او عمدا این جمله را با تانی بر زبان راند و با دقت به چهره کیانوش نگاه کرد، تا تاثیرش را از چهره او

بخواند ، ولی کیانوش بی تفاوت پاسخ داد: بله اگه اونام بیان خوبه، می رن به ویلاي من، شمال.

- ممکنه دکتر با این تحرك مخالفت کنه

- خوب اگه موافقت کرد می رن

- باید از پرفسور مرخصی بگیري

- بله بهش می گم این دختر روحیه لازم رو براي عمل نداره ، باید تجدید قوا کنه و اگه موافقت

کرد تمام کارها رو روبه راه می کنم.

کیومرث باز هم در چهره کیانوش دقیق شد و آهسته گفت: میتونم سوالی بکنم.؟

- البته

- کیا، علت این همه نگرانی ، این همکاري و دلسوزي چیه؟

کیانوش پاسخی نداد . کیومرث باز گفت : آیا این کارها فقط بخاطر قدر دانی از زحمات دکتره یا بخاطر

خود نیکا؟

- بخاطر هر دو

پاسخ کیانوش رنگ از رخسار کیومرث پراند ، ولی نتوانست سوالی بکند و اجازه داد کیانوش خود ادامه

دهد: تو فراموش کردي که، این مرد منو با زندگی پیوند داد من زندگیم رو بهش مدیونم ، گذشته از این

نیکا جوونه و من دلم به حالش میسوزه . در اینمورد نه فقط اون، بلکه هر جوون دیگه اي هم جاي اون بود

کمکش میکردم

کیومرث نفس راحتی کشید احساس کرد خیالش راحت شد. کیانوش دستش را زیر چانه اش ستون کرد و

به بیرون خیره شد و در فکر فرو رفت در حالیکه احساس میکرد صداي ضربان قلبش را میشنود.

********************

خانم معتمد داروهاتون دیر می شه، بلند شید.

نیکا بزحمت چشمانش را گشود . چشمش که به پرستار خورد و گفت: مگه ساعت چنده؟

- از نه گذشته نمیخواي بیدار شی؟

پرستار به نیکا در نشستن کمک کرد. نیکا نگاهی به سینی صبحانه کرد و گفت: لطفا داروهام رو بدید من

میلی به صبحانه ندارم.

- مگه میشه این داروها رو ناشتا خورد ؟ لااقل لیوان شیر رو سر بکشید

نیکا با بی میلی شیر را برداشت و از پرستار پرسید : امروز چه روزیه؟

- پنج شنبه

نیکا فکر کرد یعنی الان شادي آمده؟ کیانوش چطور؟ شاید اگر شادي می آمد، ایرج هم همراه او به

دیدارش می آمد . اگر ایرج بیاید چطور باید با او برخورد کند؟

- خانم معتمد کپسولهاتون دیر شده ، عجله کنید

نیکا جرعه اي دیگر از شیرش را نوشید و در همان حال کپسولها را از دست پرستار گرفت و تشکر کرد،

هنوز آخرین قرص را نخورده بود که دکتر براي ویزیت آمد . نیکا منتظرش بود . میخواست از نتیجه

عکسبرداري دیروز مطلع گردد ، بنابراین پیش از هر حرف دیگري پرسید: خوب آقاي دکتر من کی

مرخص می شم؟

- حقیقتش نمی دونم

- چظور؟

- آخه عکس پاي شما رو دکتر ادیب به شوراي پزشکی ارجاع دادن

- چرا؟

- گفتم دقیقا نمی دونم

- خداي من!

بغض گلوي نیکا را فشرد . او فکر میکرد تا شنبه بخانه می رود ولی حالا.....

- گوش کنید خانم معتمد، احتمالا مجبور هستیم یه بار دیگه پاي شما رو عمل کنیم

نیکا فریاد کشید : چی؟

- آروم باشید ، خانم چاره دیگه اي نیست . در غیر اینصورت مجبور می شید تا پایان عمر از عصا

استفاده کنید عمل قبلی شما..........

- ادامه ندید دکتر، نمی خوام چیزي بشنوم.

- اجازه بدید....

- نمیخوام ، نمیخوام منو تنها بذارید

دکتر به پرستاران اشاره کرد از اتاق خارج شوند ، خودش هم بدون هیچ حرف دیگري خارج شد در

حالیکه صداي گریه بیمار جوانش را می شنید و حال او را درك میکرد. وجود دختر جوان را احساس

درماندگی و خستگی پر کرده بود . چقدر از این اتاق ، از این تخت و حتی از این زندگی بیزار بود .

چقدر دلش براي خانه خودشان و اتاق کوچکش تنگ شده بود . ناگهان به ذهنش رسید مسلما کیانوش از

این قضایا باخبره، عمویش در جریان همه امور قرار داشت و حتما او را نیز مطلع کرده ، ولی چرا کیانوش

در این مورد حرفی نزده بود؟ باید با او تماس می گرفت در اینمورد تنها می توانست به او تکیه کند و از

او کمک بخواهد . ولی شماره تلفن؟ هر چه فکر کرد شماره را بخاطر نیاورد اما این مشکل مهمی نبود،

زیرا شرکت مهرنژاد شرکت بزرگی بود و مرکز اطلاعات شماره تلفنها میتوانست او را راهنمایی نماید ،

بزحمت گوشی تلفن را بسوي خود کشید و مخابرات بیمارستان را گرفت.

- بفرمائید؟

- ببخشید یع خط آزاد میخواستم

- اتاق شماره؟

- نه، اجازه بدید ، من شماره ندارم میشه خواهش کنم شما از مرکز اطلاعات شماره ره بگیرید به

اتاق من وصل کنید ؟

- البته

- شرکت بازرگانی مهرنژاد

- بله ، منتظر باشید

- متشکرم

نیکا چشم به تلفن دوخت و منتظر ماند لحظات به کندي سپري میشدند . و بالاخره تلفن زنگ زد و ارتباط

برقرار گردید...........الو

- شرکت بازرگانی مهرنژاد ، بفرمایید

- ببخشید میخواستم با آقاي کیانوش مهرنژاد صحبت کنم

- اجازه بدید وصل کنم دفترشون

صداي موزیک از گوشی شنیده شد لحظه اي بعد خانمی از آنسو پاسخ داد: دفتر آقاي مهرنژاد بفرمایید .

- ببخشید میخواستم با آقاي کیانوش مهرنژاد صحبت کنم

- وقت تماس قبلی داشتید

- خیر

- ایشون تشریف ندارند

- یعنی هنوز از مسافرت برنگشتند

- تشریف آوردند ، تهران هستند ، ولی امروز فکر نکنم بشرکت بیاد

- متشکرم

- شما؟

- بعدا تماس میگیرم ، ببخشید

منشی کیانوش دیگر به نیکا فرصتی نداد و گوشی را گذاشت . او هم با دلخوري گوشی را برروي دستگاه

قرار داد و باخود فکر کرد: حتما منشی کیانوش خیلی عصبانی شد که وقتش رو بخاطر من حروم کرده .

براي همین هم فرصت خداحافظی بهم نداد ، ولی حالا که اینم نیست چکار باید کرد؟ راستی امروز چه

روزیه؟ آهان پنج شنبه .......... فهمیدم تولد........... کیانوش حتما به جشن تولد کتایون می ره، براي

همین هم امروز شرکت نرفته . ناگهان احساس کرد که دچار حالت خاصی میشود ، شاید این درست همان

حالتی بود که کیانوش در شب نامزدي نیکا به آن دچار شده بود. ترکیبی از حسادت ، نفرت و آرزوهاي

محال و شاید کمی.......

باز روي تخت دراز کشید ، دلش میخواست با صداي بلند گریه کند و فریاد بکشد ، اما افسوس که اینکار

هم دردي را دوا نمیکرد . لعنت بر این ایرج ! اکنون که به او احتیاج داشت مثل همیشه غایب بود . اصلا

____________مقصر او بود اگر بحث آن روز در نمی گرفت ، شاید هرگز این اتفاق نمی افتاد ولی او قبول نخواهد کرد

. به جهنم اصلا همه چیز به جهنم ، او دیگر نمیخواهد راه برود . همان بهتر که شل باشد ، اصلا همان بهتر

که دیگر زندگی نکند . با این تصورات بار دیگر بغض در گلویش شکست و صداي گریه اش بلند شد .

صورتش را از روي بالش بلند کرد ، دفتر کیانوش را برداشت و در دست گرفت قطرات اشک از چشمانش

بیرون میزد ، روي گونه هایش سر میخورد و با صداي آرام چک چک بر روي جلد زیباي دفتر می چکید

، در همان حال با خود فکر کرد: شاید ایندفتر با طعم شور اشک آشنا باشد. شاید شبهاي بسیاري اشکهاي

کیانوش صفحات و جلد ایندفتر را مرطوب ساخته است اشکهایش را از روي جلد دفتر پاك کرد و

آهسته گفت: تنها چیزي که الان میتونه حداقل براي لحظاتی منو از این عذاب روحی و فکري نجات بده

تو هستی . بعد شروع به ورق زدن کرد و در همان حال با غیظ ادامه داد: مهمونی خوش بگذره جناب

آقاي مهرنژاد

هنوز به صفحه مورد نظرش نرسیده بود که صدایی او را بخود آورد.

- سلام بر زیباترین و خانم ترین زن داداش دنیا

سرش را بالا آورد جلوي در شادي با سبدي از گل ایستاده بود . نیکا دفتر را یست و با خوشحالی فریاد

کشید: شادي

شادي جلو آمد او را در آغوش کشید و گفت: نیکا عزیزم ، چی به روز خودت آوردي؟

نیکا به گریه افتاد و در میان گریه بریده بریده گفت: شادي دیگه ..... خسته شدم ....... نمیتونم تحمل کنم

....... میخوام ....... میخوام به خونه برگردم ..... اینا میخوان یه بار دیگه پام رو عمل کنند، ولی من .......

من دیگه نمیتونم شادي ....... نمیتونم .

شادي با وجود آنکه خود نیز گریه میکرد، سعی داشت نیکا را آرام کند . براي همین هم سرش را بلند

کرد ، اشکهایش را پاك کرد و گفت : عزیزم آروم باش . تو که دختر مقاومی بودي

- بودم ، ولی دیگه نیستم ، باور نمی کنی طاقتم تموم شده؟

- چرا باور میکنم ولی چاره اي نیست

نیکا سعی کرد خود را کنترل کند بزحمت لبخندي زد و گفت: کی رسیدید؟

6 صبح -

- عمه و بقیه کجا هستند؟

- راستش من به اونا نگفتم میام اینجا ، اونا گفتند ملاقات بعد از ظهره و من باید تا اون موقع صبر

کنم..... ولی من صبر نکردم ، گفتم میخوام گشتی توي خیابونا بزنم ، اما یکراست اومدم بیمارستان ،

جلوي در بلیطم رو به نگهبان نشون دادم و اصرار کردم این مسافر غریب رو راه بده ، بیچاره دلش بحالم

سوخت و اجازه رو صادر کرد

- که اینطور واقعا از لطفت ممنونم ، شادي جون

- آفرین ، مودب شدي، حتما ویروس این بیماري رو از آقاي مهرنژاد گرفتی راستی حالش چطوره؟

من هر وقت زنگ میزنم حالش رو می پرسم

- تو لطف داري ، اونم خوبه . ولی از وقتی من اینجام ، فقط یه بار دیدمش

- چطور؟

- زیاد اینجا نمی آد.... از خودت بگو از مازیار و هومن چطورند؟

- هومن اومده زن دائیش رو ببینه

- خداي من! پس با پسرت اومدي

- نخیر ، خانوادگی سفر کردیم

- چه خوب، مازیارم اومده؟ چه عجب مازیارخان افتخار دادند قدم بخاك ما گذاشتند

- یادت باشه این حرفا رو به خودشم بگی

- مطمئن باش می گم .

- ببینم از اینجا می شه بخونه تلفن کرد؟

- البته ، صفر رو بگیر تقاضاي خط آزاد کن

- باید زودتر اینکارو بکنم وگرنه اونا فکر می کنن من گم شدم

- مگه آدم تو خاك خودش هم گم میشه؟

- بله خانم ، وقتی به حد ما با این خاك غریبه شدي، اونوقت خیلی راحت گم هم می شی.

- پس تابه تمام کلانتریها اطلاع ندادن که یه دختر کوچولوي بیست وهشت ، نه ساله گم شده تلفن

کن

شادي در حالیکه صفر تلفن را می گرفت با خنده گفت: مسخره کن خانم حق هم داري ، اگر غیر از این

باشه جاي تعجب داره. بعد تقاضاي خط آزاد کرد چند لحظه اي ، طول کشید تا اجازه برقراري ارتباط داده

شد . دراین لحظات حتی زمانیکه شادي شماره منزل عمه را میگرفت نیکا صداي تپش قلبش را بوضوح می

شنید . آنگونه که میترسید شادي نیز صداي آنرا بشنود . بالاخره یکنفر گوشی را برداشت و شادي گفت:

الو..... سلام.

- نترس داداش جان دزد منو نمیبره

...... -

- اگر گفتی کجا هستم ؟

..... -

- جایی که تو آرزویش رو داري، پیش نامزدت ، نیکا خانم

در همان حال نگاهش را به نیکا دوخت ، نیکا احساس دلهره اي عجیب میکرد . یعنی ایرج چیزي به شادي

نگفته بود

- چطور نداره دیگه اومدم . مثل اینکه من بچه همین شهرم ها . فراموش کردي ، الانم پیش نیکا هستم

همین جا می مونم تا بعد از ظهر که شما بیایید

............ -

- به نفع تو شد حالا با نیکا صحبت کن

.......... -

- یعنی چه وقت نداري ، مازیار که غریبه چند دقیقه دیگه برو

.......... -

- منتظرت باشه ، مازیار که غریبه نیست .

نیکا دقیقا می دانست که حالا ایرج چه می گوید . با عصبانیت خروشید : من باهاش حرفی ندارم ، قطع

کن

شادي با تعجب به نیکا نگاه کرد و در حالیکه سعی میکرد لبخند بزند گفت: بازم از اون ناز و اطفارهاي

نامزدي! بعد خطاب به ایرج ادامه داد: خوب کاري نداري خداحافظ

شادي فرصت دیگري به ایرج نداد، گوشی را بر جایش گذاشت و رو به نیکا کرد و گفت: باز چه خبره؟