- نمیخوام هیچ چیز دیگه اي در اینمورد بشنوم من حرف آخرم رو زدم .

- لااقل اجازه بفرمایید من پیشنهاداتم رو عرض کنم ، اون وقت بجاي یکبار صدبار سرم فریاد

بکشید.

نیکا از پاسخ مودبانه کیانوش کمی بخود آمد با لحن آرامتري گفت: آقاي مهرنژاد شما منو درك نمی

کنید ، اگه شمام بیشتر از سه ماه روي این تخت اسیر بودید و به این دیوارها خیره می شدید ، وضعیت

منو می فهمیدید . توي این اتاق دیوونه شدم

- همون کیانوش هم صدام کنید گوش می کنم . اینارو می دونم ، شما رو هم درك میکنم ، منکه بشما

گفتم خودم نزدیک به یکسال و نیم در وضعیتی به مراتب بدتر از شما بسر بردم ، پس قبول کنید که می

فهمم چی می گید .اما شما که بقول خودتون سه ماه صبر کردید ، لااقل اجازه بدید از این رنجها نتیجه

بگیرید، همه چیز رو با این عجله خراب نکنید .

- می گید چکار کنم؟

- اجازه می دید بگم؟

- البته

- می گم ، بشرط اینکه قول بدید وسط حرفام نپرید و بذارید حرفم رو تموم کنم

نیکا با سر پاسخ مثبت داد ، کیانوش کنار تختش نشست و آرام گفت: خوب گوش کنید ، من با یه پرفسور

صحبت کردم .اون جراح بسیار ماهریه پذیرفته که شما رو معاینه کنه، من مطمئن اگه اون عملتون کنه بی

هیچ شکی پاتون خوب می شه، درست مثل روز اول من به اون ایمان دارم ، ببینم نیکا به من اعتماد داري؟

نیکا لحظه اي به چهره کیانوش نگریست و بی اختیار پاسخ داد: بله

- پس من بشما قول می دم که خوب بشید ، حالا حاضرید بخاطر مادرتون ، بخاطر پدرتون و ایرج خان و

بخاطر من که از شما خواهش میکنم بپذیرید که دکتر شما رو معاینه کنه؟

نیکا به فکر فرو رفت ، نمی توانست خواسته کیانوش را نادیده بگیرد . خصوصا که او خواهش کرده بود

آهسته گفت: چرا اینقدر اصرار می کنید حتی از من خواهش می کنید که اینکارو بپذیرم ، یعنی خوب

شدن من براي شما تا این حد اهمیت داره؟

کیانوش لبخند زد ، برق امیدي در چشمان طوسی رنگش درخشید و گفت: حتما داره

نیکا به سبد گلسرخی که کیانوش با خود آورده بود خیره شد و براي آنکه از جواب دادن طفره برود

گفت: چه گلهاي قشنگی شما بازم خودتون رو به زحمت انداختید ؟

کیانوش برخاست ، جلوي سبد گل ایستاد و گفت: تعارف رو کنار بذارید و اصل مطلب رو بگید بالاخره

چه می کنید از پرفسور بخوام فردا صبح براي معاینه شما بیاد یا نه؟

- چی بگم؟

- هر چی میخواهید بگید . قبلا هم گفتم من فقط پیشنهاد میکنم ، پذیرش یا عدم پذیرش به عهده

شماست

نیکا ناچار گفت: باشه ، ولی چرا همین فردا؟

کیانوش با خوشحالی خندید و گفت: براي اینکه هر چه زودتر کار رو به انجام برسونیم بهتره ، در ضمن

من نقشه هاي دیگه اي هم دارم

- اگر در ارتباط با منه فکر میکنم حق داشته باشم بخوام ازشون سر در بیارم البته چون بدون تائید

شما هیچ کدوم عملی نمی شن

- ظاهرا اینطور نیست، بدون رضایت منم کارها مطابق میل شما پیش می ره .

- خواهش میکنم خانم معتمد

- نیکا

- بله نیکا خانم . حالا شامتون رو بخورید تا من توضیح بدم

- من هیچ میل ندارم ، لطفا حرفتون رو بزنید

- می دونید عجله من بخاطر شماست ، اگه پرفسور زرنوش شنبه به اینجا بیاد زودتر تکلیف ما مشخص

میشه ، من با ایشون صحبت کردم در صورتی که وضع شما اجازه بده قبل از عمل یه هفته اي به مرخصی

برید

- مرخصی؟

- بله ، یه هوا خوري کوچیک یه هفته اي

- مثلا کجا

- اگه مایل باشید شمال کشور

- شمال ، اونم تو این فصل سال

- بله، شما تا بحال تو این فصل به شهرهاي شمالی سفر کردین؟

- نه

- پس باید ببینید دریا پاییز و زمستون هم به زیبایی بهار و تابستونه

- متاسفانه نمیتونم بپذیرم

- چرا؟

- من چطور باید برم؟

- با ویلچر یا عصا

- نه اصلا نمیتونم ، نمیخوام تابلو بشم.

- تابلو بشید؟ یعنی چی؟

- تصورش رو بکن ، همه منو به هم نشون می دن

- اولا اصلا اینطور نیست ، مگه خود شما وقتی یه نفر رو با عصا یا ویلچر بینید، به دیگران نشون می

دید؟ نیکا پاسخی نداد و کیانوش ادامه داد: ثانیا مگه اونجا چه خبره؟ کسی اونجا نیست

- چطور کسی نیست؟ هر هتلی که بریم حتما مسافرینی داره.

- چه کسی گفت شما به هتل می رید؟

- نکنه قراره تو خیابون چادر بزنیم؟

- خیر، سرکار خانم به کلبه حقیر تشیرف می برن

- ویلاي شما

- اگر اشکالی نداشته باشه

- اشکالی که نداره ، ولی خیلی اسباب زحمت می شیم .

- خوب چی می گید؟ موافقید یا بازم مایلید سرم داد بکشید.

گونه هاي نیکا سرخ شد و سرش را پایین انداخت و گفت: آقاي مهرنژاد من واقعا........

اما کیانوش نگذاشت ادامه دهد و فورا گفت: نیازي به عذر خواهی نیست لطفا فقط جوابم رو بدید اگه

مثبت باشه ممنون می شم .

- ظاهرا شما حساب همه چیز رو کردید و من جز موافقت کار دیگه اي نمیتونم بکنم

- پس اعلام رضایت شد

- بله

- واقعا ممنونم

- شما از من تشکر می کنید؟ این کاریه که من باید بکنم

- من به این خاطر تشکر کردم که شما تقاضاي منو قبول کردید

- بس کنید آقاي مهرنژاد

- به قول خودتون همون کیانوش

نیکا خندید و گفت: خودتونم میاید؟

کیانوش در حالیکه خم شده بود و از روي زمین بسته هایی را بر می داشت گفت: نه وجود یه مزاحم در

اونجا صلاح نیست . شما وخانواده ، ایرج خان و خانواده اعزام می شید

- کیانوش خان شما ابدا مزاحم نیستید

- اگه اجازه بدید نیام

- هر طور خودتون مایلید

کیانوش بسته ها را باز کرد و گفت: شما به شکلات ، آدامس و این چیزها علاقه دارید؟

- بله

- ببینید این بسته ها براي شماست ، انواع تنقلات سوئیسی. با اونها سرگرم می شید

- خداي من ! شما حسابی منو شرمنده می کنید

- برعکس، شما با قبول کردن خواهشم من رو شرمنده کردید

نیکا لبخند زد و از بسته شکلاتی که کیانوش مقابلش گرفته بود ، یکی برداشت و کمی مزه مزه کرد بعد

گفت: خیلی عالیه!

- قابلی نداره اونا رو توي کمد می ذارم

بعد بسته ها را برداشت و با سلیقه در داخل قفسه ها چید. نیکا همانطور که او را نگاه میکرد ، ناگهان

پرسید: دیشب تولد خوش گذشت.

کیانوش برگشت ، نیکا دید که چشمانش از فرط تعجب گرد شده در همان حال پرسید: تولد؟

- بله، تولد کتایون ، مگه دیشب تولد دعوت نداشتید؟

- شما از کجا می دونید؟

- یادتون نیست ، اون روز که کیفتون رو وارسی میکردم کارتش رو دیدم

- آه، یادم اومد

- تولد خوبی بود؟

- نمی دونم ، نپرسیدم

- نپرسیدید؟ مگه خودتون نرفتید؟

- نه

نیکا با تعجب تکرار کرد: نه؟

- حوصله اش رو نداشتم

لحن بی تفاوت کیانوش تعجب نیکا را دو چندان کرد ، ولی احساس کرد از این خبر خرسند گردیده. بعد

در حالیکه سعی میکرد کاملا عادي صحبت کند گفت: ولی کتایون ناراحت میشه

کیانوش بسته دیگري را داخل کمد گذاشت ، آخرین بسته را با خود بسوي نیکا آورد و گفت: خوب

بشه...... از اینم امتحان کنید، خوشمزه است . شما که شام نخوردید . لااقل این بیسکویت باعث می شه

احساس ضعف نکنید.

نیکا دلش نمیخواست بحث راجع به تولد را به این زودي خاتمه دهد، هر چند که کیانوش موضوع صحبت

را عوض کرده بود، بنابراین بار دیگر گفت: این اصلا خوب نیست شما دعوت بودید مسلما اون بیشتر از

همه منتظر شما بوده

- شما از کجا می دونید که منتظر من بوده؟

- خیلی ساده، خودم رو جاي اون میذارم

- این کارو نکنید، چون اون با شما خیلی فرق داره

- واقعا؟

- بله، می دونید فکر میکنم کتایون بنام مهرنژاد علاقمندتر باشه تا خود کیانوش مهرنژاد

نیکا خندید و گفت: کیانوش خان این چه حرفیه؟

- باور کنید می خواید براي اثبات حرفم شماره تلفنش رو در اختیارتون بذارم ، تا در مورد من

باهاش صحبت کنید؟

نیکا خندید و گفت: ظاهرا شما به گفته خودتون اطمینان کامل دارید

- شما هم مطمئن باشید

- گفتید تلفن، یادم اومد که دیروز با شما تماس گرفتم

- چه وقت؟

- دیروز صبح ، ولی شرکت نبودید

- با تلفن مستقیم تماس گرفتید؟

- نه شماره تون رو از مرکز اطلاعات گرفتم و با منشی شرکتتون صحبت کردم

- پس چرا به من نگفتن؟ من دیروز بعد از ظهر بشرکت رفتم

- شاید به این خاطر که خودم رو معرفی نکردم

- که اینطور ، خوب چرا با منزل تماس نگرفتید؟

- شماره نداشتم

- پس کارت ویزیت رو بهتون می دم . اگه یکبار دیگه به من احتیاج داشتید به راحنی میتونید تماس

بگیرید. من یا تو شرکتم یا تو اتومبیل یا منزل شما که بهتر می دونید من نه زیاد گردش می رم نه مهمونی

- من فکر میکردم پنج شنبه صبح بشرکت نرفتید تا خودتون رو براي مهمونی بعد از ظهر آماده

کنید

- شوخی می کنید؟ از صبح تا غروب

نیکا باز هم خندید . کیانوش خم شد و کیفش را برداشت و نیکا فهمید که قصد رفتن دارد و حدسش

درست بود ، چون در همان لحظه گفت: خب اگه با من امر دیگه اي نیست می رم

- شنبه خودتونم با پرفسور

- زرنوش

- بله، با پرفسور زرنوش می آید؟

- اگه شما بخواید حتما

- لطفا بیاید

- شما امر بفرمایید ، فقط بگید بدونم تصمیم قطعی شد؟ من میتونم امشب این خبر رو بخ پدرتون

بدم؟

- بله، حتما

- در ضمن خانم معتمد فکر نکنید من سوغات شما رو فراموش کردم . من به قولم وفا کردم، ولی

تصور میکنم اینجا براي آوردن اون چندان مناسب نیست در یه فرصت مناسب تقدیمتون میکنم

- واقعا متشکرم ، باعث دردسرتون شدم ، اینطور نیست؟

- نه ابدا

کیانوش بار دیگر آماده رفتن شد که خانم رئوف وارد اتاق گردید . کیانوش او را خوب می شناخت ،

همان پرستار شیفت شب که بارها و بارها آخر شب و یا حتی نیمه شب کیانوش را در اتاق نیکا دیده بود با

ورود او رنگ از چهره اش پرید و با خود فکر کرد آیا او چیزي به نیکا گفته؟ صداي سلام و احوالپرسی

، پرستار او را به خود آورد

- سلام!

- سلام از بنده است سرکار خانم خسته نباشید

- متشکرم آقاي مهرنژاد کم پیدا شدید!

ترس از ادامه جمله پرستار باعث ارتعاش صداي کیانوش گردید و نیکا با تعجب این تغییر حالات را می

نگریست : مقصر روزگاره که ما رو تا این حد گرفتار کرده . پرستار میزان الحراره را بدست نیکا داد و او

آنرا زیر زبانش گذاشت . و بعد رو به کیانوش کرد و گفت: این بیمار خیلی دختر بدي شده آقاي مهرنژاد

، کمی نصیحتش کنید .

- نصیحتشون کردم وخوشبختانه پذیرفتند