نیکا با عصبانیت پاسخ داد: برادرت انسان نیست ، اون یه احمقه !

شادي جا خورد ولی بجاي جبهه گیري در مقابل نیکا با لحنی آمرانه پرسید : چرا ؟ ناراحتت کرده؟

- اون موقعیت منو درك نمیکنه ، تو می دونی چرا من تصادف کردم؟ در این موردم مقصر اون بود .

اون روز آنقدر با من سر رفتن از ایران بحث کرد که من عصبانی شدم و مثل دیوونه ها از خونه بیرون زدم

. من اصلا متوجه چهارراه نشدم یکمرتبه بخودم آمدم که در میون زمین و آسمون معلق بودم . بعد صداي

خرد شدن استخونهام رو شنیدم ، ولی اون خودش رو هیچ مقصر نمی دونه من چیزي به روش نیاوردم ،

اونم چیزي نگفت ، ولی حالا که منو به این روز انداخته بازم موقعیت ووضعیت منو درك نمیکنه ، ومثل

بچه ها دائما بهونه جویی میکنه ، من دیگه نمیتونم اون و عقاید مسخره و کارهاي بچه گونه اش رو تحمل

کنم .

نیکا به گریه افتاد شادي، نزدیکتر آمد و شانه هاي او را در دست فشرد و گفت: آروم باش عزیزم ، تو

دختر عاقلی هستی، خودت بهتر می دونی ، که شروع هر زندگی کلی درد سر داره . مدتی زمان لازمه تا

اخلاق همدیگر رو به دست بیارید

بعد اشکهاي نیکا را پاك کرد و گفت: حالا بگو ببینم برادر دیوونه ام چی میگه؟

- اون میگه باید از ایران بریم ، میگه اینجا نمیتونه کار مناسبی پیدا کنه و زندگی کنه ، من حاضر نیستم

خانواده ام رو ترك کنم . تو که می دونی ، من و پدر ومادرم چقدر به همدیگه وابسته ایم . من چطور

میتونم چنین فکري رو بکنم؟ از این گذشته اگه اون نمیتونه تو ایران زندگی کنه ، منم نمیتونم بیرون از

مرز زندگی کنم .

شادي ، با تعجب گفت: ایرج میخواد از ایران بره؟ بیخود کرده.

نیکا با سر تصدیق کرد و شادي با عصبانیت ادامه داد: پس تکلیف مادر چی میشه؟ من میگم خودمم

برگردم . فقط منتظرم سال آینده درس مازیار تموم شه زود بارمو ببندم و برگردم حالا آقام میخواد

تشریف بیاره!

- من که هرچی گفم فایده نکرد مرغ اون یه پا داره

- تو خودت رو ناراحت نکن ، در وضعیت فعلی هیچ صلاح نیست که تو اعصابت رو با این مسائل

بیخود خرد کنی ، من با اون صحبت می کنم همه چیز درست میشه ، بتو قول می دم ، تو هم دیگه از این

حرفها نزن نمی تونم تحمل کنم یعنی چه؟

- تو هم جاي من بودي تحمل نمیکردي دلم میخواد یکی از کارهاي ایرج رو مازیار انجام بده ، تا

ببینی میتونی تحمل کنی یا نه؟

شادي لبخند زدوگفت: اگه شده بالنگه کفش درستش میکنم کسی بیجا کرده دختر دایی ملوسک منو

اذیت کنه

نیکا هم خندید ، هیچ دلش نمیخواست شادي را ناراحت کند ، بیچاره شادي ، او چه تقصیري داشت ؟

- خوب دیگه تعریف کن روزگار چطور می گذره ؟

- با آمپول و قرص وسرن

- از جاي بهتري تعریف کن

- شادي ، میدونی من اجازه نمی دم بازم پام رو عمل کنند

- دیوونه شدي؟ داي گفت اگه پات رو عمل نکنن هیچ امیدي به راه رفتنت نیست

- پس پدر می دونه! همه می دونن جز من . اگر دستم به کیانوش برسه پوست از سرش میکنم اون

حتما قبل از همه فهمیده

- یعنی عموش گفته؟

- بله

- خوب به اون بیچاره چه ربطی داره؟ شاید خودش هم نمی دونسته

- اون همه چیز را می دونه ، چند روز گذشته ایران نبود، فکر میکنم امروز صبح با شما اومده باشه

شاید کمی دیرتر یا زودتر

- کجا بوده؟

- چه می دونم دو روز سوئیس ، دو روز سنگاپور مثل پرنده هر دفعه یه طرف

- می دونستی به دایی پیشنهاد کرده دکترت رو عوض کنه ؟ یه جراحم پیشنهاد کرده ، به گمونم

پرفسور بود ، ولی اسمش را فراموش کردم

- واقعا!؟! تو این چیزها رو از کجا می دونی ؟

- قبل از اینکه به اینجا بیام ، یکی دوبار خونه شما تماس گرفتم اشغال بود بالاخره که تماس گرفتن

دایی گفت که با کیانوش مهرنژاد صحبت میکردم

- پس اون اومده ؟

- بله ، به دایی پیشنهاد کرده تو چند روزي به خونه بري و تجدید روحیه کنی ، بعد دوباره براي عمل

تو یه بیمارستان دیگه که خودش با پرفسور نمی دونم کی ، انتخاب میکنه بستري بشی.

نیکا با عصبانیت گفت: خوبه ، خیلی خوبه همه راجع به من تصمیم می گیرن ، مثل اینکه هیچ لزومی نداره

من چیزي بدونم . همین که خودشون بدونن کافیه . اینا چی تصور کردند؟ اصلا من نمیخوام پام رو عمل

کنم تموم شد ، دیگه هم در اینمورد حرفی نزن.

شادي با تعجب نگاه کرد و بعد از لحظه اي مکث گفت: من فکر میکردم تو از این بابت خودت رو به

اندازه یه تشکر به کیانوش بدهکار بدنی ، ولی ظاهرا اون به تو بدهکار شده، چرا امروز اینقدر از دست

اون عصبانی هستی؟ راستی چرا؟ این سوالی که نیکا خودش نیز پاسخش را نمی دانست شادي چون

سکوت نیکا را دید ادامه داد: حتما بعد ازظهر دایی دراینمورد باهات صحبت میکنه ونظرت رو جویا میشه

، مطمئن باش هیچکس بدون کسب اجازه از محضر سرکار خانم کاري انجام نمی ده . نیکا احساس میکرد

بغض گلویش را میفشرد ، اما قصد نداشت بیش از این شادي را برنجاند ، بنابراین با زحمت لبخند زد.

شادي کنار پنجره ایستاده بود و به آسمان می نگریست . ساعتی پیش همه ملاقات کنندگان رفته بودند،ولی شادي پیش او مانده بود و اکنون ساعتی بود که سکوت اختیار کرده بود . نیکا خوب می دانست که در سکوت او نوعی ملامت و سرزنش وجود دارد. شاید حق با او بود. برخورد نیکا با پدرش هیچ درست نبود . او سر پدر فریاد کشیده بود که به کسی اجازه نمی دهد در موردش تصمیم بگیرد ، فریاد کشیده وبا گریه گفته بود که دیگر هرگز نمیتواند راه برود .این را بخوبی می داند و براي همین هم حاضر نیست بیهوده بار دیگر آن دردهاي وحشتناك را تحمل کند . فریادهاي او دیگران را وادار به سکوت کرده بود

و دیگر در آن مورد حرفی نزده بودند . در این میان رفتار ایرج از بقیه غیر قابل تحمل تر بود. او هیچ دخالتی در صحبتهاي آنهانمیکرد . چنان سرد و بی تفاوت برخورد کرده بود که حتی مازیار هم فهمیده بود بین آنها مشکلی بوجود آمده .ایرج همیشه همین طور بود. کوچکترین مشکل زندگیش را همه باید می فهمیدند .اما حالا دلش نمی خواست به او فکر کند . دلش میخواست حرفهاي قشنگ بزند و کلمات زیبا بشنود. از این سکوت کسالت آور دلش می گرفت و براي آنکه به آن خاتمه دهد رو به شادي کرد و گفت : اینجا یه پرستار هست که شیفت شب کار میکنه اسمش خانم رئوفه. قلبش مثل اسمش رئوفه ، نمی

دونی چقدر خانومه اینجا تنها هم صحبت منه ، کاش امشب بیاد ببینمش!

- واقعا؟.........مجرده؟

- متاهله ولی متارکه کرده ، یه دختر داره اسمش لعیاست

شادي پاسخش را نداد .نیکا لحظه اي مکث کرد و پرسید: حوصله ات سر رفته؟

- نه

- بنظر که اینطور می آد، حالا می فهمی من تو این زندون چه روزگار تلخی رو می گذرونم

شادي خندید و گفت: ولی حوصله ام سر نرفته، برعکی خیلیم سرحالم ، حالا بیا باز کنیم

- چی بازي؟ فوتبال؟ با این پاي چلاق فقط فوتبال مزه می ده

- چرند نگو دختر ، بیا گل یا پوچ یا نون بده کباب ببر بازي کنیم

- خیلی خب، بیا بشین رو تخت

شادي نشست ، نیکا یکدفعه بیاد دفتر کیانوش افتاد ، با وجود شادي دیگر نمی توانست آنرا بخواند . بعد

فکرش متوجه کیانوش شد و پرسید: ساعت چنده؟

6/5 -

نیکا فکر کرد الان حتما جشن تولد شروع شده و کیانوش در مهمانی است شاید اگر شادي او را صدا

نمیکرد، ساعتها به این مساله فکر میکرد ولی صداي شادي که فریاد زد: دستات رو بذار ببینم، میخوام

کبابت کنم . او را از تصورات خود خارج ساخت . با کلام شادي بازي شروع شد آنها چنان شاد و با هیجان

بازي میکردند که گویا تمام غصه هایشان را فراموش کرده بودند

زمانیکه خانم رئوف وارد شد، نیکا با صداي بلندي می خندید و می گفت: دروغ نگو، گفتم اون گله ، زود

باش گل رو بده .

شادي دختر جوان لبخند را بر لبهاي پرستار نشاند و در همان حال شاخه گلی را از سبد کنار تخت بیرون

کشید و مقابل نیکا گرفت و گفت: اینم گل . نیکا و شادي متوجه تازه وارد شدند و با هم سلام کردند ،

نیکا بلافاصله به شادي اشاره کرد و گفت: دختر عمه و خواهر شوهر بنده شادي خانم، شادي جان بهترین

پرستار دنیا خانم رئوف.

شادي و پرستار با هم دست دادند و اظهار خوشوقتی نمودند . پرستار در حالیکه لبخند رضات بر لبانش می

درخشید گفت: خدا رو شکر شادي خانم اومد تا خنده نیکا جون رو ببینم.

- مگه تا حالا خنده اش رو ندید؟

- فکر نمیکنم ، شما زند داداش بد اخلاقی دارید

- تصور نمیکردم ، اینطور باشه، نیکا، خانم چی می گن؟

نیکا با دلخوري پاسخ داد: شماهام اگر بجاي من بودید بد اخلاق می شدید.

شادي خندید و گفت: دوباره غر زدن رو از سر گرفتی پیرزن؟ مادربزرگ مرحوم من تو سن 90 سالگی

کمتر از تو غر میزد .

پرستار و نیکا هر دو خندیدند و نیکا پرسید: کدوم مادر بزرگت که من نمی شناسم

- قبل از بدنیا آمدن تو مرحوم شئ

- دروغگو

خانم رئوف هم خندید و بعد اضافه کرد: من دیگه مزاحمتون نمی شم.اما نیکا فورا پاسخ داد: نه بنشینید

خانم ما از مصاحبت شما لذت می بریم . پرستار تشکر کرد و نشست چند لحظه بعد شادي سر رشته کلام را

بدست گرفت و با شور حرارت شروع به تعریف کرد، از ماجراي آشنائیش با مازیار گفت تا به هومن

رسید ، نیکا و پرستار نیز گاهی با جملاتی اظهار نظر میکردند ولی بیش از همه شادي بود که سخن می

گفت.

******************

نیکایکباردیگر بساعتش نگاه کرد . تا چند لحظه دیگر نگهبان می آمد و به ملاقات کنندگان گوشزد

میکردکه :

وقت ملاقات تمام است براي آسایش و آرامش بیماران خود هر چه سریعتر بیمارستان را ترك کنید .

آنقدر این جملات را شنیده بود که حسابی حفظ شده بود . چهره کلافه نگهبان را پیش چشمان خود مجسم

کرد و از فکر رفتن مادر وپدر و دیگران احساس دلتنگی نمود . بار دیگر با تحکم گفت: مادر ببین بازم

دارم میگم اگه شنبه منو مرخص نکنند خودم با همین وسائل می آم باید منو مرخص کنند وگرنه این بخش

رو روي سرم میذارم ، من شنبه میخوام خونه باشم.

مادر نگاه اندوهبارش را به دخترش دوخت و سعی کرد او را آرام کند و دلجویانه گفت: ولی دخترم......

اما فریاد نیکا جمله اش را نا تمام گذارد ، او با عصبانیت گفت: ولی نداره همین که گفتم . همه به نیکا

چشم دوختند ولی او بی اعتنا ادامه داد : من خسته شدم که میخوام بیام خونه

هیچکس حرفی نزد چهره دکتر گرفته بود. نیکا بغض کرده بود و به غروب خورشید می نگریست که

صداي نگهبان را شنید ، همه آماده رفتن شدند دکتر جلو آمد و گفت: تو مطمئن هستی که تصمیمت رو

گرفتی؟

- بله شما هم مطمئن باشید

- حتی اگه به قمیت گزاف از دست دادن قدرت راه رفتنت تموم بشه؟

نیکا این بار نیز قاطعانه پاسخ داد: بله ، اونا اگه می تونستند کاري کنند تا حالا کرده بودند .

- می تونیم دکترت رو عوض کنیم

- راجع به این مساله بعدا صحبت می کنیم ، فعلا فقط میخوام از اینجا خلاص بشم.

دکتر دیگر حرفی نزد ، ولی چهره اش حتی گرفته تر از لحظات پیش بود ، ایرج جلو آمد و گفت:

امیدوارم دکتر با اومدنت به خونه موافقت کنه .

نیکا لبخند زد و پاسخ داد: چه موافقت بکنه ، چه موافقت نکنه ، من می آم

- مطمئن باش حالا که شادیم اینجاست خیلی خیلی خوش می گذره

- می آم ، حتما می آم

دکتر به ایرج چشم غره رفت شاید توقع داشت او هم نیکا را به ماندن تشویق کند بهر حال آنها پس از یک

خداحافظی طولانی او را تنها گذاشتند و باز همان احساس دلتنگی بسراغش آمد دلش هواي گریه داشت

میخواست دامن دامن اشک بریزد، اما باز بخود نوید می داد که خواهد رفت ، ولی آن نهیب وحشت بار بر

سرش فریاد کشید: به چه بهایی خواهی رفت؟ نیکا تو تا پایان عمر باید بر روي این چرخهاي نفرین شده

بنشینی.

چشمانش را برهم فشرد احساس کرد پلکهایش گرم میشود صداها در نظرش دورتر و دورتر می شد

- خانم معتمد وقت شامه، چرا خوابیدید؟

نیکا بزحمت چشمایش را گشود و گفت : متشکرم پرستار ، میل ندارم.

- من نه پرستارم ، نه پرستاري بلدم اما همین قدر می دونم که بیماران باید حتما شام بخورن

صدا به گوشش آشنا آمد بسرعت پلکهایش را باز کرد چشمانش از تعجب گرد شد و گفت: آقاي مهرنژاد

شمایید؟

- سلام عرض شد سرکار خانم!

- سلام ، کی اومدید؟

- نزدیک نیم ساعته نمیخواستم بیدارتون کنم ولی پرستار گفت حتما باید شام بخورید منم بیدارتون

کردم ناراحت که نشدید؟

نیکا آهسته گفت: نه

ولی از کیانوش ناراحت بود چرا؟ آه بخاطر آورد . دکتر، بیمارستان ، عمل ولی این کلمات چطور می

توانستند جمله اي بسازند

- حالتون چطوره خانم معتمد؟

- حالم؟ شما از حال من می پرسید؟ گوش کن کیانوش تو حق نداري براي من تصمیم بگیري و از

خودت دستور صادر کنی براي چی حقیقت رو ، اون روز قبل از رفتنت بهم نگفتی؟

تندي سخن و لحن قاطع نیکا باعث شد که کیانوش به خنده بیفتد و خنده او سبب تشدید عصبانیت نیکا شد

. او با همان لحن ادامه داد: منو مسخره می کنید آقاي مهرنژاد؟

- نه خانم این چه حرفیه؟ من اصلا نمی فهمم شما چی می گید من چی باید بهتون می گفتم؟

- ماجراي عدم موفقیت عمل پامو؟ چرا نگفتید؟

- من نمی دونستم

- دروغ می گید ، چطور عموتون بشما نگفته بود؟

- باور کنید کیومرث دیروز صبح تو فرودگاه به من گفت ، منم فورا با پدرتون تماس گرفتم و همه

چیز رو با ایشون درمیون گذاشتم . در ضمن براي شما هیچ تصمیمی نگرفتم ، بلکه پیشنهادي کردم که شما

در پذیرفتن اون مختارید . اما پدرتون ساعتی پیش با من تماس گرفتن و گفتن که شما تصمیمتون رو

گرفتید ، ولی من گمون نکنم جدي گفته باشید . گفتم شما عاقلتر از این هستید.......