حریم عشق قسمت چهل و هفت
فصل نهم
آغازسال نو بود. براي نیکا هیچ شور و اشتیاقی بهمراه نیاورد. او با همان چهره غمزده بر سر سفره هفت سین نشست و لحظه وقوع سال نو با چشمانی اشکبار و در سکوت آرزو کرد زندگیش سامان یابد و این در حالی بود که خود نیز با لبخندي تمسخر آمیز به خواسته اش می اندیشید .اولین روز سال جدید مطابق هر سال باید به دیدار عمه می رفتند ، با آنکه پس از جدایی نیکا وایرج دو خانواده دیگر هیچ ارتباطی جز تماسهاي گاه گاه شادي نداشتند، بخواست دکتر این دیدار انجام می گرفت. او معتقد بود در سال جدید باید کینه ها و دشمنی ها را دور ریخت و از نیکا خواست تصور کند هیچ اتفاقی از ابتدا نیفتاده است . با آنکه او با روي گشاده و طیب خاطر از این پیشنهاد استقبال کرد اما اصرار پدر ومادرش جهت رفتن او بمنزل عمه بیهوده بود . و سرانجام آنها به تنهایی به مهمانی رفتند .نیکا به انتظار شنیدن خبري از ایرج مشتاقانه منتظر برگشت آنها بود . سرانجام زمانیکه آنها بازگشتند خبردار گردید که ایرج بالاخره کار خود را کرده و رفته و اکنون عمه مانده و بی تابی و تنهایی.عمه گفته بود در این مدت خیلی مایل بود بمنزل برادرش برود، ولی روي اینکار را نداشته و نیکا در حالیکه به حرفهاي آنها گوش میکرد با خود اندیشید،
حالا دیگر همه چیز تمام شد. ایرج رفت و مطمئنا بزودي براي تسریع در حل مساله اقامت با یک دختر
بیگانه ازدواج خواهد کرد و به این ترتیب خاطره نیکا در ذهن او هر روز کمرنگ وکمرنگتر خواهد شد.
ولی در این میان تکلیف او چه میشود؟ این سوال چون همیشه ذهنش را آشفته ساخت.
********************
وقتی داخل حیاط شد ، احساس بسیار خوشایندي داشت، ساعتهایی را که با دوستان و همکلاسهاي قدیمیش
گذرانده بود، حسابی سر حالش آورده بود بمحض ورود بلند وکشیده سلام کرد .افسانه که از لحن شوخ
نیکا تعجب کرده بود کفگیر بدست از آشپزخانه بیرون آمد و در حالیکه با تعجب به او می نگریست
گفت: علیک سلام دختر گلم .
- مادر جون شام چی داریم؟
- صبر کن مادر اول کفشت رو درآر
- کفشهامو در آوردم دمپایی هام رو پوشیدم، ببین
مادر لبخندي زد و دکتر که با سر وصداي نیکا از اتاق کارش خارج شده بود گفت: چه خبره خانم خانما
کبکت خروس میخونه؟
- سلام آقاي دکتر پس آجیل و میوه ات کو؟ نیکا خانم اومده عید دیدنی
- خوش اومدید بفرمایید تو پذیرایی
- چشم، لطفا برید کنار، تیمور لنگ وارد میشود
دکتر به راه رفتن دخترش که بتازگی عصاهایش را کنار گذارده بود، خیره شد نیکا به خنده گفت: خیلی
خوب راه می رم مگه نه؟
- آره عزیزم پات اذیتت نمی کنه؟
- نه ، فقط زیادي شل می زنم موافقی؟
مادر گفت: اونم خوب میشه عجله نکن
نیکا برگشت و مادر را پشت سر خود دید وگفت: ا شما که هنوز کفگیر بدست اونجا ایستادي میخواي اون
کفگیر رو تو سر ما بزنی؟ بابا زود باش پذیرایی کن
مادر نگاهی به کفگیرش انداخت و ناگهان گفت: خاك بر سرم، برنجم وا رفت. نیکا همش تقصیر توئه.
آخرین کلمات را در حالی گفت که بسوي آشپزخانه می دوید .نیکا صدایش را بلندتر کرد وگفت:
اشکالی نداره یه کم شکر توش بریز شام شیر برنج می خوریم
دکتر و همسرش با صداي بلند خندیدند . نیکا روي مبل نشست. دکتر هم روبه رویش قرار گرفت و
خواست حرفی بزند که چشم نیکا به دو پاکت سفید روي میز افتاد دستش را بطرف پاکتها دراز کرد و در
همانحال گفت: نامه؟
- نه کارت دعوت
نیکا خط کیانوش را پشت پاکتها شناخت و با خوشحالی فریاد زد: عروسی....... عروسی
فروزان...........کیه؟
- شب جمعه
- به به! خیلی عالی شد!
نیکا در حالیکه به کارتها نگاه میکرد گفت: کی آوردشون؟
- خیلی بد شد نیکا، مهندس وخانمش ، کیومرث خان وفروزان خانم کیانوش همه اومدند اینجا
- دیگه چرا بد شد؟
- مثل اینکه مهندس بزرگتره ها ، وظیفه ما بود اول بریم
- چرا بی خبر اومدند؟ حتما کار این کیانوشه اون دوست داره بی خبر بره اینور و اونور
- اتفاقا خیلی سراغت رو گرفتند .کیانوش گفت بهت بگم بقول خودش خانم معتمد طاقت مهمون
نداشتی؟
- میخواستی بگی مهمون بی خبر، نباید توقع داشته باشه میزبان خونه باشه
مادر وارد شد وگفت: مسعود خانم از دولتی سر خودت و دخترت غذاخراب شد شام بی شام
نیکا به مادرش نگاه کرد و سبد گل سرخی را در دستش دید و فورا گفت: مادرجون نکنه خیال کردي من
که با دو تا عصاهام چهار پا بحساب میام گل وگیاه میخورم.شام برام سبد گل آوردي؟
- نه خانم ، خانم مهرنژاد این گلها رو براي شما آوردند
- جدي؟
نیکا به سبد گل خیره شد . این مسلما سلیقه کیانوش بود نه خانم مهرنژاد.دکتر گفت: خانم اگه غذا خراب
شده هیچ غصه نخور، بابا تو هم نترس لازم نیست گل وگیاه بخوري، الان خودم براتون نیمرویی درست
میکنم که عروسیتونم نخورده باشید.
- اي بابا همچین گفتی فکر کردم شام می ریم بیرون
- اولا شام خراب نشده، ثانیا چرا خوردم، یادت نیست شب عروسیمون برام نیمرو درست کردي؟
نیکا هیجان زده پرسید: راست میگی؟
- آره بابا جون چون از هتل تا خونه دوباره گرسنه اش شده بود
- دروغ نگو من اصلا تو اون شلوغی و ازدحام شام نخوردم
- ولی افسانه عجب شبی بودها!
- یادش بخیر
- خوب بابا وقایع عهد قاجاریه رو مرور نکنید
- بله؟عهد قاجاریه؟ مگه ما بیچاره ها چند ساله عروسی کردیم؟
- صد وپنجاه سال کمتره؟
دکتر و همسرش با صداي بلند خندیدند .تغییر روحیه نیکا براي هر دو آنها خوشایند بود و دکتر در همان
حال گفت: بلند شو خانم دخترم هوس شام بیرون کرده پاشو حاضر شو شام می ریم بیرون.
- آخه من غذا درست کردم
- بذار براي فردا ظهر
مادر نگاهی به نیکا کرد و با نارضایتی گفت: خوب ، باشه
نیکا شانه هایش را بالا انداخت و با لبخندي گفت: چه میشه کرد؟ هم خوشگلم و هم خوب تار میزنم
*****************
- مادر شما فکر می کنید من لاغر شده ام؟
- خوب معلومه
- چطور مگه دخترم؟
- آخه پدر هر کدوم از لباسامو تنم میکنم تو تنم گریه میکنه
- نه اینطور هم که توفکر میکنی نیست
- مامان باور کن از صبح تا حالا چند دفعه هر کدوم رو امتحان کردم
- دخترم الان یادت افتاده به لباس فکر کنی؟
- چه می دونم فکر میکردم لباس مناسب داشته باشم
- امان از دست این خانمها بجز لباس به هیچی فکر نمی کنند .نکنه بعد از ظهر مجبور باشیم بریم
خرید نیکا خانم؟
- نه یه فکر میکنم، ولی بعد ازظهر باید منو ببري آرایشگاه
- بله، چشم!
- مسعود یه زنگ دیگه به خواهرت بزن بازم بگو شاید بیاد
- نه افسانه جون نمی آد، میگه حوصله ندارم
- من می رم تو اتاقم یه فکري براي لباسم بکنم
- برو ، ولی ببینید از حالا دارم میگم طوري برنامه ریزي کنید که ساعت 4 از خونه بریم بیرون. که
با ترافیک شب جمعه همون 6 و 7 برسیم
- باشه مسعود چند بار میگی فهمیدم دیگه
- خوب حالا ببینیم و تعریف کنیم
نیکالبخندي زدوازاتاق خارج شد ،ولی صداي زنگ نگذاشت از پله ها بالا رود آیفون را برداشت و پرسید:
بله
- سلام عرض شد منزل آقاي دکتر معتمد؟
- بله
- شما خانم معتمد هستید؟
- بله بفرمایید
- لطفا چند لحظه تشریف بیارید دم در
- بله اومدم اجازه بفرمایید
نیکا فورا بطرف در رفت وآنرا گشود، پشت در مرد غریبه اي ایستاده بود و سلام کرد. نیکا پاسخش را
داد. او گفت: ببخشید چند لحظه اجازه بدید. بعد بطرف ماشین رفت .بنظر نیکا آشنا آمد کمی فکر کرد و
بخاطر آورد که این همان ماشینی است که روز مهمانی کیانوش بدنبال آنها فرستاده بود و مسلما این مرد
همان راننده بود جاي تعجب داشت که او را نشناخته بود .مرد با یکدسته گلسرخ و یک جعبه بزرگ کادو
پیچ شده بازگشت .نیکا گفت: شما راننده آقاي مهرنژاد هستید؟
- بله خانم
- ببخشید من قبلا شما رو دیده بودم ولی خاطرم نبود...... حالا بفرمایید تو چرا دم در وایسادین؟
- خواهش میکنم اشکالی نداره، مزاحمتون نمی شم اینها رو آقاي مهرنژاد دادند، البته با این نامه
- آقاي مهرنژاد؟
- کیانوش خان
- آه بله خیلی ممنون از جانب من از ایشون تشکر کنید
نیکا گلها و بسته ها را گرفت .مرد یک پاکت نامه نیز به او داد او بار دیگر به راننده تعارف کرد، ولی او
باز هم تشکر کردورفت،نیکا بداخل بازگشت همینکه درهال رابازکرددکتروهمسرش که ازغیبت طولانی
اوکنجکاو شده بودندبه استقبالش آمدند.افسانه بادیدن بسته وگلهادردست نیکا باتعجب پرسید:کی بود؟
اینها چیه؟
- راننده کیانوش بود ، ولی نمی دونم اینا چیه.
افسانه بسته را گرفت و دکتر گلها را ، نیکا هم پاکت نامه را گشود مادر در حین باز کردن بسته گفت: اگه
خصوصی نیست بلند بخون
- چشم صبر کنید
کاغذ نامه را که باز کرد بوي خوش عطر کیانوش در مشامش پیچید آهسته شروع به خواندن کرد
سرکار خانم معتمد سلام
امیدوارم که حالتون خوب باشه و بتونید بخوبی راه برید، خانم معتمد چند روز قبل براي عرض ادب
خدمتتون رسیدیم، تشریف نداشتید.ثصد داشتم امانت شما رو تقدیم کنم، ولی چون خودتون نبودید
نتونستم اداي دین کنم، اگر به خاطر داشته باشید بنا بود از یه فروشگاه پوشاك در سوئیس براتون تحفه
اي با سلیقه خودم تهیه کنم، هر چند می دونم موافق سلیقه شما نیست ولی بهر حال تقدیمتون میکنم، شاید
امشب به کارتون بیاد، از جانب من به همه خانواده سلام برسونید.
ارادتمند شما کیانوش مهرنژاد
نیکا سرش را بالا آورد. افسانه در جعبه را گشود و هیجان زده گفت: واي نیکا اینجا رو ببین
نیکا بطرف جعبه رفت .داخل آن پیراهنی برنگ صورتی مایل به بنفش بود .مادر سر شانه هاي لباس را
گرفت و آنرا بلند کرد .گلسر لباس از روي دامن آن داخل جعبه افتاد. نیکا زیر آن یک جفت کفش به
همان رنگ دید مادر با تعجب گفت: نیکا این چیه؟
نیکا بجاي پاسخ نامه را به او داد و او مشغول خواندن شد که دکتر با گلدان پر از گل بازگشت و گفت:
اینجا چه خبره؟
- حقیقتش خودمون هم نمی دونیم
- چه لباس قشنگی نیکا برو بپوش ببینم اندازه ات هست یا نه؟
- فکر میکنم بهش بخوره......... مسعود این نامه را بخون ، کیانوش فرستاده
نیکا لباس را برداشت و به اتاق خواب رفت تا پرو کند .وقتی لباس را پوشید جلوي آینه ایستاد در دل
حسن سلیقه کیانوش را تحسین کرد و آهسته گفت: خیلی با سلیقه اي پسر تو هر موردي انتخابت تکه ولی
بی معرفت این چه نامه اي بود نوشتی مگه من منشیت هستم که برام اینطور رسمی نامه می نویسی. بعد
جلوي آینه دهن کجی کرد وگفت: سرکار خانم معتمد بیمزه. به عکسش در آینه خندید و در همان حال
صداي پدرش را شنید که می گفت: چی شد دختر نپوشیدي دلمون آب شد
- اومدم اجازه بدید گلسرش رو هم بزنم
- کفشهاتم بپوش
- چشم
نیکابطورموقت گلسررا هم بسرش زدوکفشهاراپوشیدوباردیگرجلوي آینه ایستادو گفت: به به چی شدي
دختر!
بعد لبخندي زد و به راه افتاد، پاشنه کفشها کمی پایش را آزار می داد و مجبورش میکرد آهسته حرکت
کند .وقتی از اتاق بیرون آمد افسانه هیجانزده گفت: چقدر خوشگل شدي! نمی دونی چقدر بهت میاد
راست راستی که دستش درد نکنه
دکتر در حالیکه به دخترش خیره شده بود گفت: نه لازم نیست اینو بپوشی
نیکا با تعجب گفت: چرا پدر؟
- بخاطر اینکه چشمت می زنن
- بس کن پدر
هر سه خندیدند، دگتر گفت: واقعا که من خیلی به کیانوش مدیونم وگرنه مطمئنم که تو امروز ما رو براي
خرید به کوچخ پس کوچه ها می کشیدي.
- من که گفتم خودم یه فکري می کنم
- با اون قیافه گرفته ات من مجبور می شدم فکر تهیه لباس باشم
- پس باید بگم حسابی شانس آوردید.
- بله همین طوره....... خوب حالا که خیالتون از بابت لباس راحت شد، یادتون باشه که......
- ادامه نده مسعود وگرنه این گلدون رو پرت میکنم تو سرت
نیکا با صداي بلند خندید وگفت: خواهش میکنم عروسی رو خراب نکنید.
**********************
- پدر جون سعی کن نزدیک در پارك کنی من با این کفش نمی تونم راه برم
- باشه دخترم ولی ما آنقدر دیر رسیدیم که فکر نمی کنم جا باشه
- اوناها مسعود کنار اون کادیلاك قهوه اي خالیه، اونجا پارك کن
دکتر در حالیکه بجاي خالی می پیچید گفت: راست میگه نیکا. کنار این ماشین مدل بالاها پارك میکنیم
شاید مدل ماشین ماهم بالا بره
- راستی که، ماشیناشون رو ببین.............
ماشین که متوقف شد ، دکتر و نیکا بسرعت پیاده شدند، ولی افسانه همچنان نشسته بود.دکتر سرش را
بداخل ماشین خم کرد و گفت: پس چرا نمی آیی پایین افسانه خانم؟
- در رو باز کن آقاي دکتر ، جلوي خونه مهرنژاد باید به سبک خانواده مهرنژاد رفتار کنی ، زودتز
- چشم بفرمایید سرکار خانم
نیکا خندید، دکتر سبد گل را برداشت و چشمکی به نیکا زد و هر سه براه افتادند. دربان به آنها خوشامد
گفت و راهنماییشان کرد.باغ بزرگ خانه کیومرث با چراغهاي الوان تزئین شده بود و سرتاسر باغ میز
وصندلی چیده شده بود و مهمانها حیاط را پر کرده بودند.هنوز چند گامی نرفته بودند که نیکا از دور
کیانوش را دید که با سرعت بسمت آنها می آمد . او کت و شلواري به رنگ زیتونی و پیراهنی کمی
روشنتر بر تن داشت. این اولین بار بود که او را با لباس رسمی می دید و بی تردید این لباس خیلی به او
می آمد .کیانوش از همان دور سلام کرد .آنها پاسخش را دادند .او بمحض آنکه نزدیک شد گفت: خیلی
خیلی خوش اومدید.
- متشکرم
- حال شما چطوره آقاي دکتر، خانم معتمد، نیکا خانم؟
- ممنون مبارك باشه کیانوش خان، عروسی خودتون انشاءا.....
- متشکرم خانم معتمد....... نیکا خانم باز ایرج خان غایبند
نیکا منتظر این سوال بود.بنابراین خود را از قبل آماده کرده بود و با خونسردي گفت: مسافرت هستن
آقاي مهرنژاد خیلی دلشون میخواست خدمت برسن
- هرچند ما ناراحت شدیم ولی امیدوارم بهشون خوش بگذره
- راستی کیانوش جان بابت بسته صبح ممنون، پسر چرا خودت رو بزحمت انداختی؟
- اون امانتی نیکا خانم بود. من گذاشته بودم تو یه فرصت مناسب تقدیم کنم امیدوارم پسندیده
باشید
- خیلی قشنگ بود، متشکرم
- خوب خواهش میکنم بفرمایید
همگی به راه افتادند . کیانوش لبخندز یبایی زد و گفت: خانم معتمد می بینم که خیلی خوب راه می رید.
- بله به لطف شما
- خوب خانمها بفرمایید داخل ساختمان، آقاي دکتر شما هم همراه من تشریف بیارید خانمها اگه
چیزي احتیاج داشتید منو صدا کنید
- خیلی ممنون
نیکا ومادرش هر دو داخل ساختمان شدند.بمحض ورود آن دو خانم مهرنژاد پیش آمد و بگرمی از آنها
استقبال کرد.نیکا گفت: مادر زودتر بشین ما روبا این پاي لنگ اینطرف واونطرف نکشون
-چشم خانم ، سر همین میز بشین خوبه
نیکا نشست به جایگاه عروس نگاهی کرد وگفت: مامان می بینی فروزان چه خوشگل شده؟!
افسانه به پشت سرش نگاه کرد و گفت: آره خیلی
فروزان از دور نیکا را دید و با سر سلام کرد.نیکا هم از همان فاصله پاسخش را داد
در امتداد نگاه تو