آنقدر سر به سرش نذار، کارهاي ناشایست ایرج تو این مدت علاقه نیکا رو از بین برده ، پس زیاد

نگران نباش فقط عذاش رو بیشتر نکن .

- هر کاري که تو صلاح بدونی میکنم، بهت قول می دم.

مسعود دستهاي افسانه را در دستهاي گرم خود گرفت وگفت: من نمی ذارم دخترم به روز کیانوش بیفته ،

بهت قول می دم فقط تو باید به من کمک کنی

صورت پر از اشک افسانه را لبخند اعتماد زینت داد، واو با سر قول مساعد داد.

*******************

- نیکا مادر تلفن، زود باش

- کیه؟ بگو خونه نیستم حوصله حرف زدن ندارم

- آقاي مهرنژاد، نمیخواهی صحبت کنی؟

نیکا به داخل هال سرك کشید و با تعجب گفت: کیانوش مهرنژاد؟

- آره دیگه بیا

بطرف مادر به راه افتاد گوشی را گرفت وگفت: الو

- سلام عرض شد سرکار خانم بی حوصله بی معرفت.

- سلام، دیگه ((بی)) تو چنته شما پیدا نمی شه بما نسبت بدید؟

- مگه دروغ می گم....... خوب حالتون چطوره؟ حالا دیگه حوصله ندارید صحبت کنید آره؟ به

کیانوش بگید خونه نیستم

- شما شنیدید.......... باور کنید من نمی دونستم شما هستید، تازه کی گفتم به کیانوش بگید؟

- شوخی کردم ، بگذریم............ تعریف کنید ، حالتون خوبه؟

- خوبم ، متشکرم

- شما که دلتون براي ما تنگ نشده، ولی لااقل نخواستید اخبار جدید رو هم بگیرید؟

- من منتظر بودم، شما خبر بدید

- من چندین مرتبه تماس گرفتم کسی منزل نبود

- من ومامان می ریم فیزیو تراپی

- اتفاقا براي همین زنگ زدم که بدونم چه روزهایی تشریف می برید بیمارستان؟

- روزهاي فرد ، چطور مگه؟

- میخواستم یه برنامه بذارم که وجود شما هم الزامیه ، براي همین میخواستم روز اون برنامه رو با

شما هماهنگ کنم

- انشاءا.... که خیره

- خیرخیره، میخوایم بریم خرید عروس

- خوب دیگه من دیگه چرا بیام؟

- چرا نیاید؟ شما هم از دوستان داماد هستید وهم عروس. ومایلند شما باهاشون همراه بشید،خواهش

ما رو رد می کنید؟

- نه ولی شما که وضعیت منومی دونید.من هنوز با یکی از عصاها راه می رم اینطوري براتون

مشکل نیست؟ معطل میشیدها

- چه اشکالی داره ، عجله در کار ما نیست

نیکا چند لحظه فکر کرد، اگر ایرج بود حتما کسر شانش می شد که با این وضع با او راه برود

- ........خانم معتمد فکرهاتون رو کردید؟ افتخار مصاحبتتون نصیب ما میشه؟

- یعنی همه چیز تموم شد و کار به خرید کشید و شما فقط معطل من هستید؟

- بله همه چیز بخوبی و خوشی پایان گرفت

- بسلامتی

- پس شمام می آید، درسته؟

- باشه، اگه شما دوست دارید مزاحم داشته باشید، من حرفی ندارم .

- امروز صبح بیمارستان بودید؟

- بله

- فردا که دیگه نمی رید؟

- نه

- پس، فردا صبح مناسبه، برنامه اي ندارید؟

- نه من آماده ام

- ساعت 9 می آم دنبالتون

- به پدرم میگم منو برسونه، شما حتما خیلی کار دارید

- نه لازم نیست، دکتر رو به زحمت بندازید خودم میام

- باشه هر طور میلتونه

- امري نیست

- متشکرم، به همه خصوصا عروس خانم سلام برسونید

- حتما، شما هم سلام برسونید، خدانگهدار

- خداحافظ

نیکا گوشی را گذاشت ومادر که حیرت زده به او مینگریست نگاه کرد. افسانه پرسید: چی گفت؟

- هیچی براي خرید عروسی دعوت شدم

- بسلامتی، مثل اینکه عروسی سر گرفته........کیانوش خوشحال بود

- چه جورم، فکر میکنم با دمش گردو می شکست

- امیدوارم خوشبخت بشه، پسر خیلی خوبیه، حیفه که زندگیش خراب بشه

- فروزان هم دختر خوبیه

- آره هر دوشون وخصوصا لعیا، امیدوارم زندگی خوبی داشته باشند حالا می ري؟

- بله

- کی؟

- فردا می آد دنبالم

- خوبه، روحیه ات عوض می شه

- مامان میشه یه خواهش بکنم

- بگو عزیزم

- به کیانوش فعلا راجع به متارکه من وایرج چیزي نگو باشه؟

- حتما خیالت راحت باشه.

نیکا به سنگینی از جاي برخاست ، احساس غریبی داشت.نمی دانست شاد است یا غمگین، ولی هرچه بود

احساس رضایت نمیکرد.

جلوي آینه نگاهی به صورتش کرد، بیمارگونه بنظر می رسید، ولی مسلما کسی چیزي نخواهد فهمید.آنها

گمان خواهند برد که او از پایش رنج میبرد، البته بشرط آنکه مادر بتواند جلوي دهانش را بگیرد. صداي

مادر را می شنید که می گفت: باز چشات قرمزه، دیشب خوب نخوابیدي؟

- اتفاقا خوب خوابیدم ، شاید براي اینه که زود بیدار شدم

مادر به آشپزخانه رفت و در همان حال گفت: شاید. ونیکا به پاسخ خود فکر میکرد. حق با مادر بود . او

شب گذشته نتوانسته بود بخوابد. افکار در هم ریخته اي که به مغزش هجوم آورده بودند، اجازه خواب به

او نمی دادند، اما در اینحال ایرج تنها قسمت کوچکی از این افکار را بخود اختصاص داده بود.او بیش از

هر چیز به کیانوش وفروزان وخصوصا به کیانوش فکر میکرد. نمی دانست چرا تمایل داشت کیانوش به

آن تجرد ابدي ادامه دهد، دلش نمی خواست او ازدواج کند. وقتی به ازدواج او فکر میکرد بی اختیار

نسبت به فروزان احساس حسادت میکرد آنوقت از خودش بخاطر این افکار پوچ بدش می آمد .صداي پدر

رشته افکارش را از هم گسیخت : سلام خانم کوچولو، سحر خیز شدي.

- سلام پدر ، صبح بخیر......... چه میشه کرد، این آقا داماد خیلی عجله داره

- خوب بی علتم نیست ، چون تا به شهر برسید یه ساعت تو راهید ، بعد تا دنبال فروزان انم و بقیه برید

یه ساعت دیگه معطلی داره، ولابد ساعتی تا رسیدن به مرکز خرید تو راهید و تازه نزدیک ظهر خرید

شروع میشه اگه فروزان خانم هم مثل تو مادرت باشه به گمونم تا آخر شب طول میکشه.

مادر ونیکا هر دو خندیدند ومادر گفت: نیکا بیا صبحانه بخور ، کیانوش رو که می شناسی سر وقت می

آد، تاظهر از گرسنگی می میري.

- مادر باور کن اشتها ندارم.

- دیگه چی؟ بیا خودم برات لقمه میگیرم ببین چطوري بهت مزه میده

- پدر؟

- پدر چیه؟ بیا امتحان کن

- مسعود با این حساب منم صبحانه نمیخورم

- چشم خانم براي شمام لقمه میگیرم

هر سه خندیدند .نیکا سر میز صبحانه هر چند لحظه یکبار بساعت می نگریست و بزحمت و با اصرار پدر

ومادرش لقمه ها را فرو می داد. او مطمئن بود کیانوش دقیقا راس ساعت 9 خواهد آمد. در کارهاي او

هرگز تاخیر نبود و درست همان هم شد. نیکا بسرعت از کنار میز بلند شد مادر به خنده گفت: از خدات

بود که از زیر صبحانه خوردن در بري.نه؟

نیکا لبخند زد وبا سرعت کاپشنش را بر تن کرد .نمی خواست کیانوش وارد خانه شود، اگر چند جمله با

مادر صحبت میکرد، حتما او همه چیز را فاش میکرد.صداي صحبتهاي پدر وکیانوش را می شنید و بعد

مادر که به جمع آنها پیوسته بود وبه کیانوش تبریک می گفت و از او دعوت میکرد تا لااقل یک چاي

بنوشد ولی او تشکر کنان ضیق وقت را بهانه کرد وسراغ نیکا را گرفت.نیکا در حالیکه شالش را مقابل

آینه می بست از داخل ساختمان فریادزد: اومدم

کیانوش از بیرون سلام کرد .نیکا با سرعت بیرون رفت وگفت: سلام از بنده است

- صبح بخیر حالتون خوبه؟

- ممنونم شما خوبید؟

- خانم معتمد اسباب شرمندگی شد .صبح به این زودي مزاحم شما وخانواده شدیم

- این حرفها چیه؟ راستش من راضی به اینهمه زحمت شما نبودم گفتم که پدر......

کیانوش اجازه نداد نیکا کلامش را تمام کند وگفت: شما رو کم به زحمت انداختیم.آقاي دکتر رو هم به

دردسر بیندازیم؟

- دردسر چیه؟ تا باشه از اینکارها بسلامتی ومبارکی

- خیلی ممنون، امیدوارم بتونم عروسی نیکا خانم جبران کنم.

نیکا دستپاچه شد وفکر کرد همین حالاست که مادر شروع کند.براي همین بسرعت گفت: متشکرم........

من آماده ام آقاي مهرنژاد می تونیم بریم.

- پس با اجازه

- بفرمایید، امیدوارم خوش بگذره

- آقاي مهرنژاد از جانب ما به فروزان جون هم تبریک بگو

- چشم حتما خانم

کیانوش به راه افتاد.نیکا نیز با او همقدم گردید.دکتر وهمسرش آن دو را تا جلوي در مشایعت

کردند.وقتی نیکا روي صندلی قرار گرفت.گفت: حال عروس خانم چطوره؟

- خیلی خوبه.............نیکا خانم می دونی تا بحال فروزان رو آنقدر سرحال ندیده بودم ظاهرا

توافق هاي لازمه حاصل شده

- شما با این مساله هم مثل مسائل تجاریتون برخورد می کنید حتی در کاربرد کلمات

- خوب دیگه عادته. شما چه میکنید ؟ایرج خان چطورن؟

نیکا نمی خواست راجع به ایرج صحبت کند.شاید می ترسید کیانوش از پیش پا افتاده ترین کلماتش پی به

رازش ببرد. بنابراین درحالیکه سعی میکرد خود را بی تفاوت نشان دهد پاسخ داد: خوبه، بد نیست

- میخواستم بگم ایشون هم تشریف بیارن ولی فکر کردم حوصله این کارها رو ندارن

- بله حق با شماست

- راستی شادي خانم چه می کنند؟

- شادي رفت

- جدي؟ فکر میکردم براي تعطیلات بمونن. یک هفته که بیشتر نمونده

- بله ولی برنامه شون عوض شد ورفتند...... راستی جشن کی برپا میشه؟

- بعد از تعطیلات رسمی نوروز فکر میکنم 7 یا 8 فروردین.البته هنوز دقیقا مشخص نیست

- کارها خیلی با سرعت انجام می شه .معلومه که خیلی عجله دارید

- خوب معلومه.تصدیق بفرمایید که از داماد سن وسالی گذشته. نباید وقت رو تلف کرد.

- بس کنید آقاي مهرنژاد شما هنوز جوونید

- نه بابا از مام سن و سالی گذشته.......... ولی نیکا خانم جوونی من چه ارتباطی به این مساله داره؟

- آخه شما گفتید داماد پیر شده

کیانوش ناگهان ترمز کرد وبا صداي بلند خندید. نیکا با تعجب به او نگاه کرد وپرسید: چرا می خندید؟

- خانم معتمد شما تصور کردید داماد منم؟

- تعجب نیکا دوچندان شد وگفت: مگه غیر از اینه؟

- شما چطور تصور کردید من داماد هستم؟

- خودتون گفتید خانم رئوف ، خانم مهرنژاد می شن.

- خوب مگه فراموش کردید که کیومرث عموي منه وفامیلیش مهرنژاده

نیکا که تازه متوجه اشتباهش شده بود با صداي بلند خندید. وقتی خنده اش تمام شد احساس کرد میتواند

براحتی نفس بکشد بعد گفت: چه سوء تفاهم جالبی! اصلا فکرش رو هم نمیکردم

- براي منم جالب بود.خوب شد زودتر گفتم وگرنه حسابی اسباب خنده کیومرث وفروزان می

شدیم

نیکا باز هم خندید. از ته دل خندید وگفت: حق با شماست. ولی اقاي مهرنژاد بد نیست براي شما هم دستی

بالا بزنیم ها.

- به وقتش

- مثلا کی؟ وقتی همسن عموتون شدید؟

- نه شاید کمی زودتر، بستگی به موقعیت داره

- امیدوارم یه موقعیت خوب براتون پیش بیاد

- حوصله دارید خانم معتمد؟ من تو این موارد شانس ندارم

- این حرفها رو نزنید امیدوار باشید

- اصراري در کار نیست. دیگه ین حرفها از ما گذشته توي زندگی من بود و نبود این چیزها تاثیر

چندانی نداره

نیکا لبخند زد بعد از اندکی مکث گفت: راستی چطور کیومرث خان رو راضی کردید؟

- خیلی سخت نبود می دونید فکر میکردم بیشتر از این حرفا باید تلاش کنم ولی مثل اینکه خودش هم

بی میل نبود براي همین هم خیلی زود توانستم کارها رو سروسامون بدم

- فکر میکنید زوج مناسبی باشن؟

- بله، خیلی به خوشبختی این خانواده امیدوارم

- بسلامتی

- خانم معتمد شما به خانواده تون هم گفتید من دامادم؟

- خوب بله

- من دیدم مادرتون وآقاي دکتر هی پشت سر هم به من تبریک می گن و می گن کار خیلی خوبی

کردم، تصور کردم بخاطر اینه که عموم میخواد داماد بشه نگو که..........

کیانوش بجاي آنکه جمله اش را تمام کند ، تنها خندید.

***********

- یعنی دیگه اصرار نکنیم،باید حتما تشریف ببرید؟

- بله خانم مهرنژاد متشکرم

- لااقل صبرکنید تا کیانوش بیاد

- نه دیر میشه

- الان می گم راننده آماده بشه

- ممنونم

خانم مهرنژاد که بیرون رفت.نیکا خود را بر روي مبل ول کرد. اندامش را شل کرد تا خستگی عضلاتش

بیرون رود وبا خود فکر کرد قبل از اینکه کیانوش از شرکت بازگردد باید بروم،چه خوب شد که براي

کیانوش کاري پیش اومد و مجبور شد بشرکت برود اگر او بود هرگز نمی گذاشت بروم.حالا باید از این

فرصت استفاده نمایم حتی تصور آن هم که به تنهایی در خانه مهندس مهرنژاد براي شام بماند ، برایش

دشوار بود.اگر فروزان بود باز این امکان وجود داشت ولی حالا که او هم نبود ، اینکار برایش غیرممکن

می نمود.

غرق این افکار بود که صداي مهندس مهرنژاد وکیومرث او را بخود آورد . مهندس تازه از بیرون آمده

بود وظاهرا یکسره به دیدار نیکا آمده بود چون هنوز کیف در دستش بود.نیکا بزحمت از جاي برخاست و

سلام کرد مهندس مودبانه پاسخش را گفت و از او خواست خود را براي برخاستن به زحمت نیندازد،سپس

حال پدر ومادر وایرج وخانواده عمه را پرسید و بعد گله کرد چرا سري به آنها نمی زنند. نیکا با لبخند

پاسخ داد که کم لطفی از آنهاست ، چون آنها یکبار خدمت رسیده اند ولی آقاي مهرنژاد وخانواده هرگز

سعادت میزبانیشان را نصیب خانواده دکتر نکرده اند .او با مهربانی گرفتاریهاي شغلی وعدم بوجود آمدن

فرصتی مناسب را بهانه کرد. در همان حال خانم مهرنژاد با همان ملاطفت همیشگی پاسخ داد: چیزي میل

کنید کمی که خستگیتون برطرف شد راننده آماده است.هز وقت تمایل داشتید می روید .

مهندس چندلحظه اي به همسرش چشم دوخت وباتعجب پرسید: مگه خانم معتمد افتخار شام رو بما نمی

دن؟

- متاسفانه نه، ایشون قصد رفتن دارن

- چرا؟ یه شب هم بد بگذره

- متشکرم ، مطمئنا در جوار شما بد نمی گذره، ولی متاسفانه مجبورم برم.

کیومرث به خنده گفت: حالتون رو می فهمم نیکا خانم، شاید ایرج خان امشب بمنزل شما تشریف می

آرن.

خانم مهرنژاد با صداي بلند خندید وگفت: پس شما هر دو دچار یه درد هستید

نیکا با اندوه لبخند زد فنجان چاي را روي میز گذاشت برخاست وگفت: خوب با اجازه شما

هرسه از جاي برخاستند ومهندس گفت: باورکنید ما ابدا راضی نیستیم شما ترکمون کنید

- می فهمم ، ولی شرمنده ام

- خواهش میکنم دختر عزیزم، این حرف رو نزن.خیلی ممنون که بزحمت افتادي و مارو خوشحال کردي

- من هم بخاطر همه چیز ممنونم.کیومرث خان براي شما آرزوي خوشبختی و سعادت دارم.

- متشکرم ، منم همینطور

نیکا آهسته آهسته از ساختمان خارج شد. همین که بالاي پله هاي تراس قرار گرفت نور چراغهاي اتومبیلی

را دید که به آنها نزدیک می شد این مسلما کیانوش بود.نیکا قلبا تمایل داشت قبل از رفتن کیانوش را

ببیند و با او خداحافظی کند، به همین جهت از دیدن او خوشحال شد.کیانوش با مهارت دور زد و پارك

کرد و پیاده شد.کیومرث دستانش را بهم کوفت وگفت: به این می گن یه دور در جاي حسابی ، عالی نبود

خانم معتمد؟

نیکا با سر تائید کرد.کیانوش جلو آمد وگفت: سلام، شب همگی خوش

همه خندیدند او ادامه داد: چه خبره چرا همه تون توي تراس ایستادین؟ نکنه گرماي هوا شما رو به اینجا کشونده ، مهندس الان اومدي؟

- نه خانم معتمد داشتند می رفتند

کیانوش لبخند بر لب به نیکا چشم غره رفت و پرسید: خانم معتمد چکار میکردند؟