وقتی بخانه رسیدند با آنکه کلمات شیرین و زیباي کیانوش راه هر تردیدي را بر دل نیکا بسته بود، او

هنوز مضطرب بود بعد از صرف عصرانه کیانوش چند لحظه اي نیکا را تنها گذاشت و به طبقه بالا رفت .

بعد پایین آمد و از نیکا خواست که همراه او به طبقه بالا برود .نیکا احساس کرد گامهایش سست میشوند

و ناي بالا رفتن از پله ها را ندارد وقتی به طبقه دوم رسیدند کیانوش در مخفی تالار مرمر را گشود و از

نیکا خواست که داخل شود خودش نیز پشت سر او قرار گرفت .نیکا با گامهاي سست و شمرده پیش رفت

در مقابل چشمان حیرت زده او کسی کنار حوض کوچک مرمر نشسته بود و آب بازي میکرد نیکا

صورتش را نمی دید ولی موهاي نرم و خوشرنگش را که تا زیر کمرش می رسید، بخوبی می دید .آهسته

آهسته جلو رفت صداي پاتوجه دختر مو بلند را بخود جلب کرد ، چند لحظه اي دست از آب بازي

کشید، ولی بی آنکه بجانب صدا برگردد دوباره مشغول شد. نیکا بازهم جلوتر رفت دختر را دور زد و

روبه رویش ایستاد او آهسته سر بلند کرد نیکا از آنچه می دید خشکش زده او نیلوفر بود ولی چرا به این

شکل؟ نیمی از صورتش متورم وکبود بود، طوریکه چشمش به زحمت باز می شد .کنار لبش زخمی به

چشم میخورد که خون روي آن لخته شده بود. آشفته وژولیده بود و بشدت رنگ پریده و خسته بنظر می

رسد .او هم چند لحظه اي به نیکا نگاه کرد و سپس لبخند زد.دندانهاي شکسته جلوي دهانش چهره اش را

هولناکتر نشان می داد.نیکا دیگر نتوانست تحمل کند بطرف کیانوش دوید و روبه رویش ایستاد و گفت:

اون اینجا چکار میکنه؟ تو چه بلایی سرش آوردي؟

کیانوش با خونسردي لبخندي زد وگفت: اون فقط داره تاوان کارهاش رو پس می ده

نیکا برآشفت ، سیلی محکمی بصورت کیانوش نواخت و فریاد زد : تو یه حیوونی کیانوش

کیانوش بی هیچ عکس العملی دستش را روي گونه اش گذاشت نیکا به گریه افتاد و بیرون دوید و

کیانوش هم دنبالش دوید وگفت: کجا نیکا؟ صبرکن

- دیگه نمیخوام ببینمت تنهام بذار...........بذار برم

- صبرکن نیکا بذار توضیح بدم

- لازم نیست، هرچی لازم بود فهمیدم

کیانوش ایستاد و نیکا را که گریه کنان می رفت نگاه کرد

**********************

تمام روز گذشته را بی آنکه به کسی توضیح بدهد گریه کرده بود دکتر صبورانه به این سکوت پر درد

می نگریست اما افسانه بی طاقت وخستهپیوسته بر بخت بد خود و دخترش لعنت میفرستاد چندین مرتبه بر

آن شده بود تا مساله را از کیانوش پی جویی نماید، ولی دکتر بشدت مخالفت کرده بود واز او خواسته بود تا اجازه دهد نیکا خود به حرف آید روز بعد نزدیک غروب زنگ در خانه به صدا در آمد و دکتر ،جمالی را دید که براي نیکا پیامی از طرف کیانوش آورده نیکا نامه را گرفت و بسرعت به اتاقش رفت وآنرا گشود

نیکاي خوب من سلام

امیدوارم که حالت خوب باشه ، صبرکن نامه رو دور ننداز می دونم داري میگی چرا خودت جرئت نکردي نامه رو بیاري و جمالی رو فرستادي الان توضیح می دم ، می دونی راستش ترسیدم مثل اون روز فرصت حرف زدن بهم ندي یا حتی نخواي منو ببینی براي همین هم اینکار رو کردم .می دونم که از دست من ناراحتی ، می دونم پیش خودت تصور کردي من نیلوفر رو توي خونه ام حبس کردم تا اونو بابت زجرهایی که کشیدم شکنجه کنم ولی نه اصلا اینطور نیست تو درباره من چطور فکر میکنی؟ شاید تصور کردي من انشان نیستم یا حس انتقام گیري آنچنان دیوونه ام کرده که با وحشیگري دختر بی پناهی رو به

اون روز بیندازم ، ولی عزیزم اشتباه میکنی الان همه چیز رو برات میگم .

اون روز بعد از رفتن تو شهریار با من تماس گرفت و گفت : که با نیلوفر برگشته گفت که میخواد نیلوفر رو تو یه کلینیک روانپزشکی بستري کنه و براي اینکار به کمک من احتیاج داره، چون آه در بساط نداره و بعد از افتضاحی که با نیلوفر پیش آورده دیگه حتی روي مراجعه به خانواده و دوستانش رو هم نداره از من کمک خواست تا او و نیلوفر رو ببخشم و به دیدنشون برم منم همین کارو کردم اونا رو در یه مسافرخونه کثیف وارزان قیمت پیدا کردم وضعیت نیلوفر رو که خودت دیدي باورکن وقتی تو اون حالت دیدمش نه احساس رضایت بلکه احساس اندوه و ترحم کردم و بی اختیار تصمیم گرفتم بهش کمک

کنم چون فهمیدم که شهریار قصد داره این مریض وبال گردنش رو بنوعی از خود سرباز کنه وخودش برگرده، چرا که مسلما جایی براي اونا توي ایران وجود نداره . بعد نیلوفر رو بخونه آوردم وبراش پرستار گرفتم و بردمش دکتر، اون حتی منو هم نمی شناسه ، می دونی شهریار و نیلوفر و مادر دائم الخمرش تویکی از شهرهاي اروپایی تصادف کردن، مادرش همون لحظه بر اثر ضربه مغزي مرده ونیلوفر هم بر اثر ضربه اي که بر سرش وارد شده دچار اختلال حواس شده بهر حال هر چه هست نیلوفر الان دختري بی پناه

و بیماره که محتاج کمک من وتوئه این که میگم تو تعجب نکن چون همه چیز به میل و رضایت تو بستگی داره. من با تمام رنجهایی که ازدست این دختر کشیدم حاضرم با کمال میل بهش کمک کنم هرچند دکتر معتقده اون زیاد زنده نمی مونه، ولی من دلم میخواد در این مدت خوب وراحت زندگی کنه اما باز همه چیز بستگی به خواست تو داره، بدون رضایت تو هیچکاري نمی کنم اگه تو بخواي اونو به یه کلینیک می

سپارم و هرگز سراغش رو نمیگیرم تا در گمنامی و غربت بمره

نیکاي عزیزم گوش کن میخوام باور کنی که من به نیلوفر کمک میکنم، اما نه به این خاطر که روزي

عشق وزندگی تنها محبوبم بوده و روزي بنا بود عروس رویاهام بشه، بلکه فقط وفقط به این دلیل که یه

انسانه و درمونده به همون علتی که روزي به پدرش کمک کردم حالا همه چیز به دست توست فاتح

زندگی پردردسر من. به جمالی گفتم یه ساعت بعد از رسوندن نامه براي گرفتن جواب برگرده اگه

خواستی فقط یه کلمه آره یا نه، فقط همین اگر هم فکر میکنی براي فکر کردن روي این موضوع به زمان

بیشتري احتیاج داري اصلا مانعی نداره به جمالی بگو کی بیاد .

من هیچ توصیه اي نمی کنم ، تو کاملا آزادي..............اما نه یه توصیه داره، دفعه دیگه تو گوش کسی

نزن، آخه دستاي ظریف و قشنگ تو براي اینکارها ي سنگین آفریده نشده دستاي نازت درد میگیره

خداحافظ محبوب من، کیانوش چشم انتظار تو

نیکا احساس کرد حرارت اشک چشمانش را به سوزش وا میدارد روح بزرگ ودل پاك این جوان او را هم

شدیدا تحت تاثیر قرار داده بود.از جا برخاست ، کاغذ و قلمی آماده کرد و مهیاي نوشتن شد ، اما نمی

دانست چگونه آغاز کند ؟ چطور بنویسد که هم کار او را تمجید کرده باشد و هم رضایت خود را اعلام

نماید چند لحظه اي فکر کرد، بعد از جا برخاست کاغذ را مچاله کرد و در سطل زباله انداخت لباس پوشید

وپایین رفت مادرش با تعجب به او نگاه کرد وگفت: چه عجب پایین اومدي!

- مادر چاي حاضره؟

- آره بشین تا برات بیارم.......... جایی میخواي بري؟

- آره الان آقاي جمالی میاد دنبالم ، راستی ممکنه شام نیام ، منتظرم نباشید

نیکا پشت میز آشپزخانه نشست ومادر در حالیکه چاي را روي میز می گذاشت گفت: بفرمایید اینم

چاي...... قهر وناز تموم شد .

- می دونی مادر من هنوز هم کیانوش رو نمی شناسم اون بهترین انسان روي زمینه

مادر با تعجب به نیکا نگاه کرد صداي زنگ که برخاست او با شتاب استکان چاي نیمه کاره را روي میز

گذاشت و در حالیکه بطرف حیاط می دوید گفت: بعدا براتون همه چیز رو میگم ، فعلا خدانگهدار .

جمالی با آنکه از دیدن نیکا تعجب کرده بود، چیزي نپرسید و در سکوت او را به خانه کیانوش رساند

بمحض ورود به حیاط نیکا که براي دیدن کیانوش بی تاب شده بود با سرعت پیاده شد و به داخل

ساختمان دوید اول به اتاق خواب سرك کشید و چون آنجا را خالی دید بطرف اتاق کار کیانوش رفت، از لاي در نور قرمز کمرنگی بیرون می تابید ، اتاق نیمه تاریک بود و صداي آرام موزیک بگوش می رسید در تاریک و روشن اتاق کیانوش را دید که پشت میز کارش نشسته ، سرش را در میان هر دو دست مخفی کرده بود و نور سرخ رنگ سیگار در جا سیگاري کنارش جلب توجه میکرد آهسته داخل شد و بطرف او رفت ، ولی او آنچنان در خود غرق بود که صداي پاي نیکا را نشنید نزدیک ونزدیکتر رفت. وقتی کاملا

پشت سرش ایستاد دستهایش را برشانه هاي او گذاشت ، صورتش را پایین برد و آهسته گفت: سلام.

کیانوش با تعجب رو گرداند . چشمانش که از فرط تعجب گرد شده بود در نور سرخ رنگ اتاق برق میزد

لبانش بسختی تکان خورد و گفت: تو هستی نیکا؟

- بله، منتظرم نبودي؟

- من همیشه منتظر تو هستم....... نامه ام رو خوندي؟

- بله

- هنوز از دستم عصبانی هستی؟

- نه برعکس اومدم عذر خواهی

- نیازي به اینکار نیست عزیزم فقط نظرت رو بگو .

- معلومه که براي گرفتن جواب خیلی عجله داري

- نه اگه حالا نمیخواي جواب بدي هیچ اشکالی نداره

- نه میگم

کیانوش سکوت کرد و نیکا دید که چشمانش پر اضطراب وهراسان است بعد به آرامی زمزمه کرد:

هرکاري که می دونی درسته ، انجام بده کیانوش ، من هیچ مخالفتی ندارم نیلوفرمیتونه اینجا بمونه حتی

اگر چندین سال هم طول بکشه

کیانوش خندید و دستهایش را بالا آورد و بر شانه خود روي دستهاي نیکا گذاشت و گفت: می دونستم

........ مطمئن بودم که دل شیشه اي و نازکتر از گل تو بجز این چیزي نمیگه ، ازت متشکرم نیکاي من،

ولی........ ولی من فکر میکنم حق نداشتم چیزي رو از تو بخوام ، ظاهرا نگه داشتن یه بیمار روانی توي خونه کار آسونی نیست امروز سه ساعت تموم نعره کشید اگه تو بودي حتما ناراحت میشدي و من طاقت دیدن ناراحتی تو رو ندارم دائما خودش رو به در و دیوار میکوبه و هرچی دستش می آد به حیاط پرت میکنه و شیشه ها رو میشکنه تحمل کردنش خیلی مشکله !

- پس میخواي چکار کنی؟

- خودمم نمی دونم

- ببین کیانوش فعلا بذار اینجا باشه، شاید تونستیم از پدر براي درمونش کمک بگیریم یا لااقل آرومش کنیم من تحمل میکنم چون دوست دارم تو اون کاري رو بکنی که دلت به انجامش راضیه

کیانوش آهسته گفت: تو خیلی خوبی ، خیلی

******************

باران بشدت میبارید و باآنکه برف پاك کن ماشین پیوسته در حال حرکت بود حتی لحظه اي شیشه از باران پاك نمی شد غروبی بهاري ولی به دلتنگش پائیز بود. باد بشدت می وزید و درختان را بحرکت وا می داشت صداي رعد و برق در شهر می پیچید و هراسی در دل ایجاد میکرد . نیکا بی صدا در کنار کیانوش نشسته بود چهره کیانوش آنچنان درهم ومضطرب بنظر می آمد که نیکا را دچار دلهره میکرد،

دلش میخواست بخندد و از خرید کارتهاي دعوت عروسیشان صحبت کند ولی کیانوش به هیچ عنوان خوشحال بنظر نمی رسید نیکا میخواست سکوت را بشکند و در وجود سرد و یخ زده کیانوش شور و اشتیاقی بر انگیزد اما نگاه پر اندوه او اجازه هیچکاري را نمی داد بالاخره بزحمت سکوت را شکست

وگفت: ابتکارت خیلی جالب بود نوشتن متن کارتها روي آینه ........... خیلی با سلیقه اي کیانوش!

کیانوش با بی حوصلگی پاسخ داد: ابتکار من نبود ، انتخابم بود حالا ازشون راضی هستی؟

- آره خیلی کیانوش باز هم در آن سکوت گنگ فرو رفت و نیکا را نیز وادار به سکوت کرد چند لحظه اي به همین حال گذشت نیکا که از سکوت کلافه شده بود بالاخره معترض وعصبی گفت: تو چت شده کیانوش؟

ناسلامتی پس فردا عروسی ماست رفتیم کارت دعوتهامون رو گرفتیم ، ولی تو انگار به مجلس ختم می ري

، همچین اخم کردي که آدم میترسه نگاهت کنه.

کیانوش به زحمت لبخند زد نیکا احساس کرد لبخندش حتی بمراتب دردناکتر از سکوتش است بالاخره

لب باز کرد و پاسخ داد: معذرت میخوام نیکا خودمم نمی دونم چم شده ، ولی دلم شور میزنه ، یه اضطراب

عجیب تو دلم افتاده شاید علتش اینه که چشمش ترسیده حالا که می بینم با خوشبختی فقط یک قدم فاصله

دارم دلم شور میزنه که نکنه همه چیز خراب بشه ........ بازم این قدم آخر

نیکا با تردید به او نگاه کرد و گفت: فقط همین؟

- بله همین

- مطمئنی؟

- چطور؟ تو چیز دیگه اي فکر میکنی؟

- آره بنظرم رسید تو چیزي رو از من پنهون میکنی

- نه اینطور نیست

کیانوش چند لحظه اي مکث کرد و سپس با تردید گفت: نیکا ، میتونم خواهشی بکنم؟

- البته.

- اشکالی نداره اول سري به خونه بزنیم ، اونوقت بریم؟

- الان؟ ما نصف بیشتر راه رو اومدیم باید دوباره برگردیم

- اشکالی نداره ، زود می ریم و برمیگردیم

نیکا با نارضایتی سرش را بعلامت موافقت تکان داد. کیانوش به همین موافقت ضمنی بسنده کرد و با

سرعت دور زد . او که تاکنون بی حال و خسته رانندگی میکرد اکنون چنان با سرعتی پیش می راند که

نیکا احساس ترس کرد، اما ترس برایش مهم نبود فکر اینکه کیانوش به او دروغ گفته باشد ، چون خوره

به جانش افتاده لبود، کیانوش نگران نیلوفر بود.اگر غیر از این بود چرا به خانه باز می گشت مسلما بخاطر

نیلوفر بود با این فکر احساس گنگی از تنفر وحسادت وجودش را پر کرد .به کیانوش پشت کرد و دستش

را ستون چانه اش کرد و به در تکیه داد و به خیابان خیره شد .کیانوش نیم نگاهی به کرد و متوجه

ناراحتیش شد ولی هرچه کرد نتوانست کلمات تسلی بخشی بیابد او اصلا نمی توانست حرف بزند، فقط

میخواست زودتر بخانه برسد و از این دلشوره خلاصی یابد .

وقتی به داخل خیابان پیچیدند از همان فاصله درهاي گشوده باغ را دیدند کیانوش دست نیکا را در دست

گرفت و بشدت فشرد نیکا احساس کرد تکه اي یخ روي دستانش قرار گرفته است نگاه پر ترحمش را به

چهره رنگپریده کیانوش دوخت از میان لبهاي بیرنگ شده او به زحمت این کلمات را شنید: حتما اتفاقی

افتاده

ماشین که وارد حیاط شد .نیکا دو ماشین سیاه رنگ آژیردار و یک آمبولانش را مقابل در ورودي دید.

کیانوش احساس کرد گلویش از خشکی به سوزش افتاد نزدیک ماشین ها توقف کرد و بسرعت از ماشین خارج شد و نیکانیز به دنبالش دوید چشمش به پرستار نیلوفر افتاد که در کنار پله ها می گریست از لا به لاي جمعیتی که در حیاط جمع شده بودند جسته وگریخته شنید: می گن از بالا افتاده

- اون خانم که اونجاست پرستارشه می گفت خودش رو پرت کرده

- مریض بوده، اختلال حواس داشته

- حالا مرده؟

- آره بابا من دیدمش کله اش رو سنگها خورده و ترکیده

نیکا با ناباوري جلو رفت، یک نفر باید به او می گفت چه شده؟ ولی در همان حال بیاد کیانوش افتاد، به او نگاه کرد، همچنان سرجایش ایستاده بود ومی لرزید .صورتش چنان بی رنگ شده بود که گویی تمام خون رگهایش را کشیده بودند. نیکا تصور کرد او در حال احتضار است، چهره اش به جسدي شبیه بود که به نقطه اي خیره باشد .هنوز اولین گام را بسوي کیانوش برنداشته بود که دید دو نفر برانکاري را از پشت ساختمان می آورند . به روي برانکار ملحفه اي سفید بود، زیر ملحفه برآمدگی به چشم میخورد و در قسمت بالاي آن ملحفه سرخرنگ شده بود . نیکا احساس تهوع کرد با ترس و دلهره پیش رفت و کنار

برانکار ایستاد دستی روکش سفید را کنار زد، در مقابل چشمان متحیر او چهره نیلوفر عیان گردید .

صورتش را خون پوشانده بود استخوانهاي جمجمه اش شکافی بزرگ برداشته بود ، از بینی خوش تراشش هیچ نمانده بود، چشمانش کاملا از حدقه بیرون زده بود ولی لبانش........ گویا میخندید. به دستی که روکش را کنار زده بود نگاه کرد. دست کیانوش بود.او کنار برانکار ایستاده بود ، ولی کم کم توانش را از دست داد و بشدت بر روي زانو افتاد، دست نیلوفر را در دست گرفت، سرش را به جسد بی صدا او تکیه داد و با صداي بلند شروع به گریستن کرد ، نیکا شانه هایش را می دید که بشدت تکان میخورد و

صداي پر سوزش را که دل سنگ را به درد می آورد می شنید .

باران بشدت میبارید و بر سر و روي کیانوش تازیانه میزد، کم کم قطرات باران ملحفه را خیس خیس کرد

و خون روي چهره نیلوفر را بحرکت وا می داشت و آن لبخند وحشتناك و پر تمسخر لحظه به لحظه آشکارتر می شد . نیکا بی اختیار عقب عقب رفت ، براي آخرین نگاهی به حیاط کرد همه چیز در ماتم فرو رفته بود صداي گریه کیانوش را می شنید که چون طفلی مادر از دست داده ضجه میزد .

بطرف در باغ دوید و بسرعت خارج شد وارد خیابان شد و سراسیمه شروع به دویدن کرد . نیلوفر همچنان می خندید، کیانوش عاجزانه می گریست ، نیکا هراسان می دوید و باران همچنان می بارید.

پایان

تهران-زمستان 75

حریم عشق-رویا خسرونجدي

atashodarya.blogfa.com