حریم عشق قسمت سی و هشتم

- من همیشه فکر میکردم که اون تصویر متعلق به شماست
- من ......... من نمی دونم چی بگم. امیدوارم منو بخاطر دخالتهام ببخشید.
- این چه حرفیه؟ من باید بگم امیدوارم روزي بتونم محبتهاي شما رو جبران کنم.
هر دو در سکوت به راه افتادند، تنها لعیا بود که تند تند براي کیانوش شیرین زبانی میکرد. وقتی به
نزدیک سالن غذاخوري رسیدند صداي خنده ساکنین به وضوح شنیده می شد. کیانوش گفت: شرط می
بندم کیومرث معرکه گرفته.
بعد هر دو وارد شدند و سلام کردند.کیومرث برخاست و گفت: کیا ، خانم معتمد کجا هستید؟
بوقلمونهاي حلیم از بس که انتظار شما رو کشیدند صبر شون سر اومد و پرواز کردند و رفتند.
کیانوش هم به خنده پاسخ داد: سر چیزي که از اول هم وجود نداشته بحث نکن .
بعد رو به ایرج نمود و سلام کرد ایرج با اشاره سر پاسخش را داد و بسوي نیکا آمد و گفت: کجا بودي
عزیزم؟ نگران شده بودم .
نیکا با تعجب به او نگریست و به فراست دریافت که او نمیخواهد کیانوش از تیرگی روابطشان اطلاع یابد.
با بی میلی پاسخ داد: کنار ساحل . کیانوش دسته چرخ را با رضایت به ایرج واگذار کرد و لعیا را به هوا
پرتاب کرد و درحالیکه او را می گرفت گفت: عذر ما رو بپذیرید و تا بیشتر شرمنده نشدیم شروع کنید.
فروزان برخاست و نزدیک کیانوش آمد وگفت:آقاي مهرنژاد!
نیکا بی اختیار روي گرداند و به آن دو خیره شد
- ......... جانم
- لعیا رو بدید به من، حسابی خسته تون کرد
- من که از بودن با لعیا هیچ وقت خسته نمی شم. شما بفرمایید شروع کنید. من لباسهاش رو عوض
میکنم، دستاش رو هم میشورم می آم.
- شما بفرمایید من میرم، باعث زحمتتون می شه.
بعد دستانش را پیش برد تا لعیا را بگیرد، ولی او با سماجت گفت: نه،نه، با عمو میرم
- خیلی دختر بدي شدي دیگه دوستت ندارم، عمو خسته شده
- خوب راه می رم . عمو منو بذار زمین با هم بریم
کیانوش خندید وگفت: بگو عمو خسته نمیشه.
لعیا با خوشحالی حرف کیانوش را تکرار کرد. فروزان در حالیکه سعی میکرد خود را رنجیده خاطر نشان
دهد گفت : خوب باشه و قصد بازگشت کرد که لعیا او را صدا زد گویا متوجه ناراحتی مادر شده بود،
زیرا گفت: می آم مامان ، می آم.
فروزان دستانش را پیش برد و لعیا با نارضایتی به آغوشش پرید. وقتی می رفت سرگرداند و به کیانوش
نگاه کرد . گویا با نگاهش او را صدا میزد کیانوش که هنوز ننشسته بود گفت: اومدم عمو، منم میخوام
دستامو بشورم، شما شروع کنید ما اومدیم.
لعیا ذوق زده خندید و با شادي کودکانه اي فریاد کشید : عمومم می آد.
چند لحظه بعد کیانوش و فروزان بازگشتند . لعیا با صداي بلند سلام کرد و همه را به خنده انداخت . هنگام
صرف صبحانه نیز چون لعیا اصرار داشت کنار کیانوش بنشیند، کیانوش و فروزان کنارهم نشستند و لعیا
بین آنها جاي گرفت . کیانوش غذاي او را در دهانش میگذاشت و او نیز با حرکات دلنشین کودکانه
غذایش را میخورد .کیومرث با مشاهده این صحنه به خنده گفت: می دونید کیانوش کلاس کارآموزي می
ره؟ آخه قراره بزودي سروسامون بگیره.
نیکا نگاهش را به کیانوش دوخت تا پاسخ او را بشنود. او لبخندي زد و پاسخ داد: پس در این صورت
خواهش میکنم بیا جامون رو با هم عوض کنیم چون خودت بهتر می دونی که من با بودن بزرگترها هرگز
جسارت این کارو در خودم نمی بینم .
همه خندیدند و کیومرث گفت: شما بگید ، اگه من اینکارو بکنم بهم نمی گن سرپیري معرکه گیري؟
شادي با شیطنت پاسخ داد: نه چرا باید بگن خیلی هم خوبه ، انسان تازه بقول شما سر پیري احتیاج به یه
مونس و همدم پیدا میکنه
همه سخنان شادي را تائید کردند، جز نیکا که ساکت بود. کیومرث که چنین دید لبخندي زد وگفت:
خداي من ظاهرا هواداران کیانوش خیلی بیشترند!
- بله، پس بزودي ما یه شیرینی مفصل خواهیم خورد.
- خوب شادي خانم اگه کار شما با شیرینی درست میشه، من قول میدم از بهترین شیرینی فروشیها هر
قدر که بخواهید براتون شیرینی تهیه کنم.
ایرج بجاي شادي جواب داد: نه، قبول نیست. شیرینی بدون دردسر هیچ لطفی نداره،شما باید مثل ما به
دردسر و بیچارگی بیفتید تا اون شیرینی به دهن ما مزه بده .
شادي به ایرج چشم غره رفت و نیکا با اخم خود را مشغول نشان داد. کیانوش در پاسخ ایرج گفت: مسلما
اگه کیومرث اطمینان داشته باشه که میتونه خانواده خوبی مثل خانواده دکتر و عروس خانم محجوب و
متینی مثل نیکا خانم رو براي وصلت پیدا کنه همین امروز دست بکار میشه و اگه به گفته شما دردسري در
کار باشه با کمال میل میپذیره.
ایرج که از حمله تدافعی کیانوش جاخورده بود، براي آنکه بنوعی جبران کند پاسخ داد: البته جناب
مهرنژاد فراموش نکنید که منم از خانواده معتمد هستم
کیانوش لبخند پر معنایی زد وپاسخ داد: البته ، درخوب بودن شما هیچ شکی نیست .
همه خندیدند ،ولی ظاهرا این پاسخ ایرج را راضی نکرده بود،چون چهره اش همچنان درهم بنظر می رسید.
نیکا کاملا کنارزمین قرار گرفت و گفت: گزارشگر ، داور و تنها تماشاچی بازي آماده است شروع کنید.
هر دو تیم وارد زمین شدند ایرج، فروزان و شادي در یکطرف و کیومرث،کیانوش ومازیار در طرف
دیگر جاي گرفتند کیانوش توپ را پرتاب کرد وگفت: بازي کنید ببینم توپ دست کی باشه.
ولی ایرج توپ را گرفت وگفت: چون تیم ما ضعیفتره توپ دست ما. شادي با عصبانیت فریاد کشید :
بازیکن ضعیف اینطرف زمین فقط تویی، خودت هم خوب می دونی که بازي بلد نیستی.
ایرج فاتحانه توپ را برداشت و به منطقه سرویس رفت و پرتاب کرد، ولی توپ به تو اصابت کرد و بر
زمین افتاد نیکا با آب و تاب فراوان گزارش کرد. تیم حریف پیروزمندانه هورا کشید .اینبار نوبت آنها
شد . مازیار در خط سرویس قرار گرفت و توپ را پرتاب کرد. فروزان وشادي براحتی توپ را مهار
کردند و بازي به جریان افتاد، واقعیت آن بود که بازي تیم کیانوش با وجود خود او وکیومرث خیلی بهتر
از بازي ایرج و تیمش بود .آنها بسرعت توانستند امتیازات بسیاري از حریف بگیرند . ست اول بازي که
تمام شد ، ایرج شروع به بهانه جویی کرد و گروه بندي را ناعادلانه خواند. کیانوش و کیومرث به اصرار
دکتر را نیز ببازي کشاندند و بنا شد او هم بسود ایرج و یارانش توپ بزند. با ورود دکتر ، همسرش و عمه
نیز به جمع تماشاچیان پیوستند ، حتی لعیا و هومن نیز وارد معرکه شدند و بازي شور و حال بیشتري یافت.
وقتی ست دوم نیز به تیم کیانوش واگذار گردید ایرج از فرط عصبانیت فریاد می کشید و بالاخره گفت:
قبول نیست مازیارم با ما. ( کیومرث با خنده گفت: عصبانی نشید ایرج خان ورزش براي سلامتی و نشاطه،
برد وباخت چندان مطرح نیست
- اگه اینطوره ، مازیار با ما.
همه به اصرار او خندیدند و کیانوش گفت: اونوقت شما 5 نفر می شید در مقابل 2 نفر ، این درست نیست،
فقط یه شرط قبوله .
- به چه شرطی؟ آوانی میخواي؟ سه تام آوانس می دم .
- آوانس نمیخوام ، یه بازیکن میخوام
- در واقع یه معاوضه ، یکی از افراد تیمم رو بدم مازیار رو بگیرم.خوب چه فرقی داره؟ اگه بخواي
مثلا شادي رو با کیومرث خان عوض میکنم.
- نه مازیار خان با شما بچه ها تیمتونم نمیخوام در عوض داور با ما
بعد به نیکا اشاره کرد ایرج با تعجب گفت: نیکا؟ اون نمیتونه بازي کنه ، مگه نمی بینی نمیتونه وایسته؟
- می بینیم اما اشکالی نداره با چرخ به زمین میان
- نه بابا نمیشه
- چرا نمیشه من خیلی وقتها شاهد بازي کسانی بودم که هرگز قادر به ایستادن نبودند.
- بله اون درسته، ولی نیکا از پس اینکارا بر نمیاد.
نیکا که از مداخله بیمورد آنها عصبانی شده بود سر ایرج فریاد کشید : ساکت باش خودم تصمیم میگرم
که بازي کنم یا نه، به هیچکس ارتباطی نداره
کیومرث به آرامی پرسید: حالا چکار میکنید؟ بازي میکنید یا نه نیکا خانم؟
- بازي میکنم
لبخند رضایت بر لبان دکتر و کیانوش نشست، بنظر دکتر ورزش میتوانست روحیه از دست رفته دختر
جوان را تامین کند . رو به دخترش کرد و گفت: پس بیا قهرمان.
نیکا چرخش را بحرکت در آورد ووسط زمین ایستاد. کیانوش خندان و با صداي بلند گفت: به افتخار یار
جدید ما.
و بعد خودش دست زد ، همه حتی عمه وافسانه که کنار زمین ایستاده بودند با خوشحالی دست زدند. و
بازي آغاز شد. کیانوش سعی میکرد پاسهاي ملایمی بطرف نیکا پرتاب کند، تا او را دچار زحمت نکند
ونیکا سعی میکرد با تمام وجود بازي کند، میخواست به همه ثابت کند قدرت بازي کردن دارد. با وجود
کثرات نفرات تیم مقابل آنها همچنان عقب بودند . بازي به انتها نزدیک می شد و آنها فقط 2 امتیاز براي
پیروزي احتیاج داشتندبا وجودیکه نیکا چندین مرتبه امتیازاتی را از دست داده بود، ولی کیانوش و
کیومرث پیوسته او را مورد تشویق قرار می دادند ، وقتی کیانوش براي زدن اسپک به هوا پرید ، نیکا
مطمئن فریاد کشید: چهارده . و همان هم شد .ایرج گرچه براي دفاع خود را بزحمت بزیر توپ رساند ولی
سودي نبخشید و ضربه او توپ را از زمین خارج کرد و عمه ومادر به افتخار آنها هورا کشیدند . آخرین
سرویس توسط کیومرث زده شد و بازي به جریان افتاد . ایرج از روي عمد اسپکش رابطرف نیکا زد تا او
قادر به دفاع نباشد .ولی نیکا با سماجت بطرف توپ شیرجه زد و توانست آنرا مهار کند ولی ناگهان تعادل
چرخ بهم خورد وصداي فریاد افسانه وعمه در هوا پیچید .کیانوش بسرعت بطرف چرخ خیز برداشت ودر
آخرین لحظه توانست آن را بسمت خود بکشد و نیکا را از افتادن نجات دهد ، ولی خودش بشدت روي
زمین کشیده شد به محض آنکه چرخ در جاي خود مستقر گردید ، کیانوش با دستپاچگی پرسید: سالمید؟
طوري نشدید؟
- من خوبم شما چطور؟
کیانوش لبخندي زد وگفت: منم خوبم ، خیلی خوب .
همه دور نیکا حلقه زدند کیومرث پاچه هاي شلوار کیانوش را بالا کشید ، زانوهاش بر اثر تماس با زمین
خراشیده شده بود و خون آرام آرام از محل خراشها بیرون می آمد ، نیکا محزون گفت: خداي من! شما
مجروح شدید .
- طوري نشده ، جدي نگیرید.
اما نیکا خود را مقصر می دانست و بغض بشدت گلویش را میفشرد ایرج گفت: مقصر خودتی کیانوش،
منکه گفتم نیکا نمیتونه بازي کنه ، اما تو اصرار کردي.
چشمان نیکا پر از اشک شد. نمی توانست پاسخی بدهد. خانم رئوف که براي آوردن جعبه کمکهاي اولیه
رفته بود بازگشت وکنار کیانوش روي زمین نشست و شروع به پانسمان پاهاي او کرد .کیانوش گویا با
نگاهش همه چیز را از صورت نیکا خوانده بود چون با خنده گفت: نه ایرج خان مساله این حرفا نیست ،
من هروقت بازي میکنم، باید زمین بخورم، نذر دارم تو هر بازي مجروح بشم ، اینطور نیست کیومرث؟
- چرا نیکا خانم باور کنید راست میگه، منم براي همین هول نشدم ، چون عادت داره .
نیکا خندید ، لعیا وهومن نیز از راه رسیدند. لعیا نزدیکتر آمد و پرسید : مامان پاي عمو چی شده؟
- هیچی دخترم ، عمو زمین خورده پاش یه زخم کوچولو شده
- عمو درد میکنه
- نه عزیز دلم
لعیا گونه کیانوش را بوسید و با دستهاي کوچکش موهاي او را نوازش کرد، بعد به ایرج اشاره کرد
وگفت: همش تقصیر شماست که عمو جونم رو اذیت کردي.
همه خندیدند و ایرج گفت: می بینی تور و خدا ما پیش این فسقلی هم شانس نیاوردیم .
**********************
- هوا کم کم داره ابري میشه .
- خوب شد. صبح هوا خوب بود وگرنه تو جنگل حسابی خیس وگلی
- کیانوش خان هنوز برنگشتن؟
- نه فروزان خانم
- میترسم لعیا اذیتشون کنه.
- نترس فروزان جون. مطمئن باش کیانوش از خودت بهتر دخترت رو نگه می داره
نیکا میگم حتما کیانوش رفته واسه نامزدش سوغات بخره.
نیکا لبخندي زد و گفت: نمی دونم ، شاید .
در همان لحظه همسر دکتر وارد شد و گفت: بچه ها چیزي جا نذارید
- نه زندایی همه جا رو دوباره بازرسی کردم
- خوب کردي عزیزم....... این مردا دیر کردن
- نگاه کنید بارون گرفت
- نیکا، شادي مادر، پروازمون چه ساعتیه؟
5/5 عمه جون -
- اوا....... زن داداش این پسره چی؟........ کیانوش ، مگه نمیخواد با ماشین خودش برگرده ؟ به
تاریکی شب میخوره، تو این گردنه هاي خطرناك یه وقت خداي نکرده اتفاقی برایش می افته .
- چه می دونم الهه خانم این مسعود خیلی بی فکر شده با جوونا افتاده، یادش رفته بزرگترشونه
همه خندیدند نیکا صداي بوق کیانوش را شنید وگفت: مثل اینکه اومدند، صداي بوق کیانوش بود .
- منکه چیزي نشنیدم شما شنیدي فروزان جون
- نه
ولی چند لحظه بعد آنها ماشین سیاه رنگ کیانوش را دیدند که مقابل در ورودي ویلا توقف کرد. پس از اندك مدتی همه سرنشینان اتومبیل کنار شومینه نشسته بودند و خود را گرم میکردند، لعیا عروسک بزرگی را که کیانوش برایش خریده بود در بغل داشت و با آن بازي میکرد ، مردها یکی یکی خریدهاي خود را از داخل بسته ها در می آوردند و به خانمها نشان می دادندایرج هم با سرعت بسته ها را باز میکرد و از دوستانش که برایشان خرید کرده بود نام میبرد و سلیقه نیکا را راجع به آنها میپرسید . نیکا در لا به لاي خریدهاي ایرج بدنبال چیزي می گشت که به او تعلق داشته باشد ولی ایرج تمام سوغاتهایش را جابجا کرد و هیچ نامی از او نبرد . اکثر خریدهاي مازیار صنایع دستی شمال بود . او با آب وتاب از زیبایی هنر ایرانیان سخن می گفت و از اینکه در هیچ جاي دنیا با استعداد تر و هنرمند تر از ایرانیان یافت نمیشود. بعد نوبت به دکتر رسید، او هم خریدهایش را به همسر و دخترش نشان داد، در میان آنها لوستر چوبی زیبایی بود که براي نیکا خریداري شده بود کیومرث هم با همان زبان شیرین و بذله گویی همیشگی کادوهایش را باز کرد و درباره آنها توضیح داد . خانمها خصوصا جوانترها منتظر بودند تا کیانوش هم خریدهاي خود
را عرضه کند ، ولی او سکوت کرد بالاخره شادي طاقت نیاورد و گفت: آقاي مهرنژاد
کیومرث وکیانوش هر دو پاسخ دادند: بله
همه خندیدند شادي با لبخند گفت: ببخشید منظورم کیانوش خان بودن.
- بفرمایید شادي خانم در خدمتم
- ببخشید فضولی میکنم
- خواهش میکنم اختیار دارید ، بفرمایید
- شما خرید نکردید ؟
کیومرث خندید وگفت: شما که هیچی خانم ما هم ندیدیم چی خریده ، تنهایی رفت . مارو قال گذاشت و
با لعیا خانم فرار کرد و رفت .
- پس خرید کردید ؟
- بله با اجازه شما
- ما سعادت دیدن سلیقه شما رو نداریم؟
- خواهش میکنم، سلیقه من قابل دیدن خانمهاي خوش سلیقه اي مثل شما نیست ، ولی اگه دوست
داشته باشید همین الان میگم بیارن .
بعد بی آنکه منتظر پاسخ بماند، از جاي برخاست وبیرون رفت، نیکا مشتاق بود بداند او براي چه کسانی
خرید کرده، شاید براي پدر ومادرش ، شاید هم براي کتایون.......... کیانوش وارد شد . در دست او سه
بسته بود که بر عکس بسته هاي دیگران بسیار زیبا بسته بندي شده بود، شادي که چنین دید گفت: نه باز
نکنید حیفه بسته هاي به این قشنگی خراب بشه.
- نه اشکالی نداره شادي خانم، بهر حال باید باز بشه
بعد اولین بسته را برداشت و بدست فروزان داد وگفت: خانم رئوف یه یادگار کوچیک از این سفر .
همه با تعجب به کیانوش نگریستند فروزان متعجب پرسید: براي منه؟
- بله می بخشید که من خیلی خوش سلیقه نیستم
- خواهش میکنم آقاي مهرنژاد، من اصلا راضی به زحمت شما نبودم
- زحمتی در کار نیست خواهش میکنم
فروزان دستش را پیش برد و بسته را گرفت شادي با شیطنت گفت: بازش کنید مام ببینیم. فروزان با دقت
بسته را باز کرد، درحالیکه سعی میکرد کادوي زیباي آن پاره نشود بعد در جعبه را گشود یک تنگ و
شش جام کوچک زیبا با گلهاي منبت کاري برجسته و پایه هاي تراشدار داخل جعبه بود شادي گفت:
خیلی قشنگه!
کیومرث توپ لعیا را بطرف کیانوش پرتاب کرد و گفت: باز بدجنسی کردي،قشنگترها رو خودت
خریدي؟
مازیار یکی از جامها را برداشت وگفت: واقعا عالیه، شاهکاره! به حسن سلیقه شما باید آفرین گفت.
نیکا با خشم به کیانوش نگریست. خودش هم نمی دانست چرا تا این حد عصبانی است . شاید اگر در همان
لحظه کیانوش آنی به چشمان نیکا نگاه میکرد، متوجه شعله هاي خشم او می شد، ولی او چون همیشه
خصوصا زمانیکه از او تمجید میکردند سرش را بزیر انداخته بود. بعد دو بسته کوچکتر را به شادي وخانم
رئوف داد وگفت: براي هومن و لعیا
بچه ها بسته ها را باز کردند، یک نهنگ بادي بزرگ براي هومن و یک خرگوش بادي براي لعیا .
کیومرث با دیدن آنها به خنده گفت: تمام نفسهاي ماهام نمیتونه اینا رو پر کنه .
مازیار که حرف او را با جدي تلقی کرده بود با شادي گفت: خوب اشکالی نداره با تلنبه بادشون میکنیم.
همه خندیدند، جز نیکا او نمی توانست بخندد زیرا دیگر بسته اي براي باز کردن نمانده بود. نیکا با
عصبانیت ، به طعنه گفت: کاش منم همسن و سال لعیا وهومن بودم تا کسی هم براي من کادو میخرید.
همه به او نگاه کردند حق با نیکا بود کیانوش براي خانم رئوف ، مازیار براي شادي ودکتر براي افسانه
کادو خریده بودند. در این میان تنها نیکا بود که از قلم افتاده بود . ایرج به خنده گفت: براي کسیکه
خودش هم اومده سفر که دیگه سوغات نمیخرن .
در امتداد نگاه تو