حریم عشق قسمت سی و چهارم

نیکا با تعجب به او نگاه کرد وگفت: همین امروز؟
- بله
- براي من تنها؟
- نخیر براي شماو خانواده تون، خانواده همسرتون و پرستاري که همراهتون می یاد،فکر کردم حالا
که فقط چند روز فرصت دارید یک شب هم غنیمته، اشتباه کردم/
- نه ولی......
- ولی چی؟ راحت باشید
- راستش آقاي مهرنژاد مشکل اینجاست که مقدمات سفر مهیا نیست
- همه چیز اونجا هست. شما فقط باید ساك لباسهاتون رو ببیندیدکه براي اون هم تا بعد از ظهر
وقت دارید ، فکر میکنم کافی باشه
- بله ولی مساله پرستار و بیمارستان چی میشه؟
- خب این هم که مشکلی نیست . شما با خیال راحت می رید ترتیب کارهاي ترخیص موقتتون رو من
و کیومرث می دیم، ولی در مورد پرستار این مساله به شما مربوط میشه. پیشنهاد خاصی در اینمورد
دارید؟
- نه من پرستاري رو نمی شناسم
- پس در این صورت ترتیب این کاررو هم خودم می دم.
نیکا لحظه اي بفکر فرو رفت بعد گویا چیز تازه اي بمغزش خطور کرده باشد گفت: می شه از پرستاران
همین بیمارستان باشه؟
- بله ، چرا که نه
- من میتونم از شما بخوام خانم رئوف رو با ما همراه کنید؟
شنیدن این نام دل کیانوش را لرزاند ودستپاچه و بی اختیار پرسید: چرا ایشون خانم معتمد؟
نیکا باز هم از تغییر حالت کیانوش متعجب شد و با چهره اي پشیمان گفت: خب اگه اشکالی داره صرفنظر
میکنم من فقط همین طوري ایشون رو پیشنهاد کردم.
کیانوش سعی کرد برخود مسلط شود . بعد گفت: نه هیچ اشکالی نداره . سعی میکنم این کار هم بخواست
شما انجام بگیره.
تعجب نیکا هنوز برطرف نشده بود. بنابراین خواست باز هم در اینمورد سخنی بگوید ولی کیانوش که
گویا فکرش را خوانده بود قبل از او به حرف آمد و گفت: باور کنید هیچ اشکالی نداره..... ایشون که
الان بیمارستان نیستند، هستند؟
- نه
- شماره تلفن منزلشون رو دارید؟
- متاسفانه نه.
- اشکالی نداره، از طریق بیمارستان نشونیشون رو پیدا می کنم.
- میترسم باعث دردسرتون بشه
- اینطور نمیشه، ولی مطمئن باشید اگر اینطور شد پیگیر قضیه نمی شم وکس دیگري رو معرفی
میکنم
- حتما همین کار رو کنید
کیانوش برخاست و جلوي پنجره ایستاد و گفت: خوب راننده هم اومد، فکر نمیکنم قبل از رفتنتون
فرصتی دست بده که شما رو ببینم، بنابراین بهتره از همین حالا خداحافظی کنم. امیدوارم سفر بشما خوش
بگذره، خیلی هم مراقب خودتون باشید.
- حتما شما هم اگه وقت کردید سري بما بزنید...... واقعا نمی دونم با چه زبونی باید از شما تشکر
کنم؟ فکر نمی کنم بتونم لطفهاي شما رو جبران کنم.
- این چه حرفیه خانم. این منم که باید محبتهاي شما وخانواده تون رو تلافی کنم، با اجازه شما من
مرخص می شم...... خواهش میکنم دیگه هم از این حرفا نزنید فعلا خدانگهدار سرکار خانم.
- بسلامت .......... صبر کنید آقاي مهرنژاد بلیتها چه میشه؟
کیانوش که کاملا خارج شده بود به داخل اتاق سرك کشید و گفت: حق با شماست بر میگردم.
نیکا لبخندي زد وگفت: خدانگهدار
کیانوش دستش را در هوا تکان داد و رفت و باز همان احساس ترحم دل دختر جوان را پرکرد و فکر قصه
زندگی او ذهنش را بخود مشغول داشت و بعد آن بغض سمج که همیشه با این فکر می آمد، اما هنوز چند
لحظه اي نگذشته بود که صداهاي آشنا گوشش را پر کرد. دیدن خانواده و فکر سفر باعث شد که لبانش
را لبخندي از هم بگشاید. او بلافاصله پرسید: کیانوش مهرنژاد را ندیدید؟
دکتر گفت: نه ، اومدند؟
- بله صبح زود
- با پروفسور زرنوش؟
- بله
شادي بلافاصله پرسید: خب چی گفت؟
- گفت پام باید یه بار دیگه عمل بشه.
ایرج نگاهی به او کرد و پرسید: اطمینان داشت که اگه یه بار دیگر پات رو عمل کنه نتیجه می ده؟
- بله کاملا مطمئن بود
- ما رو باش گفتیم زود بریم که به دکتر برسیم، ولی مثل اینکه این آقاي مهرنژاد خیلی زرنگتر از
ماست!
- مامان جون راجع به مسافرتم پرسیدي؟
- بله مامان گفت میتونم برم.
شادي با خوشحالی فریاد کشید: عالیه! خیلی خوب شد!
مازیار به شادي نگاه کرد و گفت: عزیزم آرومتر، اینجا بیمارستانه.
- معذرت میخوام آخه خیلی خوشحال شدم.
همه خندیدند و ایرج گفت: پس با این حساب باید در تدارك سفر باشیم ، برنامه چیه دایی جان؟
- نمی دونم باید با کیانوش خان هماهنگ کنیم.
نیکا پاسخ داد: نیازي به هماهنگی نیست . کیانوش همه کارها رو کرده.
- چطور؟
- براي امروز ساعت 4، بلیت هواپیما داریم ، فکر میکنم وقتی هم که برسیم توي فرودگاه
منتظرمونه.
- براي کیا بلیت گرفته
- براي همه ، حتی یه بلیت براي پرستاري که به پیشنهاد دکتر همراه ما می آد.
ایرج با غیظ گفت: بدون اجازه خودمون؟ واقعا که.
شادي وساطت کرد و گفت: حالا چه اشکالی داره ایرج جان؟ طفلی زحمت کشیده دردسر ما رو کم
کرده.
مازیار هم در تائید صحبتهاي شادي ادامه داد: ایرج جان شما کاري داري؟
- نه
- پس همه موافقند؟
- دخترم چی باید با خودمون ببریم؟
- گفت همه چیز اونجا هست، فقط ساك لباستون رو باید آماده کنید .
- پس با این حساب بهتره بریم سراغ کاراي ترخیص شما.
- نه ایرج احتیاجی نیست، چون کیانوش و عموش ترتیب این کارو هم می دن
ایرج لبخند پرمعنایی زد و با لحن طعنه آمیزي گفت: خوب بود ترتیب بستن ساکاي ما رو هم می داد.
اینطوري بهتر نبود؟
نیکا به او چشم غره رفت، ولی سوال دکتر جلوي سخنش را گرفت: نیکا جان پروفسور نگفت کدوم
بیمارستان عملت میکنه؟
- پروفسور که نه، ولی کیانوش گفت هر بیمارستانی که خودمون مایل باشیم بشرط اینکه امکانات لازم
رو داشته باشه. می دونی پدر من همین بیمارستان رو ترجیح می دم، هر چی باشه چند ماهیه اینجا هستم و
با همه آشنا شدم، اگه شما مخالفتی نداشته باشید برگردیم همین جا
- نه دخترم هر طور خودت مایلی.
- خوب مثل اینکه با این حساب ما کاري اینجا نداریم
- نه شادي جان، توصیه میکنم هر چه سریعتر به خونه برید و خودتون رو آماده کنید
- تو چکار میکنی؟
- هر وقت کاراي ترخیص من تموم شد، زنگ میزنم به عمه تا بیاید دنبال من .
- بسیار خوب
- ایرج نگاه معترضش را به نیکا دوخت . لحظه اي سعی کرد ساکت باشد، ولی نتوانست بالاخره
گفت: مهرنژاد بر میگرده؟
- بله ، گمونم
- پس بهتره منم بمونم. خوب نیست همه کارها رو براي اون رها کنیم و بریم .
نیکا با آنکه قلبا از اینکار راضی نبود، تنها به گفتن " مگه خونه کاري نداري" اکتفا کرد. ووقتی ایرج
پاسخ داد: کاري که واجبتر از تو باشه نه. بزحمت با لبخندي اعلام موافقت کرد . وقتی همه رفتند . ایرج
هم دنبال کارهاي نیکا از اتاق خارج شد. تا بقول خودش کارهاي ترخیص او را انجام دهد . هنوز چند
لحظه اي از رفتن او نگذشته بود که خانم رئوف وارد شد . برعکس همیشه روپوش سفید بر تن نداشت. او
با نیکا احوالپرسی گرمی کرد. نیکا میخواست ماجراهاي صبح را براي او توضیح دهد که او خود
پیشدستی کرد و پرسید: براي چی منو انتخاب کردید؟
نیکا متعجب به خانم رئوف کرد وگفت: براي چه کاري؟
- براي سفر ، مگه شما از آقاي مهرنژاد نخواسته بودید من همراهتون باشم؟
- چرا من خواسته بودم..... پس شما همه چیز رو می دونید؟
- بله، الان با آقاي مهرنژاد اومدم
- خودش کجاست؟
- منو رسوند و رفت
- خانم رئوف با ما می آئید؟
- نمی دونم چی بگم. آقاي مهرنژاد گفت ترتیب مرخصی منو می ده، ولی نیکا، عزیزم مشکل
اینجاست که من حوصله مسافرت ندارم، بدون دخترم هیچ جاي دنیا به من خوش نمی گذره.
- خوب اونم بیارید
- ولی پدرش نمی ذاره
- خیلی بد شد، من فکر میکردم شما بهترین همسفر براي من هستید.
- متاسفم
- نه هرکس براي خودش مشکلاتی داره و من نمیتونم شما رو مجبور به این سفر کنم، ولی خیلی
خوب می شد اگه می تونستید بیاید
- بله خوب میشه..... اگر لعیا می اومد....
چشمان زن جوان را هاله اي از اشک در خود گرفت نیکا هم در چشمان خود نم اشک را احساس نمود.
دستهاي پرستار جوان را در دست خود گرفت گفت: غصه نخورید، به امید خدا همه چیز درست میشه.
در همین حال ایرج وارد شد. خانم رئوف و ایرج با هم مشغول احوالپرسی شدند بعد ایرج رو نیکا کرد و
گفت: هیچ کاري باقی نمونده. بعد از ویزیت دکتر می ریم کیانوش ترتیب همه چیز رو از قبل داده
بعد کنار تخت نشست. نیکا از او خواست که از خانم پرستار پذیرایی کند. لحظات به کندي و در انتظار
آمدن دکتر به بخش می گذشت که تلفن زنگ زد. ایرج گوشی را برداشت : بله
0000000000 -
- متشکرم شما خوبید؟
0000000000 -
- نیکا؟ بله اجازه بفرمایید
بعد گوشی را بطرف نیکا گرفت وگفت: با تو کار دارند؟
- کیه؟
- نمی دونم
نیکا گوشی را گرفت و شروع به صحبت کرد: الو!
- سلام کیانوش مهرنژاد هستم
- سلام حالتون خوبه؟ با زحمتهاي ما چه می کنید؟
- متشکرم، خواهش میکنم سرکار خانم کدوم زحمت؟ خانم معتمد، خانم رئوف اونجا هستند؟
- بله
- با ایشون صحبت کردید؟
- بله ، متاسفانه خانم با ما همسفر نمی شن
- اشتباه نکنید، ایشون میان
- نه خودشون گفتند بدون دخترشون نمیان، متاسفانه اون رو هم نمی تونن بیارن
- مگه میشه شما یه مرتبه از من چیزي خواستید براتون انجام ندم؟ امکان نداره به خانم رئوف بگید،
اگه من قول بدم لعیا کوچولو رو بشما ملحق کنم، میان؟
- گوشی
نیکا گوشی را کمی عقب تر گرفت و سخنان کیانوش را بازگو کرد. خانم رئوف متعجب گفت: ولی این
امکان نداره.
- بگید اون با من، میان یا نه؟
نیکا بار دیگر جمله کیانوش را تکرار کرد پرستار جاون هیجان زده گفت: البته
- موافقت فرمودند
- خوب به خانم رئوف بگید. امروز ساعت 4 پرواز دارن، حتما آماده باشن لعیا رو همراه بلیت ها
میفرستم فرودگاه
- شما چطور این کارو می کنید؟
- نگران نباشید، همه چیز درست میشه. به من اعتماد کنید. اگه امر دیگه اي نداشته باشید با اجازه من
میرم به کارهام برسم...... راستی سلام منو به ایرج خان برسونید. به گمونم منو بجا نیاوردند. از جانب من
عذرخواهی کنید فعلا خدانگهدار
او منتظر پاسخ نماند و قطع کرد. نیکا دانست که کیانوش را حسابی گرفتار کرده است و در حالیکه
همچنان در حیرت گفته کیانوش بسر میبرد، گوشی را روي دستگاه گذاشت . خانم رئوف هیجان زده و
متعحب جلو آمد و پرسید: چی شد؟ چی گفت؟
- هیچی، گفت لعیا رو ساعت 4 میفرسته فرودگاه
- خداي من! چطور ممکنه؟
- نمی دونم، منم پرسیدم، ولی فقط گفت به من اعتماد داشته باشید
ایرج میان صحبتهاي آن دو پرید وگفت: آقاي مهرنژاد زیادي روي خودش حساب وا کرده من که فکر
نمیکنم کاري ازش بر بیاد.
خانم رئوف با تعجب به ایرج نگاه کرد لحظه اي ساکت ایستاد و بعد گفت: دلم براي لعیا خیلی تنگ شده،
کاش آقاي مهرنژاد موفق بشه!
نیکا دلجویانه گفت: اون موفق میشه، نگران نباشید.
در امتداد نگاه تو