تمام چهارشنبه باران بارید و همه را خانه نشین کرد ، اما حتی کلامی بین ایرج ونیکا رد و بدل نشد . بعد از

آن اتفاق عصر سه شنبه ، نیکا دیگر در خود رغبتی براي گردش و تفریح نمی دید . او بی حوصله وخسته

مقابل پنجره می نشست و تنها گاهی چند جمله اي با لعیا کوچولو یا مادرش سخن می گفت. شب خیلی

زودتر از همیشه براي استراحت به اتاقش رفت در حالیکه همه می دانستند چیزي او را بشدت می آزارد،

ولی جز شادي و فروزان هیچکس علت اصلی را نمی دانست.

- سلام.

- سلام صحت خواب، چقدر میخوابی پسر؟

- کجا هستیم؟

- اگه چشمات رو باز کنی می بینی

- اذیت نکن ، نمیتونم چشمام رو باز کنم.

- خوب باز نکن سه ربع بیشتر نمونده

- کیومرث ناگهان چشمانش را گشود ، بر روي صندلی راست نشست و گفت: شوخی می کنی؟

30 تا بیشتر نمونده ، - نه 20

کیومرث بار دیگر با تعجب به دور وبرش نگاه کرد وگفت: تو چطور اومدي؟ نگفتی جوونمرگ می شم؟

- نه جونم مطمئن بودم هیچ کدوم جوون نیستیم

- تورو خبر ندارم ولی خودم هستم، حالا بگوببینم چیزي میخوري؟

- بله ، یه قهوه

- صبرکن

کیومرث سرش را براي برداشتن فلاسک به داشبورت نزدیک کرد که صداي کشیده شدن لاستیکها روي

آسفالت به هوا برخاست.کیومرث در همان حال گفت: آرومتر

- چشم

آنگاه فنجان کیانوش را پر کرد و گفت: پسر بی خبر رفتن خوب نیست، کاش تماس می گرفتیم.

- ما با دکتر از این حرفا ندارمی

- تو نداري، من چی؟ اصلا چرا منو با خودت آوردي؟

- فکر کردم با وجود تو، تو راه تنها نیستم اگه می دونستم میخواي تا مقصد بخوابی دنبالت نمی

اومدم.

- بگیر

کیانوش فنجانش را گرفت وگفت: متشکرم

- کیک؟

- ممنون ، کمی

- بفرمایید..... کیانوش می دونی خواب عروسی تو رو می دیدم

- عروسی من؟

- آره می گم ها.........

- اگه نگی بهتره

- نه، باید بگم

- خوب ظاهرا چاره اي نیست بگو.

- بیا ازدواج کن پسر، خیلی خوب می شه ها

- به یه شرط

- هر شرطی باشه می پذیرم

- به این شرط که اول تو شروع کنی.

- من شروع کنم؟ من باید چی رو شروع کنم؟

- ازدواج کردن رو همه چیز از بزرگتر

- دیوونه شدي کیا من در آستانه 50 سالگی ازدواج کن

- اولا هنوز چند سالی تا 50 داري ، ثانیا مگه اشکالی داره؟

- همه بهم می خندن، هرگز اینکارو نمی کنم.

- ببین من قبل از اینم این پسشنهاد رو بهت دادم، ولی تو قبول نکردي . اگر اون موقع ازدواج کرده

بودي الان بچه ات مدرسه می رفت.

- خوب حالا نمی ره چه فرقی میکنه؟

کیانوش خندید وگفت: هیچی

- ببین کیا تو بیا و اشتباه منو تکرار نکن و هرچه سریعتر ازدواج کن، تو هم در مرز سی و چند

سالگی هستی، براي تو هم دیرشده

- بمحض اینکه یه فرصت خوب دست بده اینکارو میکنم

- خوب فرصت مناسب که پیش اومده کتایون دختر..............................

ناگهان ماشین منحرف شدکیانوش باسرعت فرمان راپیچاند،کیومرث فریادکشید:حواست کجاست؟مراقب

باش.

کیانوش نگاهی به چهره رنگ پریده کیومرث کرد وتنها لبخند زد او که سعی میکرد خود را آرام نشان

دهد به صندلیش تکیه داد وگفت: فکر میکنم بهتره ادامه بحث رو به فرصت مناسبتري موکول کنیم وگرنه

باید اجسادمون رو از ته دره پیدا کنن.

- به گمونم خواب براي تو بهتر از بیداریه، یه کم دیگه استراحت کن، وقتی رسیدیم بیدارت میکنم

- این حرف چه معنایی داره؟ یعنی من مزاحم هستم وخوابم از بیداریم مفیدتره

- نه منظورم این بود که تو راحتتر باشی

- لازم نیست نگران من باشی، بفکر خودت باش

- حتما

- باور کن کیا وقتی برسیم همه خواب هستن

- خوب سر راه صبحانه اي تهیه میکنیم و میریم بیدارشون میکنیم

- بد فکري نیست ........... ظاهرا هوا خوبه.

- بله فکر میکنم دیشب بارون اومده، ولی امروز آسمون صافه، امیدوارم به مهمونا خوش گذشته

باشه.

- اگه غیر از اینم باشه مقصر خودشون هستن، چون میزبانم خودشون بودن

- دلم براي لعیا خیلی تنگ شده!

- تو هم که ما رو با این لعیا خانم کشتی ، دیدي وقتی میگم وقت ازدواجت رسیده نگو نه، می بینی

هوس بچه داري کردي

- تو هم اگه اونو ببینی مثل من می شی، نمی دونی چقدر دختر شیرینیه، حرف زندنش خیلی

قشنگه، امیدوارم فقط سرما نخورده باشه

کیومرث با تعجب نگاهی به کیانوش کرد و گفت: مادر بزرگ میخواستی لباس گرم براش بیاري

- یه کاپشن براش خریدم و گذاشتم تو ساکش ، فکر میکردم ، اینجا سرد باشه

- پس دیگه نگرانیت بیخوده

- شاید

- چرا از اینطرف می ري؟

- میخوام برم شهر

- براي چی؟

- صبحانه، با حلیم موافقی؟

- فکر میکنم تو این صبح سرد بهترین صبحانه باشه، من اونطرف خیابون رو نگاه میکنم تو اینطرف

- واسه چی؟

- حلیم فروشی

- لازم نیست زحمت بکشی یه جاي خوب رو خودم بلدم

- فکرش رو میکردم، توي همیشه جاي بهترین رستورانها رو بلدي

کیانوش خندید و گفت: این از دلایل پرخوریه ، اینطور نیست؟

- اگر اینطوریم بود، خوب بود، مساله اینجاست که تو عرضه غذا خوردن هم نداري

کیانوش ماشین را به سمت راست خیابان هدایت کرد، مقابل مغازه اي توقف کرد و رو به کیومرث گفت:

اونطرف رو می بینی مغازه نون بربریه، بپر پایین و چندتایی بگیر. فکر نمیکنم حلیم بدون نون تازه صفایی

داشته باشه. و قبل از اینکه او فرصت اعتراضی بیابد از ماشین خارج شد.

کیومرث روي صندلی نشست و گفت: اینم نون. فرمایش دیگه اي نداري؟

- نه متشکرمفقط زودتر بریم که سرد می شه.

بعد با سرعت براه افتاد. در ده دقیقه بعد، یعنی تا زمانی که به ویلا رسیدند دیگر هیچکدام سخنی بر زبان

نراند. کیانوش غرق در افکار خود بود و کیومرث نهایت تلاشش را بکار گرفته تا آنچه در مغز او میگذرد

بداند. وقتی وارد حیاط ویلا شدند کیانوش چندین مرتبه بوق زد. ساکنین ویلا را به کنار پنجره کشاند و

آنها متعجب اتومبیل کیانوش را مقابل خود دیدند .کیانوش پیاده شد و برایشان دست تکان داد و با سر

سلام کرد. همگی به استقبال آن دو رفتند. کیانوش ظرف حلیم و نانها را به کریم داد و خود به طرف آنها

آمد. لعیا که تازه از خواب برخاسته بود با دیدن کیانوش خواب از سرش پرید و با سرعت بطرف او دوید

و خود را در آغوشش انداخت، او دختر کوچک را از زمین بلند کرد و در آغوش فشرد و چندین مرتبه

پیاپی او را بوسید و حالش را پرسید، بعد با دیگر مهمانانش احوالپرسی کرد و همگی داخل شدند کیانوش

رو به کیومرث کرد و گفت: آهاي کیومرث دخترمو دیدي؟

کیومرث جلو آمد. لعیا خود را بسختی به کیانوش چسباند. کیومرث با لحنی کودکانه پرسید: بغل عمو

نمیاي؟

ولی لعیا از او روي گرداند و با قاطعیت گفت: نه

همه خندیدند کیانوش نگاهی به جمع انداخت و گفت: جناب دکتر دختر خانمتون رو نمی بینم . حالشون

که خوبه؟

- بله پسرم خوبه، مثل اینکه صبح زود رفته ساحل

- آهان پس براي همینه که ایرج خان رو هم زیارت نمی کنیم؟

این بار شادي پاسخ داد: نه آقاي مهرنژاد ایرج خوابه، نیکا تنها رفته.

کیانوش با تعجب پرسید: تنها!؟!

و بعد با نگاهی پر ملامت به دکتر و همسرش نگریست ، همسر دکتر که معناي نگاه او را دریافته بود، با

ناراحتی گفت: چه کنم کیانوش جان؟ حاضر نشد کسی همراهیش کنه حتی فروزان خانم

کیانوش سري تکان داد و گفت: راستی صبحانه میل فرمودین؟

عمه پاسخ داد: نه، پسرم ، بچه ها تازه بیدار شدند.

کیومرث گفت: کیانوش ترتیب یه صبحانه گرم رو داده، فکر میکنم بهتره قبل از هر کار صبحانه بخوریم.

همه موافقت کردند و بطرف سالن غذاخوري راه افتادند کیانوش نزدیک همسر دکتر رفت و آهسته

پرسید: خانم معتمد حال نیکا خوبه؟

- نمی دونم کیانوش خان. خیلی خوب شد که اومدي دارم از دستش دیوونه می شم تا روز سه شنبه

غروب خیلی سرحال بود. اصلا انگار نه انگار مریضه ولی از اون روز تا حالا حتی یک کلمه با کسی حرف

نزده. هیچ جا هم نرفته ولی امروز صبح بلند شد و رفت بیرون، هرچی اصرار کردیم کسی رو با خودش

ببره گوش نکرد که نکرد.

- با ایرج خان حرفش شده؟

- نمی دونم چیزي که نگفت فکر میکنم پرستارش می دونه ولی اونم حرفی نمیزنه

کیانوش با تاسف سرش را تکان داد. لعیا با دکمه پیراهن او بازي میکرد و از او جدا نمی شد حتی وقتی

سر میز نشستند و فروزان خانم خواست او را بگیرددخترك به گریه افتاد و کیانوش از مادرش خواست تا

او را راحت بگذارد وقتی همه برجاي خود نشستند کیومرث به خنده گفت: کیا با دوتا غایب جلسه

رسمیت پیدا نمیکنه......... دکتر بهتر نیست منتظر غائبین بمونیم.

- نه شما بفرمائید

- دایی جون من می رم دنبال نیکا. مازیار تو هم برو ایرج رو بیدار کن

- چشم خانم

- نه صبر کن دایی، شاید نیکا راه دوري رفته باشه بهتره خودم با ماشین برم دنبالش

ولی کیانوش پیش دستی کرد صندلیش را عقب کشید برخاست و گفت: نه دکتر با اجازه شما من نظر

بهتري دارم، شادي خانم ایرج خان رو بیدار کنند با اجازه شما و خانم رئوف من ولعیا هم می ریم دنبال نیکا

خانم ، فکر میکنم من بدونم ایشون کجا هستند.

- ولی کیانوش خان شما خیلی به زحمت می افتید.

- اصلا زحمتی نیست اجازه می فرمایید

دکتر با لبخندي اعلام موافقت نمود ولی فروزان جلو آمد و گفت: آقاي مهرنژاد لعیا رو بدید اذیتتون

میکنه.

- این چه حرفیه؟ دختر قشنگ من اذیت نمیکنه، درسته لعیا جان؟

- بله عمو

- فقط لطف کنید باش لباس گرم بیارید بیرون سرده

- همین الساعه

فروزان با سرعت پله ها را طی کرد و بعد از چند لحظه با کاپشن دخترش بازگشت. کیانوش لباس را

گرفت و برتن بچه پوشاند و با انگشت موهایش را مرتب کرد و او را در آغوش کشید، کیومرث خندید

وگفت: کیانوش خوب بود تو مربی مهد کودك می شدي.

کیانوش خندید و گفت: فعلا با اجازه همگی

حدس کیانوش درست بود. نیکا کنار ساحل بر روي چرخ نشسته بود، چنان در خودش غرق بود که حتی

صداي ماشین نیز او را متوجه نساخت . کیانوش در ماشین را باز کرد و گفت: برو خاله نیکا رو صدا کن.

- تو هم می آي عمو؟

- بله عزیزم برو من هم اومدم.