فصل هشتم

نیکا از شدت درد فریاد می کشید پرستاربار دیگر فشارش را کنترل کرد و مایوسانه سري تکان داد

وگفت: نمیشه خانم فشارش پایینه، نمی تونم مسکن دیگه اي بهش بزنم .

- یعنی باید درد بکشه

- چاره اي نیست، درد بعد از عمل یه امر طبیعیه، در این موردم چون استخوان تراشیده شده، درد

بیشتره

پرستار با گفتن این جملات اتاق را ترك کرد. شادي دست نیکا را در دست خود گرفت و او را دلداري

داد، ولی هیچ فایده اي نداشت او همچنان از درد فرید می کشید. در همین لحظه خانم رئوف وارد شد.

شادي نا امیدانه به طرفش دوید وگفت: داره از درد می میره، یه فکري کنید.

- مگه بهش مسکن نزدن؟

- چرا ولی بازم درد داره

- اگر فشارش پائین باشه فعلا نمی شه مسکن بهش تزریق کنیم

- پس چکار کنیم؟

- آروم می شه نترس

پرستار جلو آمد و دستش را بر پیشانی نیکا گذاشت . صورتش را دانه هاش درشت عرق پر کرده بود و از

درد بیتابی میکرد.کنارش نشست و آهسته عرقهایش را پاك کرد.هرچه میگذشت فاصله فریادهایش کمتر

می شد، چشمانش برهم افتاد و دیگر صدایی از او شنیده نشد، شادي با ترس جلو آمد وگفت: بیهوش شد؟

- نه نگران نباش خوابیده............چند دقیقه دیگه براش مسکن و آرامبخش ، تزریق میکنیم اونوقت تا

صبح میخوابه ، نترس و راحت بخواب

شادي نفس راحتی کشید و گفت: امیدوارم آروم بخوابه.

*********************

نیکا نگاه دیگري به چهره خندان کیومرث انداخت .دل را به دریا زد و بالاخره پرسید:پس کیانوش خان

کجا هستند؟

- کمی گرفتار بود نیکا خانم، عذر خواست و از من خواست خدمت برسم و حالتون رو بپرسم .

- امیدوارم بزودي گرفتاریهاشون برطرف بشه. بهر حال از جانب ما خیلی خیلی از ایشون بابت

زحماتشون تشکر کنید.

- خواهش میکنم خانم، ما بیشتر ازاینا بشما وخانواده تون مدیونیم.

دکتر به کیومرث نزدیک شد وگفت: بنا نبود اسم تلافی روي این کارا گذاشته بشه من اگه کاري کردم

فقط وظیفه ام بود وبس

- ما هم همینطور ، پس حساب بی حساب

همه خندیدند کیومرث دکتر را به کناري کشید و آهسته آهسته با او مشغول گفتگو شد .نیکا با آنکه میان

گفتگوي دیگران بود تمام حواسش به کیومرث و پدرش بود.از آنچه آنها می گفتند گرچه حتی جمله اي

را هم نمی شنید اما از تغییر حالات صورت پدر دانست که از آنچه میشنود نه تنها خوشحال نمیشود بلکه

چهره اش درهم و غم انگیز میگردد . وقتی زمان ملاقات به اتمام رسید دکتر از ایرج خواست تا افسانه را

بمنزلشان برساند و خود با کیومرث رفت بی آنکه هیچ پاسخی به سوالات دیگران بدهد. بعد از او بقیه نیز

رفتند نیکا تنها ماند . سه روز از عملش می گذشت، اکنون دردش تا حد قابل تحملی تقلیل یافته بود و به

اندازه روزهاي اول عذابش نمی داد، پروفسور هر روز به دیدنش می آمد و خانم رئوف پیوسته در کنارش

بود، لعیا نیز گاهی اوقات با شیرین زبانی هایش او را سرگرم میکرد . اما در این مدت کیانوش را هرگز

ندیده بود حتی با او تماس نیز نداشت. پروفسور وجود همراه را غیر ضروري دانسته بود و نیکا امشب تنها

بود. صدایی که از بیرون می شنید حکایت از وقت شام داشت. با خود فکر کرد شاید اکنون کیانوش

بیاید. او همیشه همین وقتها می آمد، بعد از ساعت ملاقات. چشمانش را به ستارگان آسمان دوخت که

گویا بر صفحه مخملی شب یخ زده بودند .

********************

- یه کمی حالش خوب نیست

- چرا پدر؟

- نمی دونم بازم از همون سر دردهاي همیشگی

- شما از کجا فهمیدید؟

- دیروز با کیومرث به عیادتش رفتم

- حالش خیلی بد بود؟

- سعی میکرد خوددار باشه مثل همیشه، ولی فکر میکنم حالش به مراتب از تو بدتر بود

- مسعود خوبه امروزم به دیدنش بري

- اگه وقت بشه حتما

- طفلی کیانوش ، تا کی باید این دردرو تحمل کنه؟

- می دونی شادي شنیدي میگن چینی بند زده، این کیانوش همون چینی بند زده است دیگه خوب شدن

تو کار نیست مثل روز اولش که نمیشه، درست میگم دایی جان؟

- تمی دونم چی بگم؟.......... حقیقتش من خیلی امیدوار بودم ولی این سر دردچهار روزه حسابی همه

مون رو غافلگیر کرده نمی دونم چرا اینطور شد؟

- تعجبی نداره دکتر من فکر میکنم کیانوش خان مرد پرکاریه، مشغله هاي فکر یاون حتی براي آدماي

سالم هم بیماري می آره، تا چه برسه به اونکه اعصاب درست و حسابی نداره

- مازیار جان به این میگن حرص مال دنیا تصورش رو بکن این پسره انقدر داره که اگه تا آخر عمرشم

بیکار بمونه و ازش بخوره بازم براي بچه اش که هیچ براي نوه نتیجه اشم می مونه

- وا! ایرج چه حرفایی میزنی؟

- دروغ که نمیگم

- نه دایی درست میگی، ولی این ثروت با زمت بدست اومده با زحمت هم حفظ میشه

- آخه لزومی نداره، حفظ بشه باید خرج بشه، باید با این پولها خوش گذروند.

باز شدن درو ورود مهندس مهرنژاد و همسرش گفتگوي آنها را پایان داد ، همه به انتظار نفر سوم که

احتمال می دادند کیانوش باشد به در خیره شدند. وقتی سبد گل سرخ زیبا مقابل در ظاهر گردید، نیکا

مطمئن شد که کیانوش وارد میشود، ولی برخلاف تصور او کیومرث وارد شد وچون همیشه با خوشرویی

احوالپرسی کرد. شادي گل وبسته ها را از دست آنها گرفت و تشکر کرد، خانم مهرنژاد پیش آمد و حال

نیکا را پرسید. نیکا متانت ووقار این زن را خیلی دوست می داشت. وقتی صحبت مبکرد لحنش از محبت و

صمیمیت پر بود و متواضعانه و آرام سخن می گفت.

نیکا، با لبخندي ملیحانه پاسخ او را داد و در پایان از محبتهاي آنها خصوصا کیانوش تشکر کرد. خانم

مهرنژاد احوالپرسی مختصري نیز با عمه وشادي کرد و آنگاه با افسانه وارد صحبت شد. نیکا در حین پاسخ

به احوالپرسی آقایان متوجه خانم مهرنژاد شد که آهسته آهسته اشکهایش را پاك میکرد و چهره غمگین او

نیکا را نگران کرد، چون مطمئن بود موضوع صحبتشان کیانوش است .خانواده مهرنژاد چون همیشه خیلی

زود آماده رفتن شدند، پدر نیز نیکا را بوسید و آهسته گفت: دخترم ناراحت نمی شی من با مهندس به

دیدن کیانوش برم؟

- نه پدر، اتفاقا خوشحالم می شم، شما برو ما رو هم بی خبر نذار.

- باشه دخترم حتما

دکتر آماده رفتن شد چند جمله اي با همسرش صحبت کرد و خداحافظی نمود اما کیومرث جلو آمد و

گفت : دکتر معتمد شما کجا؟

- منم میام، شاید بد نباشه کیانوش رو ببینم

- نه، خیلی ممنون این واقعا ما رو شرمنده میکنه، من تازه مزاحم شما شدم، دفعه قبل کیانوش کلی با

من دعوا کرد که در این وضعیت بحرانی باعث دردسرتون شدم .

- هیچ دردسري در کار نیست

خانم مهرنژاد که معلوم بود به آمدن دکتر تمایل بسیار دارد گفت: ما هیچوقت نمیتونیم زحمات شما رو

جبران کنیم، شما واقعا بما و خصوصا کیانوش لطف دارید.

- خواهش میکنم خانم! من فقط وظیفه ام رو بعنوان یه پزشک انجام میدم

- خوب حالا شما می خواید به زحمت بیفتید ما خیلی هم خوشحال می شیم .

دکتر و خانواده مهرنژاد بار دیگر خداحافظی کردند و رفتند. ایرج بمحض خروج آنها به خنده گفت: چه

بی موقع اومدند! خدا کنه صداي منو نشنیده باشن .

شادي با تاسف سري تکان داد وگفت: بیچاره کیانوش، آدم یکی ، دو ساعت سر درد میگیره داغون میشه،

اون چطور چند روز سر درد رو تحمل میکنه؟

ایرج مشغول باز کردن بسته هاي کنار تخت شد و در حالیکه به هر کدام ناخنکی میزد گفت: خیلی خوشم میاد این کیومرث خان خیلی با سلیقه است از این خوراکیها بچشید .

همه خندیدند شادي گفت: شکمو......... شانس آوردیم که وقت ملاقات تمومه وگرنه تو دیگه اینجا چیزي باقی نمی ذاشتی

این جمله شادي گویا همه را بیاد زمان انداخت، چون همه در یک لحظه به ساعتهایشان نگاه کردند وکم کم

مهیاي رفتن شدند شادي گفت: زن دایی شما با ما میاي؟

- نه عزیزم ، می رم خونه

- وا........ چرا زن داداش ؟ حالا شاید داداش حالا حالاها نیاد. بیا بریم خونه ما اگر زود آمد با هم می رید، اگر هم نیومد فردا نیومد

- چه می دونم؟

- چه می دونم نداره زن دایی راه بیفتد

- آخه مزاحمتون می شم.

- بس کن زن دایی جان این حرفا چیه؟........... آهاي نیکا تو نمیاي؟

- از خدا میخوام ولی مگه هوس کردي پروفسور زرنوش سرم رو بکنه

- خوب هفته بعد چطوره؟

- عالیه!

- فعلا ما رفع زحمت می کنیم. تو هم خودت رو با سلیقه خوب کیومرث مهرنژاد سرگرم

کن........ خدانگهدار

- بسلامت

- مامان جان من فردا بازم میام غصه نخوري ها؟

- نه مامان، من دیگه عادت کردم، برو خیالت راحت باشه.

- بسلامت........... زحمت کشیدید ممنون.

**************************

سه روز بود که نیکا بخانه منتقل شده بود . در این مدت او روزي چندین مرتبه در حیاط راه رفتن با عصا را تمرین میکرد، اما کشیدن پاي گچ شده با آن وزن سنگین برایش دشوار بود. خانم رئوف مرتب به دیدارش آمده بود . ولی نیکا نه در 15 روزي که در بیمارستان بود و نه در سه روز اخیر کیانوش را ندیده بود، اما می دانست که سر دردش بهبود یافته و دوباره مشغول کار شده است. امروز براي فروزان مسلما روز بسیار سختی بود، چون بعد از قریب به یکماه مجبور بود دختر دلبندش را بار دیگر به دست حیوانی انسان نما بسپارد. این کار بر عهده کیانوش بود. این افکار نیکا را آزار می داد دلش نمیخواست به

لعیا و فروزان فکر کند اما نمی توانست. گویا فکر او فقط حول سه محور می گردید کیانوش، فروزان ولعیا. ناگهان صداي زنگ به صدا در آمد، چقدر این صدا او را بوجد آورد، هر که بود از تنهایی بهتر بود. گوشهایش را تیز کرد صداي احوالپرسی مادر........ ایرج بود........ بله مطمئنا صداي ایرج بود که لحظه

اي بعد همراه مادر وارد اتاق شد و با خنده گفت: سلام خانم بیمار.

- خیلی خوب کردي اومدي، حوصله ام سر رفته بود.

- حالت خوبه؟

- خوبم، مرسی تو چکار میکنی؟ برنامه شادي چی شد، بالاخره رفتنی شدند.

- نه ، مگه این دختر دست از سرما بر میداره، میخواد براي عیدم اینجا بمونه

- راستی؟ خوب اینکه خیلی خوبه

- مگه من گفتم بده

- چرا عمه وشادي رو نیاوردي؟

- شادي با مازیار رفته بیرون خونه فامیلاش ، ولی فکر کنم یه سري به اینجا بزنن

- از خانم رئوف وکیانوش خبر نداري؟

- خبر که نه ولی فکر میکنم امروز کیانوش بچه رو ببره تحویل بده

- بیچاره فروزان دلم براش خیلی می سوزه!

- شما زنا حقتونه، چون قدر شوهراتون رو نمی دونید

- خوبه خودت رو لوس نکن

- مگه دروغ میگم

- نه جون خودت راست میگی؟

- خوب بحث نکنیم، هرچی شما بگید سرکار خانم، حالا بگو ببینم شناسنامه ات کجاست؟

- شناسنامه براي چی؟

- تو بده کاریت نباشه

- تا نگی براي چی لازم داري، از شناسنامه خبري نیست

- میخوام برم..... میخوام برم......

- میخواي کجا بري؟

- دنبال کاراي عروسی

- ما که ازمایش خون دادیم دیگه شناسنامه به چه دردت میخوره؟

- لازم دارم دیگه، چقدر سوال میکنی

- گوش کن ایرج همین که گفتم، حالا بگو براي چی میخواي؟

- میخوام برم دنبال ویزا

- ویزا!؟! پس هیچ احتیاجی به شناسنامه من نیست

- چرا؟

- چون من نیازي به ویزا ندارم

- ولی من تو رو با خودم میبرم

- متاسفم! تو تصور کردي من عروسکم که دنبال خودت هرجا دلت میخواد بکشی؟

ایرج از جاي برخاست با عصبانیت شروع به قدم زدن کرد چند لحظه اي به اینکار ادامه داد بعد مقابل نیکا

ایستاد و با عصبانیت گفت: خوب گوش کن سرکار خانم تو زن من هستی و باید همراه من بیاي. فکر

میکردم حالا دیگه کمی سر عقل اومدي ومعنی فداکاري منو فهمیدي و در مقابل کمی از خواسته هاي

غیر منطقی خودت می گذري.

- تو داري چی میگی؟ کدوم فداکاري؟

- اینکه من قبول دارم با شرایط فعلی باز هم تو رو بپذیرم، فداکاري نیست؟

- میشه واضحتر حرف بزنی؟ من اصلا متوجه حرفات نمی شم.

- چرا نمی فهمی؟ تو اون نیکاي قبل نیستی! تو دیگه یه دختر سالم نیستی، تو حالا حتی نمی تونی راه

بري.معلومم نیست که چه وقت میتونی روي پات بایستی . یا اصلا بالاخره میتونی سلامتت رو بدست بیاري

یا نه؟

نیکا احساس کرد آنقدر عصبانی است که حتی نمیتواند فریاد بکشد بنابراین تنها با چشمانی به خون نشسته

و چهره اي بر افروخته به او نگریست. ایرج بی اعتنا ادامه داد: من شاید مجبور بشم یه عمر یه انسان علیل

رو یاري کنم، دست تو رو توي تمام این مراحل زندگیت بگیرم،ولی با تمام این حرفا من بخاطر علاقه اي

که به تو دارم ، بخاطر دایی ومادرم پذیرفتم ، پس تو دیگه بهونه نگیر.

- خفه شو

صداي فریاد نیکا آنچنان بلند بود که مادر سراسیمهاز آشپزخانه به اتاق دوید و حیرت زده به آن دو

نگریست . نیکا در حالیکه بشدت می لرزید فریاد: بیرونش کن............ این حیوون و بیرون کن........

بروگمشو.......برو......

نیکا همچنان فریاد میزد و اشک بی محابا از چشمانش فرو می ریخت. در همانحال حلقه نامزدي را از

انگشتش در آورد و بطرف ایرج پرتاب کرد . او حلقه را از زیمن برداشت وگفت: خیلی خوب. ولی بدون

که اگه پشیمون بشی هیچ راه برگشتی براي خودت نذاشتی، بین ما همه چیز تموم شد.

- به جهنم ........... به درك ، من هیچوقت پشیمون نمیشم، حالا از جلوي چشمام دور شو نمیخوام

چشمم توي چشمهاي بی شرمت بیافته.

مادر سعی کرد نیکا را آرام کند، ولی امکان نداشت. ایرج بطرف در رفت مادر بدنبالش دوید گفت: ایرج

صبر کن ببینم چی شده؟ نرو زن دایی وایستا

- صداش نکن مادر اگه اون برگرده من می رم.

- مطمئن با من برنمیگردم

ایرج خارج شد . مادر بطرف نیکا دوید و او را در آغوش کشید . شانه هاي نیکا از شدت گریه بسختی

تکان میخورد.

*************************

- من میخواستم آقاي مهرنژاد رو ببینم

- وقت قبلی دارید؟

- نه، ولی حتما باید ایشون رو ببینم

- اجازه بدید با دفترشون تماس بگیرم

مسئول اطلاعات گوشی را برداشت و در حالیکه به نیکا و عصاهایش نگاه میکرد 4 شماره گرفت و بعد

گفت: الو خانم بشارت... خانمی اینجا هستن میخوان آقاي مهرنژاد رو ببینند ایشون وقت دارن؟

............... -

- بله منم گفتم باید وقت قبلی داشته باشن ولی ایشون اصرار دارن.........

................. -

- وقت دیگه بیان؟ آخه موقعیت این خانم طوریه که فکر نکنم رفتن و برگشتن براشون خیلی آسون

باشه، اگه اجازه بدید بیان بالا با خودتون صحبت کنن

.............. -

- ممنون

بعد رو به نیکا کرد، نیکا در نگاه خیره اش به عصاها بخوبی ترحم را دید. از خودش و از چوبها احساس

نفرت کرد، ولی سعی کرد خود را کنترل کند. مسئول اطلاعات زبان گشود و گفت: خوب خانم تشریف

ببرید طبقه 11 با خود خانم بشارت صحبت کنید ، ایشون یکی از منشی هاي آقاي مهرنژاد هستن

نیکا بزحمت لبخندي زد و گفت: متشکرم. و بعد بطرف آسانسور رفت. صداي تق تق عصاها در سالن می

پیچید و اعصابش را خراش می داد ، اما هرچه میکرد نمی توانست صداها را خاموش نماید .بالاخره

آسانسور ایستاد، چند لحظه اي منتظر ماند تا آسانسور به طبقه همکف رسید و در آن باز شد و او داخل

گردید. خوشبختانه تنها سرنشین بالا بر بود

نگاهی به دور و بر کرد. مردي از دور عیان شد بطرف او رفت گفت: خسته نباشید آقا......... ببخشید اتاق

آقاي مهرنژاد کدومه؟

- انتهاي سالن دست راست.......... تشریف ببرید جلوتر نوشته دفتر مدیر کل

- متشکرم