- ولی ممکنه منتظرم باشن

- با یه تلفن مساله حله

- خوب حالا که اصرار دارید، باید بگم هر طور شما مایلید

- براي من فرقی نمی کنه مهم اینه که شما راحت باشید ..........گذشته از این من فکر میکنم

تمایلات ما ضد و نقیض باشن

- چطور؟

- خوب من دوست دارم براي تنوعم که شده امروز خارج از شرکت غذا بخورم، ولی شما ترجیح می

دید کمتر بیرون باشید تا دیگران کمتر شما رو با عصا ببینند اینطور نیست؟

- باید بگم حق با شماست

- اگر من مهمان شما بودم، شما رو مجبور میکردم نهارو بیرون صرف کنید تا به این مسائل کودکانه

فکر نکنید، ولی حالا که شما مهمان من هستید و حفظ حرمت مهمان واجبه، بخواست شما عمل میکنم

خوبه؟

- بله، متشکرم

کیانوش برخاست ، پشت میزش ایستاد.گوشی تلفن را برداشت و دستور نهار را داد. بعد رو به نیکا کرد

وگفت: خانم معتمد سرکار با منزل تماس نمی گیرید؟

- فعلا نه

- پس لطفا بلند شید و همراه من بیاید، می ریم جایکه شما راحتتر باشید

نیکا از جاي برخاست و عصاهایش را به دست گرفت. برعکس آنچه که تصور میکرد کیانوش به کمکش

نیامد وتنها راه را به او نشان داد . کنار قفسه هاي کتاب در کوچکی بود که کیانوش آنرا گشود رو به نیکا

گفت: بفرمایید سرکار خانم

نیکا عصا زنان داخل شد و با تعجب به اطرافش نگریست . یک اتاق خواب بزرگ با تلویزیون ، ضبط

صوت، سرویس خواب، سرویس غذا خوري چهار نفره و دیگر امکانات رفاهی ، کیانوش که تعجب نیکا

را دید خنده کنان گفت: تعجب نکنید اینجا محل استراحت منه، من گاهی مجبور میشم شب رو هم شرکت

بمونم.

- خداي من زندگی شما هم خیلی جالبه ها!

- متشکرم ، حالا چرا سرپا ایستادید؟ خواهش میکنم بفرمایید فکر نمی کنم آماده شدن غذا زیاد

طول بکشه گرسنه اید؟

- نه چندان

کیانوش صندلی را براي نیکا عقب کشید و او نشست .خودش نیز روبه روي او قرار گرفت نیکا احساس

کرد او امروز خیلی سرحال است. شور وحال او نیکا را بیاد حال وهواي دامادها در شب عروسی انداخت

و بعد باز هم بیاد خواستگاري کیانوش از فروزان افتاد وبی اختیار همان احساس خاص بسراغش آمد

وآهسته پرسید: آقاي مهرنژاد براي گرفتن جواب از خانم رئوف خیلی عجله دارید؟

- خیلی که نه، ولی بدم نمیاد زودتر نتیجه رو بفهمم.

- پس همین امروز می رم بیمارستان و ازشون می پرسم

- باعث زحمت میشه

- نه ، اصلا

- پس بعد از ظهر خودم شما رو می رسونم چطوره؟ موافقید؟

- بله کاملا

ضربه اي به در خورد، کیانوش به در بسته نگاه کرد وگفت: بیا تو آقاي شکور............ چرخی وارد شد

و پس از آن پیرمردي درآستانه در نمودار گردید.

- سلام قربان

- سلام

- روي این میز بچینم

- بله

پیرمرد میز را چید. اجازه گرفت وخارج شد. کیانوش از جاي برخاست ، ضبط صوت را روشن کرد و در

حالیکه خود نیز با خواننده زمزمه میکرد، بطرف نیکا بازگشت و او را به صرف نهار دعوت نمود

******************

نیکا نگاهی به کیانوش کرد. رنگپریده بنظر می رسید.براي همین پرسید: رنگتون پریده، بازم سردرد؟

- بله تقریبا

- چرا؟

- نمی دونم.......

- من فکر میکنم شما هیجان زده شدید

کیانوش خندید و پاسخ داد: شما خیلی جدي گرفتید!

- غیر از اینه!

- نمی دونم شاید حق با شما باشه

- با من میایید توي بیمارستان

- نه اگه اشکالی نداشته باشه پایین منتظرتون می ایستم، بعد با هم می ریم خونه شما.

- این همه راه وقتتون گرفته میشه

- نه اتفاقا خیلی خوبه، چون به این بهونه دکتر ومادرتون رو هم می بینم دلم براشون تنگ شده

- مطمئنم که اونام از دیدن شما خوشحال می شن .

- خوب اینم بیمارستان خانم معتمد ، لطفا فراموش نکنید هیچ نامی از من نبرید

- حتما خیالتون راحت باشه

وقتی اتومبیل متوقف شد .کیانوش بسرعت پیاده شد و در را براي نیکا باز کرد و به او در پیاده شدن

کمک کرد و براي آخرین بار پرسید: مطمئن هستید که خانم رئوف الان بیمارستانه؟

- بله از وقتی لعیا رفته از بعد ازظهر میاد، خودش گفت

- خوب پس برید، امیدوارم موفق باشید

- زود برمیگردم

نیکا بسوي ساختمان رفت .راه به نظرش طولانی می آمد، اما راهروها و اتاقها آشنا و پرخاطره بود. وقتی

به طبقه پنجم رسید چند لحظه اي به شک افتاد شاید فروزان نباشد؟ جلوي قسمت اطلاعات ایستاد.پرستار

سرش را بلند کرد فورا او را شناخت واحوالپرسی کرد نیکا سراغ خانم رئوف را گرفت.پرستار برخاست و

به دنبال او رفت .چند لحظه بعد هر دو بازگشتند فروزان از همان دور به نیکا سلام کرد

- سلام خسته نباشید

- چه عجب نیکا خانم از این طرفها، چطور شد یادي از ما کردید؟

- ما همیشه بیاد شما هستیم

- پات چطوره؟

- خوبه، خیلی بهتر شده

- خانواده چطورند؟

- خوبندف سلام می رسونند

- دیگه چه خبر؟

- اي میگذره، راستی فروزان جون میخواستم باهاتون خصوصی صحبت کنم ، امکان داره

- البته بیا بریم توي اتاق سوپروایزر بخش، اونجا کسی نیست

بعد هر دو راه افتادند.فروزان در اتاق را بازکرد ونیکا داخل شد او به خنده گفت: خوب به عصا زدن وارد

شدي ها

- چه میشه کرد؟ انسان به همه چیز زود عادت میکنه

- خوب بنشین چرا ایستادي؟ بشین و شروع کن

نیکا در حالیکه می نشست گفت: می دونی فروزان جون قصد دارم بدون حاشیه رفتن حرف بزنم، راستش

من امروز حامی پیامی هستم اومدم سوالی بکنم جواب بگیرم و برم

- به همین سرعت؟

- بله

- خوب بفرمایید

- فروزان خانم شما حاضرید یه بار دیگه ازدواج کنید؟

فروزان جا خورد .چنان غافلگیر شده بود که نمی توانست جواب دهد نیکا گفت: می دونم جا خوردید

ولی جواب بدید خواهش میکنم

- حقیقتش نیکا جون فکر میکنم همون یک مرتبه کافی بود از قدیم گفتن اگه هوسه یه دفعه بسه

- درسته حرفاتون رو قبول دارم، ولی فروزان جون شما جوونید حالا زوده که از دنیا کناره گیري

کنید

- ولی من دیگه حوصله تحمل دردسررو ندارم

- شاید این مرتبه دردسري در کار نباشه.

- خوب اصلا بگو ببینم این آدم کی هست؟

- متاسفانه فعلا بنا شده اسمش رو نگم

- پس خصوصیاتش رو بگو بنظر تو چه جور آدمیه؟

- خیلی خوبه............واقعا مرد ایده آلیه.من فکر میکنم این خواست خدا بوده که اون از تو

خواستگاري کنه تا تو هم بتونی طعم خوشبختی رو توي زندگیت بچشی

- واقعا انقدر بهش اعتماد داري؟

- از اینم بیشتر

- تو اگه جاي من بودي چکار میکردي؟

- با کمال میل می پذیرفتم

- نمی دونم چی بگم؟ حرفاي تو منو به شک انداخت

- قبول کن فروزان مطمئن باش که ضرر نمی کنی

- ولی نیکا جون تو خودت بهتر می دونی که من تنها نیستم لعیام هست اونم تو زندگی من سهم داره تو

نظر این مرد رو راجع به دخترم می دونی؟ اصلا می دونه که من بچه دارم؟

- معلومه که می دونه اونکه غریبه نیست.هم تو اون رو میشناسی ، هم من. تازه راجع به لعیا هم نگران

نباش من فکر میکنم کاري کنه که لعیا هم با شما زندگی کنه.

- مطمئنی نیکا؟

- کاملا من بهت اطمینان می دم اگه تو منو قبول داشته باشی در یه جمله از هر جهت تضمینش

میکنم.

- اگه اینطوره باید اول اونو ببینم و حرفهامونو با هم بزنیم، اگه به توافق رسیدم من حرفی ندارم

- پس مبارکه

- تو تا این حد مطمئنی که من واون با هم به توافق می رسیم

- بله خیال تو هم راحت باشه، همه چیز درست می شه.

- خدا بگم چکارت کنه نیکا دوباره منو انداختی تو فکر وخیال

- امیدوارم خوشبخت بشی فروزان جون من دیگه باید برم

- کجا با این عجله؟ بذار برات یه چیزي بیام بخوري

- نه ممنونم باید تا اون سر دنیا برم، الان هم هوا تاریک میشه زودتر برم بهتره

- باشه هر طور راحتتري بازم سري به ما بزن

- حتما

- به دکتر و مادرتون سلام برسونید؟

- بزرگواریتون رو می رسونم عروس خانم

- بس کن نیکا از حالا

- با من کاري ندارید؟

- قربان شما .زحمت کشیدید

- خدانگهدار.

کیانوش از داخل آینه نیکا را دید که به ماشین نزدیک میشود با سرعت از ماشین پیاده شد در را براي نیکا

گشود .او روي صندلی قرار گرفت.کیانوش در رابست وخودش نیز سوار شد بمحض آنکه نشست به نیکا

نگریست .او لبخندي زد ، ولی کیانوش احساس کرد چشمانش پر از اشک است.آهسته پرسید: اتفاقی

افتاده

نیکا با زحمت بغضش را فرو خورد وگفت: نه انشاءا.... مبارك باشه آقاي مهرنژاد.

کیانوش با شادي فریاد کشید : قبول کردند؟

نیکا با تعجب به او نگاه کرد وگفت: بله

کیانوش همانطور هیجان زده گفت: خیلی خوب شد واقعا از لطفتون ممنونم خانم معتمد

نیکا این بار با نگاهش او را سرزنش کرد وآهسته گفت: خواهش میکنم کار مهمی نکردم

کیانوش سعی کرد برخود مسلط شود و بار دیگر با لحنی آمرانه گفت: نه اتفاقا کار خیلی مهمی کردید.

- راستی آقاي مهرنژاد خانم رئوف راجع به لعیا سوال کردند من بجاي شما به ایشون اطمینان دادم

که در مورد لعیا هیچ مشکلی پیش نیاد

- کار خوبی کردید، همین طوره که شما فرمودید

- پس در این صورت مشکل دیگه اي نیست .امیدوارم همه چیز بخوبی تموم بشه

- منم امیدوارم شادي کیانوش گویا به پاهایش نیز سرایت کرده بود، چون آنچنان پدال گاز را فشرد که ماشین از جا کنده شد و با شتاب فراوان پیش رفت . نیکا پلکهایش را روي هم گذاشت ، دلش میخواست گریه کند اما نمی خواست کیانوش اشکهایش را ببیند .احساس دلتنگی و شکست میکرد و نمی دانست چرا با وجود آنکه هم فروزان و هم کیانوش را دوست دارد و آرزو دارد هر دوي آنها خوشبخت شوند، اکنون در وجود خود احساس شادي نمیکرد . کیانوش گویا موقعیت او را درك میکرد، چون سکوت داخل ماشین را کاملا حفظ کرده بود . او در دل روح بزرگ کیانوش را ستایش میکرد .او که کتایون عبدي دختري با

آنهمه مزایا و امتیازات مثبت اجتماعی را کنار گذارده بود و از فروزان زنی که بچه اي هم دارد

خواستگاري میکرد. با یاد آوري این مطلب ناگهان بیاد نیلوفر افتاد. بالاخره سایه شوم او از زندگی کیانوش کنار رفته بود. او میتوانست سر وسامانی به وضع نابسامان خود دهد. مسلما وقتی نیلوفر این خبر را بشنود از تعجب شاخ در می آورد و چهره اش دیدن دارد .نیکا سعی میکرد چهره نیلوفر را در ذهن خود مجسم کند ولی کار ساده اي نبود. او همیشه دوست او را ببیند. ولی هیچگاه فرصتی پیش نیامده بود، ولی اکنون بنظرش می رسید مناسبترین زمان است . از زیر چشم نگاهی به کیانوش نگاه کرد که برعکس چند

لحظه قبل چهره اش گرفته و غمگین بنظر می رسید آهسته گفت: کیانوش خان.

کیانوش گویا از خواب پریده باشد دستپاچه پاسخ داد: بله

- من می خواستم خواهشی بکنم

- امر بفرمایید

- من خیلی دلم میخواد...... دلم میخواد......

- چرا مکث کردید؟ خوب بفرمایید؟

- من میخواستم چهره واقعی نیلوفر رو ببینم شما عکسی ازش دارید