حریم عشق قسمت چهل و هشت

فروزان نیکا را به لعیا
نشان داد و او هم بطرفش دوید . نیکا لعیا را در آغوش کشید که بار دیگر خانم مهرنژاد آمد و سر میز آنها
نشست وگفت: بازم خوش اومدید. عروسی نیکا خانم انشاءا..... ببین نیکا جون اون خانم مادر کیوانه،
مادربزرگ کیانوش،اونم خواهرمنه.اون کنارش عمه کیانوشه.اون دخترهام که دارند شلوغ می کنند
خواهر زاده وبرادرزاده هاي کیوان و من هستند.....پاشو دخترم توهم بروقاطی جوونامن پیش مادرت
هستم،پاشو عزیزم
نیکا دست لعیا را گرفت با اکراه برخاست .خانم مهرنژاد هم با او همراه شد و در حالیکه بقول او بسمت میز
جوونا می رفتند خانم مهرنژاد گفت: خیلی خوشگل شدي چقدر این لباس بهت میاد
- ممنونم
خانم مهرنژاد بلندتر صدا کرد: غزل
دختر جوانی روي گرداند خانم مهرنژاد گفت: خاله بیا اینجا یه عضو جدید براي جمعتون آوردم
غزل دختري با نمک با صورتی ملیح و اندامی باریک بطرف آنها آمد وگفت: سلام اسم من غزله
- سلام منم نیکا هستم
- دختر دکتر معتمده خاله جان.آهان تعریف شما رو زیاد شنیدم صبر کنید تا شما رو با بقیه آشنا
کنم شما برو خاله نیکا خانم پیش ما هستند
- خیالم راحت باشه
- البته خاله.........بفرمایید نیکا خانم.......بهار، نوشین بیاید اینجا با نیکا خانم آشنا بشید
دو دختر جوان دیگر جلو آمدند و با نیکا دست دادند و بهم معرفی شدند غزل آهسته در گوش نیکا گفت:
دلم نمیخواد با این عروس خاله کذایی، کتایون خانم آشنات کنم ،ولی داره چپ چپ نگامون میکنه آنقدر
قیافه میگیره، که انگار از آسمون افتاده
- کتایون؟ عروس خاله تون
- آره فکر میکنم بالاخره سرهنگ عبدي کار خودش رو بکنه و این دختر عتیقه اش رو وبال گردن
کیانوش بیچاره کنه
نیکا با کنجکاوي پرسید: کو؟کجاست؟
- داره میاد انتظار داره الان بهش تعظیم کنیم
نیکا به دختري که پیش می آمد نگاه کرد، سپید رو بود با چشمانی روشن و قدي کوتاه وکمی فربه .از
همان دور لبخند پر غروري زد ، پیش آمد غزل گفت : خوب اینم کتایون خانم،کتایون جون این خانم نیکا
جون دختر دکتر معتمد هستن می بینی چقدر نازه ؟
کتایون سري تکان داد وگفت: از آشناییتون خوشوقتم سابقا تعریف شما رو از خانم مهرنژاد شنیده بودم
- لطف دارید ممنونم
بهار در حالیکه رد می شد گفت: نیکا خانم عروس آینده است ها....... عروس خاله ما رو دیدي؟
کتایون تنها لبخند زد و نیکا گفت: بسلامتی
بعد با غزل نزد فروزان رفتند.چند لحظه اي کنارش نشستند لعیا از نیکا جدا نمی شد و با آنها به سر میزشان
بازگشت .کتایون هم نزد آنها آمد وکنارشان نشست.بعد آدرس خیاط نیکا را خواست ولی او گفت که
لباسش هدیه است غزل دختر کوچکش غزاله را از مادرش گرفت و به نیکا نشان داد .غزل دختري شلوغ و
خوشرو بود که دائماکسی صدایش میکرد وکاري داشت یکی از خدمتکاران سر میز آنها آمد وگفت:غزل
خانم کیانوش خان با شما کار دارند
غزل رفت وبرگشت و با کنایه به کتایون گفت: این کیانوش مارو کشت هی چپ می ره راست میاد میگه
غزل هواي نیکا خانم رو داشته باش ، چضدر این کیانوش خانواده شما رو دوست داره........ آهان راستی
گفت اگه براتون مشکل نیست لعیا رو ببرید بدید به کیانوش دم در منتظره
کتایون بهردوي آنهاچشم غره رفت.نیکابانارضایتی برخاست وگفت:معذرت میخوام کتایون خانم الان بر
میگردم
اما اوبی هیچ پاسخی از سر میز آنها بلند شد ورفت.نیکا دست لعیا را در دست گرفت غزل به شیطنت گفت:
کیف کردم بهش بر خورد.
نیکا لبخندي زد و گفت: حالا جدي گفتید؟
- بله کیانوش منتظرتونه
- پس اجازه بدید لباسامو از مادرم بگیرم
- لازم نیست من می رم می آرم
- نه متشکرم
غزل با سرعت رفت و با لباسهاي نیکا بازگشت.بعد بطرف در رفتند.کیانوش پشت در منتظر ایستاده بود
.لعیا را در آغوش کشید وگفت: شرمنده خانم معتمد...... آخه غزل گفت لعیا از شما جدا نمی شه ترسیدم
مزاحمتون باشه، گفتم من بگیرمش ........ راستی چیزي لازم ندارید؟
- متشکرم خیلی ممنون
نیکا متوجه شد که کیانوش موقع صحبت با او اصلا به صورتش نگاه نمی کند وخود را به بازي با موهاي
لعیا مشغول می کند. از مراعات او خنده اش گرفت وگفت: سر به زیر و پرکار شدید
- چه میشه کرد؟عمومون داماد شده.شما کار کردن منو از کجا می بینید ؟
- از پنجره
- اي واي مواظب کارهام باشم، دخترها از بالا نگام می کنن، شاید بخوان بپسندند بیان خواستگاري
- شما پسندیده شده هستید
- پس خدا رو شکر که بالاخره بختم باز میشه
- بس کنید آقاي مهرنژاد
- خوبه، امشب ترفیع مقام گرفتیم، شدیم آقاي مهرنژاد
- بله این ترفیع رو از وقتی گرفتید که ما زیر دستتون شدیم و نامه رسمی ازتون می گیریم
- شما سرور ما هستید این حرفا رو نزنید......اون نامه....باور کنید هرچی فکر کردم چی بنویسم
نفهمیدم، 20 مرتبه نوشتم و پاره کردم تا بالاخره اون در اومد
نیکا آهسته گفت: هنر کردي
- چی فرمودید؟
- هیچی، خوب من می رم، کاري ندارید؟
- چرا میخواستم بپرسم شما با ما می آیید بعد از شام یه گشتی تو شهر بزنیم؟
- نمی دونم،شاید
- بیایید،خوش میگذره
- اگه اصرار دارید باشه
- راننده ماشین عروس منم.لعیا هم همرامون میآد.حالاکه مادوتا هستیم شما هم بیایید تو ماشین
عروس
نیکا با تعجب پرسید؟چکارکنم؟
- بیایید تو ماشین عروس، شما که تنها هستید ایرج خان نیستند
- آخه درست نیست
- چرا؟گفتم که اونا دوتا مزاحم دارن، بشن دوتا مزاحم و یه مراحم چطوره؟
- براي شما اشکالی نداره؟
- نه چه اشکالی ؟
- باشه اگه عر.س خانم هم دعوتم کرد می آم
- اصل کار منم که دعوت کردم ، من تنهایی حوصله ام سر می ره
نیکا خندید وگفت: باز از خود راضی شدي؟
بعد به داخل ساختمان برگشت کیانوش هم لعیا را بغل کرد و به باغ رفت.
نیکا پشت پنجره نشسته بود و به حیاط نگاه میکرد، کیانوش با سرعت اینطرف وآنطرف می رفت، ظاهرا
در تدارك شام بود.غزل گاه گاهی با او چند کلمه اي حرف میزد ودخترش را به شوخی به رخ او می
کشید و اسباب خنده اش می شد.غزل خیلی به دل نیکا نشسته بود واز مصاحبتش لذت میبردخیلی زود
بساط شام مهیا گردید و مهمانها به صرف شام دعوت شدند لحظات با سرعت سپري گردیدند و ساعتی بعد
مهمانان آماده رفتن شدند نیکا و مادرش نیز آماده شدند فروزان اصرار کرد که با آنها به گردش بیاید از
نیکا می خواست با آنها همراه شود مهمانان در حالیکه براي عروس و داماد ارزوي خوشبختی و سلامتی
میکردند می رقتند.ولی نیکا ومادرش همچنان ایستاده بودند کیانوش جلوي در آمد و نیکا را صدا
کرد.نیکا کنار کیانوش ایستاد مهمانان در حین خروج با نگاههاي پر معنا به آنها می نگریستند و نیکا را
معذب می نمودند اما کیانوش بی تفاوت لعیا را به نیکا سپرد وگفت:آماده اید؟
- ولی ما میخواستیم بریم
- کجا؟
- خونه
- مگه نمی آیی
- آخه.......................
کیانوش کمی عصبی شد وگفت: آخه بی آخه.الان راه می افتیم. به دکتر گفتم شما توي ماشین عروس
سوار می شید.پس همراه مادرتون نرید لعیا رو هم بیارید
نیکا با نارضایتی گفت: باشه
کیانوش این بار آرامتر گفت: چیه ناراحتید؟ اگه دوست ندارید برنامه رو منتفی کنم
- نه
- باور کنید فروزان هم خوشحال می شه
- می دونم خودش هم گفت
- پس کار تمومه؟
- بله
غزل در حین رد شدن دستش را به پشت نیکا زد و به خنده گفت: بلند بگوما هم بشنویم
کیانوش بجاي نیکا پاسخ داد: مادر عروس آینده، خودمونی بود.
- باشه هر طور میل شماست داماد آینده
کیانوش به زحمت لبخندي زد وگفت: زبونت رو گاز بگیر
- اگه زبونم رو گاز بگیرم که بیچاره می شم، دیگه حریف فرزاد نیستم
- خدا به دادش برسه
- تو نگران اون نباش شما مردا از پس همه بر میاید. دروغ می گم نیکا جون؟
نیکا لبخندي زد و غزل ادامه داد:تو رو به خدا، من دختر بدي هستم؟
- معلومه که نه
- نمی دونم چرا این کیانوش اینقدر با من لجه
- علاقه است دخترخاله عزیز... خوب خانم معتمد برید لوازمتون رو بردارید، من تو باغ منتظرم
- باشه الان
- غزل تو هم برو به جوجه ات برس
- چشم آقا
کیانوش رفت ، آندو نیز بازگشتند، لوازمشان را جمع نموده، خارج شدند افسانه به نیکا اصرار میکرد که
خواسته فروزان و کیانوش را بپذیرد.کیانوش تا نیکا ومادرش را دید بطرف آنها آمد لعیا را در آغوش
گرفت چند کلامی باافسانه صحبت کردبعداو را به سمتی که دکتر ایستاده بود راهنمایی کرد و رو به نیکا
گفت: بریم؟
- بله
- خانم معتمد اگه ما رو گم کردید، نگران نیکا خانم نباشید ، خودم ایشون رو می رسونم
- نه مامان قبول نکنید اگه همدیگر و ندیدیم بیاید اینجا منتظر بمونید نمیخوام مزاحم آقاي مهرنژاد
بشم
- مزاحم چیه خانم؟
- باشه مادر برو خیالت راحت باشه
- خداحافظ
- خانم معتمد با اجازه تون
- خوش بگذره
کیانوش ونیکا راه افتادند، کیومرث وفروزان داخل ماشین عکس می گرفتند، نیکا کنار ایستاد.کیانوش
چیزي به آنها گفت، بعد در را باز کرد و به نیکا اشاره کرد سوار شود .او ولعیا روي صندلی جلو نشستند
نیکا رو به عروس و داماد کرد وگفت: مزاحم نمی خواید؟
- چه عجب نیکا خانم بالاخره راضی شدید ما رو تحمل کنید
- کیومرث خان کم لطفی نفرمایید، من فقط میخواستم مزاحم نشم
کیانوش در حالیکه می نشست گفت: باز شروع کردید؟
فرزوان گفت: لعیا بیا مامان خاله خسته شد
- نه ، عمو کیانوش و خاله رو میخوام
- محکم بشینید میخوام پرواز کنم
- کیا سر همه مون رو زیر آب نکنی
- نه بابا، نترس خانم معتمد پیشم امانته، مجبورم هواي همه تون رو داشته باشم
- نیکا جون واقعا خوب کردي اومدي، شاید بخاطر تو هم که شده جون سالم بدر ببریم
کیانوش حرکت کرد و دستش را بر روي بوق فشرد. هنوز دستش را بر نداشته بود که صداي بوق
ماشینهاي دیگر باغ را پر کرد .ماشین عروس و داماد جلو اتومبیلهاي دیگر پشت سرش راه افتادند.کیانوش
پایش را بر روي پدال گاز فشرد و فرمان را بطرفین گرداند.ماشین به چپ وراست منحرف شد و لعیا
کودکانه خندید ماشین هاي عقبی به قصد سبقت گرفتن از کیانوش جلو آمدند ولی او با مهارت راه را بر
آنها سد میکرد و با سرعت پیش می رفت. کیومرث گفت: شانس آوردیم ماشین خودت رو گل زدي
وگرنه ماشین من بیچاره رو داغون میکردي
- نترس طوري نمیشه، الان همه شونو جا میذارم می ریم گردش تک ماشینه
- تو رو به خدا مراقب باشید کیانوش خان
- نترسید مثل اینکه آدم شب عروسی خیلی جونش عزیز میشه ها
همه خندیدند و کیومرث پاسخ داد: چه جورم از قدیم گفتن تا نیایی نخواهی دید.
- کیا ، ارسلان هم خوب میرونه ها
- چطور؟
- ماشین بغلی رو نگاه کن
نیکا نیز همزمان با کیانوش سرش را گرداند و کتایون را داخل ماشین کناري دید .کیانوش دنده عوض
کرد و نیکا شنید که آهسته گفت:عتیقه!
وارد اتوبان که شدند کیانوش چون پرنده اي از قفس آزاد شده بود ، نیکا به عقب نگریست ، ماشینهاي
دیگر آندر با آنها فاصله داشتند که سرنشینان دیده نمی شدند.نیکا نگاهی به گذر سریع درختان کنار اتوبان
انداخت، سرعت کیانوش سر سام آور بود.بعد به فروزان نگاه کرد، ولی او وکیومرث آنچنان غرق گفتگو
بودند که هیچ توجهی به پیرامون خود نداشتند، لعیا هم روي دستش خوابیده بود و کیانوش سکوت نموده
سرش را کمی بطرف کیانوش خم کرد. نگاه پرهراسش را به او دوخت و گفت:کیانوش آهسته تر.
کیانوش باتعجب به نیکا نگریست.لحن کلام اوبرایش عجیب بودچندلحظه اي به چهره اش خیره شد.نیکا
لبخندي دلنشین زد،اوهم خندید.ازهمان خنده هایی که جذابیتش راصدچندان میکردوآهسته گفت: چشم
خانم! چشم!
*******************
- کیانوش
- بله مادر
- صدامو می شنوي؟
- آره
- میخواستم بهت یه چیزي بگم،البته شاید خودت خبر داشته باشی ولی فروزان وکیومرث نمی
دونستند
- بگید گوش میکنم
- بیا بیرون تا بگم
- نه کارم طول میکشه،میشنوم بفرمایید
- تو می دونستی ایرج ونیکا از هم جدا شدند؟
- چی گفتی؟!
- گفتم نیکا خانم وایرج از هم جدا شدند
خانم مهرنژاد که برگشت از دیدن کیانوش با صورت کف آلود پشت سرش حسابی جا خورد وگفت:
چطوري با این سرعت از دستشویی تا اینجا اومدي؟ برو صورتت رو بشور، ببین از گونه ات داره خون
میاد، بریدي؟
ولی کیانوش گویا چیزي نمی شنید چون پرسید: شما از کجا می دونید؟
- شب عروسی مادرش گفت، تو خبر نداشتی؟
- نه
- گفت که قبل از عید، پیش از رفتن شادي یه روز دوتایی بی سر وصدا رفتند محضر و از هم جدا
شدند، تا یکی دو هفته بعد دکتر و خانمش بی خبر بودند
- بهتر، اگه نیکا در تمام مدت عمرش یه کار درست کرده باشه همین بوده
- دامادشون خوب نبود؟
- خوب نبود؟ افتضاح بود، مگه آدم قحطه؟
- آره مادر، آدم خوب قحطه، آدم نمی دونه با کی باید وصلت کنه که صحیح باشه
- من به دکتر می گم.
- چی میگی
- میگم دخترش رو بده به کی که خیالش راحت باشه
- خوبه تو جدیدا واسطه امور خیر شدي، تو که آنقدر دستت به کار نیک بازه یه فکري هم براي
خودت بکن حالا به کی دختر بده؟
- به من
- چی گفتی؟
- بابا به من ، به کیانوش مهرنژاد شماره شناسنامه وسال تولدمم بگم
خانم مهرنژادباتعجب به کیانوش نگاه کرد،چشمانش مرطوب شدو بغض آلوده گفت: جون مامان راست
میگی؟
- دروغم چیه؟مگه نگفتی یه فکري به حال خودم بکنم........ حالا سلیقه ام رو قبول داري؟
خانم مهرنژاد که اکنون بوضوح از فرط شادي می گریست گفت: چرا که نه؟کی از نیکا بهتر..... خدا
میدونه چقدر دوستش دارم
لبخند رضایت بر لبان کیانوش نقش بست و بسرعت بطرف اتاق خوابش به راه افتاد مادرش
گفت:کیانوش؟
- بله
- حالا کجا می ري؟
- می رم به همسر آینده ام تلفن کنم
خانم مهرنژاد در میان گریه، لبخند زد و کیانوش دوباره براه افتاد که بار دیگر مادرش گفت:کیانوش؟
- دیگه چیه سرکارخانم؟ببین قرارنشد ازهمین اول کارمادرشوهر بازي در بیاري ها بذار بریم به کارمون
برسیم
خانم مهرنژاد بجاي پاسخ دستی به صورتش کشید،کیانوش هم همان کار را تکرار کرد، نرمی کف صابون
را زیر دستش احساس کرد سرش را پایین انداخت و با خنده گفت: واي آبروم رفت
- اولین باره بعد از اینهمه سال تو رو در حین اصلاح صورت می بینم
- پس متوجه شدید که وضع خیلی خرابه، حسابی قاطی کردم
در امتداد نگاه تو