حریم عشق قسمت چهل و یکم

باز هم صداي تق تق عصاها در راهرو پیچید . چه خوب بود که کسی در راهرو تردد نداشت. جلوي در
ایستاد ضربه اي زد و داخل شد روبروي او دو خانم جوان شاید همسن و سال خودش پشت میزهایشان
نشسته بودند .یکی از آنها با تلفن صحبت میکرد و دیگري مشغول نوشتن بود .نیکا نزدیک آمد صداي
عصاها در یک لحظه توجه هر دوي آنها را بخود جلب کرد و همزمان سرهایشان را بالا آوردند و به نیکا
نگاه کردند، او احساس شرم کرد و سرش را پایین انداخت احساس کرد گلویش از خشکی به سوزش افتاد
. به زحمت آب دهانش را فرو برد و گفت: ببخشید مزاحم شدم. من میخواستم اقاي مهرنژاد رو ببینم
- می دونم گفتند ولی متاسفانه ایشون خیلی گرفتار هستند، نمی شه براتون یه وقت دیگه اي رو
تعیین کنم تشریف بیارید ؟
- من نمی تونم برم و برگردم
انها باز هم به عصاهاي نیکا نگاه کردند ، از خودش بخاطر جمله اي که گفته بود احساس تنفر کرد،چرا در
مقابل آنها ابراز عجز کرده بود؟ آندو نگاهی به یکدیگر کردند و آهسته چیزي گفتند بعد همان نفر اول
گفتک خوب پس بشینید ومنتظر باشید . میدونید ایشون اگه بنا باشه هرکسی رو که میاد اینجا ببینند دیگه
وقتی براي انجام کارهاشون نمی مونه و دائما باید جواب مراجعین رو بدن
- بله می فهمم ، متاسفم که مزحم شدم ولی من حتما باید ایشون رو ببینم
- خوب اگه اینطوره پس بشینید
- متشکرم
نیکا نشست و آن دو مشغول انجام کارهایشان شدند. دقایق به کندي می گذشت و آنها گویا وجود او را
فراموش کرده بودند. یکی از آنها دو ، سه بار داخل اتاق کیانوش رفت و بازگشت هربار که در باز می
شد، نیکا سرك می کشید ، اما جایش مناسب نبود و نمی توانست داخل اتاق را ببیند. این بار که دختر
جوان باز از اتاق خارج شد، نیکا که انتظار کلافه اش کرده بود آرام پرسید: خانم گفتید که من اینجا
منتظرم؟
دختر که خسته وعصبی بنظر می رسید پرخاش کنان گفت: خانم مگه اومدي آتیش ببري؟ یه دقیقه
صبرکن
بعد رو به همکارش کرد وادامه داد: من اینا رو می برم پیش آقاي صدیق، باز این پرونده ها قاطی شده
صداش در اومده، تو هم اون ذونکن خریدهاي اعتباري رو ببر تو میخواد چک کنه . بعد در حالیکه با خود
زمزمه میکرد : عجب گرفتاري شدیم ها. از اتاق خارج شد. نفر دوم هم ذونکنی را برداشت و به اتاق
کیانوش رفت. نیکا از برخورد منشی جوان عصبانی شد و از جاي برخاست بدنبال منشی وارد اتاق شد
.نگاهی به دور و برش انداخت.اتاق کار بسیار بزرگی بود . در یک طرف قفسه هاي چوبی کتاب و در
طرف دیگر یک دست مبلمان چرمی مشکی نه نفره و در بالاي اتاق یک میز کار چرمی مشکی که بر
روي آن یک کامپیوتر و مقداري خرد و ریز قرارداشت. کیانوش پشت میز نشسته بود و در حین صحبت
با منشی اش با سرعت بسیار اعدادي را به ماشین حساب می داد. نیکا نگاهی به صورتش کرد تابحال او را با
عینک ندیده بود، ولی حالا چشمان طوسی رنگش پشت ویترینی با قاب مشکی قرار داشت، ولی حتی
عینک هم نتوانسته بود ذره اي از زیبایی خدادادي او کاهش دهد.نیکا حس کردچهره اش شکسته تربنظر
میرسد ، حتما موهاي سفیدش بیشتر شده است
صداي دختر جوان نیکا را از افکار خود بیرون کشید: خانم مگه همکارم نگفته بود منتظر بمونید براي چی
بی اجازه وارد شدید؟
نیکا فقط به آن دو نگاه کرد کیانوش براي دیدن مخاطب منشی اش سر بلند کرد، چشمش که به نیکا افتاد
بسرعت از جاي برخاست و به استقبالش رفت وگفت: خانم معتمد خوش اومدید خواهش می کنم
بفرمایید..... چه عجب!منشی با تعجب به کیانوش نگاه کرد.نیکا جواب سلام کیانوش را داد. او رو به
دختر جوان کرد وگفت: لطفا مارو تنها بذارین، هیچ کس تحت هیچ شرایطی مزاحم ما نشه.
- بله آقاي مهرنژاد
- چرا نگفتید ایشون اینجا هستن؟
- معذرت میخوام قربان
- در ضمن بگید براي ما قهوه وکیک بیارن
- بله، البت
منشی بطرف در رفت . در آستانه در کیانوش او را صدا زد: خانم مویدي
- بله آقاي مدیر
- این خانم ك معرف حضورتون شد هر وقت افتخار دادند اینجا اومدن، دلم نمیخواد حتی لحظه اي منتظر بشند
- چشم حتما......... خانم از شمام معذرت میخوام ، ما رو ببخشید
- خواهش می کنم اشکالی نداره
در که بسته شد کیانوش بطرف نیکا آمد و به او در نشستن کمک کرد و بلافاصله گفت: حالتون چطوره
خانم؟
- خوبم مرسی ، شما چطورید؟
- منم مثل همیشه
- سر دردتون معالجه شد؟
- اي ............ میاد ، میره ، هر دفعه یه جوره ، شما چی ، پاتون بهتر شده؟
- از احوالپرسی شما
- من ممنوع الورودم وگرنه خیلی دلم میخواست شما رو ببینم
- چه کسی این قانون رو گذاشته؟
- بگذریم از خودتون بگید
- پس نمی خواید بگید نه؟ معلوم میشه حرفهاي شما فقط بهونه است
- اختیار دارید.......هر چی شما بفرمایید . حالا بگین ببینم چطور شد بسراغ از خاطر رفتگان
اومدید؟
- دلم گرفته بود سري به خیابونا زدم گفتم شما رو هم زیارت کنم
- افتخار دادید سرکارخانم، اتفاقا کاري هم با شما داشتم، میخواستم با پدرتون تماس بگیرم و از شما
خواهش کنم در کار مهمی کمکم کنید
- چرا با پدرم تماس بگیرید؟
- گفتم که........... نشنیده بگیرید
- باشه هرطور شما بخواید
- از من ناراحتید؟
- نه
- حتما
- بله مطمئن باشید
صداي در گفتگو آن دو را قطع کرد کیانوش از روي مبل برخاست ، در را گشود اما اجازه نداد کسی که پشت در بود داخل شود. وخودش سینی کیک و قهوه را گرفت و در را بست و بازگشت سینی را روي میز گذاشت و در حالتی که می نشست گفت: بفرمایید تعارف نکنید. حتما سردتون شده فکر میکنم
حسابی سرحالتون بیاره.
نیکا لبخند تلخی زد و پاسخ داد: این چیزها ما رو سرحال نمیاره
- چرا؟
نیکا پاسخی نداد کیانوش دوباره پرسید: شما خیلی خسته و بی حوصله بنظر می رسید، حدس میزنم از
چیزي ناراحتید همین طوره؟
- باشه براي بعد.......... گفتید میخواید در کاري بهتون کمک کنم، خوب بفرمایید من آماده ام.
- حالا خستگی در کنید. براتون میگم
- نه من باید برم زودتر بگید بهتره
- من اگه شما رو امروز براي نهار اینجا نگه ندارم از پنجره خودمو پایین می اندازم
نیکا خندید وگفت: پس عصاهامو براتون نگه می دارم
- فکر نمی کنم به عصا بکشه، دنبال یه قبر کن خبره بگردید
نیکا این بار بلندتر خندید وگفت: بگید دیگه خیلی کنجکاو شدم
- چشم خانم ولی، اول بگید با قند یا شکر
- فرقی نداره
کیانوش قهوه نیکا را شیرین کرد و در همان حال گفت: خانم رئوف به دیدن شما میان مگه نه؟
- بله گاهی اوقات، ولی از وقتی لعیا رفته دیگه اون آدم سابق نیست، حتی از قبل هم بدتر شده
کیانوش نگاه اندوهگین خود را به فنجان قهوه دوخت وگفت: می خواستم از جانب من پیامی به ایشون
برسونید و جواب بگیرید، این زحمت رو می پذیرید؟
- البته، ولی چطور خودتون با فروزان تماس نمی گیرید؟
- فکر میکنم اگه شما این کارو بکنید خیلی بهتره
- قبوله، حالا بفرمایید
- میخواستم ........ میخواستم
- چرا آنقدر هول شدید؟ چهره تون دقیقا شبیه پسرایی شده که قصد خواستگاري کردن دارن
کیانوش لبخند زد وگفت: بی دلیل نیست، چون منم قصد همین کارو دارم
نیکا احساس کرد قلبش فرو ریخت. می ترسید رنگ پریده بنظر بیاید ، براي همین هم سرش را پایین
انداخت و گفت: خوب ادامه بدید.
- بنظر من فروزان خانم دختر خیلی خوبیه، حیفه که بعد از اون شکست زندگیشون رو تباه کنن؟ اگه
ایشون موافق باشن............ نه،نه اصلا شما بپرسید یه بار دیگه ازدواج می کنن؟
نیکا احساس خاصی داشت، نمی دانست چرا ناگهان در دل به فروزان حسادت کرد باید از اول هم حدس
می زد، مسلما فروزان پاسخ رد به کیانوش نخواهد داد. او دختر خیلی خوشبختی است که کیانوش او را
براي زندگی انتخاب کرده نیکا سعی کرد برخود مسلط باشد و بعد آهسته گفت: بله حتما میگم
- یه خواهش دیگه، لطفا فعلا نامی از کسی نبرید، فقط بپرسید آمادگی این کارو دارن یا نه؟
- باشه ولی خودم می تونم یه سوال کنم؟
- خواهش میکنم شما می تونید ده تا سوال بفرمایید
- فروزان خانم ، خانم مهرنژاد می شن
کیانوش لبخند زیبایی زد وگفت: بله
- امیدوارم این وصلت صورت بگیره
- متشکرم، خوب حالا از خودتون بگید، از مادر، پدر و از همه مهمتر ایرج خان
- همه خوبند
- شادي خانم چه می کنند؟ رفتند؟
- نه براي تعطیلات عید می مونه
- خیلی خوبه، اگه تا اون موقع کار خانم رئوفم تموم شده باشه، دسته جمعی می ریم مسافرت ،
موافقید؟
- بله فکر خوبیه
- خوب حالا من یه سوال می پرسم........... شما چرا ناراحتید؟
- سوالتون تکراریه
- به ولی امیدوارم جواب شما تکراري نباشه
نیکا لحظه اي سکوت کرد.میخواست براي کیانوش همه چیز را بگوید، اما نمی توانست.کلمات در
گلویش گیر کرده بودند و بجاي آنها اشکهایش ناگهانی و بی اختیار جاري شدند. واو هیچ ممانعتی از
ریزش اشکهایش بعمل نیاورد، شاید اگر هم چنین میکرد بیهوده بود .هرگز تصور نمیکرد به این راحتی در
مقابل یک مرد گریه کند ولی با این مرد احساس بیگانگی نمیکرد.کیانوش لحظه اي با تعجب به او خیره
شد، بعد از جاي برخاست کنار او روي زمین زانو زدو گفت: نیکا خانم گریه می کنید؟
نیکا سعی کرد در میان گریه لبخند بزند، وبا سر اشاره کرد چیزي نیست.کیانوش دوباره گفت: خواهش
میکنم گریه نکنید، شما که دیگه نباید نگران چیزي باشید من همین امروز صبح با پروفسور زرنوش تماس
گرفتم. ایشون گفتند که شما رو بزودي براي فیزیوتراپی می فرستند. بعدم می تونید مثل روز اول راه
برید.
- ..... می دونم......... می دونم
- پس دیگه چرا گریه می کنید؟ خواهش میکنم آروم باشید
- دلم گرفته........... فکر میکردم شما منو درك می کنید میتونم پیش شما گریه کنم وحرف بزنم،
ولی مثل اینکه شما رو ناراحت کردم...........معذرت میخوام
- این حرفا رو نزن نیکا خانم اگه واقعا گریه آرومتون میکنه ، خوب من هیچ مخالفتی ندارم.هر کاري
دوست دارید بکنید .باور کنید منم هرکاري از دستم بیاد براتون انجام میدم
- شاید براي همینه که اومدم پیش شما
- خوب بفرمایید
نیکا سکوت کردنمی دانست چطوروازکجا شروع کند براي همین هم گفت: اجازه می دید باشه براي دفعه
بعد
- البته، هر طور شما صلاح بدونید
- نیکا نگاهی به دور و برش کرد و براي آنکه موضع صحبت را عوض کند گفت: تا بحال شما رو
با عینک ندیده بودم
گاهش اوقات وقتی چشمام خسته می شه خصوصا موقع کار با ماشین حساب یا کامپیوتر از عینک استفاده
میکنم. نظرتون راجع به قیافه من با عینک چیه؟
نیکا لبخند زد وگفت: بهتون میاد ولی...........
- ولی چی؟
یخواست بگوید حیف از آن طوسی خوشرنگ چشمان شما که پشت شیشه عینک پنهان شود ولی نگفت و
بجاي آن گفت: ولی بی عینک قیافه تون آشناتر بنظر می رسه
کیانوش با صداي بلند خندید ، بعد عینکش را از روي میز برداشت و گفت: بزنید ببینم بهتون میاد؟
- ولی این عینک مردونه است
- خوب باشه براي امتحان بزنید.نه اینکه بزنید و به مجلس عروسی برید
نیکا عینک را گرفت و به چشمانش زد، از کیفش آینه کوچکی در آورد و خود را در آن نگریست .بعد
سرش را بالا آورد و به کیانوش که به او خیره شده بود گفت: بدم نشدم
- معلومه که بد نشدید ، شما همیشه خوبید
نیکا خندید و پاسخ داد: ولی این نظر شماست
- نخیر نظر هر انسان عاقل و با منطق بی تردید همینه
کیانوش از روي زمین برخاست و بار دیگر روبروي نیکا بر روي مبل قرار گرفت وگفت: خوب خانم
معتمد نفرمودید مایلید نهارو در اینجا صرف کنیم یا بیرون.
- من که گفتم مزاحم شما.............
- تعارف نفرمائید خودتون بهتر می دونید که مزاحم نیستید
در امتداد نگاه تو