حریم عشق قسمت سی و پنجم

هیاهوي سالن انتظار، صداي گوشخراش بلند گوها و از همه بدتر نگاههاي مردم نیکا را بشدت کلافه کرده
بود و او مدام غر میزد که نباید به این زودي می آمدند. هنوز از کسی که کیانوش گفته بود بلیت ها را
می آورد خبري نبود. خانم رئوف با چهره اي مضطرب دائما به این سو وآن سو نگاه میکرد،شایددخترش
را بیابد. لحظات به کندي سپري می شد و نیکا و شادي سعی میکردند مادر بی قرار را با جملات تسکین
دهنده آرام سازند. ولی گویا صحبتهاي آنان هیچ تاثیري در او نداشت. هرچه به ساعت 4 نزدیکتر می
شدند، اضطراب زند جوان نیز فزونی می گرفت . تنها 25 دقیقه تا ساعت 4 مانده بود. شادي بار دیگر
نگاهی به اطراف خود کرد و گفت: خبري نشد نکنه کیانوش دیر برسه
- نمی دونم
نیکا بزحمت صندلیش را چرخاند و در حالیکه زیر لب غر میزد به پشت سرش نگاه کرد وناگهان فریاد
کشید: آه کیانوش اومد.
همه نگاهها به امتداد انگشت نیکا خیره ماند و او هیجانزده ادامه داد: بچه ، بچه تو بغل کیانوشه ، می بینید
اون لعیا رو آورده.
کیانوش لبخند زنان نزدیک شد و سلام کرد
- آقاي مهرنژاد این دختر منه؟
- بله خانم رئوف مگه شک دارید؟ من که گفته بودم اونو میارم
زن جوان دستش را براي گرفتن کودك زیبایش جلو برد، ولی او روي گرداند و خود را به سینه کیانوس
چسباند و گفت: عمو.
خانم رئوف عقب کشید و با چشمان اشک آلود به دخترش خیره شد. نیکا نگاهی به دختر کوچک با آن
پیرهن قرمز و موهاي سیاه بلند که بطرز زیبایی در قسمت کنار گوشهایش جمع شده بود، کرد و گفت:
دختر خیلی قشنگی داردي؟
پرستار با بغض لبخند زد و گفت: متشکرم نیکا جان.
کیانوش لبخندي زد و گفت: خانم معتمد موهاش رو خودم مرتب کردم، خوب شده؟
همه خندیدند و دکتر معتمد گفت: آفرین........... معلومه که وقت پدر شدنت رسیده. بچه داري رو هم
بلدي.
کیانوش با شرم سري تکان داد و لبخند زنان خم شد و به اهستگی به نیکا گفت: خانم معتمد باور کنید که
تمام این مردم بشما نگاه نمی کنند و در مورد شما حرف نمی زنند.
نیکا با تعجب به او نگاه کرد و گفت: از کجا فهمیدید که من به این مساله فکر میکنم؟
کیانوش در حالیکه با لعیا بازي میکرد گفت: مشکل نیست از چهره تون
نیکا سعی کرد لبخند بزند. کیانوش به لعیا گفت: خوب عمو جون حالا برو پیش مامان.
لعیا باز هم روي گرداند و خود را به کیانوش چسباند. کیانوش کودك را نوازش کرد، از جیبش شکلاتی
در آورد و به خانم رئوف داد و باز گفت: می بینی عروسک قشنگم. اگه بپري بغل مامان. اون شکلات رو
جایزه می گیري.
دختر کوچک نگاهی به شکلات که در دستهاي خانم رئوف بود، کرد و چشمانش برقی زد ولی با اینحال
تمایل به رفتن نشان نداد . کیانوش با آهنگی مهربان و زیبا گفت: برو دیگه دختر قشنگم برو.
- تو هم می آي عمو.
لحن بچگانه و زیباي لعیا لبخند بر لبان همه نشاند. در حالیکه احساس ترحم بر قلب تمام ناظرین این صحنه
چنگ میزد.
- بله عمو منم می آم، ولی چند روز دیگه، حالا تو برو.
دختر کوچک با اکراه بطرف مادر خم شد .خانم رئوف او را در آغوش کشید و اجازه داد تا اشکهاي
صورت غمزده اش روان شود. لعیا دستی به صورت اشک آلود مادر کشید و با شیرینی گفت: شکلات مال
خودت، گریه نکن، نمیخواهم.
کیانوش لعیا را بوسید و به خانم رئوف گفت: فکر نمیکنم گریه کردن شما جلوي بچه کار درستی باشد
خانم رئوف اشکهایش را پاك کرد و بغضش را بزحمت فرو داد و در حالیکه دخترش را نوازش میکرد
گفت: چطور تونستید از اون حیوون بگیریدش .
- داستانش مفصله، در فرصت بهتري براتون می گم، حالا بهتره بریم فکر میکنم چند مرتبه شماره
پروازتون اعلام شد.
همه آماده شدند. ایرج چرخ نیکا را بحرکت در آورد. کیانوش ساك کوچکی به دست خانم رئوف داد
وگفت: این لباسهاي دختر قشنگ شما.
- اینا از کجا اومده؟ مسلما از خونه پدرش نیومده
کیانوش سکوت کرد نیکا گوشهایش را تیز کرد تا پاسخ را بشنود، چون سکوت طولانی گردید زن جوان
دوباره گفت: پس زحمت اینا رو هم شما کشیدید، نه؟ وقتی با این لباسا و گلسر زیبا دیدمش حدس زدم
که کار شماست.
کیانوش دستانش را جلو آورد و گفت: بچه رو به من بدید خسته می شید.
لعیا با میل رغبت خود را در آغوش کیانوش انداخت وگفت: عمو جون
کیانوش او را بوسید . نیکا به او خیره شده بود و به قلب مهربان و دل شکسته کیانوش می اندیشید.
براي آخرین بار از پنجره به بیرون نگاه کرد. کیانوش برایشان دست تکان داد . لعیا هم تند تند در هوا
دستش را تکان می داد و عمو جان عموجان میکرد. صداي حرکت هواپیما ها که در گوشش پیچید،
دستش را روي گوشهایش قرار داد و چشمانش را برهم فشرد.
فصل هفتم
راننده رو به دکتر کرد وگفت: اونجاست آقاي دکتر رسیدیم.
نیکا بسرعت چشمانش را گشود و بسمتی که راننده اشاره میکرد نگریست . در زیر نور نارنجی خورشید
غروب در سمت چپ جاده ویلایی مدور قد بر افراشت بود. نماي آن سفید بود، ورگه هایی از انعکاس
نور از خود ساطع میکرد، گویا لباسی از پولک نقره اي قامت ویلا را پوشانده بود، در همین حال اتومبیل
از جاده اصلی خارج گردید ووارد جاده فرعی شد که ویلا درست در انتهاي آن قرار داشت. کمی که
نزدیکتر شدند نیکا براحتی توانست پنجره هاي مدور چوبی قهوه اي رنگ و شیشه هاي مشبک جیوه اي
روي آن را ببیند، بمحض آنکه جلوي در ورودي رسیدند مردي با سرعت در را گشود وهر دو اتومبیل
داخل شدند. درون حیاط مدتی پیش رفتند تا بالاخره ماشینها از حرکت باز ایستادند. دکتر وایرج بلافاصله
پیاده شدند و در خارج شدن نیکا به او کمک کردند، شادي ، همسرش و هومن وعمه نیز زمانیکه نیکا بر
روي چرخ مستقر گردید از ماشین دوم پیاده شده بودند. نیکا متوجه شد که در یک لحظه همه چشمها
متوجه ساختمان ویلا گشت، در همان حال مردي به استقبال آنها آمد و خود را کریم معرفی کرد. مرد جا
افتاده اي بنظر می رسید و با لهجه محلی صحبت میکرد. او پس از اظهار خوشوقتی آنها را به داخل
ساختمان هدایت کرد. نزدیکتر که رفتند. نیکا از دیدن پله ها جا خورد با آنکه زیاد نبودند، ولی بالا رفتن
از آنها برایش ممکن نبود. بی اختیار بغض کرد. به پاي پله ها که رسیدند کریم هدایت چرخ نیکا را از
ایرج گرفت: خانم شما از اینطرف.
پله ها از سه جانب طرفین ووسط ساختمان طراحی گردیده بود . کریم چرخ نیکا را بسوي پله هاي طرفینی
هدایت کرد واو دید که روي پله ها با یک ورق ضخیم فلزي پوشانده شده وسطحی نسبتا شیب دار
ایجادشده. نیکا با تعجب به سرایدار نگاه کرد، پرسید: از کجا می دونستید من با چرخ می آم؟
آقاي مهرنژاد فرموده بودند. ایشون گفتند اینکارو بکنیم تا شما به تنهایی بتونید از پله ها بالا و پایین برید.
نیکا سري تکان داد، او را بسوي خانواده اش که در استان در ورودي انتظارش را می کشیدند هدایت کرد،
و بعد همگی داخل شدند. نیکا با دقت به اطراف خود نگاه میکرد. همه چیز از چوب و شیشه هاي جیوه اي
بود.آنها ابتدا قدم به هال بزرگی گذاردند که دور تا دور آنرا گلدانهاي بزرگ احاطه کرده بود. در گوش
و کنار گلدانها پرنده ها و پروانه هاي خشک شده کوچک وبزرگ در رنگها وانواع مختلف قرار گرفته بودند.گلدانها در داخل میزهایی از چوب قهوه اي رنگ قرار داشتند که بصورت مثلث کنج دیوارها را پر کرده بودند. روي میزها نیز با شیشه هاي جیوه اي در اشکال مختلف تزئین شده بود. هر قسمت از ساختمان توسط چند پله کوتاه از قسمت دیگر مجزا می شد. در کل، داخل ساختمان بصورت قفسه اي با طبقات مختلف بنظر می آمد و در گوشه سمت چپ یکسري پله چوبی قرار داشت که ظاهرا به طبقه دوم و اتاق خوابها متصل می شد، همانطور که بطرف سالن پذیرایی می رفتند، چشم نیکا به آکواریم بزرگی کنار سالن افتاد. آکواریم نیز چون گلدانها داخل یک جعبه چوبی بزرگ بود که با چراغهاي رنگین تزئین شده بود وداخل آن انواع ماهیهاي کمیاب و دیدنی در حرکت بودند . نیکا هر چه بیشتر به دور و برش نگاه میکرد، بیشتر متعجب می شد.اوتا بحال ویلایی به این زیبایی ندیده بود.
********************
هومن ولعیا دور چرخ نیکا می چرخیدند و باهم بازي میکردند. هومن دست ایرج را کشید و او را بطرف درختی برد و گفت: دایی! من اون پرتقال بزرگه رو میخوام، زود باش.
- اون خیلی بالاست
- میخوام برو روي درخت
- صبرکن بچه، نیکا ببین این پسرخواهر شوهرت قصد کرده شوهرت رو سقّط کنه.
نیکا نگاهی به آن دو کرد و به شوخی گفت: هومن جان! اگه اینکارو بکنی یه جایزه خوب پیش من داري.
- دست شما درد نکنه ، اینم زن، ببین تو رو خدا
بعد به زحمت از درخت، بالا کشید و پرتقالی را که هومن به آن اشاره کرده بود چید و از همان بالا براي
شادي پرت کرد و گفت: بگیر بده به اون تحفه.
بعد پایش را روي شاخه پایین تر قرار داد که لعیا هم از زیر درخت با همان لحن شیرین کودکانه فریاد زد:
عموجون، عمو جون اونم براي من بکن.
ایرج به پرتقالی که جلوي دستش قرار داشت اشاره کرد و گفت: این؟
- نه
- این یکی؟
- نه
- پس کدوم؟
- اون
لعیا با انگشت کوچکش به بالاترین شاخه و تک پرتقال روي آن اشاره کرد. نیکا با لبخند گفت: نخیر آقا ،
سر این بچه کلاه نمی ره باید بري بالاي بالا.
ولی ایرج بی حوصله پاسخ داد: حال داري دختر می افتم، پام میشکنه. وقتی تو از روي چرخ بلند شی من
باید بشینم. بعد در حال چیدن پرتقالی دیگر رو به لعیا کرد وگفت: اون ترشه نمیشه کندش، بیا اینو بگیر.
و از روي درخت پایین پرید و آنرابدست لعیا داد. لعیا بطرف نیکا آمد وگفت: عمو کیانوش که بیاد می
گم برام بکنه.
نیکا دستی به موهایش کشید وگفت: حتما برات می کنه.
ایرج بسمت نیکا آمد. در همان زمان پرستار را دید که به جانب آنها می آمد: این هم قرصتون نیکا جان
- متشکرم فروزان خانم
ایرج پرتقالی بسمت خانم رئوف گرفت وگفت: بفرمائید ، تازه تازه است همین الان چیدم.
- متشکرم..... اینجا چه باغ قشنگیه!
- بله خیلی باصفاست
- چرا که باصفا نباشه خانم، آنقدر که این آقاي مهرنژاد شما خرج این باغ و ویلا کرده، بایدم قشنگ
بشه. حق من و شما رو بالا می کشن، براي خودشون ویلا میسازن ، باغ میخرن، ماشینهاي آخرین مدل سوار
می شن.
نیکا به ایرج چشم غره رفت ولی او بی اعتنا ادامه داد: این همه پول از کجا نصیب یه پسر سی، سی
ودوساله شده مگه این چقدر کار کرده که این همه در آورده؟ پس معلوم میشه حق من و شما رو خوردن
دیگه.
- کدوم حق؟ تو کی توي شرکت مهرنژاد کار کردي وحقوقت رو ندادن؟ براي چی به مردم
تهمت میزنی؟
- تهمت نیست. حقیقته خانم.ما داریم با چشم خودمون می بینیم .بازم شما شک دارید.
5 نفر در یه شبانه روز کار میکنه، ، - تو حتی نمیتونی یه روزم مثل کیانوش کار کنی . اون بیشتر از 4
کاري که از تو بر نمی آد . اگر غیر از اینه ، نزدیک یه سال ونیمه از اروپا برگشتی ، چرا هنوز بیکاري؟
ایرج ، با غسظ اخمهایش را در هم کشید و گفت: کاري نداره خانم، از آقاي مهرنژاد براي بنده هم تقاضاي
کار کنید.
- خوبه ظاهرا همه کارهاي تو رو این و اون باید انجام بدن؟
- نه خانم ، خودم از پسش بر می آم. براي این گفتم که ظاهرا شما خیلی عجله دارید.
- عجله؟ بعد یکسال تازه من عجله دارم؟
- ترجیح می دم شما تو این کار دخالت نکنی
- جدي؟
خانم رئوف نگاهی به آن دو کرد و براي آنکه به بحث خاتمه دهد با خنده گفت: عجله نکنید، شما براي
زندگی کردن خیلی فرصت دارید، همه چیز درست می شه، نیکا جون شمام خودت رو ناراحت نکن.
نیکا مثل اینکه تازه وجود پرستار را بخاطر آورده باشد سکوت کرد، اما ایرج با گشتاخی در پاسخ زن
گفت: بله، وقت زیاده ، ولی بهتره ما از همین اول حق و حقوق خودمون رو بدونیم و بهش قانع باشیم. این
خانم حق نداره در کارهاي من دخالت کنه، من که بچه نیستم که اون بخواد منو نصیحت کنه، همونطور که
شما حق ندارید در مشاجرات ما دخالت کنید.
نیکا چنان برآشفت که احساس کرد زبانش از فرط عصبانیت بند رفته است .گونه هاي پرستار گلگون شد.
سرش را به زیر افکند و با شرمساري گفت: ولی من قصد دخالت نداشتم.
ایرج پوزخندي زد. نیکا ازدیدن چهره ایرج بیشترعصبانی شدو فریاد زد: برو گمشو، از جلوي چشمام دور
شو.
صداي او آنچنان بلند بود که نه تنها ایرج و پرستار که کنار او بودند جا خوردند بلکه شادي هم که در
فاصله نسبتا زیادي با آنها قرار داشت متوجه شد و در حالیکه دست لعیا را در یک دست و دست هومن را
در دست دیگرش گرفته بود. با سرعت بسوي آنها آمد.هنوز چند گامی با آنها فاصله داشتکه ایرج با رویی
درهم کشیده مقابل خود دید و دستپاچه پرسید: چی شده ایرج؟
ولی او پاسخ نداد و از مقابلش گذشت، بسمت نیکا رفت و پرسید: چی شده عزیزم؟ چرا فریاد می کشی؟
نیکا در حالیکه کنترل اشکهایش را از دست داده بود گریه کنان بجاي پاسخ شادي رو به خانم رئوف کرد
و گفت: فروزان جون می بینی ، بگو بیچاره نیکا که عمري رو باید با این آدم بی منطق سپري کنه.
بعد سعی کرد چرخش را بطرف ویلا برگرداند . فروزان غرق در سکوت بهت آلود به او کمک کرد.
شادي بی تاب و عصبی گفت: خانم لااقل شما بگید چی شده؟
- مهم نیست، کمی با هم بحث کردند.
- بازم این ایرج، خداي من این پسره آدم نمیشه؟
- نیکا آهسته آهسته اشک می ریخت، شادي راجع به ایرج با فروزان صحبت میکرد و هومن ولعیا
بازي کنان بدنبال آنها می آمدند.
در امتداد نگاه تو