره .

- تو رو که نمیدونم ، ولی اون چطور؟

- گمون کنم اونم همینطور باشه

- تنها حدس و گمان کافی نیست ، اطمینان لازمه ، تو این اطمینان رو داري؟

لحظه اي سکوت کردم . آیا میتوانستم در این مورد به او اطمینان داشته باشم؟ نه تصور نمی کنم . بنابراین

براي آنکه به سوالش پاسخ ندهم گفتم: منکه هیچ سر در نمی آرم .

- چرا سر در می آري، فقط کمی فکر کن ، خوب و همه جانبه فکر کن . نیلوفر داراي عقاید منحصر

به فردیه . اون از مسئولیت گریزانه ، تنوع طلبه ، پایبند هیچ نوع محدودیتی نمی شه و اینها مسائلیه که تو

باید حتما در نظر بگیري


 


حرفی براي گفتن نداشتم و تنها سکوت کردم . اکنون سه ساعت از نیمه شب گذشته ولی فکر صحبتهاي

کیومرث خواب را از چشمانم ربوده است نمی توانم بخوابم ، زیرا خوب می دانم که متاسفانه او کاملا

درست می گوید!

یکشنبه 25 تیر

22 روز است که نیلوفر ایران را ترك کرده ، شهریار نیز هنوز باز نگشته و من حسابی تنها مانده ام . نمی

دانم چرا نیلوفر کار را به تاخیر می اندازد و مثل همیشه امروز و فردا میکند . فکر میکنم قصد دارد به این

بهانه سالی را نزد مادرش بماند . دست آخر هم بیاید و بگوید نشد یا موافقت نکرد و از این قبیل

حرفها....... با آنکه هرشب با او تماس می گیرم هنوز نتیجه اي عایدم نشده ، معلوم نیست چه می گوید ،

زمانی مادرش را مقصر می داند و گاهی بدنبال فرصت براي زمینه سازي میگردد ، هر بار بالاخره پاسخی

به سوالاتم می دهد و مرا از سر باز می کند . اما بهر حال من هنوز امیدوارم که او با دست پر باز گردد !

چهارشنبه 11 مرداد

هنوز خبري از آمدن نیلوفر نیست . من هم در این مدت براي آنکه خود را مشغول نمایم بیش از پیش

سرگرم کارهاي ساختمانی شده ام، اگر اشکالی پیش نیاید ترجیح می دهم روز عروسی با سالروز

آشناییمان هماهنگ گردد و به این ترتیب درست در همان شب میتوانیم پاي درخانه اي بگذاریم که هدیه

من به اوست . بنابراین باید از هم اکنون به فکر تزئینات داخلی ساختمان باشم زیرا ظاهرا چیزي به اتمام

کارهاي ساختمانی آن نمانده پس از این نوبت به کارهاي داخلی و سفتکاري آن می رسد . بنابراین باید

زودتر در تدارك بر آیم . لعنت بر این کیومرث آنقدر آیه یاس در گوشم خوانده که دیگر حالم از

زندگی بهم میخورد . براي همین هم سعی میکنم این روزها کمتر اورا ببینم . چون واقعا نمیتوانم با او بحث

و جدل نمایم .

پنج شنبه 19 مرداد

بالاخره سرکارخانم نیلوفر پس از یکماه و نیم بازگشت . ابتدا قصد داشتم چون همیشه بخاطر تاخیرش و

اینکه در این مدت پاسخ مشخصی به تلفنهاي من نمی داد با او درگیر شوم . ولی او بعد از احوالپرسی اولیه

بلافاصله گفت:مادرم به دامادش خیلی سلام رسوند . هیجان زده فریاد کشیدم : پس چرا قبلا نگفتی گه با

ازدواجمون موافقت کرده .

ملیحانه خندید و پاسخ داد: میخواستم بعنوان ارمغان این خبر رو شخصا بهت بدم

نمی دانستم از خوشحالی چه کنم ، گفتم : واقعا متشکرم نیلوفر

- تشکر لازم نیست ، من بخاطر خودم اینکار رو کردم . راستی لباسم ، لباسم کجاست؟ از تن کی

باید در بیارمش؟

- لباست توي خونه است . هنوز نه تنها کسی اون رو تن نکرده بلکه حتی هیچ کس لباست رو ندیده

فکر کردم شاید مایل نباشی تا قبل از اون شب کسی اون رو ببینه

- اتفاقا خوب کاري کردي ولی کیانوش............

کلمه ولی باعث شد قلبم از جاي کنده شود: باز هم یک ولی دیگر. با دلهره و تردید نگاهش کردم و

گفتم: ولی چی؟

سرش را پایین انداخت و شرمگینانه گفت: مادر تا اوایل پاییز نمیتونه بیاد.

از دلشوره خلاص شدم و با خوشحالی پاسخ دادم : فقط همین؟ اینکه مشکلی نیست.

غبار اندوه بزودي از چهره اش زدوده شد و با شادي گفت : می ترسیدم ، این مساله باعث رنجشت بشه

- منکه نزدیک به یکسال صبر کردم یکی ، دو ماه دیگه هم روش

- آفرین پسر خوب ......... راستی شهریار هنوز نیامده

- نه ، ولی امروز ، فردا سر وکله اش پیدا می شه ، از دفعه بعدم حق ندارید با هم برید.

احساس کردم ناگهان رنگش پرید و دستپاچه شد ، بسختی توانست برخود مسلط شود بعد پرسید: براي

چی؟

در حالیکه از تغییر ناگهانی حالتش تعجب کرده بودم ، لبخند زدم و گفتم : چرا جا خوردي؟ فقط به این

علت که من خیلی تنها می شم ، این چه وضعیه ، تک تک برید دیگه.

نفس راحتی کشید و گفت: چشم

- راستی نیلوفر خانم

- بله کیانوش خان