حریم عشق قسمت چهل و نهم

این کلمات را در حال خروج از اتاق گفت ولی باز هم بجاي دستشویی به اتاق خوابش رفت خانم مهرنژاد
همچنان در جاي خود ایستاده بود.آنچنان غافلگیر شده بود که نمی توانست حرکت کند .چند لحظه بعد
کیانوش بسرعت از اتاق خارج شد و به دستشویی رفت و با صورتی خیس حوله اي در دست بازگشت
چشمش که به مادرش افتاد با تعجب گفت: شما هنوز اینجا ایستادید؟
خانم مهرنژادباهمان چشمان پراشک باسرتائیدکرد.بعد بزحمت بغضش رافرو داد و گفت: زنگ زدي؟ چی
شد؟
- هیچکس خونه نبود،......... مادر یه لطفی در حق من میکنی؟
- البته ، هرچی که باشه
- بیا زنگ بزن منزل دکتر به یه بهونه اي از نیکا بخواه بیاد شرکت پیش من، خونه شون روم نمیشه برم،
قصد دارم با خودش صحبت کنم بعد ، بعد شما مساله رو با خانواده اش مطرح کن، موافق؟
- آره ولی چه بهش بگم؟
- چه می دونم بگید برنامه خاصی دارم که اونم باید بیادبگید فروزان و کیومرث هم هستند، اگه
نمیتونه بیاد ماشین بفرستم دنبالش........نه اصلا بگو ماشین میفرستم دنبالش اینطوري سخته...... نه اصلا
بگو...
- اجازه بده.....توحسابی منو گیج میکنی نمیخواد چیزي یادم بدي خودم بلدم، برو خیالت راحت
باشه که فردا نیکا شرکته.
- ببین بعدازظهر راس ساعت 4
- باشه
- خوب من دیگه باید برم
- شب بیا اینجا، شاید کیومرث وفروزان هم بیان
- نه میرم خونه خودم
- بیا خودت رو لوس نکن، داماد نشده قیافه گرفتی؟ هنوز که خبري نیست
- باشه می آم...مادر به بچه ها چیزي نگی ها
- نه بابا نمیگم خیالت راحت باشه
- من رفتم اگه دیر کردم شام بخورید
- نه دیگه یا نیا یا بموقع بیا
- باشه سعی میکنم، به فروزان بگو نذاره لعیا بخوابه وگرنه هر دوشون رو بیرون میکنم
- آنقدر لعیا لعیا نکن امروز فردا بچه خودت می آد.
- دخترم
- از کجا آنقدر مطمئنی؟
- چون دوست دارم دختر باشه، فقط دختر...........خداحافظ
- بسلامت
خانم مهرنژاد از ته دل خندید، فقط خدا می دانست چقدر احساس خرسندي میکرد
****************
براي کیانوش تحمل اخرین لحظات انتظار بمراتب سخت تر بود، چندین مرتبه گلهاي سرخ داخل گلدان را
جابجا کرد و روي میز گذاشت و به ساعت نگاه کرد.جلوي آینه ایستاد پنجه هایش را در موهایش فرو برد
و گفت: واي بحالت دختر اگه دیر کنی، واسه چی گفتی خودم می آم حالا باید سر وقت بیاي هیچ
توجیهی هم قبول نمی کنم. مقصر خودت هستی .از حرفهایش آنچنان خنده اش گرفت که با صداي بلند
خندید ناگهان صداي در بگوشش خورد با عجله ازاتاق خصوصیش خارج شد و بداخل اتاق کارش شد،
لحظه اي صبر کرد تا بر اعصابش مسلط شود و آنگاه گفت: بفرمایید.
در باز شد، چشمانش به در خیره مانده بود، احساس میکرد نفسش سنگینی میکند از وقتی که نیلوفر رفته
بود اولین باري بود که این حالت شدید هیجان بر وجودش مستولی میشد.با حالتی عصبی گفت:گفتم
بفرمایید
- چشم آقاي مهرنژاد اجاه بدید
صداي منشی اش بود ، دلش میخواست از شدت عصبانیا فریاد بکشد، اما برخود مسلط شد وگفت:بله؟
- آقاي جوهرچی مسئول ترخیص می گن کارشون خیلی واجبه
- کار من واجبتره، اصلا بگو مهرنژاد نیست، مهرنژاد مرده ، خوبه
- منشی با تعجب نگاهی به او انداخت و زیر لب آهسته گفت:وا و بعد بلندتر ادامه داد: منم عرض
کردم..........
- بله می دونم حالا بفرمایید
هنوز در کاملا بسته نشده بود که دوباره صداي در آمد بی آنکه برگرددگفت: دیگه چیه؟ بابا گفتم بیرون
- چشم
صداي هیچکدام از منشی ها نبود، پس که بود؟با سرعت برگشت نیکا را دید که دست بر روي دستگیره
در گذاشته و ایستاده بود با تعجب گفت: خانم معتمد
- سلام داشتم می رفتم......... مثل اینکه اشتباه اومدم
- نه، بفرمایید منتظرتون بودم
- پس چرا فریاد کشیدید برو
- معذرت میخوام یه سوء تفاهم کوچیک بود، حالا خواهش میکنم بفرمایید
نیکا جلو آمد و خواست بنشیند که کیانوش گفت: نه اینجا نه، خواهش میکنم بفرمایید توي اتاق اونطرفی
هر دو داخل اتاق خصوصی کیانوش شدند، نیکا در حالیکه به گلها خیره شده بود، روي صندلی نشست
وگفت: مثل اینکه من از بقیه زرنگتر بودم
- بله ولی شما 7،8 دقیقه تاخیر دارید.
- حق با شماست می دونید بخاطر ترافیک ووضعیت خیابونهاست به هر حال منو.......
- ادامه ندید منکه اعتراضی تکردم فقط گفتم که بدونید
- خوب منتظرشون می مونیم
- منتظر کسانی که قرار نیست بیان؟
- واقعا؟ برنامه شون عوض شده......کاش به منم اطلاع می دادید مزاحمتون نشم
- اختیار دارید خانم شما ومزاحمت؟ اصلا بنا نبود بیان
نیکا با تعجب به کیانوش نگاه کرد و پاسخی نداد کیانوش از جا برخاست و روبروي نیکا قرار گرفت. چند
لحظه اي مستقیما به چشمانش خیره شد ولی او با شرم سرش را بزیر انداخت کیانوش آهسته گفت: می
دونستی خیلی بی معرفتی؟ باورم نمی شد آنقدر بی معرفت باشی؟
نیکا نگاهی پر تعجب و گذار به او انداخت و پرسید:من؟
- بله شما
- چرا؟
- حالا دیگه از منم پنهون می کنی؟
- چی رو؟
- سر تو بلند کن تا بگم
نیکا سرش را بلند کرد و حیرت زده پرسید: شما چتون شده آقاي مهرنژاد؟ حالتون خوبه؟
- سالهاست که به اندازه امروز حالم خوب نبوده
- اگر اینطوره ، یه کم بیشتر توضیح بدید تا منم منظورتون رو بفهمم
کیانوش با حرکت آهسته لبش نجوا کرد: کی از ایرج جدا شدي؟
نیکا با حالتی عصبی سرش را پس کشید وگفت: پس می دونی؟ .. از کجا فهمیدي؟
- مادرت شب عروسی گفته بود
- می دونستم نمیتونه زبونشو نگه داره
- خیلی هم کار خوبی کرده، تو چرا زودتر به من نگفتی دختر خوب؟
- مگه به شما ارتباطی داشت؟
- بله که داشت
- شما امروز حسابی قاطی کردید، البته ببخشید که اینطور رك صحبت میکنم ولی واقعیته
- اشکالی نداره
- اگه حرفی براي گفتن ندارید، من می خوام برم
- اولا که شما به این زودي نمی رید، چون تازه یه ساعت دیگه میخوام با هم بریم هوا خوري، یه
عصرونه مفصل بخوریم، بعد شما رو می رسونم خونه....... راستی امروز چند شنبه است؟
- چهارشنبه
- خوبه تا جمعه خیلی نمونده جمعه می آیم خونه شما، جایی که برنامه ندارید، اگه هم دارید لطفا بهم
بزنید، چون من آدم بی طاقتی هیتم تصور نکنم بتونم تا هفته دیگه صبرکنم......... وقتی هم اومدیم محض
رضاي خدا زیاد طولش نده زود کارو تموم کن باشه
- چه کاري رو آقاي مهرنژاد؟
- آنقدر به من نگید آقاي مهرنژاد، بابا من اسم دارم
- خوب چرا عصبانی می شید؟
- من دوست ندارم همسر آینده ام باهام رسمی صحبت کنه
نیکا احساس کرد اشتباه شنیده ، دوباره به کیانوش نگاه کرد، ولی او با لبخندي دلنشین و در کمال
خونسردي سخنش را با تاکید بر روي کلمه همسر تکرار کرد .نیکا آنچنان غافلگیر شده بود که زبانش بند
آمده بود .با لکنت بسختی گفت: من منظورتون رو نمی فهمم.
- نیکا خوب گوش کن تو از اولم نباید با پسر عمه ات ازدواج میکردي، ببین عزیزم نمی خوام ازش
بدگویی کنم نه ، ولی مهمترین مساله این بود که شما با هم هیچ نوع تفاهمی نداشتید درسته؟
نیکا با سر تائید کرد و کیانوش ادامه داد:خوب حالا انتخاب ناموفقی انجام شده بود که تصحیح شد،
انتخاب تو به همون اندازه اشتباه بود که روزي انتخاب من .حالا این درست نیست که من و تو تا آخر عمر
تاوان اشتباهات کوچیک رو پس بدیم ، من نیکا........ من............ میخواستم ، اهّ بازم قاطی کردم.......
یک جمله خیلی هم رك و پوست کنده میخواستم پیشنهاد ازدواج با منو قبول کنی....... یعنی دارم
خواستگاري میکنم....... یه همچین حرفایی....... فعلا شما یه بله همینطوري بما بده، تا مهندس و بقیه روز
جمعه رسما به خونتون بیان ............ اجازه می دي مزاحمتون بشیم؟
نیکا پاسخی نداد در حالیکه می دید کیانوش با آنکه بشدن منتظر پاسخ است سکوت کرده تا او براحتی
فکر کند .نگاهی به چشمان طوسی رنگ کیانوش انداخت ، چقدر رنگ چشمان و حالت نگاهش را دوست
داشت.خیلی وقتها به رنگ چشمان او فکر میکرد و چقدر دلش براي سردي این زیبایی می سوخت ،
همیشه دلش میخواست درون چشمانش شور و حرارت را ببیند، آهسته گفت: امروز تو خاکستري چشمات
شعله هاي زندگی رو میشه دید
- اگه پاسخ رد بهم ندید تو خاکستر وجودم عشق رو هم می بینید
- نمی دونم چی بگم؟
- اگه دوست داري فکر کن، هرقدر که میخواي من عجله نمی کنم هر چند خیلی بی طاقت شدم فقط
بگو میتونم امیدوار باشم، حتی یک درصد؟
نیکا لبخند زد کیانوش ادامه داد: هرچند میگن سکوت همیشه علامت رضایت نیست ولی دلم میگه که این
سکوت علامت رضایته.......... می دونی شما بهتر از هرکس دیگه اي منو میشناسی، پدرت از وضع
نابهنجار اعصاب من کاملا اطلاع داره. از این بابت شما حق دارید در تردید باشید هر چی باشه من یه بیمار
روانیم که وضعیت نرمال نداره، ولی قول می دم نهایت سعی ام رو بکنم تا شما رو خوشبخت کنم حالا اگه
قول یه بیمار.........
- خواهش میکنم بس کن کیانوش. من حتی یه لحظه هم به این مساله فکر نکردن
- پس به چی فکر میکنی؟......آه فهمیدم برگشتن نیلوفر، میخواي بدنی هنوزم دوستش دارم یا نه؟
- نه ، این نه، فقط میخوام بدونم اگه یه روزي نیلوفر برگرده چی میشه؟
- هیچی، بهت قول می دم.من نیلوفر رو خیلی وقته کنار گذاشتم ، تو که خودت می دونی ، من به
اندازه کافی از دستش کشیدم، حالا دیگه از زندگیم بیرونش میکنم، اونطوري که تو میخواي .نیکا نگاهش
را به کیانوش دوخت و او ادامه داد: خوب تمومه؟
نیکا سرش را با شرم زیباي دخترانه اي بزیر انداخت .کیانوش آهسته زانو زد وگفت: به من اعتماد کن .
در امتداد نگاه تو