حریم عشق قسمت چهل و ششم

بجاي نیکا، خانم مهرنژاد پاسخ داد: کیانوش جون هرچی اصرار می کنیم ایشون قبول نمی کنند پیش ما بمونند ، من گفتم شما بعد از شام ببر برسونشون ولی قبول نمی کنند
- کیا به گمونم ایرج خان باید منزل دکتر باشن که نیکا خانم طاقت نمی آرن اینجا بمونن
کیانوش با اخم گفت: خوب باشن، همیشه ایرج خان از مصاحبت نیکا خانم مستفیض می شن یه بارم ما، چه اشکالی داره؟ ایرج خان امشب از وجود دایی وزن داییشون استفاده می کنن.
همه خندیدند وکیومرث گفت: حسود ناراحت نباش تو رو هم امروز وفردا می اندازیم توي چاله
- تشریف ببرید تو، من و نیکا خانم گشتی توي حیاط می زنیم و می آیم...... کیومرث تو هم برو تلفن کن به خانمت که حوصله ات سر نره
باز هم همه خندیدند.نیکا آهسته گفت:ولی......
کیانوش اخمی کرد و گفت:ولی نداره به دکتر زنگ زدم گفتم شما شام نمی رید منزل، حالا اگه تشریف
ببرید فکر می کنند خونه ما یه لقمه نون و پنیر گیر نیومده که شما گرسنه رفتید
مهندس مهرنژاد گفت:خواهش میکنم قبول کنید
نیکا شرمگینانه چشم به زمین دوخت وگفت: حالا که شما اصرار می کنید، چشم
کیومرث خندیدو گفت: خوب بخیر گذشت، داداش بفرمایید
خانم مهرنژاد در حالیکه بدنبال همسرش داخل ساختمان می شد گفت: نیکا جون سردتون نیست؟
- نه متشکرم
- کیانوش نیکا خانم رو زیاد بیرون نگه ندار سرما می خورن
- چشم سرکار خانم، شما بفرمایید
نیکا وکیانوش تنها شدند.کیانوش نگاهش به او کرد وگفت:شما دوست دارید کمی قدم بزنیم یا خسته اید؟
- نه خسته نیستم
- پس بفرمایید
آنها مسافتی را در سکوت طی کردند. نیکا نگاهی به دور و برش کرد. خانه مهندس مهرنژاد گرچه ویلایی
بزرگ وزیبا بود، ولی به زیبایی ویلاي کیانوش نبود .حتی دکوراسیون داخل خانه نیز هرگز به زیبایی
داخل منزل کیانوش آراسته نگردیده بود.همانطور که در سکوت قدم می زدند از روي برگهاي خشکیده
ریخته بر سنگفرش حیاط می گذشتند ، و به خش خش برگها و صداي نسیم سرد شبانه گوش میکردند.نیکا
تمام اتفاقات آن روز را در ذهن خود مرور میکرد.حق با کیانوش بود او هم هرگز فروزان را چنین
سرحال ندیده بود. لباسی که کیانوش براي لعیا انتخاب کرده بود، پیراهن عروس زیبایی از تور وساتن
صورتی بود که حتی تاج وتور هم داشت و او به دنبال کفشی مناسب آن لباس در سایز پاهاي کوچک لعیا
به چندین مغازه سرك کشیده بود تا توانسته بود آنچه مورد نظرش بود بیابد.فروزان هم حلقه بسیار زیبایی
انتخاب کرده بود. با یادآوري صحنه خرید حلقه،نیکا بیاد خرید حلقه خودش افتاد وبا دیدن جاي خالی
آن بر روي انگشتش بی اختیار چشمانش پر از اشک شد.براي آنکه قطرات اشک بر روي گونه هایش سر
نخورد سرش را بالا گرفت. در این لحظه ناگهان چشمش به کیانوش افتاد که در سکوت با او همگام بود
فکرکرد که در این لحظات وجود او را فراموش کرده بود. بزحمت لبخندي زد وبراي آنکه سکوت را
بشکند گفت: عجب شب قشنگیه!
کیانوش نگاهی موشکافانه به نیکا کرد و او احساس کرد که دقیقا منظورش را از اداي این جمله دانسته
است، چون بجاي پاسخ تنها سر تکان داد نیکا دوباره گفت: چرا سکوت کردید؟
- فکر کردم شما اینطوري راحتترید
- نه خواهش میکنم صحبت کنید
- خانم معتمد چرا نمی خواید به من بگید چی شده؟ شما از اون روز که اومدید شرکت از یه چیزي
ناراحتید، نمیخواد توجیه کنید که اشتباه می کنم.من مطمئنم حتی اون روز چند لحظه اي تصمیم گرفتید
براي من صحبت کنید ولی بعد منصرف شدید، غیر از اینه؟
نیکا سکوت کرد چشمان پر اشکش را به چشمان کیانوش دوخت ، اما تنها لحظه اي به او نگاه کرد وبعد
باز سرش را پایین انداخت کیانوش با لحنی دلنشین وآرام گفت: حرف بزنید، خواهش میکنم به من اعتماد
کنید.... بگید چه چیزي شما رو رنج می ده شاید کاري از دست من بر بیاد.
نیکا با بغض پاسخ داد: بله......... شاید
- خوب پس چرا سکوت کردید خواهش میکنم حرف بزنید
- نه......... الان نه آقاي مهرنژاد باشه براي یه وقت دیگه باشه؟
وقتی نیکا بار دیگر سر بلند کرد و به کیانوش نگاه او درخشش قطرات اشک را بر گونه هایش دید و با
دستپاچگی گفت: معذرت میخوام نیکا، منو ببخش.......... باور کن نمی خواستم ناراحتت کنم.
- میفهمم .......... اشکالی نداره
نیکا با سرعت اشکهایش را پاك کرد ولبخند زد، بعد در حالیکه سعی میکرد بخندد گفت: خیلی بدجنسید
آقاي مهرنژاد، خونه خودتون خیلی قشنگتر از خونه پدرتونه
کیانوش هم به خنده پاسخ داد: اولا آقاي مهرنژاد نخیر وکیانوش،بعد هم باید اینطور باشه
- چرا؟
- خوب چون من خودمم بهترم
- راستی کی چنین نظري داده؟
- همه، مثلا خود شما،مگه نه؟
نیکا خندید وگفت:از خود راضی
کیانوش هم خندید ، نگاهی به آسمان کرد وگفت:چقدر هوا سرد شده، اگه آسمان ابري بود مطمئنا برف
می اومد. اگه سردتون شده بریم تو.
- نه زیاد سردم نیست یه کم دیگه قدم بزنیم، کمی برام سخته پیش پدر ومادرتون بشینم
- براي همین هم میخواستید برید؟
- تقریبا
کیانوش در حالیکه کاپشنش را در می آورد گفت: خیلی بموقع رسیدم وگرنه خانم بی معرفت بی
خداحافظی رفته بودید
- بی معرفت نیستم ، دلم هم می خواست با شما خداحافظی کنم، ولی چون می دونستم اگه بیاید نمی
ذارید برم، می خواستم از غیبتتون سوء استفاده کنم.
کیانوش کاپشن خود را بر روي دوش نیکا انداخت ، او معترضانه گفت: چکار می کنید؟
- هیچ دلم نمیخواد یه شب که مهمان ما هستید سرما بخورید
- نترسید سرما نمیخورم...........ولی شما خودتون چی؟ سردتون نیست؟
- نه بابا ما جوون هستیم مثل شما که پیر نشدیم
نیکا خندید وگفت: امشب خیلی سرحالید، به گمونم خیلی خوشحالید که عموتون سر وسامون می گیره.
- از او بابت که خوشحالم ، چون هم کیومرث به نوایی رسید، هم خانم رئوف به یه زندگی تازه دست
پیدا کرد، ولی از همه مهمتر لعیاست خیلی خوشحالم که اون دختر کوچولوي خوشگل و دوست داشتنی
خانواده دار می شه، گذشته از همه اینا وجود مهمان عزیزي مثل شما آدم رو سرحال می آره
کیانوش ناگهان ایستاد وگفت:خوب حاضرید با هم خیلی خصوصی صحبت کنیم؟
نیکا با تعجب به او نگاه کرد و با تردید گفت: خوب،بله
- پس شروع کنیم
کیانوش در سکوت کامل بحرکت در آمد.نیکا هم با او همگام گردید حالا منظور کیانوش را از صحبت
خصوصی دانسته بود چقدر به این گفتگو با سکوت نیاز داشت
آهسته آهسته گام بر روي برگهاي خشک می گذاشت و ریه هایش را از هواي سرد وتازه و شمیم ملایمی
که از کاپشن کیانوش منتشر می شد پر میکرد و احساس سرخوشی نمود
**************************
ده دقیقه اي می شد که در میان خیابانهاي خلوت شهر پیش می رفتند. شکوت زیبایی بر خیابانها مستولی
بود.شاید سرماي هوا باعث شده بود که شهر زودتر از حد معمول بخواب برود وآرامش یابد.آسمان صاف
و مهتابی بود ونور زیباي مهتاب لابه لاي شاخه هاي خشکیده درختان بر سر وروي شهر می ریخت سکوت
شهر گویا به داخل اتومبیل نیز سرایت کرده بود.کیانوش در سکوت می راند بین او و نیکا تنها چند جمله
اي رد وبدل شده بود و بعد تنها سکوت....... کیانوش گاهگاهی به نیکا نگاهی میکرد ولی گویا هیچکدام
قصد نداشتند این آرامش زیبا را برهم بزنند وشاید صحبتهایشان آنقدر زیاد بود که نمی توانستند کلماتی
بین خود رد وبدل کنند بالاخره کبانوش سکوت را شکست وگفت: نیکا خانم خسته بنظر می رسید ،
صندلیتون رو کمی بخوابونید واستراحت کنید.
- نه همین طوري خوبه
- خواهش میکنم تعارف نکنید
نیکا به گفته کیانوش عمل کرد ، او ادامه داد: از چشمهاتون خستگی می باره، استراحت کنید ، حتی می
تونید بخواید.من به تنهایی رانندگی کردن عادت دارم
نیکا چشمانش را بر هم نهاد کیانوش کاپشنش را روي او کشید او لحظه اي چشمانش را باز کرد و با نگاه
تشکر کرد و لبخند زد.اکنون احساس آرامش میکرد.حالتی شبیه خواب داشت، ولی خواب نبود ، چون
تقریبا تکانهاي ماشین را احساس میکرد وکلماتی از شعري که پخش می شد میشنید، حتی زمزمه کیانوش
را با آن احساس میکرد، ولی بیدار هم نبودصداي موزیک نا آشنایی که به گوشش خورد باعث شد
چشمانش را باز کند.دست کیانوش را دید که فندکی را جلوي داشبورت ماشین قرار می دهد .ظاهرا
صداي فندك بود، بوي سیگار هم در ماشین پیچید.او کمی پنجره را بازکرده بود تا دود سیگار از آن
خارج شود ونیکا سردي هواي تازه را بر پوست صورتش احساس میکرد.چشمانش را کاملا گشود .کیانوش
به او نگاه کرد وگفت: بیدار شدید؟
- بله
- فکر میکنم صداي فندك بیدارتون کرد، نه؟
- خیلی هم خواب نبودم
کیانوش پنجره را بیشتر را باز کرد تا سیگارش را بیرون بیندازد، ولی نیکا مانعش شد وگفت: راحت باشید
من به دود و بوي سیگار حساس نیستم
کیانوش لبخند زد و شیشه را کمی بالاتر کشید.نیکا نگاهی به او کرد وگفت: شماهم خسته بنظر می رسد
- نه زیاد خسته نیستم فقط کمی سرم درد میکنه.در هر حال روز پرتلاشی بود اگر هم خسته شده
باشیم هیچ تعجبی نداره
- بله فکر میکنم یکی از روزهاي بیاد موندنی بود
- هیچ متوجه شدید اکثر مغازه دارها فکر میکردند عروس و داماد ما هستیم؟
نیکا با صداي بلند خندید وکیانوش ادامه داد : جدي میگم ، اکثر فروشنده ها اول نظر من و شما رو می
پرسیدند، بنظر شما اینطور نبود؟
- فکر میکنم حق با شماست، منم تا حدودي متوجه شدم
- مقصر ما نیستیم ، مقصر اونا هستن که سر پیري معرکه گیري یادشون افتاده
- بهر حال چاله ایه که شما براشون کندید
- خیلی هم دلشون بخواد خصوصا عموي من
- امیدوارم بزودي نوبت خودتون بشه.
- دست بردارید خانم معتمد. بازم شروع کردید، شما وکیومرث نمی تونید یه نفر رو خوشبخت
ببینید، حتما ما رو هم باید بیچاره کنید
نیکا اخمی کرد وگفت: یعنی معتقدید زن آدم رو بیچاره می کنه؟
- نه بابا شوخی کردم ناراحت نشید
- یه چیزي رو میدونید آقاي مهرنژاد.....من هر وقت با شما تنها هستم دلم میخواد...... دلم
میخواد........
- چی ؟ خوب بگید؟
- نه صرفنظر کردم.میترسم شما روناراحت کنم.خصوصا الان که سرتون درد میکنه
- خوب اگه خودتون نمی گید.اجازه بدید من حدس بزنم.ولی اگه درست گفتم نگید نه
نیکا با تعجب به او نگاه کرد وگفت:چطوري می خواید حرف دل منو بزنید شما غیبگویید؟
- نه غیبگو نیستم ولی حدس میزنم که می خواستید بگید دلتون میخواد از نیلوفر براتون حرف بزنم
نیکا از فرط تعجب خشکش زده بود کیانوش ادامه داد: چرا انقدر تعجب کردید؟.......حالا درست گفتم یا
نه؟
- بله.... کاملا، ولی آخه چطور این حدس رو زدید؟فکر نمی کنم از روي شناختتون نسبت به من
باشه
- من شاید شما رو خوب نشناسم ولی نیلوفر رو خوب می شناسم .هرکش اونو می دید دائم ازش حرف
میزد باورتون نمیشه اوایل هیچکس اون فرشته رو محکوم نمی کرد.همه شیطونی به اسم کیانوش رو متهم
میکردند......... راستی عکسا رو چکار کردید؟
- گذاشتم توي اتاقم
- روح خبیثش توي اتاقتون نفوذ نکنه؟
- دست بردارید، امشب تا صبح از ترس خوابم نمی بره ها
کیانوش خندید وگفت: شما که دختر شجاعی هستید .اینطور نیست؟
- نه چندان
- فکر میکنم شما چند روزي باید خوب استراحت کنید ، چون دلم میخواد در مراسم جشن سرحال و
شاداب باشید، نه مثل الان افسرده و ناراخت
- حتما اینکارو میکنم، شاید تا اون موقع بتونم بدون عصا راه برم
- حتما می تونید فقط باید بیشتر تمرین کنید.......اخانم معتمد خیابونتون این بود؟
- بله یادتون رفته
- نه آنقدر زود رسیدیم که باورم نشد سر خیابونتون باشیم
- بهر حال ببخشید، خیلی مزاحمتون شدم ، بازم از خانم وآقاي مهرنژاد تشکر کنید
- خواهش میکنم وجود شما ماروخوشحال کرد
کیانوش در همان حال بسته اي از روي صندلی عقب برداشت وگفت: اینم کیومرث داد.گمون کنم پارچه
است. گفت هدیه خرید عروسیشونه بفرمایید......... من دیگه تو نمی آم شاید خانواده خواب باشند.
نیکا دستش را پیش برد و بسته را گرفت وگفت: این دیگه از اون کارهاست شماها چرا انقدر منو خجالت
می دید؟ ........ حالا بفرمایید تو، بیدارند.
- قابل شما رو نداره منم مزاحم نشم بهتره
نیکا پیاده شدو باز تشکر کرد.کیانوش هم بسرعت دوباره سوار شد و رفت و نیکا به تنهایی وارد خانه شد
در امتداد نگاه تو