حریم عشق قسمت سی و دوم

دیگر ادامه ندادم، چون بی فایده بود او متوجه نمی شد. بزحمت او را به اتاق خوابش بردم و روي تخت
خواباندم و پتویش را رویش کشیدم اما بی فایده بود، او همچنان می لرزید بسمت تلفن رفتم تا برایش
دکتر خبر کنم . ناگهان برخاست و بطرف در رفت بسویش دویدم گفتم :کجا؟
- باید نیلوفر رو ببینم
- باشه براي یه وقت دیگه، تو حالت خوب نیست
- نه،..... نه ، کیومرث چرا؟ مگه من.... من... آخه چرا؟
بناچار به راه افتادم در بین راه سکوت درد آوري بین ما حکمفرما بود ومن که تازه فرصت اندیشیدن یافته
بودم، فکر میکردم که در حق کیانوش خیلی بیرحمی کرده ام ، نباید چنین میکردم ، ولی واقعیت آن
است که نمی دانستم عکس العمل او تا این حد شدید خواهد بود. آهسته پرسیدم: کجا برم؟
ولی او گویا شوکه شده بود ، همچنان بی حرکت و ساکت باقی ماند. بناچار این بار بلندتر سوالم را تکرار
کردم ، کمی بخود آمد ولی هنوز بر کلمات تسلطی نداشت ، این بار به زحمت پاسخ داد: نمی دونم ..... نه
یعنی برو....... برو خونه شهریار. مکثی کرد و باز ادامه داد: نه شهریار نه...... برو خونه.....
نی.....نیلو......
زحمتش را کم کردم و گفتم : فهمیدم و او باز در خود فرو رفت .آنچنان دلم برایش میسوخت که پشت
فرمان آهسته آهسته می گریستم، ولی هیچ کاري از دستم ساخته نبود ، جز اینکه هرچه سریعتر او را به 2آپارتمان نیلوفر برسانم . وقتی زنگ را می فشردم به کیانوش نگاه کردم . تا بحال او را چنین ندیده بودم
احساس کردم در حال احتضار است خود نیلوفر در را برایمان باز کرد. از دیدن ما، در آن وقت روز یکه
خورد ، ولی فورا برخود مسلط گردید ، تعارف کرد داخل شویم به کیانوش کمک کردم تا داخل شود او
در واقع به من تکیه کرده بود نیلوفر با اشاره از من پرسید: چه شده؟
و من تنها سر تکان دادم . سعی کردم او را بنشانم ، ولی او همانطور ایستاده بود . فقط اندکی خم شد،
سیگارش را همانطور نیمه در جا سیگاري خاموش کرد . اما هنوز لحظه اي نگذشته بود که با دستان لرزان
سیگار دیگري روشن کرد و با شدت پکی به آن زد . نیلوفر همچنان متحیر و مبهوت ما را می نگریست و
من دیدم که کیانوش تمام قوایش را براي ساختن جمله اي بکار میگیرد بالاخره عکسها را روي میز پرتاب
کرد و گفت: دلم میخواد راجع به اینا برام توجیهی منطقی داشته باشی ....... وگرنه .........وگرنه هم تو
هم شهریار، هرچی دیدید از چشم خودتون دیدید.
صدایش بشدت لرزان بود، به نیلوفر نگاه کردم .گویا ارتعاش صداي کیانوش به او هم سرایت کرده بود
او نیز مرتعش گردیده بود با اینحال خم شد و عکسها را برداشت . از دیدن آنها بشدت تعجب کرده بود و
قبل از هر حرفی گفت: اینا دست تو چکار میکنه؟
کیانوش با عصبانیت فریاد زد: این هیچ مهم نیست ، اصل قضیه رو بگو
نیلوفر رنگ پریده تر از قبل بنظر می رسید، اما همچنان سعی میکرد بر خود مسلط باشد دستپاچه و بریده
بریده گفت: این یه مهمونیه ، جشن تولده ، من ومادر اونجا برحسب اتفاق شهریار رو دیدیم .
- ولی تو هیچوقت از این قضیه به من چیزي نگفتی، حتی شهریارم نگفت
- خوب شاید بخاطر این بود که صحبتش پیش نیومده ، ما هم لازم ندونستیم حرفی بزنیم
- که اینطور...... ولی من چیزهاي دیگه اي شنیدم ، شما این آقا رو دامادتون معرفی کردید
- نه ، حتما اشتباهی شده، ما اون رو دوست دامادمون معرفی کردیم
- به من دروغ نگو
فریاد کیانوش در اتاق پیچید ، من و نیلوفر مانند صاعقه زده ها از جا پریدیم نیلوفر که کلافه و عصبانی
می نمود ،این باراز دردیگري وارد شد وبا عصبانیت گفت: چرامن باید بتو جواب بدم؟ نکنه به من اعتماد نداري؟
کیانوش قرص ومحکم پاسخ داد: نه و بعد از لحظه اي مکث گویا چیزي را بخاطر آورده باشد گفت: حالا فهمیدم چرا شما همیشه با هم می رفتید سفر ، من بیچاره ساده رو بگو حتما وقتی اونطرف مرز خوش می گذروندید حسابی به من هالو می خندیدید که بخرج من براي خودتون سفر میرید ، در بهترین هواپیماها می نشینید و در لوکس ترین هتلها منزل می کنید حق هم داشتید بخندید و تازه بعد از این همه خیانت باز برمی گشتی و می شدي خانم مهرنژاد..... تو یه حیوونی نیلوفر نیلوفر که برآشفته بود دیگر نتوانست خود را کنترل کند و فریاد زد: تو آدم متعصب و خشک و بیخودي هستی، من از اولم می دونستم که تو مرد زندگی من نیستی ، از همون روزي که عمدا گلسرم رو توي
ماشینت جا گذاشتم. می دونستم اشتباه کردم ، اما مادرم گفت درست میشه، می گفت باید تو رو نگه
داشت تو صید خیلی خوبی هستی، می گفت اگه دندون روي جیگر بذارم و رفتارهاي احمقانه تو رو
تحمل کنم ، بزودي مالک نیمی از شرکت مهرنژاد می شم و اونوقت مالک همه هستی تو هستم و تو
نمیتونی منو از زندگیت بیرون کنی . من آزادانه هر کاري رو که بخوام می کنم، درحالیکه نام و ثروت
مهرنژاد رو یدك می کشم.....
کیانوش آرام آرام بسوي نیلوفر رفت، مقابلش ایستاد و گفت: یعنی تو هیچوقت منو دوست نداشتی؟....
هیچوقت عاشقم نبودي؟ من فقط براي تو یه حساب بانکی بی پایان بودم ؟ نیلوفر سکوت کرد، کیانوش
ملتمسانه ادامه داد: حرف بزن نیلوفر خواهش میکنم.
- تو.....تو خیلی قشنگی، قشنگترین مردي که در عمرم دیدم، والبته پولدار، یعنی همون چیزي که من
میخوام، اما عقاید تو براي زندگی در عصر ما به درد نمیخوره. من دلم میخواد آزاد زندگی کنم، ولی تو
میخواي منو محصور کنی، این چیزي که من همیشه ازش نفرت داشتم، همون نقطه اشتراك تو و پدر.
کیانوش پوزخندي زد و گفت: پدرت مرد
نیلوفر لحظه اي سکوت کرد و ناباورانه به کیانوش نگاه کرد او دوباره گفت: باور نمی کنی؟
- اگه راست هم بگی برام فرقی نمیکنه، باید می مرد
کیانوش ناگهان سیلی محکمی به گوش نیلوفر نواخت، او بر زمین افتاد کیانوش بسویش حمله ور شد و او
را بسرعت بلند کرد و دستان قدرتمندش را دور گردن ظریف نیلوفر حلقه کرد. و من براي لحظه اي
مبهوت مانده بودم ، اما دیدن صورت نیلوفر که هر لحظه تیره تر می شد و چشمانش که بطرز وحشتناکی
از حدقه بیرون زده بود ، مرا بخود آورد از جا برخاستم و به زحمت کیانوش را کنار کشیدم ، او همچنان
فریاد می زد و ناسزا می گفت . نیلوفر بزحمت نفس می کشید ولی من نمی توانستم به او کمکی کنم،
چون مجبور بودم کیانوش را در جاي خود نگه دارم. او همچنان بطرف نیلوفر یورش میبرد. نیلوفر به
کمک دسته صندلی از جا برخاست، کمی بحالت طبیعی بازگشته بود. کیانوش را بزحمت بسوي در کشیدم
وگفتم بیا بریم کیا، تو دیگه اینجا کاري نداري...... بیا بریم.
کیانوش باز هم آرام شد . از این آرامش ناگهانی متعجب گشتم ، او رو به نیلوفر کرد و گفت: ولی من
نیلوفر تو رو همیشه دوست داشتم، همیشه تو براي من بمعناي زندگی بودي ، فقط بگو چرا؟ چرا با من
اینکار رو کردي؟
لحن آرام کیانوش به نیلوفر جراتی بخشید و او گریه کنان پاسخ داد: هنوزم دیر نشده کیانوش...... من
بهت قول می دم که دیگه تکرار نشه.
لبخند پردردي بر لبان تبدار کیانوش نشست و پاسخ داد: دیگه نه نیلوفر.... کسی که یکبار بتونه خیانت
کنه. صد مرتبه دیگه هم میتونه.... حالا دیگه گریه نکن نمیخوام چشمات رو گریون ببینم. من.... من از
زندگی تو و شهریار بیرون میرم..... من.......این منم که اضافه هستم. امیدوارم شما با هم خوشبخت باشید
..... حق با توست من به درد زندگی با تو نمیخورم ، شاید این چیزها رو قبل از این هم می دونستم ، ولی
ترجیح می دادم تظاهر به ندونستن کنم، ولی حالا دیگه همه چیز تموم شده......
بغض کیانوش ترکید .سرش را بر چهارچوب در گذاشت . وپر درد گریست بی اختیار اشکهاي من نیز
جاري شد و براي اولین بار بود که دیدم نیلوفر نیز واقعا می گرید
در راه بازگشت کیانوش تنها یک جمله گفت: لطفا منو به خونه خودم ببر، خونه خودم و نیلوفر
من خواسته اش را اجابت نمودم، ولی در آن لحظه نمی دانستم که این آغاز انزواي دراز مدت کیانوش
خواهد بود بعد از آن که کیانوش را رساندم بلافاصله بمنزل برادرم رفتم و همه چیز را برایشان توضیح
دادم. بیچاره زن داداش کم مانده بود قالب تهی کند. بزحمت توانستم آنها را متقاعد کنم که پیگیر قضایا
نشوند و بیش از این آبروي فامیل را بخطر نیندازند. ولی واقعا وضعیت دشواري بود شاید بیش از 500
کارت دعوت توزیع شده بود . بهر حال بیشترین نگرانی من براي خود کیانوش بود پدر ومادرش
میخواستند براي دلجویی به دیدارش بروند، ولی من از آنها خواستم اجازه دهند او تنها باشد ، چون به این
تنهایی نیاز داشت . وقتی من صحبتهاي کیانوش را براي آنها بازگو کردم ، خصوصا گفتم که او براي
نیلوفر و شهریار آرزوي خوشبختی نموده کیوان گفت: می دانستم کیانوش پسر عاقلی است. ولی من می
دانستم که قضیه اینقدر هم ساده نیست . چون هیچکدام از آن دو به اندازه من از احساس کیانوش نسبت به
نیلوفر آگاه نبودند.
تا دو هفته هر روز به دیدارش می رفتم ، ولی او از دیدن من سرباز میزد و من نیز اصرار نمیکردم، حتی
حاضر به دیدار والدینش نیز نمی شد . پس از دو هفته یک روز عصر که به دیدارش رفته بودم ، مرا
پذیرفت. وقتی وارد شدم، گرچه ظاهرش بعلت رویش ریشهاي بلند کمی غریبه می نمود، اما خودش مثل
همیشه با من احوالپرسی کرد ، در ضمن صحبتهایش گفت: صبح بسیار زیبایی است. در حالیکه غروب بود
و کم کم هوا رو به تاریکی می رفت و من دانستم که او زمان را گم کرده . البته زیاد هم غیر عادي نبود،
زیرا در آن خانه که تمام روزنه هایش به بیرون مسدود گشته بود ، تخمین زمان درست، کار آسانی نبود به
همین علت به رویش نیاوردم و در ادامه از او خواستم که بشرکت برود ، لحظه اي خیره خیره نگاهم کرد
و آنگاه پاسخ داد: جدي می گی آقا ناصر؟
گفتم: من کیومرثم، کیانوش
اما او گویا نمی شنید حالتی متفکرانه بخود گرفت و گفت:آهان پس توي شرکتهام پر زالو شده
با شنیدن کلمه زالو تمام بدنم به لرزه افتاد، او مرا ناصر صدا کرده بود و اکنون نیز زالو. بی اختیار بیاد
پدر نیلوفر افتادم و از این تصور که کیانوش ناصري دیگر شده باشد، پشتم لرزید، من چندین مرتبه همراه
کیانوش به عیادت او رفته بودم و دقیقا معناي زالو را می دانستم او باز گفت: من تمام شب رو تا صبح با
زالوها می جنگم ولی تمومی ندارن
- کدوم زالوها کیانوش؟
- همون زالو چشم سبزا دیگه، ببین خون دستام رو مکیدن چند جاي دیگه تنم هم همینطور شده
نزدیکتر رفتم و به دستهاش نگاه کردم که از زیر آستین بالا زده اش نمودار بود. تمام ساعد و بازویش را با
ناخن کنده بود و زخمهاي چندش اوري بر روي آنها ایجاد کرده بود. سعی کردم با او صحبت کنم تا شاید
بخود آید. بنابراین گفتم: کیانوش جان، گوش کن من ناصر خان نیستم ، اون مرده یادت نیست، اینجام
زالویی در کار نیست این تصورات ناصرخان بود.
لحظه اي بیگانه وار بر من نگریت و بعد فریاد کشید : تو ناصر خان نیستی؟ پس براي چی اومدي اینجا ؟
من گفتم ناصر خان بیاد تا باهم زالوها رو بکشیم، زود باش برو بیرون، زود باش.
همچنان فریاد می کشید و قصد داشت مرا بیرون براند. مستاصل شده بودم. تصمیم گرفتم او را ترك
کرده و هر چه زودتر در پی علاجش بر آیم،ولی من که وضعیت اسفبارناصر را در آسایشگاه هاي روانی
دیده بودم، چطور میتوانستم عزیزترین کسانم را روانه آنجا کنم؟
بهر حال کار معالجه بسختی آغاز گشت. درابتدامادرش نمیخواست باور کند که یکدانه فرزندش را باید
بدست روانپزشکان بسپارد، و حالی بمراتب بدتر از کیانوش داشت. ولی پس از مدتی بناچار تسلیم خواست
پزشکان شد. معالجات اولیه در منزل و با پرستاري مادرش انجام گرفت، ولی با وخامت وضع برایش دو
پرستار استخدام گردید. ولی گذر زمان و بدتر شدن حال او این حقیقت تلخ را به اثبات رساند که منزل
مکان مناسبی براي درمان نمی باشد، و ناچار او را به آسایشگاه انتقال دادیم . واین در حالی بود که دیگر
هیچکس را نمی شناخت جز زالوهایی که پیرامونش در حرکت بودند ، خونش را می مکیدند و عذابش می
دادند و او براي نابودي آنها خود را بر در و دیوار می کوبیدو. یکماه ونیم از بستري شدنش در آسایشگاه
می گذشت، ولی هنوز هیچ تفاوتی در وضع او ایجاد نگشته بود که هیچ، بنظر می آمد روز به روز بدتر هم
میشود. سرانجام کیوان تصمیم گرفت او را براي ادامه معالجه به سوئیس بفرستد و همینطور هم شد، اکنون
چندماهی است که او در یک آسایشگاه معتبر در خوش آب وهواترین نقطه سوئیس بسر میبرد. پزشکان
نهایت تلاش خود را بکار گرفته اند، ولی او هنوز هم گاه گاه با زالوها درگیر میشود و خود را به در و
دیوار می کوبد و همچنان با ناخن قسمتهاي مختلف بدنش را می کند تا محل نیش زالوها را از بین ببرد.
بنظر میرسد کیانوش عزیز ما براي همیشه از دست رفته باشد، ولی من نمیخواهم او ناصري دیگر شود نه.
نه. نمی گذارم!
شنبه 24 شهریور
روزگار عجیبی است اکنون هشت ماه از بستري شدن کیانوش در آسایشگاه دور افتاده شهر زوریخ می
گذرد، و بالاخره او آرامشی نسبی یافته است، دیروز از سوئیس بازگشتم. خداي من کیانوش چقدر پیر
شده. موي شقیقه هایش کاملا سفید شده بود و صورتش پر از چین وچروکهایی گردیده که هرکدام
راوي یک دردند. جاي آمپولهاي آرام بخش و مسکن روي بدنش پینه بسته ومصرف بیش از حد قرصهاي
آرامبخش او را به معتادین شبیه نموده، اما با اینحال براي اولین بار توانست مرا بشناسد. ما مدتی با هم در
پارك قدم زدیم و جالب آنکه او بلافاصله سراغ نیلوفر و شهریار را از من گرفت و من در حالیکه تمایلی
به دادن پاسخ نداشتم ناچار به گفتن این جمله که: تا آنجا که می دونم دیگه ایران نیستند، اکتفا کردم
.حتی به او نگفتم که نیلوفر آپارتمانش را فروخته و دیگر باز نمیگردد . او لحظه اي مکث کرد و بعد
لبخند کمرنگی زد. من موضوع صحبت را عوض کردم او با تک جمله هایی با من هم صحبت شد . هنگام
بازگشت دکترش گفت: برادر زاده شما تا پایان ماه آینده مرخص خواهد شد می توانید ببریدش.
با تعجب به او نگاه کردم و گفتم: ولی حالش هنوز خیلی خوب بنظر نمیرسه.
- بله می دونم ولی در حال حاضر ما بیش از این نمی توانیم براش کاري کنیم. اگر اینطور دور از شما
وخانواده ووطن اینجا بمونه ،افسردگیش بیشتر می شه، بهتره برگرده ایران ولی من توصیه میکنم بازم یه
چندماهی تحت نظر یه روانپزشک حاذق باشه.
من هم اعلام موافقت کردم و اکنون با وجودي که از بازگشت او خوشحالم اما در دلم نوعی احساس
هراس موج می زند و براي عاقبت اینکار نگران هستم
دوشنبه 23 مهر
دیروز بالاخره کیانوش بازگشت. همه به استقبالش رفتیم و از او استقبال گرمی بعمل آوردیم، اما او فقط
نگاهمان میکرد، از من خواست تا بسرعت فرودگاه را ترك کنیم و من دانستم که فرودگاه براي او یادآور
خاطرات تلخی است بنابراین بخواست او با سرعت راه خانه کیوان را در پیش گرفتیم، ولی او با اصرار
خواست تا بخانه خودش برود و باز قدم در عمارتی گذاشت که سنگ سنگ آنرا به عشق نیلوفر بنا نهاده
بود .کیوان تصمیم داشت بمناسبت بازگشت او روز جمعه 27 مهر مهمانی باشکوهی ترتیب دهد ولی من به
شدت مخالفت کردم، وقتی او علت را جویا شد گفتم که روز 27 مهر سالروز آشنایی نیلوفر و کیانوش
است و اگر با من مشورت میکردي ، می گفتم که اجازه دهی لااقل تا آن روز کیانوش در آسایشگاه بماند
جملات من هراسی در دل همه برانگیخت و من در چشمان آنها وحشتی عجیب را بوضوح مشاهده کرده ام
شنبه 28 مهر
دیشب تا دیروقت همه بیمارستان بودیم. می دانستم که بالاخره نحسی این روز دامان همه ما را خواهد
گرفت. ما یکبار دیگر با عنایت خداوند توانستیم کیانوش را از آغوش مرگ جدا کنیم. روز جمعه ما همه
از صبح سعی کردیم با او ارتباط برقرار کنیم اما او حاضر نشد، ما را بپذیرد. مستخدمین ما را از وضعیت او
مطلع می ساختند و هربار از سلامتش مطمئن می شدیم. حوالی غروب دلگیر جمعه احساس اضطراب و
دلهره اي عجیب به دلم چنگ انداخته بود . دیگر نتوانستم تحمل کنم ، با سرعت بمنزل کیانوش رفتم.
چهره مستخدمینش بسیار نگران بود و جمالی گفت که یکساعتی است کیانوش در را به روي خود قفل
نموده و به هیچ کس اجازه ورود نمی دهد.
گفتم: مگه از صبح در قفل نبود؟
در امتداد نگاه تو