راز نیاز قسمت چهارم

فصل سوم
و 3_2،1_3
بیمارستان نظامی صاحب الزمان در آن ساعت از شب کم تردد و خلوت به نظر می رسید.کارکنان این بیمارستان را بیشتر خود نظامیان پایگاه تشکیل می دادند.ساختمان آن در گوشه ی دنج و سر سبز و خوش منظره ای قرار داشت.در این فصل عطر افشانی انبود درختان گل ابریشمی در کنار گیاهان دیگر اغلب فضا را عطرآگین می کرد.پرستار رسولی بعد از خوش و بشی با ناوی دربان که لنگه در بزرگ آهنی را به رویش باز کرده بود نگاهی به منظره ی روبرو که با تابش مهتاب جلوه ی زیبایی داشت انداخت و همزمان با پر کردن سینه اش از هوای تازه ی شامگاهی یکراست به سراغ قسمت اورژانس رفت.طبق عادت معمول در اتاق رختکن کت خود را به جارختی آویخت و روپوش سفید رنگ را به جای آن تن کرد.دو همکار دیگرش در اتاق پهلویی مشغول نوشیدن چای بودند با دیدن او خوش و بش و احوالپرسی های همیشگی رد و بدل شد.رسولی پرسید:چه خبر...؟اانگار امشب سرتون خلوته...؟
یکی از دو نفر جواب داد:خلوت شد...نبودی سر شب ببینی چه بلبشویی این جا به چا شده بود!
_ چطور مگه چه خبر بود...؟
_ یعنی می خوای بگی جریان به گوش تو نرسیده...؟امشب نصف پایگاه ماجرا رو فهمیدن!
همکار دیگر که هنوز سرگرم نوشیدن چای بود گفت:ای بابا...تو دیگه قضیه رو خیلی گنده کردی چیزی نبود.
رسولی گفت:بهرحال منو کنجکاو کردین تعریف کنین ببینم موضوغ چی بود؟پرستار حبیبی که عادت داشت هر ماجرایی را با آب و تاب تعریف کند شروع به صحبت کرد:ناخدا مشتاقو که می شناسی...؟
_ مشتاق...؟رئیس دارایی رو می گی؟
_ آره همون... می دونستی امشب مراسم عقد دخترش بود...؟
_ نه من از کجا بدونم...!
_ آره بنده خدا چه جشنی تدارک دیده بود!یکی از ناویایی که واسه پذیرایی رفته بود خونه ش واسم تعریف کرد می گفت توی سالن پذیرایی جای سوزن انداختن نبوده!
بیشتر مهمونا هم فامیل داماد از اون سرمایه دارای بزرگ شهر بودن تازه همکارای خودش به کنار...
_ خوب حالا مگه چی شده؟جن بهم خورده؟
_ آره بابا اونم چه بهم خوردنی...!سرشب دخترشو روی دست آوردن بیمارستان بنده خدا خودش و خانومش چه حالی داشتن...!
_ چرا...!مگه دختره چش شده بود؟
_ از حال رفته بود.چشم خواهری چه دختر قشنگی هم داره...!دکتر اسکویی معاینش کرد می گفت دچار شوک عصبی شده!
_ نفهمیدی دلیلش چی بود؟
_ نه من داشتم بهش سرم وصل می کردم که دکتر از ناخدا و خانومش پرسید:سابقه ی بیماری عصبی ندار؟ وقتی گفتن سابقه ی هیچ نوع بیماری خاصی نداره دکتر بهشون توضیح داده که این عارضه یه نوع حمله ی عصبی شدیده...بعد پرسید احیاناٌکسی حرف ناجوری بهش نزده یا مثلاٌرفتار بدی که خیلی ناراحتش کنه؟ناحدا گفت:از ما که نه ولی از خانواده ی نامزدش ممکنه حرفی شنیده باشه .دکتر گفت:به هر حال این حمله بی جهت رخ نمی ده فقط دعا کنین این شوک روی سلسله اعصابش اثر نذاشته باشه.آخه دکتر هر چی خودکارشو به کف پای بیمار فرو می کرد عکس العمل ی نمی دید...خلاصه بنده های خدا مشتاق و خانومش تا وقتی دختره بهوش اومد دل توی دلشون نبود.
ظاهراٌرسولی کنجکاوتر شده بود به محض ختم صحبت همکارش پرسید:_ داماد چی...اون نیومده بود؟
_ نیومده بود؟اون بنده خدا داشت مثل مرغ سرکنده توی راهرو بال بال می زد.اتفاقاٌ وقتی فهمیدم اون داماده گفتم چقدر این دو تا بهم میان...!پسره از اون خوش چشم و ابروهای بندری بود چه تیپی زده بود...!تازه نه تنها خودش کلی هم از این بازاری های سرشناس بندر همراهش بودن..امشب جات خالی بود ببینی یه عالمه ماشین آخرین مدل توی پارکینگ بیمارستان پارک شده بود.خلاصه داماد بیچاره هی می رفت و هی می اومد و هر بار از من می پرسید حال نامزدم چطوره؟منم سعی می کردم دلداریش بدم.
رسولی پرسید:پسره رو می شناختی؟
_ شناخت اون جوری که نه فقط شنیدم که از طایفه ی زنگوییاست تا به حال اسمشو شنیدی؟
_ آره چند تا زنگویی سرشناسو توی بازار می شناسم تجارت آهن می کنن خوب بعدش چی شد؟
_ دیگه چی می خواستی بشه؟وقتی دختره بهوش اومد نمی دونم به پدر و مادرش چی گفت که ناخدا رفت توی راهرو به تمام اونایی که توی راهرو بودن گفت ((خیلی ممنون که زحمت کشیدین و تا این جا اومدین خوشبختانه حال دخترم بهتر شده و دیگه خطری تهدیدش نمی کنه فقط خواسته از شما تشکر کنم و خواهش کنم که برگردین منرل...))طفلک پسره با خوشحالی اومد جلو و پرسید))پس تکلیف مراسم عقد چی می شه..؟))ناخدا بدون رودربایستی گفت((متأسفانه دیگه عقدی انجام نمی شه نه امشب و نه هیچ وقت دیگه نیاز منصرف شده و خیل نداره با شما ازدواج کنه))یک آن دیدم قیافه ی گندمگون داماد بیچاره زرد شد!بنده خدا باورش نمی شد داشت پس می افتاد که باباش و عموش به دادش رسیدن عموش صداشو بلند کرد که((مگه می شه دخترتون زیر همه چی بزنه...؟مگه ازدواج بچه...؟ما تو این شهر آبرو داریم))خوشم اومد که همون موقع ناخدا محمدی با یکی دوتا از ناخداها جلو اومدن که دخالت کنن ولی ناخدا مشتاق مانع شد و گفت((واسه من حرف از آبرو نزن همه اونایی که این جا هستن می دونن این جور مواقع آبروی خانواده ی دختره که به خطر می افته...ولی در حال حاضر یه چیز واسه من از آبرو مهمتره اونم سلامت دخترمه که به خطر افتاده به قول دکتر امشب خطر بزرگی از سر دخترم گذشته پس برین خداروشکر کنین چون اگه بلایی سر اون می اومد دودمانتونو به باد می دادم)) آقا من یکی که کیف کردم راستش قبل از این با ناخدا خیلی برخورد داشتم ولی این قدر آدم متین و آرومی بود که فکر نمی کردم بتونه تو سنه ی یه همچین آدمایی بره!
رسولی که بیشتر به هیجان آمده بود گفت:عجب ماجرایی بوده...بعدش خانواده ی پسره دیگه شاخ و سونه نکشیدن...؟
_ نه جرات نکردن!دکتر اسکویی هم اومد بهشون هشدار داد که بیمارستان جای سر و صدا و داد و بیداد نیست و محترمانه همه رو بیرون کرد.
_ دختر مشتاق چی شد؟بردنش خونه؟
_ نه دکتر به ناخدا سفارش کرد که دخترشو زمانی ببره خونه که دیگه اثری از آثار مراسم عقد و جشن و این جور چیزا نمونده باشه الان توی بخش بستری شده.
_ تنهاست...؟
_ نه مادرش پهلوش مونده قرار شد فردا قبل از ظهر ناخدا بیاد دنبالش اتفاقاٌهمین نیم ساعت پیش یه آرام بخش تزریق کردم فکر کنم الان دیگه خوابش برده.
_ پس بالاخره نفهمیدی دلیل بهم خوردن عقد چی بوده؟
_ نه این جور که پیداست فقط دختره از جریان خبر داره به هر حال هی چی که هست باید موضوعی مهمی باشه که به خاطرش این جوری دچار شوک شده!
******
خورشید قبل از ظهر گرمی نواز کننده ای را از شیشه ی بغل اتومبیل بر نیمرخ دختر جوان می پاشید.سر او بر شانه ی مادرش تکیه داشت و نگاهش به نقطه ای در بیرون خیره مانده بود.هنوز از تأثیر آرامبخش قوی شب قبل منگ و خواب آلود به نظر می رسید.مادرش به طور پیدایی ساکت و کم حرف شده بود و پدر برخلاف معمول پرحرف و خوش سر و زبان. می بینی چه هواییه خانوم؟آدم حظ می کنه.با ان بارونی که دیشب بارید خیابونا حسابی شسته شد.
پری بی اختیار به یاد رعد و برق های پر سر و صدای شب قبل افتاد و این که او را از چرت هایی که به حالت نشسته در کنار تخت نیاز می زد پرانده بود.همانطور که نگاهش به سمت ردیف شمشادهای سرسبز حاشیه ی خیابان کشیده می شد به دنباله ی صحبت شوهرش گوش داد:کی باورش می شه که تا دو سه هفته دیگه اثری از این اعتدال و خنکی هوا نیست؟
خوب می دانست صحبت از آب و هوا فقط بهانه ایست که ذهن هر سه آن ها را از موضوع مهمتری که آزارشان می داد دور کند از این رو با او همراه شد و گفت:اگه بدی آب و هوا نبود که بندرعباس با شمال فرقی نداشت این حرارت و گرما نمی ذاره این منطقه زیاد سرسبز باشه...بهرحال آدم وقتی مجبور باشه با گرماشم می سازه.
_ هر چند اگه بخوایم با انصاف قضاوت کنیم این جا واسه ما زیاد بد نبوده مردم خونگرمش خونه های راحت سازمانیش تسهیلاتش محیط کاری منظمش...با این حال اگه بدونم دیگه از موندن توی جنوب خسته شدین فوراٌانتقالی می پیرم.
پری باور نمی کرد شنیدن این پیشنهاد ذوق زده اش کند.
_ اینو جدی می گی یا داری سربه سرم می ذاری؟
او خبر نداشت که فکر انتقالی تمام شب قبل خواب شوهرش را زایل کرده بود.
_ سر به سر کدومه خانوم اگه تو و بچه ها بخواین همین فردا می رم نامه شو رد می کنم.
پری ناخودآگاه به هیجان آمد:یعنی تو حاضری از موقعیت فعلیت چشم پوشی کنی...؟
_ اولاٌ خودت می دونی من هیچ وقت دنبال پست و مقام نبودم همیشه می خواستم به مردم خدمت کنم از این گذشته پست و مقامی که به قیمت سلب آسایش زن و بچه ی آدم باشه که به درد نمی خوره ضمناٌ همین ماه گذشته یه نامه از دارایی تهران اومده که پیشنهاد کردن برم اونجا رو تحویل بگیرم من نمی دونستم شما موافقین یا نه واسه همین مطرحش نکردم.
_ یعنی سرپرستی دارایی اونجارو به عهده بگیری...؟
_ آره دیگه...رئیس قبلیش ناخدا برومند خدابیامرز چند ماه پیش سکته کرد از اون وقت تا حالا پستش خالیه.
برای لحظاتی غم حادثه ای که شب قبل رخ داده بود از یاد پری رفت فکر انتقالی به زادگاهش برای این زخم بهترین مرهم بود.
_ فکر نمی کنی مسئولیتش یه کم سنگینه؟مطمئنی خسته نمی شی؟
_ اگه قرار بود مدتش طولانی بشه شاید خسته می شدم ولی فقط دوسال دیگه به بازنشستگی من مونده که چشم بهم بزنی تموم شده تازه فکر می کنی سرپرستی همین جا کم دردسر داشته...؟
_ اگه واقعاٌ برات فرقی نمی کنه من و بچه ها از خدا می خوایم بریم تهرون ولی دانشگاه نیاز چی می شه؟
نگاه فریبرز از درون آینه ی جلو به چهره ی رنگ پریده و بی تفاوت دخترش افتاد.
_ اینم مشکلی نیست!خودم کاراشو جفت و جور می کنم به شرط اینکه خودش راضی باشه...نظرت چیه باباجان دوست دار بقیه ی درستو توی تهران ادامه بدی؟
برای اولین بار توجه نیاز به او جلب شد داشت از پشت سر براندازش می کرد با صدایی که به سختی بالا می آمد گفت:واسه من فرقی نمی کنه هر تصمیمی که شما بگیرین منم راضیم.
و به فکر فرو رفت((طفلک بابا...منکه می دونم اون چرا یکهو تصمیم گرفته از این جا بره حتماٌ این به صلاحه شاید بهتره ما واسه همیشه از این شهر بریم این جوری واسه هممون بهتره!))و به دنبال هجوم این فکر بی اختیار حادثه روز قبل برایش تداعی شد حرف های دو پهلوی مادر سهیل حکم پتکی را داشت که به شقیقه هایش کوبیده می شد((حتما تعجب کردی که به جای سهیل من اومدم دنبالت.نمی دونی چقدر خواهش کردم تا گذاشت من بیام از آرایشگاه برت گردونم...می دونی...؟من می خوام در مورد یه موضوع مهم باهات حرف بزنم ولی موقعیتش پیش نمی اومد...))مکث طولانی ه مادر سهیل نیاز را به دلشوره انداخت.ظاهراٌ خود او هم حال درستی نداشت انگار به میان کشیدن مطلب چندان هم برایش راحت نبود.
_ می دونی نیاز جان...می خوام باهات بی رو دربایستی حرف بزنم ممکنه از دستم ناراحت بشی متأسفانه چاره ی دیگه ای ندارم الان مدتیه که یه مسأله ای فکر منو ناراحت کرده این قدر که از ناراحتی نه شب دارم نه روز آخه پای زندگی بچه م ...تنها پسرم در بینه تو نمی دونی که من و باباش چه آرزوهایی واسه سهیل داشتیم می خواستیم خودمون زنشو انتخاب کنیم خیال داشتیم یکی از دخترای فامیلو براش بگیریم که بعد ها مشکلی پیش نیاد ....بهرحال سهیل تو رو انتخاب کرد...نمی دونم اینو می دونی یا نه..که طایفه ی زنگویی به این که اسمش به وسیله ی اولاد ذکورش باقی بمونه خیلی اهمیت می ده.متأسفانه از پنج شکمی که من زاییدم فقط یکیش پسر شده واسه همینه که زندگی و آینده ی این یکی خیلی برامون اهمیت داره...بذار رک صحبت کنم وقتی ما باخبر شدیم سهیل تو رو واسه زندگی انتخاب کرده خیلی سرزنشش کردیم ولی به خرجش نرفت یک سال تمام باهاش کلنجار رفتیم فکر می کردیم آتیشش یولش یواش خاموش می شه ولی دیدیم برعکس شد!توی این مدت سهیل سعی کرد به ما بفهمونه که یا تو یا هیچ کس بالاخره ناچار ما هم کوتاه اومدیم گفتیم حتماٌ قسمتش این بوده ولی تازگی یه چیزی شنیدم که نمی تونم به همین سادگی ازش بگذرم می دونم امروز وقتش نبود که این حرفو به میون بکشم ولی می ترسم بعد از عقد دیگه کار از کار بگذره...نیاز تو رو به جون هر کسی که دوست داری راستشو بگو تو مریضی خاصی داری؟شنیدم چند وقت پیش منزل یکی از دوستات بیخود و بی جهت غش کردی ...تو رو به خدا اگه این موضوع راسته نذار امشب این عقد سر بگیره راضی نشو آینده ی سهیل خراب بشه اگه واقعاٌ بهش علاقه داری از زندگیش برو بیرون به خدا یه عمر برات دعا می کنم خوشبخت بشی تو روبه جان مادرت این محبتو در حق ما بکن))
قطره اشکی که از گوشه ی چشم نیاز شیار بست با عجله از روی گونه اش پاک شد.با توقف اتومبیل مقابل منزل خواهرش نگین اولین کسی بود که خود را به او رساند و با اشتیاق او را در آغوش گرفت.در همان حال به یاد سفارش پدر افتاد و مراقب بود بغضی که از شب قبل در گلویش گره خورده بود به صورت اشک سرازیر نشود.خاله منظر با تجربه تر عمل کرد و همان طور که نیاز را به درون منزل می برد از هر دری صحبت به میان آورد.نیاز هم در این بازی با آن ها همراه شده بود و مثل بقیه سعی داشت به روی خود نیاورد که روز قبل چه حادثه ای برایشان رخ داده بود.با این حال طاقت نیاورد و در حالی که روی تختش دراز می کشید با کلامی پرمحبت گفت:الهی فدات بشم خاله جون معلومه از دیشب تا به حال خیلی زحمت کشیدین که تونستین یک شبه خونه رو به حال اولش برگردونین.
در پس لبخند ظاهری منظر غمی عمیق سایه انداخته بود:این که چیزی نیست واسه خاطر تو حاضرم هر کاری بکنم...حالا یه کم استراحت کن منم می رم یه نوشیدنی برات می یارم.
و همزمان بوسه ای از کنار گونه اش برداشت اما قبل از رفتن فشار پنجه های نیاز را حس کرد:خاله نگران من نباشید من خوبم تازگی یاد گرفتم تقدیر و هر چه که هست باهاش کنار بیام شما لطفاٌ مواظب مامان و بابام باشین دلم نمی خواد واسه خاطر من صدمه ببینن شما که می دونین قلب بابا...
ورود ناگهانی فریبرز مهلت ادامه صحبت به او نداد.لبخند زنان پرسید:حال دختر گلم چطوره؟بهتری بابا جان؟
_ من خوبم بابا!ولی اگه شما برین استراحت کنین بهتر می شم قیافه تون خیلی خسته ست.
_ باشه می رم فقط بگو ببینم چیزی نمی خوای برات بیارم...؟
_ اگه چیزی بخوام خاله هست...راستی مامان کجاست؟
_ توی آشپزخونه ست داره با نگین حرف می زنه.
_ مامانم دیشب نتونست بخوابه اونم ببرین استراحت کنه.
اما نوعی دلشوره همراه با کنجکاوی گیچی ساعت قبل را از سر پری پرانده بود و حالا می خواست از طریق نگین از تمام اتفاقاتی که در غیابش افتاده بود باخبر شود:تعریف کن ببینم دیروز تا به حال چه خبر بود؟بعد از رفتن ما چی شد؟چه جوری تونستین این همه کار رو یه شبه انجام بدین؟
ظاهراٌ نگین از خستگی نای ایستادن نداشت بر روی یکی از صندلی ها ولو شد و گفت:اول شما بگین دکتر در مورد نیاز چی گفت؟فهمیدین دلیل از حال رفتنش چی بود؟
_ هر چی بود به خیر گذشت واقعاٌخدا رحم کرد دکتر اسکویی می گفت یه حمله ی شدید عصبی بوده که اون جوری بروز رکده شانس آوردیم جایی از بدنش از کار نیفتاد دکتر گفت بعد از این خیلی باید مواظب باشیم نیاز از چیزی ناراحت نشه می گفت این طور که پیداست اعصاب ضعیفی داره.
_ آخه حمله ی عصبی بی دلیل که نمی شه!نیاز خودش نگفت از چی ناراخته؟
_ نه تا الان که چیزی نگفته تنها حرفی که زد این بو که دیگه خیال ازدواج نداره اخلاقشو که می دونی...دکترم سفارش کرد بذاریم هر وقت خودش دلش خواست در موردش صحبت کنه می گفت ضربه ی روحی سختی بهش خورده.
_ من می گم هر چی هست زیر سر مادر سهیله وگرنه چه معنی داره که اون بره دنبال نیاز؟تازه نیاز از ماشینش گیاده شد اصلاٌ به حال خودش نبود معلوم بود توی راه یه چیزی بهش گفته.
_ به هر حال باید بر کنیم ببینم خود نیاز چی می گه...خوب حالا تعریف کن ببینم دیروز چی شد؟
_ چی بگم؟بعد از رفتن شما یه اوضاعی شد که نگو...دیدم مهمونا دسته دسته دارن میرن من و خاله مونده بودیم چی کار کنیم .خانوم زنگویی انگار می دونست همه چیز تموم شده خودش تند و تند از مهموناشون عذرخواهی می کرد و راهیشون می کرد برن طفلک سحر هاج و واج مونده بود یه بار بهش گفت داری چی کار می کنی مامان...؟چنان چشم غره ای بهش رفت که بیا و ببین.خلاصه بعد از رفتن همه مهمونا نمی دونی خونه چه وضعی شده بود!غصه ی بدحالی نیاز و بهم خوردن عقدش یه طرف دیدن خونه آشفته ای که نمی شد بهش گفت خونه هم از یه طرف.دلم می خواست بشینم زار زار گریه کنم ولی خدا دلش واسه ما سوخت نیم ساعت بعد چند تا امداد غیبی با هم از در اومدن تو...وقتی خانوم محمدی خانوم علیزاده و خانوم رستمی گفتن اومدیم توی نظافت خونه بهتون کمک کنیم داشتم از خوشحالی پر در می آوردم.مامان قدر این دوستارو بدون!عینهو خاله منظر واسه زندگی ما دل می سوزوندن نمی دونی با چه دقتی همه جارو تر و تمیز و مرتب کردن...
_ دستشون درد نکنه باید حتماٌ یه جوری واسشون تلافی کنم...خوب بعدش چی شد..؟
_ وقتی بابا ار بیمارستان برگشت تقریباٌبیشتر نظافت خونه تموم شده بود با این حال طفلک خودش با اون روحیه ی درب و داغون پا به پای ما شروع به کار کرد.همون شبونه چند تا ناوی خبر کرد که میز و صندلیا رو ببرن مهمانسرا تمام سبدای گلو بین همسایه ها که کمک می کردن تقسیم کرد منم به هر کدوم یکی یه جعبه شیزینی و کلی میوه و یه قابلمه غذا دادم که دیگه امروز نخوان ناهار درست کنن.
_ دستت درد نکنه خوب شد عقلت رسید این کارو بکنی.
_ دست شما درد نکنه مامان خانوم یعنی عقل ما به این چیزا نمی رسه...؟
_ خوب حالا...بقیه ی حرفتو بزن.
_ آره...داشتم چی می گفتم...؟آهان خلاصه از کیک و شیرینی و میوه و غذا هر چی بود و نبود بابا فرستاد واسه سربازا امروز به عنوان تشکر چند تا ناوی اومدن باغ جلوی خونه رو تر و تمیز و مرتب کردن و رفتن...
_ تواین مدت کسی زنگ نزد...؟
_ اوه...چرا این قدر تلفن داشتیم که من دیگه از شنیدن صدای زنگش عصبی می شدم.راستی مهران و عمه فریبا هم دیشب زنگ زدن می خواستن به نیاز تبریک بگن مهران وقتی جریانو شنید خیلی نگران شد گفت امروز دوباره تماس می گیره که از حال نیاز باخبر بشه...راستی مامان دیگه نیاز جدی جدی نمی خواد با سهیل ازدواج کنه...؟یعنی همه چیز تموم شد؟
_ نکنه توقع داری با این اتفاقاتی که افتاد ما چیزی به روی خودمون نیاریم؟باید خیلی پوستمون کلفت باشه که با این آبروریزی دوباره به سهیل اجازه بدیم بیاد حرف نیازو بزنه.خوب داشتی می گفتی دیگه کسی تماس نگرفت؟
_ آهان...غیر از اونا خاله حشمت و دایی منصورم تا حالا چند بار تماس گرفتن اونام خیلی ناراحت شدن حتماٌ امروزم باز تماس می گیرن چند تا از همکارای باباهم زنگ زدن می گفتن اگه کاری هست که بتونن انجام بدن خبرشون کنیم...راستی سهیلم تماس گرفت صبح تا حالا چند بار زنگ زده...
_ هیس...صداتو بیار پایین نیاز نشنوه بیخود تماس گرفته چیکار داشت؟
_ حال نیاز رو پرسید فکر می کرد ما از حالش خبر داریم ولی عمداٌ نمی خوایم بهش بگیم من فقط بهش گفتم قراره امروز بیارنش خونه.
_ همینم نباید می گفتی باید می ذاشتی تو خماری بمونه با اون مادر عفریته اش.نمی دونم چی به نیاز گفته که بچه رو به این حال انداخته.بهرحال اگه دوباره زنگ زد نمی خواد به نیاز چیزی بگی حالا هم پاشو یکی دو تا تخم مرغ نیم بند با یه لیوان آب پرتقال درست کن بیار بهش بدم بخوره دیروز تا حالا هیچی نخورده.
*********
نوای محزون آهنگی که از ضبط پخش می شد مایه ی آرامش بود گرچه فضای اتاق را دلگیر و گرفته به نظر می رساند.به دنبال ضربه ای آراد به در دستگیره به پایین چرخید و با صدای جیر آهسته ای در باز شد.پری بود سرش را به درون آورد و نگاهی کنجکاو به نیاز انداخت.نیاز روی یک پهلو رو به دیوار خوابیده بود و هیچ عکس العملی از خود نشان نداد.پری با تردید به او نزدیک شد اگر خواب بود نباید بیدارش می کرد این اواخر بیشتر شب ها دچار کابوس می شد و به دنبال آن بی خوابی.آهسته صدا کرد:نیاز جان...
سرش به عقب برگشت:بله مامان...
سفیدی چشم هایش کمی به قرمزی می زد:دوستت فرنوش تماس گرفته نمی یای باهاش صحبت کنی؟
_ ازش عذرخواهی کن بهش بگو خوابم الان حوصله ی کسی رو ندارم شاید بعد خودم باهاش تماس گرفتم.
کنارش روی تخت جا گرفت و با کلامی پرمهر گفت:نمی خوای بری یه دوش بگیری؟کسالتت برطرف می شه.
_ نه مامان الان حالشو ندارم بعد می رم.
_ پس پاشو لباساتو عوض کن با نگین برین بازار یه دوری بزنین و بیاین منظرم باهاتون میاد.
_ توی خونه راحت ترم اکه شما حوصلتون سر رفته یه کم با خاله برین بیرون من این جا هستم.
_ حوصله ی من تو سرم بخوره من واسه خاطر تو می گم تا کی می خوای گوشه ی اتاق خودتو زندونی کنی...؟
لحن پری ناخودآگاه عصبی شده بود.
_ چی داری می گی مامان؟کی خودشو زندونی کرده؟چرا نمی خوای قبول کنی که من اینجوری راحت ترم؟
پری کلافه به نظر می رسید.ناراحتی او بیشتر از سکوت نیاز بود.((چرا هیچ حرفی نمی زد.چرا نمی گفت علت همه ی این ناراحتی ها از کجاست؟چرا هیچ کس را محرم نمی دانست؟))صدای نگین که سر را از میان درگاه توآورد و پرسید:چرا گوشی رو میزه؟کسی پشت خطِ...؟
پری را از بیان جمله ی اعتراض آمیزی که نزدیک بود به میان بکشد منصرف کرد و در جواب گفت:فرنوش پشت خط ِ برو بگو نیاز خوابه و همان طور که خودش هم اتاق را ترک می کرد با لحن رنجیده ای گفت:باشه..هر جور که دوست داری ولی فقط یه سفارش بهت می کنم کاری نکن دشمن شاد بشیم همین.
همان شب سر درد دلش باز شد.حضور منظر و شوهرش آقا مجید و فریبرز مایه ی قوت قلبش می شد:دیگه نمی دونم چی کار کنم از هر طریقی وارد می شم به در بسته می خوذم نه حرف می زنه نه غذای درستی می خوره نه از اتاقش بیرون میاد کوچکترین حرفی هم که بهش می زنیم زود بغض می کنه نمی دونم این وضع تا کی می خواد ادامه داشته باشه.
کلام فریبرز نرم و دوستانه بود وقتی در مقام نصیحت گفت:یه کم باهاش راه بیا خانوم خودت که نیازو می شناسی اون همین جوری هم دختر زود رنجیه وای به حال این که این اتفاقم واسش افتاده.مروز زمان خودش همه چیزو درست می کنه به شرط اینکه ما هم یه کم در مقابلش صبور باشیم.
منظر گفت:آقا فریبرز راست می گه خواهر بهم خوردن مراسم عقدش حالا به هر دلیلی که بوده ضربه ی کمی نبود باید بهش فرصت بدی که یواش یواش با این واقعیت کنار بیاد.
_ فکر می کنی روزی صد بار به خودم نمی گم بذار به حال خودش باشه تا کم کم فراموش کنه؟ولی وقتی می بینم داره تو خودش مثل شمع آب می شه نمی تونم ساکت بشینم.می بینی توی این سه چهار روز چه رنگ و رویی به هم زده..؟طفلک نگینم پا به پای اون داره غصه می خوره.دیشب در اتاقشونو باز کردم دیدم دوتایی دارن بی صدا گریه می کنن به خدا غم اینا داره منم از پا در میاره.
مجید که اغلب کم حرف به نظر می آمد دخالت کرد و با کلام تسکین دهنده ای گفت:پری خانوم شما باید صبورتر از این حرفا باشین زن ستون خونه ست از این آقا فریبرز گرفته تا بچه ها همه به شما تکیه دارن به جای این که بشینین مدام خودتونو ناراحت کنین باید به فکر چاره ای باشین که حال و هوای منزل عوض بشه می دونین به نظر من از اون جای کع نیاز دختر نازنینیه و خداوند هوای بنده های خوبشو داره حتماٌ توی بهم خوردن مراسم مصلحتی بوده مصلحتی که ما ازش خبر نداریم.
منظر گفت:منم همینو می گم مطمئنم یه روز میاد که خداروشکر می کنی که نیاز نصیب خانواده ی زنگویی نشد هر چند خود سهیل پسر خوبیه ولی اون مادر و خواهرایی که من دیدم نمی ذاشتن نیاز زندگی راحتی داشته باشه.
_ تو فکر می کنی ناراحتی من از بهم خوردن این وصلته...به خدا اگه نیاز ناراحت نبود من یه سر سوزنم ناراحت نمی شدم...من فقط نگران سلامت دخترمم.
مجید گفت:می گم چطوره ما این چند روز تعطیلی بچه ها رو با خودمون ببریم تهروون..؟هم حال و هواشون عوض می شه هم با خاله حشمت و دایی منصور از نزدیک آشنا می شن من و منظرم سعی می کنیم بهشون بد نگذره.
_ چه فکر بکری..این تنها راه که خاطره ی این جریان از ذهن نیاز پاک بشه...اصلاٌ می گم همگی پاشیم بریم تهرون پری تو و آقا فریبرزم به یه تفریح و تنوع احتیاج داین این چند وقته خیلی خسته شدین.
_ دستت درد نکنه خواهر ولی خودت می دونی که من دوست ندارم بعد از این همه سال حالا با این روحیه ی خراب بیام با حشمت و منصور روبرو بشم تازه فریبرز فقط پنج روز مرخصی داره که تا بیاییم ببینیم چی شده باید برگردیم ولی اگه زحمت بچه هارو بکشین یه دنیا ممنون می شم با این تلفنایی که این پسره وقت و بی وقت می زنه بهتره نیاز واسه یه مدت از این جا دور باشه تا آبا از آسیاب بیفته.
پیشنهاد سفر به تهران را پری با بچه ها در بین گذاشت.بعد از شام دور هم مشغول صرف چای بودند که موضوع را میان کشید:راستی بچه ها یه خبر خوش!عمو مجید و خاله خیال دارن پس فردا شما رو با خودشون ببرن تهران به قول خاله حالا که بین ما و حشمت و منصور اینا آشتی شده بد نیست شما برین باب آشنایی و رفت و آمد و باز کنین.فریبرز لبخند زنان گفت:از این بهتر نمی شه!منکه می گم خیلی بهتون خوش می گذره.
نیاز که از شنیدن این خبر کمی جا خورده بود هر چند یقین داشت که این سفر نقشه ای برای دور کردن او از بندر است در جواب گفت:عمو مجید از لطف شما و خاله واقعاٌ ممنونم گرچه می دونم پیش شما خیلی خوش می گذره ولی من دلم نمیاد بابا و مامانو توی ایام عید تنها بذارم.
_ ای بابا دختر جان حالا که خاله داره زحمت می کشه و ترتیبی داده که من و عیال یه کم با هم تنها باشیم و یاد روزای جوونی رو تازه کنیم می خوای مانع بشی...!
لبخند کمرنگ نیاز لب های صورتی رنگش را حالت داد:اگه موضوع این بود که با کمال میل می رفتم ولی...
_ دیگه ولی و اما نداره شما که به سلامتی رفتین منم دست پری رو می گیرم می برم یه گوشه ی دنج و راحت دور از هیاهوی شهر آخه خیلی وقته که یه ماه عسل دوباره نرفتیم.
نیاز می دید بی اختیار در این نمایش با آن ها همراه شده و ترجیح می داد در این نقش باشد تا نقش واقعی خود:حالاکه اصرار دارین باشه منم حرفی ندارم.
صدای فریاد سرخوش نگین که تمام مدت منتظر جواب او بود کمی متعجبش کرد و با خودش فکر کرد ((لااقل خوبه که اون خوشحاله))
*******
همه چیز برای سفر مهیا بود.پیکارن سفید رنگ مجید سرویس شده و قبراق جلوی در انتظار مسافران را می کشید.پری سعی داشت دلتنگیش را به روی خود نیاورد فریبرز موفق تر از او بود.تقریباٌ همه آماده حرکت بودند که پری گفت:آقا مجید جون شما جون منظر و بچه ها تو رو خدا آروم رانندگی کنین گردنه های اطراف بندر خیلی خطرناکن.
منظر که خوشحال به نظر می رسید گفت:خیالت راحت با مجید قرار گذاشتیم اصلاٌ عجله نکنیم قراره شبم توی یکی از شهر های بین راه بخوابیم.می خوایم این قدر آروم بریمئکه موقع تحویل سال توی راه باشیم.
نگین با شوق گفت:چه خوب!اینم واسه خودش یه تجربه ست مگه نه نیاز؟
گویا خواهرش برخلاف او از اینکه می خواست پدر و مادرش را تنها بگذارد زیاد راضی نبود.
_ آره فکر کنم تجریه ی بدی نباشه به خصوص واسه من که موقع تحویل سال همیشه دلم می گیره.راستی بابا...
کمی به پدرش نزدیک شد و آهسته تر از قبل گفت:یه مقدار امانتی پیش من مونده که می خوام بعد از رفتن ما اینا رو برسونی به دست صاحبش می دونین که منظورم کیه...؟
فریبرز به یاد آخرین مکالمه ی تلفنیش با سهیل افتاد و حرف هایی که بدون رودربایستی به او زده بود((ببین سهیل می دونم دلت واسه نیاز شور می زنه و نگرانش هستی ولی اگه واقعاٌ بهش علاقه داری سعی کن دیگه این جا زنگ نزنی...اتفاقی که اون شب افتاد هر چند هنوز درست نمی دونیم چریان از چه قرار بوده ولی داشت اونو از پا در می آورد خدا می دونه که چه خطری از سر دخترم گذشت اینو بدون که توی دنیا هی چیزی به اندازه ی سلامت بچه هام واسم ارزش نداره.نیاز داره سعی می کنه تو و خاطرات گذشته رو فراموش کنه تو هم باید همین کاروبکنی امیدوارم در آینده زندگی خوبی داشته باشی.))
با یادآوری این مکالمه نگاهش حالت غمگینی پیدا کرد و در تأیید سوال نیاز سرش را به آرامی تکان داد.نیاز در ادامه گفت:همه ی وسایلو توی چمدونی که پایین تختم گذاشتم جمع کردم یه یادداشتم هست که همون تو گذاشتم من یه موضوع به اون بدهکار بودم.یه خواهش دیگه هم دارم در رابطه با ماجرایی که پیش اومد سهیل هیچ گناهی نداشت.حتی روحشم از جریان خبر نداره واسه همین خواهشم اینهکه اگه زنگ زد با برخوردی با هم داشتین باهاش بدرفتاری نکنین سهیل واقعاٌ پسرخوبی بود و هیچ وقت راضی به ناراحت کردن من نبود.
فریبرز داشت با خودش کلنجار می رفت که نپرسد((پس کی تو رو ناراحت کرد؟))این همه خودداری صرفاٌ به سفارش و تأکید دکتر بود اما این کشمکش زیاد طول نکشید هنگام خداحافظی در حالی که نگاه نیاز از اشک تار شده بود از آغوش مادرش بیرون آمد و گفت:مامان بابا نمی دونین چقدر ازتون ممنونم که این چند روز منو تحمل کردین و هیچی ازم نپرسیدین شاید یه روز بالاخره خودم مه ماجرا رو واستون تعریف کردم روزی که از صحبت کردن درباره ش عذاب نکشم اما حالا فقط می تونم سربسته بهتون بگم من اگه بمیرم حاضر نمی شم عروس تحمیلی خانواده ای بشم.برامم مهم نیست که پسرشون تا چه حد منو دوست داشته باشه...فکر کنم حالا دیگه می دونین چه اتفاقی ممکنه افتاده باشه به هر حال دلم می خواد شماهام با من موافق باشین.
فریبرز گفت:مطمئن باش من و مادرت در همه موارد با تو موافقیم حالا دیگه بهتره راه بیفتی بقیه منتظرتن.مواظب خودت و خواهرت باش.سعی کنین بهتون خوش بگذره.
_ باشه خداحافظ.خداحافظ مامان مواظب همدیگه باشین.
نگین که زودتر جای خود را روی صندلی عقب اشغال کرده بود همان طور که برای چندمین بار دستش را به سوی پدر و مادرش تکان می داد صدا کرد:بالله دیگه بیا نیاز داره ظهر می شه.
*******
ورود بچه ها به آپارتمان نقلی و تر و تمیز منظر برایشان خالی از لطف نبود.هوای سرد اولین روزهای بهار نیز عامل دیگری بود که آن ها را به شوق بیاورد به خصوص که در تمام سال های زندگی در بندر هرگز چنین سرمایی را در ایام عید سراغ نداشتند نگین به محض ورود دست هایش را به هم مالید و لبخند زنان گفت:عجب هوای سردی...از زمستون بندر سردتره...!
منظر با عجله مانتو را از تن کند:الان واست بخاری روشن می کنم باید مواظب باشین سرما نخورین این جا تهرونه هواش با هوای بندر خیلی فرق می کنه.
نیاز با نگاهی به دور و بر همان طور که از تماشای کارخای دستی خاله اش لذت می برد گفت:خاله چه خونه ی جمع و جور و قشنگی دارین...!خیلی هم با سلیقه تزئینش کردین.
منظر که از روشن کردن بخاری فارغ شده بود با نگاهی پرمهر در جواب گفت:چشمات قشنگ می بینه خاله شماها که هیچ وقت افتخار نمی دین بیاین اینجا خدا می دونه چقدر آرزو داشتم شما بیاین تهرون...حالا اگه خدا بخواد دیگه این دوری داره تموم می شه.
_ خودتون که می دونین ما چرا نمی اومدیم حالا که خدارو شکر این مشکل حل شده راستشو بخواین من بیشتر از همه واسه مامان خوشحالم.
_ آره این چند سال تو غربت به پری خیلی سخت گذشت...
آقا مجید که تازه از شستشوی دست و رو فارغ شده بود با صمیمیت خاصی گفت:دیگه حرف گذشته رو نزنین مهم آینده است که ان شاءالله روشنه...منظر جان یه چیزی حاضر کن بچه ها بخورن.
منظر داشت می گفت((همین الان))که نگین چمدان به دست جلویش ظاهر شد:خاله ببخشید من این چمدونو کجا باید بذارم...؟
_ ببین خاله جون این خونه دربست متعلق به خودته دوست دارم اینجام مثل خونه ی خودتون کاملاٌ راحت باشین.حالا بیاین بریم اتاقتونو بهتون نشون بدم.نگین با ورود به اتاق خواب راحتی که با یک تخت خواب میز آرایشی که به دیوار نصب شده بود و دو مبل کوچک تزئین شده بود ذوق زده گفت:وای چه اتاق بامزه ای!شبیه اتاق منه...!از الان بگم تخت مال منه نیاز تو باید رو زمین بخوابی.
در لبخند نیاز آرامش خاصی موج می زد:اتفاقاٌ من رو زمین راحتترم.
_ خوب بچه ها تا شما لباس عوض می کنین من برم یه عصرونه مفصل حاضر کنم دور هم بخوریم.راستی یه بار دیگه عیدتون مبارک.
نیاز به دنبال جوابی که می داد گفت:خاله جون اگه اشکالی نداره من قبل از عوض کردن لباس یه زنگ به مامان اینا بزنم چون می دونم الان دلواپسن.
_ آره خاله قرار بود ه محض رسیدن بهشون خبر بدیم.بیا خاله جون تلفن همین جا تو هاله...صحبت کردی بده من و مجیدم عیدو بهشون تبریک بگیم.
********
مجید که از همان ابتدا ورود سعی داشت ترتیبی بدهد که این سفر با خاطرات خوشی برای بچه ها همراه بشود بعد از صرف عصرانه پرسید:منظر موافقی یه استراحت کوتاه بکنیم بعد با دخترا یه دوری توی شهر بزنیم...شامم بیرون می خوریم.
_ نیکی و پرسش...تو این فرصت منم باید به حشمت و منصور زنگ بزنم و عید رو تبریک بگم.
منظر اول شماره منزل برادرش را گرفت و بعد از خوش و بش و تبریک شال نو با او و همسرو بچه هایش گوشی را به نوبت اول به مجید و بعد به دختر ها داد.به دنبال پایان این مکالمه شماره ی حشمت را گرفت.نیاز در حین صحبت با خاله حشمت خوشحال بود که منظر قبلاٌ تلفنی خواهر و برادرش را در جریان بهم خوردن مراسم عقد گذاشته بود و آن ها هیچ اشاره ای به این مطلب نکردند در غیر این صورت حتماٌ از اظهار تأسف و دلسوزی آن ها کلافه می شد.در جواب حشمت که پرسید:تا کی این هستین خاله جون؟گفت: احتمالاٌ تا پایان تعطیلات چون بعد از اون من و نگین هر دو کلاس داریم.
_ حیف شد پس فرصت زیادی نداریم اما یادت باشه از این مدت چند روزشو باید به من اختصاص بدین ها.
_چشم خاله حتماٌ خدمتتون می رسیم.
_ کاش مامانو با خودتون آورده بودین خیلی دلم می خواست بعد از این همه وقت دوباره ببینمش.
_ مامانم دوست داشت شما رو ببینه ولی دلش نیومد بابا رو تنها بذاره به خصوص چون قراره تا سه چهار ماه دیگه واسه همیشه بیاییم تهروون گفت می ذاره یکهو وقتی میاد که دیگه نخواد برگرده.
_ راست می گی خاله...؟قراره بیاین تهررون زندگی کنین؟
_ آره خاله جون البته مامان می خواست خودش این خبر خوشو به شما بده ولی من پیش دستی کردم.
_ خوب کاری کردی عزیزم ببینم دایی منصور خبر داره..؟
_ بله همین چند دقیقه پیش قبل از شما با دایی صحبت می کردیم.
_ حتماٌ اونم خیلی خوشحال شده خوب نیاز جون بگو ببینم کی تو و نگین وقتتونو به ما می دین؟می دونی که دو تا دخترخاله داری که خیلی دلشون می خواد شماهارو از نزدیک ببین تازه پسرخاله ها که جای خود دارن.
_ این احساس متقالبه خاله چشم!سعی می کنیم توی اولین فرصت خدمتتون برسیم.فعلاٌ از طرف من و نگین به همشون سلام برسونین ضمناٌ سلام ما رو به آقای شاهرخی هم برسونین.من دیگه خداحافظی می کنم چون خاله منظر باز می خواد باهاتون صحبت کنه.
گویا حشمت اصرار داشت برای روز بعد همگی منزل ان ها دور هم جمع شوند منظر در جواب گفت:می دونم دلت می خواد زودتر بچه ها رو ببینین ولی ما همین امروز رسیدیم بذار یه کم خستگیشون در بیاد بعد میارم اونارو ببینی می گم چطوره مهمونیو بذاری واسه روز جمعه؟
_ باشه به شرط این که دخترا رو با خودت نبری بذار چند روز این جا بمونن.
حالا صبر کن با هم آشنا بشین در مورد اونم بعد تصمیم می گیریم...راستی بچه ها چطورن..همه خوبن؟
_ آره اونا که به خودشون بد نمی گذرونن امروز بعد از تحویل سال همگی به یه پارتی دعوت داشتن.
_ شاهرخی چطوره...اونم خونه نیست؟
_ خبر مرگش رفته سفر چند روزیه قیافه ی نحسشو نمی بینم اعصابم یه کم راحته.
_ همون بهتر که توی این تعطیلات یه کم آرامش داشته باشی...حالا کجا رفته؟
_ اون که یه روده ی راست تو شکمش نیست ولی به من گفت داره می ره ترکیه فرحناز می گه احتمالاٌ تنها نرفته...بهش گفتم دیگه واسه من فرقی نمی کنه آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب بذار اونقدر دور و بر اون زنیکه موس موس کنه جونش در آد.منکه دیگه حساب زندگیمو ازش جدا کردم.
صدای منظر خود به خود پایین امد و آهسته گفت:خوب کردی اگه منم که می گم کل زندگیتو ازش جدا کن.
_ اونم به موقعش نباید بذارم این پدرسوخته قِسِر در بره.منتظرم چند تا سهم از شرکت ساختمانی رو که تازگی با شهاب راه انداخته به اسم من و کامران کنه بعد می دونم باهاش چی کار کنم ...راستی منظر مواظب باش بچه ها بویی از این قضیه بویی نبرن اصلاٌ نمی خواد در مورد مشکلات من و شاهرخی حرفی پیششون بزنی.
_ نه خواهر!حواسم هست نگران نباش....خوب دیگه اگه کاری نداری خداحافظی کنم قراره بچه ها رو ببریم یه دوری بزنیم.
_ دستت درد نکنه نذار تو خونه بمونن راستی روحیه ی نیاز چطوره؟هنوز از بهم خوردن عقدش ناراحته...؟
منظر نگاهی به دور و برش انداخت از نیاز و نگین خبری نبود :باید یه مدت بگذره!به همین زودی که همه چیز فراموش نمی شه ولی در کل دختر مقاوم و صبوریه.
_ منظر آخرش نگفتی چی شد که عقدش بهم خورد؟
_ راستش خودمم درست نمی دونم..ان شالله توی یه فرصت مناسب بیشتر حرف می زنیم.فعلاٌ کاری نداری؟
_ نه دیگه داره شب می شه اگه قراره برین بیرون راه بیفتین راستی منظر دیروز یکی از همکارای شاهرخی چند تا صندوق پرتقال و لیمو شیرین رستاده که می ترسم خراب بشه فردا خونه ای یکی دو تا صندوقشو واست بفرستم.
_ آره هستم فردا مجید صبح جایی کار داره اگه قرار باشه بریم بیرون عصر می ریم.
_ خوب پس سعی می کنم تا ظهر بدم بچه ها واست بیارن فعلاٌ خداحافظ
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۸۸ ساعت 14:37 توسط فرید
|
در امتداد نگاه تو