حریم عشق قسمت بیست و هفتم

- فامیل هستید دیگه؟
- بله دختردایی ، پسر عمه هستیم .
- گفتم که من و همه پرستاران بخش ، قبل از این فکر میکردیم آقاي مهرنژاد نامزد شماست همه
می گفتند شما دو نفر خیلی بهم می آید.
گونه هاي نیکا گل انداخت و لبانش را لبخندي زیبا زینت داد . یکباره احساس کرد دلش میخواهد
حرفهایی که در دلش تلنبار شده براي یک نفر بازگو نماید و چه کسی بهتر از پرستارش .دلش نمیخواست
بمادرش چیزي بگوید و باعث ناراحتیش شود . ولی بالاخره باید براي یک نفر حرف میزد و عقده دلش را
خالی میکرد براي همین گفت: می دونید ایرج از کیانوش متنفره؟
- چرا؟
- نمی دونم ، آدم عجیبیه ، از عقایدش متنفرم
- پس چرا با هم قرار ازدواج گذاشتید ؟
- وقتی قرار ازدواج گذاشته شد اینطوري نبود نزدیک یک سالیه که خیلی تغییر کرده
- علتش رو نمی دونی؟
- راستش نه
- نگران نباش در ابتداي زندگی همه از این مشکلات دارن ولی اگه می بینی اختلافتون ریشه هاي جدي
داره ، از همین اول کار ، شروع نکرده تموم کنید
- مگه میشه؟
- چرا نمیشه؟ هنوز که اتفاقی نیفتاده....... نکنه دوستش دارید؟
- فکر میکنم یه زمانی دوستش داشتم ، خیلی زیاد ولی حالا.........
نیکا سکوت کرد ، زیرا نمی دانست چه باید بگوید . خانم رئوف سکوت را شکست و گفت: بشما توصیه
میکنم که در اینمورد عاقلانه تصمیم بگیرید چون مهمترین تصمیمیه که در تمام عمرتون خواهید گرفت .
- عقل حکم میکنه که بقول شما شروع نکرده تموم کنم ، ولی شرایط نامساعده
- از چه نظر؟
- بشما گفتم که ایرج پسر عمه منه من حداقل بخاطر عمه و فامیل خصوصا پدرم نمیتونم اینکار رو
بکنم
- یعنی شما محکوم به سوختن هستید
- متاسفانه بله
پرستار نگاهی به چهره زیبا وملیح نیکا انداخت که اکنون رنگ پریدگی ناشی از بیماري آنرا دلنشین تر هم
کرده بود و در دل گفت: آخه چرا؟ حیف این دختر نیست که مثل من بیچاره بشه . ولی از کسی کاري بر
نمی آمد درست مثل زمانی که او در چنین دامی اسیر گشته بود شاید سرنوشت این دختر جوان تکرار
سرنوشت شوم او بود
- خانم رئوف به چی فکر می کنید؟
- هیچی ، مهم نیست؟
و بار دیگر نگاهی به چهره گرفته نیکا نمود براي آنکه موضوع صحبت را تغییر دهد گفت: شنیدم شرکت
مهرنژاد ، شرکت بزرگیه
- بله همینطوره
- در چه رشته اي فعالیت دارن؟
- بازرگانی و جالب این است که شرکت به این بزرگی رو از سالها قبل ، کیانوش به تنهایی اداره میکنه!
- بهش میاد از اینکارها بکنه
- بله مرد خیلی پرکاریه برعکس ایرج
- نامزدتون؟
نیکا با سر تائید کرد . خانم رئوف لبخندي زد و گفت: گوش کن نیکا جون تو نباید نامزدت رو با کیانوش
خان مقایسه کنی ، تو خودت می دونی اون مرد کاملیه ولی اینو بدون که فقط درصد کمی از انسانها
کاملند و اگه شما بخواي بین یه انسان استثنایی با یه انسان عادي قیاس کنی ، مسلما کارت اشتباهه ، شاید
کیانوش یکی از اون استثناها باشه .
- شما از کجا فهمیدید من اونها رو با هم مقایسه میکنم؟
- مشکل نیست عزیزم ، از صحبتهاتون پیداست
نیکا بی اختیار گفت: مسخره نیست؟ اونکه همه در موردش اینطور حرف می زنند ، کیانوش رو میگم ،
اونکه همه تعریف و تمجیدش می کنند اون دیگه چرا؟ دختري که اون رو رد کرده ، دختري که با
کارهاش اون بیچاره رو به مرز جنون کشونده ، باید دیوونه بوده باشه . دیگه از زندگی چی میخواسته ؟ از
اون بهتر کی !؟!
خانم رئوف با تعجب به نیکا نگاه کرد و گفت: پس آقاي مهرنژاد شکست عشقی داشتن؟ حدس میزدم ،
میشه براحتی از چهره شکسته شون فهمید . نیکا تازه متوجه شد چه گفته است ، او ناخواسته راز کیانوش
را فاش نموده بود ، ولی دیگر دیر شده بود ، او نمی توانست حرفش را پس بگیرد تنها میتوانست از
خودش عصبانی باشد . با اینحال با سر حرفهاي خانم رئوف را تائید کرد .خوشبختانه خانم رئوف از جاي
برخاست و گفت : خب عزیزم تو باید استراحت کنی ، بهتره من برم تا راحت باشی.
- متشکرم و معذرت میخوام که وقتتون رو گرفتم .
- خواهش میکنم ، من شما رو واقعا دوست دارم
- شما لطف دارید !
پرستار پتوي نیکا را رویش کشید ، خم شد و گونه اش را بوسید و دلجویانه گفت: فکرش رو نکن راحت
بخواب ، همه چیز درست می شه .
- امیدوارم ........ راستی خانم رئوف شما بچه دارید؟
- بله ، یه دختر
- خیلی دلم میخواد ببینمش ...... اسمش چیه؟
- لعیا
- چه اسم قشنگی ! میشه یه روز با خودتون بیاریدش ؟
نیکا احساس کرد ناراحتی و غم عضلات چهره پرستار جوان را منقبض کرد و او با صدایی گرفته گفت:
متاسفانه نمیشه چون پیش من زندگی نمی کنه ، پیش مادربزرگ و پدرشه . خودمم ده ماهه که ندیدمش
- آخه چرا؟
- چون ما متارکه کردیم و لعیا تحت سرپرستی پدرشه .
قطره اي اشک از چشمان خانم رئوف سر خورد ، نیکا باز هم از گفته خود پشیمان شد ، ولی اینبار هم
سودي نداشت . پرستار ضمن خارج شدن صداي غمگین نیکا را شنید که می گفت: متاسفم ، واقعا متاسفم .
*********************
صداي هواپیما هنگام فرود سر دردش را تشدید میکرد ، چشمانش را به شدت برهم فشرد، وقتی هواپیما از
حرکت ایستاد نفس راحتی کشید . برخاست وکیفش را برداشت و به راه افتاد. همینکه پایش را بر اولین
پله هواپیما گذاشت ، احساس آرامش کرد و با خود اندیشید: چقدر دلش براي هواي پاك شهرش تنگ
شده . کاش سرش درد نمیکرد آنوقت میتوانست براحتی لبخند بزند سر درد او را بیاد دکتر معتمد انداخت
اگر دکتر اینجا بود به او توصیه میکرد آب سرد به شقیقه هایش بزند ، در هواي آزاد با چشمهاي بسته قدم
بزند و به زیبایهاي طبیعت فکر کند و مهمتر از همه از خوردن مسکن خودداري نماید وقتی آخرین قسمت
گفته هاي دکتر را بیاد آورد، دستش را که براي برداشتن مسکن در جیب فرو کرده بود ، بیرون کشید و
لبخند زد ، این لبخند را بیاد نیکا زد و همزمان اندیشید اکنون او چه میکند؟
پایش را درون سالن گذاشت ، هیاهوي استقبال کنندگان توجهش را جلب کرد، ولی مسلما کسی منتظر او
نبود، خیلی جالب آمد اگر اکنون نیکا آنجا می بود ، ولی چرا اون؟ چرا به او می اندیشید؟ حتی خودش
هم نمی دانست ، اما بهر حال این نخستین باري بود که وقتی قدم در فرودگاه می گذاشت خاطرات رفت و
آمدهاي نیلوفر در ذهنش زنده نمی شد و عذابش نمی داد.
- خوش اومدید آقاي مهرنژاد
با تعجب به جانب صدا برگشت و عمویش را دید و گفت: ا ، کیومرث تویی، صبح بخیر.
- سلام گرم مرا هم بپذیرید.
- حتما می پذیرم
- بفرمایید قربان این گلها براي شماست
- متشکرم ، چرا زحمت کشیدي؟
- خواهش میکنم . زحمتی نبود فعلا بیا بریم تا برات بگم.
کیانوش کیفش را از روي زمین برداشت ، کیومرث لبخند زد و گفت: طبق معمول همین یه کیف.
- خیر آقا ، اتفاقا این بار، باروبنه ام زیاده، باید بعد از انجام مراحل ترخیص تحویل بگیرم .
- واقعا؟
- باورکن
- امروز من چیزهاي زیاد باور نکردنی می بینم ، چیزهاي خیلی عجیب!
- چطور؟
- میدونی کیانوش صبح که میخواستم به استقبالت بیام، با خودم گفتم اون قیافه عبوس که همیشه در
فرودگاه تکرار می شه دیدن نداره، ولی باز هم دلم نیومد ، اومدم با کمال تعجب دیدم آقاي مهرنژاد
سرخوش و سرحال قدم به سالن گذاشتند و برعکس همیشه برامون سوغات هم آوردند ، این باور کردنیه؟!
- چرا که نه؟
- پس در این صورت باید بگم کیانوش جان دکتر معتمد معجزه کرده و البته من از این بابت خیلی
خوشحالم ، چون ایشون باعث شدن تو براي من سوغات بیاري.
- اشتباه نکن . چیزهایی که گفتم هیچکدوم مال تو نیست
- واقعا براي خودم متاسفم
- باش
- می گی براي چه کسی تحفه آوردي یا نه؟
- نه
- نگو هیچ اهمیتی نداره ، ولی من مطمئنم یکی از اون بسته ها کادوي تولد امشبه و تو اون رو براي
کتایون آوردي.
- امروز مثل اینکه زیادي زود از خواب پا شدي ، هنوز در عالم هپروتی آقا پسر . این حرفا چیه می
زنی؟ در ضمن اشتباع می کنی خیلی هم سرحال نیستم . چون سرم درد میکنه
- اینکه همیشگیه، ولی باور کن که امروز سرحالی، یا لااقل مثل همیشه دمق نیستی
- واقعا؟ پس حالا که اینطوره بگو ببینم ماشین رو کجا پارك کردي؟
- اونطرف ، نمی بینی؟
کیانوش نگاهی بسمتی که کیومرث نشان کی داد انداخت و بی آنکه ماشین را ببیند گفت:آهان و به آن
سمت راه افتاده ، ولی کیومرث بازویش را کشید و گفت: کجا حواس پرت؟ تو اصلا ماشین رو دیدي؟ از
اینطرف
و بعد کیانوش را بسمت مخالف کشید او که کمی عصبی شده بود با صداي بلند گفت: چرا سر
میگردونی؟
- میخواستم مشاعرت رو امتحان کنم ببینم هنوز کار میکنه یا نه؟ ولی ظاهرا جواب منفیه
- دست بردار کیومرث، تو درست بشو نیستی
- از این درست تر چی؟
کیانوش خندید و پاسخی نداد ، هر دو بطرف ماشین رفتند و سوار شدند بمحض آنکه نشستند کیانوش
پرسید: دیگه به ملاقات دختر دکتر نرفتید؟
- نه تو اجازه نداده بودي؟
- مسخره بازي در نیار، ازش خبري نداري؟
- از کجا انقدر مطمئنی که من ازش باخبرم؟
- فقط حدس زدم
- پس اشتباه کردي ، من میخواستم بپرسم کی مرخص می شه
- نمی دونم، ولی امیدوارم لااقل با این همه دردسر بالاخره بتونه راه بره
- چطور؟
- دکتر ادیب از وضع پاش چندان راضی نبود، گمونم قصد داره دوباره عملش کنه.
- جدي می گی؟
- متاسفانه بله
- ولی اون همین الان هم به اندازه کافی از بیمارستان خسته شده، نمیتونه تحمل کنه.
- چاره اي نیست جونم، بالاخره باید خوب بشه یا نه؟
- چرا از اول درست عملش نکردند حالا دو مرتبه میخوان تکرار کنند ، اصلا لازم نکرده ، می برمش به
یه بیمارستان دیگه ، پیش متخصص زبده تر
کیومرث با تعجب به او نگاه کرد و گفت: آروم باش پسر اونو به یه بیمارستان دیگه می بري؟ تو به چه
حقی راجع به اون تصمیم می گیري، مگه پدرشی؟
کیانوش با همان عصبانیت پاسخ داد: نه پدرش نیستم، ولی میتونم پدرش رو قانع کنم . دکتر ادیب و
همکاراش هر کاري از دستشون می اومده ، کردند دیگه نمیخواد اینبار هم خودشون رو به زحمت بندازند
. همین که گفتم اگه لازم باشه اصلا می برمش خارج از کشور
- کیانوش عزیزم باز داغ کردي؟ پسر خوب چرا مثل بچه ها حرف می زنی؟ تصور کردي دکتر دلش
میخوا یه بار دیگه اون رو عمل کنه؟ اونم دلش میخواست نیکا خوب بشه. حالام طوري نشده، امیدوار باش
که این مرتبه همه چیز بخوبی تموم بشه.
- توکه نمی دونی اون از موندن تو بیمارستان چقدر کسل شده؟ پرستارش می گفت از دلتنگی
گریه می کنه.
- حق داره، ولی خوب چاره اي نیست
- نمیخوام دیگه تو اون بیمارستان عمل بشه ، می برمش پیش پرفسور زرنوش
- زرنوش قبول نمی کنه، نوبت هاي ویزیت اون سالانه است ، یکسال دیگه هم نوبت به نیکا نمی
رسه
- قبول میکنه من باهاش صحبت می کنم
- پس گوش کن! اول با زرنوش صحبت کن، اگه قبول کرد مساله رو با دکتر و نیکا در میون بذار
- باشه یه فکر دیگه هم دار
- امر بفرمایید قربان
- می شه قبل از عمل چند روزي مرخصی گرفت؟
- لابد این بار می خواي ببریش مسافرت!
- بله، ولی من نه، با خانواده اش
- و خانواده همسرش
در امتداد نگاه تو