حریم عشق قسمت چهل و چهارم
کنم کار تمومه کس دیگه اي رو انتخاب می کنن.
- من یه نظر دیگه دارم عمه جون، تو بیا با ایرج برو، اگه دیدي خوب نیست وناراحتی برگرد
- نه عمه گفتم که من پامو از مرز بیرون نمی ذارم حتی براي یه ساعت
- واي پناه بر خدا عجب لجبازي!
- خوب با این حساب مثل اینکه حرف دیگه اي نمونده ، من واین خانم با هم به تفاهم نمی رسیم
دکتر از این تصمیم گیري عجولانه وحالت بی تفاوت ایرج متعجب شد لحظه اي به او خیره ماند عمه بی
طاقت شد وگفت: خوب به این عزیز دردونه یه چیزي بگو داداش
دکتر با عصبانیت به خواهرش نگاه کرد وگفت: الان میگم، دخترم نیکا ما در انتخاب ایرج براي تو اشتباه
کردیم، حالا هم دیر نشده خودت رو از این گرفتاري نجات بده اون مرد زندگی نیست
- بفرما اینم داداشمون، بلند شید جمع کنید بریم اینجا معلوم نیست چه خبره؟ شاید لقمه چربتري براي
دخترشون پیدا کردن که به این راحتی ما رو جواب می کنن
شادي با عصبانیت بمادرش که کیف در دست ایستاده بود نزدیک شد کیف را از دستش کشید وگفت:
چی چی بریم........ یعنی چه؟ اینا زن وشوهرند، حرفی بینشون پیش اومده خودشون حل وفصل می کنن،
شماها چی میگید این وسط دارید همه چیز رو تموم می کنید.
- مگه نشنیدي دایی جونت چی گفت؟
- چرا شنیدم، دایی هم مثل شما عصبانی یه چیزي گفت ، حالا بشین
- نه شادي حرفهاي ما تموم شد، حالا هم باید بریم، توي محضر همدیگرو می بینیم حرف دیگه اي
هم نیست
شادي که از فرط عصبانیت چهره اش گلگون شده بود فریاد زد: خفه شو احمق، اینا خیلی راحت می
تونند دامادي بهتر از تو پیدا کنن ولی ما دیگه میتونیم مثل نیکا رو پیدا کنیم.
- بفرما اینم خواهرمون دیگه آدم از کی میتونه توقع داشته باشه؟
- بله ، من مثل مادرت نیستم که از تو چون برادرم هستی دفاع کنم من حق رو می گم، راست می گی
شما باید حتما از هم جدا بشید از اولم تو لیاقت این دختر رو نداشتی
- شادي بسه، گفتم راه بیفت
عمه وایرج با سرعت به راه افتادند ، دکتر وهمسرش نیز براي بدرقه مهمانان از جاي برخاستند ایرج بمقابل
نیکا که رسید لحظه اي ایستاد و بعد با غیظ گفت: براي روز محضر باهات تماس میگیرم
نیکا بسختی بغضش را فرو برد و برخود مسلط شد وگفت: منتظرم
آنها بسرعت خانه را ترك کردندشادي بازگشت سرش را با شرمندگی به زیر انداخت ونشست. نیکا به
زحمت از جاي برخاست عصایش را در دست گرفت و بسوي شادي رفت روبه روي او ایستاد وگفت:
توچرا سرت رو پایین انداختی؟
- به جون نیکا اصلا روم نمیشه تو چشاي شماها نگاه کنم
- دیوونه نشو دختر، این کار بالاخره یه روز باید می شد اینطوري بهتر شد
شادي نگاهش را به چشمان پر از اشک نیکا دوخت. از جا بلند شد او را در آغوش کشید وبا صداي بلند
شروع به گریه کرد،گریه او بغض فروخورده نیکا را هم آشکار کرد.مازیار به همراه دکتر و همسرش به
اتاق بازگشتند .افسانه بطرف آن دو رفت وگفت: بس کنید دخترها براي چی گریه می کنید؟
نیکا سعی کرد برخود مسلط شود و در حالیکه بسختی لبخند می زد گفت: مادر می بینی شادي دیوونه شده
شادي بریده بریده گفت: بخدا............ بخدا زن دایی..........من.............
اما گریه امانش نداد مازیار نزدیک آمد وگفت: شادي بخاطر خدا بس کن هنوز اتفاقی
نیفتاده.دایی............ شمام یه چیزي بگید تو رو خدا اینطوري ساکت نایستید
- شادي عزیزم بهتره این مساله همین جا تموم بشه.البته بازم اختیار با خود نیکاست.
همه رو به نیکا چشم دوختند او آهسته گفت: من می رم بخوابم فردا صبح نظرم رو میگم
بعد بطرف اتاقش راه افتاد.افسانه نیز به دنبالش رفت وگفت: ولی نیکا جون تو که شام نخوردي؟
- اشتها ندارم مادر متشکرم
افسانه خواست باز هم چیزي بگوید ولی دکتر با اشاره به او فهماند مزاحمش نشود.افسانه نیز به ناچار
سکوت کرد ونیکا عصا زنان بسوي اتاقش رفت
********************
سرش چنان بشدت درد میکرد که نمی توانست چشمانش را بگشاید بنظرش رسید دچار سردردهایی نظیر
سردردهاي کیانوش شده .نگاهی به عکسهاي نیلوفر ونگاهی به قاب عکس ایرج کرد و بعد قاب را بلند
کرد و با شدت به دیوار کوفت: تو هم منو دیوونه می کنی همونطوري که نیلوفر کیانوش رو بیچاره
کرد. بعد با عصبانیت گوشی تلفن را کشید و شماره منزل عمه را گرفت نفسهایش بشماره افتاده بود و
صداي تپش ناهماهنگ و پرشتاب قلبش را به وضوح می شنید .
- ......... بله
- سلام من نیکا هستم
- سلام کاري داشتی
- بله میخواستم بگم براي بعد از ظهر امروز آماده باش میخوام هرچه سریعتر هر دومون رو راحت
کنم
- همین امروز
- بله، اشکالی داره؟
- نه ، من حرفی ندارم ولی خوب بود زودتر می گفتی، من فکر میکنم باید مقداري از مهرت رو
پرداخت کنم
- احتیاجی نیست، من تمامش رو به تو وعمه بخشیدم
- خوب پس مشکل دیگه اي نیست
- براي ساعت 4 آماده اي؟
- بله کجا می تونیم همدیگر رو ببینیم
- همون محضري که عقد کردیم خوبه؟
- بله
- من فعلا به بقیه چیزي نمی گم، تو هم چیزي نگو تا کار تموم بشه
- فکر میکنم احتیاج به شاهد باشه
- یه فکري براش بکن
- باشه، نیکا تو فکرهات رو کردي؟
- بله، مطمئن باش........... کاري نداري؟
- نه
- خدانگهدار
بی آنکه منتظر پاسخ ایرج باشد، گوشی را سر جایش گذاشت واز جا برخاست.چندین مرتبه صورتش را
با آب سرد شستشو داد، اما در چشمان سرخ وباد کرده اش تغییري ایجاد نشد .بیخوابی وگریه هاي شب
گذشته چهره اش را یشدت اشفته نموده بود ، ولی او قصد داشت هر طور که شده ماسکی از بی تفاوتی
بر وجود پر آشوب و غوغایش بزند.
وقتی کنار میز صبحانه قرار گرفت همه متوجه شدند که لبخندش تصنعی است ولی با وجود تصنعی بودن
همه از آن استقبال کردند شادي به خنده گفت: چقدر میخوابی دختر ظهره؟
- حق با شماست معذرت می خوام، مدتها بود اینهمه نخوابیده بودم
- پس شب خوبی داشتی؟
- بله، خیلی خوب.
- خوب برنامه امروز چیه سرکار خانم؟
- من بعد از ظهر باید به دیدن یکی از دوستام برم، ساعت 4 باهاش قرار دارم، اگه برنامه اي می
خواي بذاري تا 4 نکشه
- پس بگو برنامه نذار دیگه
- نه بذار
- پشیمون شدم ، باشه براي یه وقت دیگه امروز بشینیم و با هم صحبت کنیم خیلی خوب شد که دایی
ومازیار نیستند مهلت داریم که حسابی غیبت کنیم شروع کنیم زن دایی؟
- من حاضرم شادي جون
هر سه خندیدند و نیکا گفت: اجازه بدید من شروع کنم اما نه با غیبت با یه خبر تازه
- خوب بفرمایید ولی بشرطی که تکراري نباشه
- تکراري نیست تازه خیلی هم تعجب آوره
- پس زودتر بگو مامان
- خبر یه عروسیه
- عروس وداماد غریبه اند؟
- اگه غریبه بودند که بشماها ربطی نداشت ولی یادتون باشه فعلا خبر باید مخفی بمونه چون به من
سفارش شده حرفش رو به کسی نزنم
- ما که کسی نیستیم، بگو نصف عمر شدم
- فروزان میخواد عروس بشه
شادي و مادر هر دو با هیجان فریاد زدند: جدي می گی؟
- بله
- داماد کیه؟
- اونم غریبه نیست
- خوب کیه؟
- آقاي کیانوش مهرنژاد
سکوتی آکنده از بهت وحیرت اتاق را پر کرد آن دو با تعجب به یکدیگر نگاه کردند.نیکا دانست خبر
آنچنان غافلگیر کننده بود که آنها را از هر اظهار نظري بازداشته براي همین هم خودش سکوت را شکست
و گفت : چرا آنقدر تعجب کردید ؟ البته عروس و داماد ما هنوز رسما صحبت نکردند ولی مسلما به
توافق می رسند چون فروزان قبول کرد که دوباره ازدواج کنه، آقاي مهرنژادم که حتما پسندیده که
خواستگاري کرده پس مشکلی نمی مونه.
شادي پاسخ داد:بله، درسته
ولی مادر همچنان سکوتش را حفظ نموده بود نیکا دلش می خواست بداند مادر به چه فکر میکند ولی
چیزي نفهمید شادي با هیجان از عروسی اي که در پیش بود سخن می گفت. مثل همیشه پر حرارت و
شاداب و نیکا تنها حالت پرتحرك او را می دید و کلماتش را نمی شنید.
**********************
- همه چیز تموم شد، می دونی نیکا ما فامیل هستیم، دلم میخواست دوستانه از هم جدا بشیم، تا هیچ
مشکلی تو فامیل ایجاد نشه
- خوب همونطور شد که تو می خواستی ، ما کاملا دوستانه از هم جدا شدیم، من برات آرزوي
موفقیت میکنم هم در مورد ازدواجت و هم در تمام مسایل دیگه زندگیت
- متشکرم منم امیدوارم خوشبخت بشی
- لطف داري
- شادي نمی آد خونه ما؟
- نمی دونم، چیزي نگفت، ولی به گمونم دیگه براي تعطیلات نمونه و زودتر بره
- واقعا؟ چرا؟ من نمی فهمم او دیگه چرا قهر کرده
- مهم نیست وقتی عصبانیتش فروکش کنه آشتی میکنه.......... به عمه سلام برسون
- مگه نمی خواي بذاري برسونمت؟
- نه خودم می رم.
- ولی اینطوري برات سختع
- مطمئن باش که سخت نیست خدانگهدار
- باشه برو، هر طور خودت دوست داري........ خداحافظ
نیکا آهسته آهسته به راه افتاد نمی دانست به کجا باید برود هنوز چند گامی نرفته بود که ماشین ایرج از
کنارش گذشت.او برایش بوق زد و دستش را بعلامت خداحافظی تکان داد.
نیکا به رفتن او خیره شد . باز احساس سر درگمی کرد . حالا جواب پدر ومادرش را چطور بدهد؟ چگونه
به آنها بگوید که پنهانی از ایرج جدا شده؟ به اطرافش نگاه کرد .در مقابلش پارکی بود که زمستان و
سرما درختانش را به عریانی کشانده بود . بمحض ورود پارك خلاء وجود برگها و گلها را حس کرد.
شاید این احساس خلائی در وجود خودش بود. او در وجود تهی و پر آشوبش بجاي همه چیز احساس
گریه ونفرت داشت . در دلش اشکها جاري بود ، ولی غرورش مانع از خروج آنها می شد. بطرف نیمکتی
در گوشه اي آرام و ساکت رفت .هنوز درست بر روي نیمکت جاي گیر نشده بود که بغضش شکست و
اشکهایش سرازیر شد. دیگر در خود هیچ رغبتی براي زندگی احساس نمیکرد، او محکوم به فنا بود باید
احساساتش زیر پاي سرنوشت لگد کوب می گردید باید دلش در گذر بیرحم زمان می شکست ومی مرد،
ولی او باید می ماند .شاید سرنوشت او یک زندگی خالی از عشق بود.
********************
افسانه فریاد کشید: همین!آخر عاقبت این همه تلاش براي به ثمر رسوندن یه بچه اینه که بزرگترین تصمیم
زندگیش رو بدون اطلاع خانواده بگیره؟حتی یه کلمه بما نگفتی چکار میخواي بکنی. ما باید این خبر رو
از شادي بشنویم ، شادي بیچاره رو بگو که رفته بود میانجی بشه شما رو آشتی بده ، خبر نداشت که شما یه
هفته است همه چیز رو تموم کردید واحتیاج به هیچ کس ندارید.
- مادر بس کن خیال کردي من دوست داشتم این اتفاق بیفته؟ وقتی منو نمیخواد چکار کنم؟ وقتی منو
نمیخواد، نمیتونم خودم رو بهش تحمیل کنم، من مجبور بودم اینکارو بکنم، چرا منودرك نمی کنید؟
- من درکت میکنم دخترم آروم باش، مادرت از این ناراحته که تو بیخبر اینکارو کردي وگرنه این تو
هستی که باید براي زندگیت بگیري ،نظرمون رو به تو تحمیل نمی کنیم، فقط وفقط نظر تو شرطه
- ساکت باش مسعود ، آنقد این دختره رو لوس نکن ، اگر از روز اول این همه لی لی به لا لاش نمی
ذاشتی ، امروز کارش به اینجا نمی کشید .چی داري می گی؟ زندگی بچه بازي نیست که تا بهت گفتند
بالاي چشمت ابروست طلاق بگیري، می دونی مردم پشت سرمون چه حرفایی می زنن؟
نیکا دیوانه وار فریاد کشید: چی می گن ها؟ چی می گن؟ بذار هر چی می خوان بگن خوب کردم ،
خوب کردم.
چندین مرتبه در حالیکه با مشت به دیوار می کوبید جمله اش را تکرا کرد. دکتر بسرعت به او نزدیک شد
و سعی کرد آرامش کند .ولی بیفایده بود. او مداوم فریاد می کشید. لحظه اي به زمین وزمان ناسزا می
گفت، دقایقی بعد گریه سر می داد. افسانه که بشدت ترسیده بود در میان گریه از او عذرخواهی میکرد،
ولی سودي نداشت ، او آن چنان فریاد می کشید که هیچ صداي دیگري را نمی شنید. دکتر ناچار با
سرعت به اتاقش رفت و با سرنگی پر بازگشت و با کمک همسرش مایع آنرا به نیکا تزریق کرد. لحظاتی
طول کشید تا او آرام و آرام تر شد، بعد چشمانش را بر هم نهاد و در آغوش پدر آرام گرفت. دکتر
دخترش را روي کاناپه خواباند و از جا برخاست و در حالیکه روي او را می پوشاند با تاسف سري تکان
داد وگفت: هیچوقت فکر نمیکردم مجبور باشم به دختر خودم از این آمپولها تزریق کنم. تمام تلاشهاي من
براي این بود که دختري از نظر روحی و روانی سالم به جامعه تحویل بدم، ولی همه تلاشهام هدر شده،
همه چیز بهم ریخت
افسانه گریه کنان پاسخ داد: مسعود اگر نیکا مثل کیانوش بشه چی؟ اون نمیتونه تحمل کنه ، دخترم می
میره.
در امتداد نگاه تو