راز نیاز قسمت ششم

2_4
منظر نگاهی به همسرش که میان درگاه آشپزخانه ایستاده بود انداخت:بیا مجید
جان همه چی واست گذاشتم از میوه و آجیل گرفته تا چند تا ساندویچ مرغ و
الویه...راستی فلاسک چای رو بردی؟
_ آره این جاست یکهو همه رو با هم می برم.
_ یادت باشه لباس گرم ببرم هوای کوه الان خیلی سرده مواظب باش مریض نشی.
_ تو هم مواظب خودت و بجه ها باش...راستی من موبایلمو با خودم می برم که
اگه احیاناً کاری داشتی بتونی باهام تماس بگیری سعی کن امروز به بچه ها
خوش بگذره.انگار آوردنشون به تهران زیادم بد نبود.این طور که به نظر میاد
حال نیاز بهتر از روزای اول شده مثل اینکه داره کم کم موضوع رو فراموش می
کنه.
_ خدا کنه...دیشب پری زنگ زده بود حالشو بپرسه وقتی گفتم یه کم بهتر شده
خیلی خوشحال شد.نمی دونی چقدر تشکر کرد ولی انگار این پسره دست بردار نیست
پری می گفت این چند روز این قدر زنگ زده و خواهش کرده که با نیاز صحبت کنه
که آخرش مجبور شده بهش بگه که بچه ها اومدن تهران...
_ خوب گفته باشه مگه اشکالی داره...گناه که نکرده...
_ موضوع این نیست پری می ترسه پسره یه وقت بیاد اینجا آدرس خونه ی مارو هم
که بلده یادته پارسال می خواست بره ژاپن اومد به ما سر زد.ترس پری از اینه
که نیاز دوباره اونو ببینه حالش بد بشه.
_ فکر نکنم این قدر کله شق باشه که این کارو بکنه تازه اگه فرض محال یه
وقت پاشه بیاد فوقش اینه که نیاز بهش می گه که دیگه حالا حالاها خیال
ازدواج نداره...زور که نیست.
_ تو اینو می گی ولی اون سهیلی که من می شناسم به این سادگی دست بردار نیست.
_ حالا لزومی نداره خودتو ناراحت کنی هر چه پیشامد خوش امد.من دیگه باید برم کاری نداری؟
_ نه برو به سلامت خوش بگذره.
_ به تو هم همینطور خداحافظ
ظاهراً نگرانی منظر بی دلیل نبود همان روز به او ثابت شد که حق داشت
دلواپس باشد.ساعت از ده گذشته بود و بچه ها قبراق و سرحال منتظر رسیدن
کامران بودند که زنگ آیفون به صدا در امد.منظر لبخند زنان گفت:مثل اینکه
اومدن.
و به سمت هال رفت.با برداشتن گوشی پرسید:کیه...؟
صدای مردانه ای گفت:منم خاله منظر لطفاً درو باز کنین.
منظر با تردید شاسی را فشرد.هر چند او را خاله خطاب کرده بود اما صدا صدای
کامران نبود.کمی بعد وقتی در آپارتمان را گشود با مشاهده ی سهیل که خسته و
رنگ پریده به انتظار ایستاده بود آه از نهادش برآمد.سهیل به دنبال سلام و
احوالپرسی کوتاهی پرسید:می تونم بیام تو.....
منظر مستأصل و نگران از عکس العمل نیاز نگاهی به پشت سر انداخت.در طول
راهرو از دخترها خبری نبود گویا هنوز در اتاق بودند:بیا تو آقا سهیل این
جا خونه ی خودته...چه عجب از این ورا...
در حین داخل شدن به آرامی گفت:حتماً خودتون می دونین که چی باعث شده مزاحمتون بشم...؟
منظر او را به سمت پذیرایی هدایت کرد:اختیار دارین شما مراحم هستید.بفرمایید...فرمایید اینجا...من الان میام.
و خود را با عجله به اتاق دخترها رساند.در نیمه باز بود به محض گشودن نگاه نیاز و نگین همزمان به او افتاد.نگین پرسید:کامران اومده؟
صدای منظر دلواپس به گوش رسید:نه....کامران نیست.
نیاز بی اختیار به او نزدیک شد و با تردید پرسید:پس کیه...؟
_ بهتره بیای بیرون خودت ببینی.
دست سرد شده ی نیاز دست او را لمس کرد:سهیل اومده؟
_ آره ...هنوز بهش نگفتم شما این جایین ولی خودش می دونه واسه همین اومده.
نیاز احساس کرد نمی تواند سرپا بایستد.انگار زانوهایش تحمل وزنش را
نداشت.به دیوار تکیه داد و با حالت درمانده ای گفت:اون نباید می اومد این
جا...آخه چرا داره کارو واسه من مشکل تر می کنه...
منظر بازویش را با ملاطفت گرفت:بهتره خودت بیای باهاش صحبت کنی اون طفلکم
خیلی گناه داره....می دونی چقدر راه کوبیده اومده که تو رو ببینه...؟
نگین به خواهرش نزدیک شد:خاله راست می گی یادت نره که اون هیچ گناهی نداره
تنها گناهش اینه که تو رو خیلی دوست داره.برو باهاش حرف بزن هیچ کس مثل
خودت نمی تونه قانعش کنه که دست از این قضیه بکشه.برو خیلی دوستانه بهش
بگو که شما دوتا به درد همدیگه نمی خورین.
به دنبال نگاه مستقیمی به او در حالی که حواسش جای دیگری بود به راه
افتاد.هنوز احساس ضعف می کرد طی راه به بازوی منظر تکیه داشت.نگین نیز
دنبال آن ها در حرکت بود.انگار می خواست از پشت سر هوای او را داشته
باشد.سهیل به محض دیدن آن ها از جا برخاست سلامش ضعیف و نارسا به گوش می
رسید.نیاز حس می کرد رنگ به رو ندارد با این حال خودش را جمع و جور کرد
:سلام آقای زنگویی انتظار نداشتم شما رو این جا ببینم!
رنجش سهیل از به کار بردن لفظ ((آقای زنگویی))در چهره اش پیدا شد.بعد از احوالپرسی با نگین گفت:به همین زودی غریبه شدم؟
نیاز جرأت نگاه کردن به او را نداشت.منظر او را تا کنار یکی از مبل ها
رساند و بعد به آشپزخانه رفت که وسایل پذیرایی را مهیا کند.در همین فاصله
زنگ آیفون دوباره به صدا در آمد.نگین به هوای جواب دادن از پذیرایی بیرون
رفت.سهیل به محض تنها شدن نگاه مشتاقش را به نیاز دوخت و پرسید:فکر کردی
با پس فرستادن اون وسایل و نوشتن یه نامه ی کوتاه همه جیز تموم می شه؟
سرنیاز بالا آمد و نگاهش به او افتادچهره اش تکیده بود و لایه ای ریش
صورتش را گندمگون تر نشان می داد اما برق نگاهش هنوز هم مثل سابق پر از
مهر بود.
_ باید تموم بشه چون چاره ی دیگه ای نیست.
صدای سلام و احوالپرسی تازه واردین از سمت هال شنیده شد.نیاز به حالتی
معذب نظری به آن سو انداخت.ظاهراً مهمان ها به جای پذیرایی مسیر آشپزخانه
را در پیش گرفته بودند.سهیل اهسته تر از قبل گفت:ولی من نمی ذارم تموم
بشه.خودت می دونی وقتی تصمیم بگیرم چیزی رو به دست بیارم به این سادگی دست
بردار نیستم.من واسه به دست آوردن تو کم زحمت نکشیدم که حالا راحت کنار
بکشم.
_ ببین سهیل واسه منم راحت نبود که همه چیزو فراموش کنم ولی چون می دونم این ازدواج به صلاح هیچ کدوم از ما نیست دارم سعیمو می کنم.
صدای سهیل بی اختیار بلند شد:چطور قبلاًاین ج.ری فکر نمی کردی....کی گفته که این ازدواج به صلاح ما نیست؟
نیاز از اینکه دیگران حرف هایشان را بشنود معذب بود گرچه می دانست در
محدوده ی کوچک آپارتمان صدای آن ها خواه ناخواه به گوش بقیه خواهد
رسید.این بار با لحن خفه ای گفت:مطمئن باش اونی که گفته خیر و صلاح و
خوشبختی تو رو می خواسته.چرا نمی خوای قبول کنی که من و تو واسه هم ساخته
نشدیم...؟بهتره عاقل باشی تو باید با دختری ازدواج کنی که بتونه همسر خوبی
واسه خودت و عروس خوبی واسه خانواده ات باشه...من این شرایطو ندارم.
برخلاف او سهیل آن قدر کلافه بود که هیچ سعی در کنترل صدایش نداشت:_ لطفاً
حرف بی ربط نزن یه نگاه به من بکن...بیست و شش سال از عمرم گذشته و اون
قدر بزرگ شدم که تشخیص بدم همسر ایده آلم چه شرایطی باید داشته
باشه.خانواده ی منم اگه دوست داشتن تور و می پذیرن وگرنه این دیگه مشکل
خودشونه.
_ ولی من این جوری قبول ندارم قبل از اینم بارها بهت گفتم که واسه من
خانواده ی شوهرم خیلی مهم هستن.من نمی تونم اونا رو نادیده بگیرم.تو هم به
عنوان پسر اون خانواده باید واسه عقیده شون احترام قایل باشی اینو هیچ وقت
یادت نره.
_ به من درس اخلاق نده نیاز...به جای این حرفا بگو چی به تو گفتن که این
قدر عوض شدی؟کی به تو حرفی زده؟کی گفته که نمی تونی عروس ایده آلی واسه
خانواده ی من باشی؟چی بهت گفتن که به اون حال افتادی؟!
_ دیگه چه فرقی می کنه...اینکه کی بود یا چی گفت دیگه اهمیتی نداره.مهم
اینه که واقعیت برام روشن شد.تو هم بهتره واقع بین باشی بازم می گم من و
تو واسه هم ساخته نشدیم چرا نمی خوای قبول کنی؟
_ چی رو قبول کنم....که تو داری منو بازی می دی؟این که داری زندگی و آینده ی منو تباه می کنی؟من نمی خوام اینو قبول کنم.
_ فکر می کردم منطقی تر از این حرفا باشی فکر می کردم اگه مثل دو تا آدم
بشینیم با هم حرف بزنیم مشکل حل می شه ولی می بینم حرف حساب حالیت نیست من
دیگه حرفی ندارم همین قدر بگم که از نظر من همه چیز تموم شده است تو هم
بهتره تمومش کنی.
از خدا می خواست که این بحث همین جا خاتمه پیدا کند.اگر این بگو مگو باز
هم ادامه پیدا می کرد حتماً از پا در می آمد.وجودش از درون می لرزید ترس
این را داشت که دوباره دچار یک شوک عصبی بشود.با تمام ضعفی که داشت از جا
برخاست و خود را آماده ی رفتن نشان داد.صدای سهیل از خشم و ناامیدی می
لرزید:نیاز...فقط یه چیزی به من بگو....پای کس دیگه ای در بینه...اگه باشه
من همین الان واسه همیشه از زندگیت می رم بیرون و قسم می خورم که دیگه
مزاحمت نشم.
لرزش زانوان نیاز به حدی بود که تعادلش را به هم زد دستش را به مبل گرفت و
به سوی او برگشت:فکر نمی کردم این قدر احمق باشی که اینو بپرسی...چطور توی
این یکسالی که با هم نامزد بودیم منو شناختی!بذار خیالتو راحت کنم...من
این قدر در رابطه ی ازدواج با تو سرخورده شدم که این تیرگی حالا حالاها از
ذهن و قلبم پاک نمی شه و خدا می دونه چند سال باید بگذره که بتونم دوباره
به این جور مسایل فکر کنم...حالا دیگه تمومش کن من دیگه تحمل ان هم فشار
عصبی رو ندارم...در ضمن ما امروز جایی مهمون هستیم گه اجازه بدی باید بریم
تا حالاشم خیلی دیر کردیم.
سهیل انگار جان تازه ای گرفت و پرسید:داری منو از سر خودت باز می کنی!قبل
از اینکه جواب قانع کننده ای بهم داده باشی؟فکر می کنی فقط خودتی که این
میون ضربه خوردی؟خدا می دونه از شب عقد تا به حال چه حالی داشتم.وقتی
شنیدم اومدی تهران بدون فکر راه فتادم.تمام دیشب یک بند رانندگی می کردم
به خودم فقط این قدر فرصت دادم که توی قهوه خونه ی سر راه یه چایی بخورم
حالا تو انتظار داری دست از پا درازتر برگردم به همین سادگی؟
نگاه نیاز یک بار دیگر به او افتاد دلش از دیدن قیافه ی رنگ پریده و
مهربان او به درد آمد دوباره خود را روی مبل انداخت و با صدای که بغض داشت
پرسید:انتظار داری چی بگم؟
و بی اختیار به گریه افتاد.منظر و نگین که تمام صحبت ها را شنیده بودند
خود را به قسمت پذیرایی رساندند.کامران که تا این لحظه کنجکاوانه به صحبت
ها گوش داده بود به شهاب که او هم متفکر ایستاده بود گفت:بیا بریم ببینیم
حرف حساب این یارو چیه...فکر نکنه نیاز این جا بی کس و کاره.
_ بهتره ما دخالت نکنیم این یه موضوع خصوصیه که باید بین خودشون حل و فصل بشه.
_ آخه این جوری که نمی شه این پسره دست بردار نیست.دیگه نیاز به چه زبونی بگه نمی خوام ازدواج کنم.
_ سهیل دنبال دلیلش می گرده نیاز همون دختریه که یکسال نامزدش بوده می
خواد بفهمه چی شده که یه شبه تصمیمش عوض شده.به نظر من اون حق داره دلیل
این تغییر ناگهانی رو بدونه.
_ اگه حال نیاز دوباره خراب بشه چی؟شنیدم شب عقد کارش به بیمارستان کشیده اگه دوباره اون چری بشه چی...؟این دخترا این جا امانتن.
_ تنها راه اینکه پسره دست برداره اینه که حقیقتو بشنوه در غیر این صورت قضیه حالا حالاها خاتمه پیدا نمی کنه.
نگین با عجله به آشپزخانه برگشت.کامران پرسید:چی شده...؟
_ حال نیاز داره بد می شه می خوام واسش یه آب قند درست کنم...اه....این قندون کجاست؟
کامران قندان را به سویش گرفت و به دنبال نگاهی به شهاب راه افتاد:من دارم می رم ببینم چی شده شاید لازم باشه ببریمش بیمارستان.
هر دوی آنها همزمان میان ورودی مهمان خانه پیداشان شد.سهیل کنار مبل نیاز
ایستاده بود چهره اش نگران به نظر می رسید از منظر پرسید:چرا این جوری
شد...اگه لازمه ببریمش بیمارستان...
منظر سرگرم مالش شانه های نیاز بود:بذار یه آب قند بهش بدیم ببینیم چی می شه.نیاز جون گریه کن خاله سبک می شی.
کامران پرسید:چی شده خاله....اتفاقی واسه نیاز افتاده...؟!
همون موقع نگاه سهیل به آن ها افتاد.منظر گفت:نه چیزی نیست یه مقدار ضعف کرده...بچه ها ایشون آقای زنگویی هستن.
شهاب و کامران به نوبت با سهیل احوالپرسی کردند.نگین با شتاب آب قند را
حاضر کرد.لب های نیاز همچنان محکم بهم چفت شده بود و قطره های اشک از میان
پلک های بسته اش به روی گونه ها شیار می بست.منظر رطوبت چهره اش را گرفت و
لیوان آب قند را به لب هایش نزدیک کرد:بخور عزیزم این برات خوبه...
در همان حال متوجه نگین شد:نگین جان آب پرتقال درست کردم برو واسه بچه ها بریز بیار...اون ظرف شیرینی رو هم بردار بیار.
و دوباره لیوان را به لب های نیاز نزدیک کرد.نیاز با دستی لرزان لیوان را پس زد:نمی تونم بخورم...
_ به زور ورگه نه از حال می ری ها.
و قلپ بعدی را به دهان او ریخت.کامران پرسید:خاله مطمئنین نمی خواد ببریمش دکتر...
_ یه نیم ساعت دسپه صبر می کنیم اگه بهتر نشد می ریم درمانگاه همین بغله.
سهیل درمانده به نظر می رسید.به سوی شهاب و کامران برگشت و گفت:ببخشید که
این وضی پیش اومد نمی خواستم ناراحتش کنم ولی دیگه صبرم تموم شده
بود.حتماً خبر دارین که چند وقت پیش قرار بود من و نیاز با هم ازدواج
کنیم؟نمی دونم چی شد که دست همون شب عقد همه چیز بهم خورد!امیدوارم حال
منو درک کنین....از اون شب تا به حال زندگی برام جهنم شده بدتر از همه
اینکه نمی دونم چی بنای زندگی منو خراب کرده!اون شب حال نیاز خیلی بد
شد.جوری که کارش به بیمارستان کشید بعد از اونم پدر و مادرش اجازه نمی
دادن باهاش روبرو بشم...وقتی شنیدم اومده تهران دیگه معطل نکردم شبونه راه
افتادم من اومدم که فقط بپرسم چرا....کافیه نیاز دلیل واقعی تغییر عقیده
شو به من بگه بعد از اون اگه دیگه نخواد منو ببینه همین الان رفع زحمت می
کنم.
شهاب گفت:فعلاً حال ایشون زیاد روبراه نیست ظاهراً خود شما هم حال درستی ندارین حالا بفرمایید بشینین تا ببینم چی می شه.
سهیل به حالتی خسته بر روی یکی از مبل ها جا گرفت شهاب و کامران نیز مبلی
را انتخاب کردند.نگین لیوان های شربت را تعارف کرد و به سراغ خواهرش
رفت:خاله حالش چطوری...؟
پلک های نیاز از هم باز شد آهسته گفت:خوبم نگران نباش.
نگین دست او را گرفت بوسه ای بر آن زد و همان جا کنارش نشست منظر
گفت:خدارو شکر به خیر گذشت....رنگ و روتم داره کم کم بر می گرده.داشتم از
ترس پس می افتادم. گفتم نکنه دوباره بیهوش بشی.
_ نه خاله جون چیزی نیست فقط یه کم ضعف کردم...نگین...رو واسه آقای زنگویی یه چیزی بیار بخوره از دیروز تا به حال هیچی نخورده.
نگاه منظر همراه با لبخند بامزه ای به سهیل افتاد. برق نشاطی که در چسم
های سهیل نشست از نگاه هیچ کدام مخفی نماند:فعلاً چیزی میل ندارم تو سعی
کن سرحال بیای همون واسه من کافیه.
نیاز که کمی جان گرفته بود به حالت مرتب تری روی مبل قرار گرفت و گفت:مگه نمی خوای حقیقتو بشنوی...شرط اولش اینه که یه چیزی بخوری.
سهیل یکی از برش های شیرینی را برداشت:من با همین سیر می شم.
و همراه با جرعه ای آب پرتقال مشغول خوردن شد.پیدا بود میلی به آن ندارد با این حال آن را تا ته خورد:خوب اینم اولین شرط من منتظرم.
_ ولی یه شرط دیگه هم مونده...اگه قول بدی بهش عمل کنی همه چیزو برات تعریف می کنم.
_ من جلوجلو هیچ قولی نمی دم.
_ پس نمی خوای حقیقتو بشنوی؟
_ چرا ولی اول باید بدونم اون شرط چیه...؟
نیاز لحظه ای ساکت نگاهش کرد و بعد با تمام ضعفی که در صدایش پیدا بود به
حالتی شمرده گفت:باید قول بدی بعد از شنیدن حقیقت همین جا در حضور همه و
برای همیشه با من خداحافظی کنی.
_ نه...من اول باید حقیقت ماجرا رو بشنوم و بعد تصمیم بگیرم اگه دیدم نمی
تونم با اون واقعیت کنار بیام قول می دم واسه همیشه از زندگیت برم بیرون
ولی اگه واقعیت چیزی بود که نمی تونست مانع زندگی مشترک ما بشه به هیچ وجه
کوتاه نمیام.
صورت نیاز از حرص گل انداخت:اَه...شما کع باز داری حرف خودتو می زنی بابا
منکه قبلاً بهتون گفتم, شاید شما بتونی با این مسأله کنار بیایی ولی من
نمی تونم...راستش به زبون آوردن این مطلبی که می خوام بگم برام
سخته...تازگی فهمیدم که نمی تونم همسر مناسبی واسه شما با هر مرد دیگه ای
باشم....
چشمان سیاه رنگ سهیل به او خیره ماند:چرا...؟!
نیاز آرام تر از قبل با لحنی که بوی یأس می داد گفت:برای اینکه مریضم.
همه ی آن ها یی که دور و برش بودند در یک آن جا خوردند حتی منظر هم باورش
نمی شد که آنچه را شنیده حقیقت دارد:تو چه مریضی داری خاله...؟
نیاز متوجه ی غم چهره ی او شد با محبت دستش را گرفت:خودمم نمی دونم این چه
دردیه...نمی دونم چه مرضی به جونم افتاده...چه جوری بگم!این بیماری هیچ
علایم یا نشونه های خاصی نداره. یه جور بیهوشی موقته .معمولاً شبی موقعی
که تازه می خواد خوابم ببره شروع می شه...البته این اواخر یه بار بین روز
به این حال افتادم منزل دوستم بودم مجلس ختم انعام داشتن نفهمیدم چی شد که
یکهو میون جمع از حال رفتم.متأسفانه بقیه فکر می کردن غشی هستم و این خبرو
به گوش خانوم زنگویی رسوندن.
_ چطور پری تا به حال چیزی در این مورد به من نگفته بود...؟
_ اخه اون خودشم از این موضوع خبر نداره نه اون نه بابا فقط نگین می دونه
که من این ناراحتی رو دارم که ازش قول گرفته بودم به کسی چیزی نگه...حالا
هم از همه ی شما همین خواهشو دارم نمی خوام کلمه ای از این قضیه به گوش
اونا یا هیچ کس دیگه ای برسه.نمی خوام بی جهت کسی رو نگران کنم.
_ تا به حال به دکتر مراجعه نکردی خاله...
_ چرا این کارو کردم دوبار به دو تا فوق تخصص مغز و اعصاب مراجعه کردم
تمام آزمایشات که ازم گرفتن هیچ چیز بدی رو نشون نمی داد.حنی سی تی اسکن
هم شدم ولی از نظر جسمی کاملاً سالم بودم!
_ عجیبه...پس چرا این جوری می شی...!
_ این سوالیه که منم از دکتر پرسیدم اما اون جوابی براش نداشت این اشکال هر چی هست علم پزشکی ازش سر در نمی یاره...!
احساس سبکی می کرد.انگار بار سنگینی را از روی دوشش برداشته بودند.بعد از
نگاهی به سهیل ادامه داد:من این ماجرا رو بهت نگفتم چون فکر نمی کردم لطمه
ای به زندگی مشترکمون بزنه ولی حرفای مادرت اون شبی که منو از سالن آرایش
بر می گردوندند چشممو به روی واقعیتا باز کرد...بهرحال حتماً این تقدیر
بود که قبل از عقد مادرت باهام صحبت کرد ممکن بود بعد ها فکر کنی من از
عمد موضوع رو پنهون کردم.
_ تو فقط به همین دلیل مجلس عقدو بهم زدی؟!این موضوع که اصلاً اهمیتی
نداره فوقش واسه معالجه می برمت خارج می ریم آلمان اونجا پزشکای با تجربه
ای داره مطمئنم می تونن این اشکالو برطرف کنن...
نیاز بی حوصله کلام او را قطع کرد:قرارمون این نبود که دنبال راه چاره
بگردی.در ضمن این تنها دلیلش نبود توی نامه هم واست نوشتم که من دلم نمی
خواد و دوست ندارم ببه خانواده ای تحمیل بشم می تونی اینو درک کنی؟
_نه نمی تونم تو داری واسه خودتد خیالبافی می کنی خانواده ی منم کور نبودن
دیدن چقدر تلاش کردم که تونستم نظر موافق تو رو جلب کنم.تو به این می گی
تحمیل؟
_ تو رو خداب س کن سهیل دیگه توان سر و کله زدن با تو رو ندارم...
دقایقی ساکت ماند انگار واقعاً نیرویش تحلیل رفته بود وقتی دوباره به حرف
آمد صدایش بغض داشت:ببین...دلم می خواد مثل یه ادم فهمیده درست به حرفم
گوش بدی و غائله رو همین جا ختم کنی.بذار باهات بی رو دربایستی صحبت
کنم...من تصمیم خودمو گرفتم و نه تو و نه هیچ کس دیگه نمی تونه منو از
تصمیمم برگردونه.می دونم تو این مدت اون قدر منو شناختی که بدونی وقتی
حرفی می زنم تا آخر روی حرفم هستم...من دیگه حالا حالاها خیال ازدواج
ندارم,نه با تو نه با هیچ کس دیگه.
نگاه سهیل لحظه ای تار شد پس از مکثی که به نظر طولانی می رسید پرسید:این حرف آخرته...
_ آره دیگه هیچ حرفی ندارم چز اینکه برات آرزوی خوشبختی می کنم.
کمی بعد سهیل به آرامی از جا برخاست با وجود آشوپی که در درونش برپا بود
تلاش می کرد خوددار باشد:منم واسه تو همین آرزو رو دارم...ولی اینو بدون
که من حالا حالاها نا امید نمی شم بازم منتظر می مونم...
منظر دخالت کرد:حالا کجا با این عجله آقا سهیل...شما تازه از راه رسیدین
,بمونین با هم بریم منزل خواهرم امروز ما نهار اونجا دعوت داریم.
_ خیلی ممنون منظر خانوم,تا همین جا هم خیلی مزاحمتون شدم, باید ببخشید...
منظز,شهاب و کامران او را تا کنار در بدرقه کردند.نگین همان جا کنار
خواهرش که اهسته می لرزید نشسته بود و دست یخ زده او را میان دست هایش می
فشرد.
جمله ی نیاز همراه با قطره ی اشکی که روی گونه اش افتاد ادا شد:خدارو شکر که رفت.
*******
حشمت بین دو حالت دلواپسی و ذوق زدگی گیر کرده بود و نمی دانست در چهره اش
کدام یک بیشتر پیداست.در همان حال با تبسمی که در سیمایش نقش بسته بود از
ساختمان بیرون آمد و به دنبال احوالپرسی صمیمانه ای با دخترها و منظر
گفت:دلم هزار راه رفت.آخه می دونستم این روزا تهرون خود به خود خلوته جمعه
هم که هست به خودم گفتم پس چی شده که اینا این قدر دیر کردن...این جور
موقعا هم که می دونین آدم فقط فکرای بد می کنه ....موبایل شما هم که خاموش
بود ترسیدم نکنه اتفاق بدی افتاده باشه.
منظر گفت:ببخش حشمت جون ما باید تو رو در جریان می ذاشتیم ولی این قدر
دستپاچه شدیم که فراموش کردیم نیاز امروز حال درستی نداشت فشارش شدیداً
افتاده بود.همین الان داریم از بهداری میاییم بردیم بهش آمپول زدیم.
_ الهی بمیرم...خاله جون چرا مواظب خودت نیستی؟طفلک الانم داره می لرزه...؟
_ گفتم که حالش خوب نیست.راستش می خواست عذرخواهی کنه و نیاد می گفت بده
با این حال بیام خونه خاله.بهش گفتم اگه نیاد تو ناراحت می شی.
نیاز با رنگ و روی پریده کنار منظر ایستاده بود و از تأثیر داروی آرام بخش
احساس پیجی می کرد.حشمت گفت:با من رودربایستی نکن خاله درسته که اولین
باره همدیگه رو می بینیم ولی این جارو خونه ی خودت بدون. منظر چطوره
ببریمش بالا استراحت کنه؟می ترسم سر و صدا اذیتش کنه.
_منم همین خیال رو داشتم...تو خودت موافقی نیاز....
_ آره خاله لطف می کنین.
حشمت گفت:پس بیا از همین پله های بیرونی ببرش بالا چون اگه بیاد توی
ساختمون همه می خوان بیان احولپرسی کنن این طفلکم که از رنگ و روش پیداست
چه حالی داره.
_ آره این جوری بهتره نگین تو با خاله حشمت برو پیش بقیه تا من نیاز رو بخوابونم و بیام...
نیاز به سوی خواهرش برگشت و با صدایی که به زحمت بالا می آمد گفت:نگین از
طرف منم عذرخواهی کن و بگو به محض اینکه یه کم روبراه بشم میام خدمتتون....
انگار نگین از اینکه می خواست به تنهایی با بستگان مادرش مواجه بشود معذب
بود با این حال همان طور که دست در بازوی حشمت می انداخت به راه افتاد
.کامران نیز در سمت دیگرش راه می رفت.در حینی که به درون ساختمان می رفتند
سرش را به نگین نزدیک کرد و آهسته گفت:چیه...چرا رنگت پریده؟این جا که
قبیله ی آدم خورا نیست...!
نگین با همان آهستگی جواب داد:از کجا معلوم...یه وقت دیدی منو خوردین...
کامران در جواب با خنده ای موذیانه ای گفت:هر کی تو رو بخوره رو دل می کنه.
گونه های نگین از حرص گل انداخت به خصوص که جوابی آماده نداشت و فرصتی هم
پیدا نکرد چون به محض ورود با عده ای زن و مرد جوان مواجه شد که قبلاً عکس
انها را در آلبوم منظر دیده بود.منظر در میان هالی که در چندین اتاق به آن
باز می شد مستأصل مانده بود که شهاب یکی از درها را باز کرد و گفت:بیاریدش
اینجا خاله این جا ساکت تر از بقیه ی جاهاست.
و خود به آرامی بیورن آمد و آن ها را تنها گذاشت.دقایقی بعد منظر نیز
آهسته و بی صدا اتاق را ترک کرد و در را آهسته بست.در سرازیری پله ها شهاب
را دید که با دو فنجان نسکافه بالا می آمد:داشتم اینارو واسه شما می اوردم
حالش چطوره...؟
منظر یکی از فنجان ها را گرفت:خوابش برد فکر کنم اثر آمپول باشه که اینقدر زود خوابید.
_ استراحت براش خوبه امروز روز بدی رو گذروند.
_ اقعاً روز بدی بود هم واسه نیاز هم واسه سهیل!بنده خدا اون طفلکم امروز خیلی زجر کشید.نمی دونم واسه کدوم یکیشون سخت تر بود.
_ فکر کنم واسه نیاز خانوم به خصوص با این روحیه ی حساسی که داره.
_ منو بگو که فکر می کردم چه کار خوبی کردم آوردمش تهرون از کجا می دونستم این جوری می شه؟
_ کار شما هیچ ایرادی نداشت این برخورد باید پیش می اومد .این دو نفر باید
حرفاشونو با هم می زدن.حالا بهتر می تونن با این وضع کنار بیان...شما هم
نگران نباش یه مدت که بگذره کم کم همه چیز فراموش می شه.
_ سلام خاله جون شما اینجایین؟کی اومدین که من متوجه نشدم...؟
منظر که از تأثیر اتفاقات آن روز روز غمگین به نظر می رسید با دیدن خواهر
زاده اش لبخند زنان احوالش را پرسید:چطور فرزانه جون خوبی خاله؟عیدت مبارک.
_ مرسی...واسه شما هم مبارک باشه بندر خوش گذشت؟
_ ای بد نبود داشت خوش می گذشت ولی آخرش خراب شد.فرحناز چطوره؟
_ اونم خوبه اتفاقاً امروز اونام هستن....راستی خاله شنیدم نیاز دوباره حالش بد شده ما همه منتظر بودیم اونو ببینیم الان کجاست؟
_ خوابیده...آمپول آرامبخش بهش زدن.
_ حیف شد.می خواستم برم ببینم این عروس جنجالی که این همه سر و صدا راه انداخته چه شکلیه....شکل و قیافش مثل نگینه؟
_ یه کم با هم فرق دارن عکسشو که قبلاً بهت نشون دادم.
_ عکس مال دو سه سال پیش بود.نگین که الان خیلی فرق کرده حتماً نیازم عوض شده؟
_ آره خوب با دو سه سال پیشش فرق کرده حالا صبر کن یکی دو ساعت دیگه بیدار
می شه میادپایین خودت می بینیش...حالا بیا بریم ببینیم بقیه در چه حالن.
_ دارن سفره رو حاضر می کنن...راستی شهاب نوشابه گرفتی؟مامان منتظره.
شهاب که ظاهراً به گفتگوی آن ها توجهی نداشت به خودش آمد:چی...
_ نوشابه....هم به تو سفارش کرده بود هم به کامران.نکنه یادتون رفته بگیرین؟
_ وای ...پاک فراموشمون شد.حالا اشکال نداره بیا این فنجونو بگیر تا شما سفره رو حاضر کنین من می رم و بر می گردم.
داشت به سرعت مسیر آمده را بالا می رفت جلوی در لحظه ای مکث کرد.سوییچ
اتومبیل در اتاق بود اما با وجود نیاز درست نمی دانست وارد آن جا
بشود.دوباره به سمت پله ها برگشت و از همان بالا نگاهی به پاگرد نیمه
دایره و مرمرین پله ها انداخت خیال داشت از فرزانه بخواهد سوئیچ را برایش
بیاورد اما او و منظر از آن جا دور شده بودند ناچار برگشت و به دنبال ضربه
ای آرامی آهسته دستگیره را چرخاند.در بدون صدا به روی پاشنه چرخید.پاورچین
وارد شد و یکراست به سوی میز تحریرش رقت سوئیچ را برداشت و به آرامی برگشت
ولی قبل از خروج بی اختیار به انتهای اتاق نظری انداخت.نیاز آسوده و راحت
به خواب رفته بود پتو تا بالای سینه اش را می پوشاند.یک دست را بین صورت و
متکا جوری حایل کرده بود که گویی سرش به آن تکیه داشت.در نیمرخ مهتابی
رنگش ارامش خاصی موج می زد.با آخرین نگاه این فکر ناخودآگاه از سرش
گذشت((با این قیافه معصوم هیچ شباهتی به اون دختر لجباز و یک دنده ای که
دل اون بنده خدا رو با بیرحمی شکست نداره...))همزمان باا هجوم این فکر
بیرون رفت و در را آهسته بست.
در امتداد نگاه تو