راز نیاز قسمت هفتم

فصل چهارم 3_4
در بین جمع دایی منصور که به خوش خلقی و بذله گویی زبانزد فامیل بود در
اولین برخورد به دل نگین نشست آن قدر که در کنارش هیچ احساس غریبی نمی
کرد.بعد از صرف نهار مفصلی که حشمت تدارک دیده بود خانم ها سرگرم جمع آوری
بساط سفره بودند که منصور خلال دندانی برداشت و همان طور که بر روی یکی از
مبل ها لم می داد گفت:دستت درد نکنه خواهر...مگه این جا یه غذای درست و
حسابی و گرم بخوریم این عیال ما که یا سرکاره یا سلمونی یا منزل مامانش
اینا...تازه وقتی از همه ی اینا فارغ باشه حتماً داره واسه یکی از دوست و
آشناها فال قهوه می گیره.شکوه که همراه با بقیه کار جمع آوری سفره را به
پایان برده بود و حالا کنار حشمت می نشست چپ چپ نگاهش کرد و با حالتی بین
شوخی و جدی گفت:الهی لال شی منصور حالا هر کی نفهمه باورش می شه.
_ حتماً منظورت از هر کی این نگین خوشگله ست؟چون بقیه که تو رو کاملا می
شناسن و دست پختتو خوردن...نگین جان شوخی کردم دایی دست پخت عیال ما حرف
نداره می گی نه همین فردا بیا امتحان کن.
_ بدون امتحان حرف شما رو قبول دارم مگه می شه دست پخت عیال بد باشه و آدم این جوری تپلی بشه...؟
به جای منصور پسرش فرهاد گفت:بابا به نگین خانوم بگین که یه ساندویچ فروشی سرکوچه ی ماست که خیلی با شما ایاغ شده.
شهرزاد به دفاع از زن دایی شوهرش گفت:این حرفارو بذارین کنار هر چند من می
دونم دست پخت شکوه خانوم چقدر خوشمزه ست ولی تو این دوره زمونه دیگه کی به
دست پخت توجهی داره....اگه از من بپرسید می گم شکوه خانوم یه هنرمند
واقعیه اونم هنری که کمتر کسی ازش سردر میاره...دروغ می گم فرح؟
فرحناز که تازه از انجام کار فارغ شده روی کاناپه به همسرش لم داده بود لبخند زنان گفت:نه والا انصافاً زن دایی عالی فال می گیره.
شیرین گفت:لطفاً زمینه چینی نکنین مامانم امروز محاله واسه کسی فال بگیره....من یکی که حوصله ی بدحالی و سردرد بعدشو ندارم.
منصور گفت:آره بابا یه روز دور هم جمع شدیم دست از این بازیا بردارین خوب
نگین جان تو تعریف کن دایی شنیدم بابا می خواد خودشو به تهرون منتقل کنه
کی ان شالله دست به کار می شه؟
_ راستش من زیاد تو جریان نیستم دایی فقط می دونم که با مامان صحبتشو کرده اگه قطعی بشه حتماً اول تابستون جا به جا می شیم.
فرزانه گفت:عجیبه که خاله بعد از این همه سال می خواد برگرده!حتماً این کارو به خاطر نیاز می کنه...
_ چرا باید عجیب باشه؟ما از قبل این تصمیمو داشتیم واسه همین بابا از طریق
تعاونی اینجا خونه گرفته که داره به صورت مجتمع ساخته می شه البته بابا
خیال داشت تا موقع بازنشستگی همون بندر بمونه ولی حالا تصمیمش عوض
شده.شایدم واقعا به خاطر نیاز داره این کارو می کنه.
فرحناز گفت:طفلی نیاز حتماً خیلی خورده تو ذوقش....
_ خوب هر کس دیگه هم بود توی ذوقش می خورد.به خصوص بعد از اون همه پیگیری
و اصراری که نامزدش کرد.شاید باور نکنین ولی نیاز سه بار بهشون جواب رد
داد اما نامزدش دست بردار نبود.
لحن فرزانه بوی حسادت می داد:پس چی باعث شد که عقدش بهم بخوره...؟
_ همون چیزی که به خاطرش سه بار اونارو رد کرد.حقیقتش روش زندگی و رفتار و
کردار بندرها با ماها خیلی فرق می کنه.این همون چیزی بود که نیاز سعی کرد
به نامزدش بفهمونه ولی اون به قدری نیازو می خواست که نمی تونست این
حقیقتو قبول کنه و همه سعیشو کرد که ثابت کنه می تونه خودشو با اخلاق ماها
تطبیق بده.ولی درست همون شب اتفاقی افتاد که نیاز متوجه شد در واقع این
خودشه که باید در آینده ی به یه زن بندری با همون آداب و رسوم تبدیل بشه و
چون اینو نمی خواست عقدو بهم زد.
شهرزاد گفت:نیاز نباید زیاد سخت می گرفت چه اشکالی داره که زن از رسم و
رسومات شوهرش پیروی کنه؟اگه علاقه و تفاهم باشه هیچ کدوم از اینا مسأله
حادی نیست.
نگین احساس می کرد در میان جمع تنها حامی نیاز است و باید از حیثیت خواهرش
به خوبی دفاع کند با این نیت در جواب گفت:اتفاقاً به مورد خوبی اشاره کردی
گفتی علاقه و تفاهم تا اونجایی که من از رابطه ی نیاز و نامزد سابقش خبر
دارم می دونم که در خیلی از موارد با هم تفاهم داشتن یا لااقل نامزدش این
جوری نشون می داد.می شه گفت علاقه هم بود خیلی زیاد ولی یک طرفه مشکل نیاز
اینه که از نظر احساسی دختر سرسختیه شاید برای همین نتونست اون جوری که
باید و شاید به طرف مقابلش دل ببنده.به قول خودش احساسی که به اون داشت
بیشتر حس قدرشناسی بود تا عشق واسه همین نتونست پیه همه چیزو به تنش بماله.
فرزانه گفت:اگه این طوره پس چرا شب عقد حالش اون قدر بد شد و تا به حالم
نتونسته به حال عادی برگرده؟یه همچین موردی که دیگه غصه خوردن نداره!
نگین حس کرد نیش خاصی در کلام دو پهلوی دختر خاله اش پنهان است _ مطمئنم
اگه نیازو به خوبی من می شناختین این سوال براتون پیش نمی اومد.هر چند می
دونم اونایی که سطحی به همه چیز نگاه می کنن خود به خود این سوال به
ذهنشون خطور می کنه.بهرحال این بهم خوردن خود مراسم نبود که نیاز و دچار
شوک کرد ترس از اجرای این تصمیم و عواقبی که دنبالش بود اونو به مرحله ای
رسوند که دچار حمله ی شدید عصبی شد.نیاز می دونست با این کاری که می خواد
بکنه چه صدمه ای به نامزدش بابا ومامان و حتی آبروی خودش می زنه.متأسفانه
فرهنگ ما اینجوریه که اگه یه دختر سر سفره ی عقد پشیمون بشه و همه چیزو
بهم بزنه همه فکر می کنن حتماً اشکالی تو کارش بوده و همین می شه سوژه ی
دست آدمای بیکار که هیچ سرگرمی ندارن جز غیبت در مورد دیگران.این مسایله
که فکر اونو هنوز که هنوزه به خودش مشغول کرده و راحتش نمی ذاره.
شهرزاد گفت:این طور که می گی خواهرت باید دختر حساسی باشه؟
_ همین طور هم هست.روحیه ی نیاز حتی با من که خواهرشم خیلی فرق
داره.معمولاً یه چیزایی اونو تو زندگی ناراحت می کنه که ممکنه خیلی از
ماها از کنارش رد بشیم و حتی متوجهش هم نشیم.
شهرزاد پرسید:مثلاً چی...؟
_ خیلی چیزا و بیشتر از همه فقر و بدبختی مردم.تبعیضی که متأسفانه همیشه
بین دو طبقه مرفه و مستعضف وجود داره و فسادی که بازم از همون فقر ناشی می
شه و خیلی معضلات دیگه که حالا نمی شه به همش اشاره کرد.
شهرزاد گفت:این چیزا که همیشه بوده و هست و هیچ کس به تنهایی نمی تونه درستش کنه.
_ من نگفتم اون می خواد چیزی رو درست کنه گفتم مثل ماها نسبت به این مسایل بی تفاوت نیست.
فرزانه پرسید:فقط بی تفاوت نیست یا اگه دستش برسه کاری هم می کنه...؟
_ تا منظور تو از کار جی باشه...بعضی وقتا می گه دلم می خواست پولدارترین
آدم روی زمین بودم اون وقت می دونستم چه جوری ریشه ی فقرو از میون مردم
بردارم.البته خودش می دونه که این یه آرزوی محاله و هیچ وقت عملی نمی
شه.اما الانم در حد خودش تلاش می کنه.توی دانشگاه یه گروه درست کرده که
هدفشون فقط کمک به مردمه.اتفاقاً همین ماه گذشته توی فرهنگسرا یه برنامه
کنسرت برگزار کردن که درآمدش به نفع مردم بی بضاعت جمع شد.از برنامه شون
این قدر استقبال کردن که به خواهش سرپرستی فرهنگسرا سه شب تکرار شد.البته
این فقط یه چشمه از کاراییه که می کنن.این میون من و مامان بیشتر وقتا از
دست نیاز شاکی هستیم.مامان واسه اینکه اون زیاد به سر و وضع خودش اهمیت
نمی ده و بیشتر پول ماهیانه و تو جیبیشو تو این راه ها خرج می کنه.منم از
این ناراحتم که هر وقت باهاش می رم بیرون دچار عذاب وجدان می شم.اخه من
دوست دارم پولمو واسه خودم خرج کنم.ولی وقتی می بینم اون حتی کرایه برگشت
تا خونه رو واسه خودش نگه نمی داره حسابی شرمنده می شم.
کیومرث که در تمام این مدت ساکت و با علاقه به شرح حال دختر خاله ی نا
آشنایش گوش می داد به حرف آمد و پرسید:بابا چطور؟اون از کارای نیاز ایرادی
نمی گیره؟
چهره نگین بی اختیار به تبسمی از هم باز شد:بابا...اون با تمام وجود به
نیاز افتخار می کنه اصلاض یه جور دیگه نیازو دوست داره و براش احترام خاصی
قائله.مامان می گه اخلاق نیاز از خیلی جهات به بابا رفته می گه باباتم اون
وقتا که جوونتر بود همین قدر کله شق بود و هیچ وقت به فکر پس انداز آینده
نبود.
حشمت گفت:اتفاقاً الان که گفتی بابا از طریق تعاونی خونه گرفته تعجب کردم
که چطور بعد از این همه وقت هنوز واسه خودتون یه خونه دست و پا نکردین...
_ حق دارین خاله جون...شما که شناخت چندانی از بابا ندارین حتی همکارای
قدیمیش باور نمی کردن که بابا از خودش خونه ای نداره...البته بابا هیچ وقت
نذاشته ما توی زندگی کمبودی داشته باشیم و همیشه هر چیزی رو که خواستیم
واسمون مهیا کرده.در مورد خونه هم ما می تونستم خیلی زودتر از این صاحب
خونه بشیم ولی بابا همیشه این طور امتیازرو می داد به کسایی که بی خونه
بودن و چیزی به بازنشستگیشون نمونده بود می دونین شعار بابا چیه...همیشه
می گه زندگی کوتاهه و عمر گذرا پس نباید زیاد حرص مال دنیا رو زد بیشتر
واسه اون چیزی تلاش کنین که بتونین در لحظه ی مرگ با خودتون ببرین.نه
چیزایی که متعلق به این دنیاست.
سوف که از همان ابتدای آشنا با برخوردی سرد و متکبرانه به دل نگین ننشسته
بود دخالت کرد و گفت:این طرز فکر مال دوران پدر بزرگای ماست و توی این
دوره و زمونه خریداری نداره.الان همه می دونن که یه آدم عاقل باید به فکر
روز مبادا باشه در غیر این صورت حماقت کرده چون هیچ کس نمی دونه فردا چی
پشی میاد.
چهره ی نگین در جا گل انداخت با این حال سعی کرد خوددار باشه:مسلماً نظر و
عقیده ی شما و اون هایی که مثل شما فکر می کنن واسه خودتون محترمه ولی
بهتره اینو بدونین که بابای من آدم احمقی نیست برعکس ادمیه که با رفتارش
مورد احترام همه بوده و هست.توی تمام این سالایی که توی نظام خدمت کرده
هیچ وقت از موقعیتش سو استفاده نکرده به خصوص توی این چند سال اخیر که
سرپرست دارایی پایگاه بوده حتماض می دونین که این پست چه اهمیتی داره؟چیزی
که باعث آسودگی خیال باباست اینه که توی این بیست وهشت سال سابقه ی خدمتی
هر ارباب رجوعی رو به حق خودش رسونده ولی هیچ وقت حقی به خصوص اگه جنبه ی
مالی داشته واسه خودش قایل نشده.بابا می تونست از امتیازات زیادی واسه
خودش استفاده کنه ولی ما حتی موقعی که می خواستیم داداشمو به اسپانیا
بفرستیم از یه وام بانکی استفاده می کردیم.پس درست نیست که اسم رفتار
همچین آدمی رو حماقت گذاشت!
حشمت که متوجه حال دگرگونی نگین شده بود گفت:خاله جون ناراحت نشو یوسف قصد توهین نداشت فقط خواست عقیده شو بگه.
نگین احساس سبکی می کرد او تمام حرفهایی را که باید می زد بدون رودربایستی
زده بود با این حال چهره اش هنوز برافروخته به نظر می رسید.
عفت بعد از نظافت آشپزخانه همراه باسبد میوه به قسمت پذیرایی آمد و پرسید:خانوم چایی می خورین بیارم؟
حشمت حضور خدمتکار منزل را غنیمت شمرد و برای عوض کردن صحبت گفت:دستت درد نکنه بعد برو بالا ببین دختر خواهرم بیدار شده...؟
یوسف منتظر ماند تا عفت از بین جمع بیرون رفت سپس رو به نگین کرد و
گفت:ظاهراً صحبت من واسه شما خیلی برخورنده بود می خواستم اینو بدونین که
من قصد توهین به پدر شما رو نداشتم ولی هنوزم روی حرف خودم هستم که هر
انسان عاقل و عاقبت اندیشی در هر حالی باید به فکرآینده و احتمالات
باشه.اگر پدر شما ذره ای آینده نگر بود مجبور نمی شد به خاطر برادرتون از
وام بانکی استفاده کنه این کار واسه موقعیت اجتماعی ایشون قاعدتاً باید
برخورنده باشه.
_ باور نمی شه که شما یه همچین طرز فکری دارین.چه چیز این کار برخورنده
ست؟چرا فکر می کنین وام گرفتن از بانک مایه ی سرشکستگیه؟این برداشت مال
آدماییه که خودشونو تافته ی خدا بافته می دونن که بابای من خوشبختانه از
این آدما نیست.در ضمن بگم که بابا با همین روش و عقیده توی زندگی پدر و
همسر موفق بوده مامان من یه خانوم به معنای واقعی خوشبخته ,خوشبختی که
خیلی از همسران آقایونی که طرز فکری شبیه به شما دارن و حتماً در رفاه
کامل هم هستن حسرت یک ساعتشو می خورن.من ونیاز و مهرانم بچه های خوشبختی
هستیم.با جو صمیمی که توی خونه ما حاکمه تا به حال هیچوقت نشده احساس
کمبود یا فخر و مباهات کاذب کنیم.
نگاه فرحناز بی اختیار به سمت شوهرش برگشت و از دیدن قیافه ی او در جا دلش
کنده شد.حشمت با زبان بی زبانی به منصور فهماند که بهتر است مسیر صحبت را
عوض کند .کامران که نزدیک به نگین نشسته بود کمی به سوی او خم شد و آهسته
گفت:بنازم...عجب زبونی!خوشم اومد طرفو به موقع گلوله کردی ولی به خاطر
فرحناز کوتاه بیا داره از ترس سکته می کنه.
قبل از هر واکنشی از سوی نگین منصور رشته کلام را به دست گرفت:خوب از این حرفا بگذریم نگین جان نگفتی مهران واسه چی رفته اسپانیا؟
نگیت به دنبال تبسم پیروزمندانه ای د رجواب گفت:واسه ادامه تحصیل مهندسی
عمرانو همین جا گرفت ولی به اون قاتع نبود واسه همین به پیشنهاد بابا رفت
مادرید.
_ حالا چرا اسپانیا؟
_ بابا می گفت بهتره به کشوری بره که لااقل یه آشنا اونجا داشته باشیم.عمه
ی من بیشتر از بیست ساله که اونجا زندگی می کنه همیشه به بابا اصرار می
کرد یکی از ماها رو واسه یه مدت بفرسته اسپانیا قرعه به اسم مهران افتاد
چون من و نیاز واسه رفتن مشکل داشتیم.
فرهاد که از حاضر جوابی های نگین خوشش امده بود پرسید:اگه مشکلی نبود دوست داشتی بری اونجا؟
_ چرا که نه ؟به قول معروف هم فال هم تماشا.البته دوست ندارم واسه همیشه
خارج از ایران بمونم اما بدم نمی یاد یه کشورای مختلف سفر کنم و با فرهنگ
و اخلاقشون آشنا بشم.
فرزانه پرسید:نیاز چطور؟اونم مثل تو فکر می کنه؟
((عجیبه که این دختر خاله امروز به نیاز گیر داده))به دنبال هجوم این فکر
در جواب گفت:نیاز؟نه اون توی حال وهوای دیگه ای سیر می کنه اون عاشق ایران
خودمونه.به قول خودش شیفته ی جنگلای شمال و ساحل شنی دریا و کوه و دشتای
بختیاری و این جور چیزاست.اگه اونو به حال خودش بذاری دوست داره مدام توی
محله های قدیمی و کوچه باغای مصفا قدم بزنه.
منظر با شیفتگی خاصی گفت:وقتی تارشو دست می گیره و یه گوشه دنج شروع می
کنه به زدن آدم فکر می کنه واقعاً داره توی همون محله های و کوچه باغا سیر
می کنه.
تقریباً همه از شنیدن هنرمندی نیاز متعجب شدند.منصور که سرگرم پوست گرفتن
پرتقال بود با حالت خوشایندی گفت:به به پس نیاز اهل دلم هست؟
صدای لطیفی که کمی خواب آلود به گوش می رسید در جواب گفت:نه بابا کدوم دل دایی جان!دیگه دلی نمونده...سلام به همگی.
سلام به روي ماهت دايي جان، تو كجايي ما اين قدر منتظريم؟
چهره نياز به تبسمي از هم باز شد : من از همه عذر مي خوام كه نتونستم زودتر بيام خدمتتون، راستش به قدري حالم بد بود كه نمي تونستم روي پام بايستم، اما الان روبراه شدم و خوشحال مي شم زحمت بكشين و منو با جمع آشنا كنين.
منصور كه شيفته او را ورانداز مي كرد بعد از اينكه با محبت او را در آغوش گرفت و بوسه اي بر پيشانيش نشاند گفت : اي به روي چشم دايي جان، بيا از همين خانوم خوشگله شروع كنم ، اين فرزانه ست، حتماً اسمشو قبلاً شنيدي؟
نياز دستش را به سوي او برد : چطوري فرزانه جان؟ خاله منظر گفته بود كه دوتا دختر خاله ملوس دارم، از اين كه مي بينمت خوشحالم.
فرزانه سعي مي كرد خوشرو به نظر برسد، بعد از احوالپرسي گفت :
- مرسي نياز جان، هم خاله هم شما لطف دارين.
نياز ناخودآگاه احساس كرد او از چيزي دلخور است. منصور گفت : و اما اين يكي خوشگله، اين شيرين منه كه از خيلي وقت پيش دلش مي خواست با تو و نگين آشنا بشه.
برخورد شيرين صميمي تر بود، نياز همراه با فشردن دست، او را كه براي روبوسي پيش قدم شده بود با محبت بوسيد و گفت : شيرين جان باور كن اين احساس دو جانبه ست! من و نگينم هميشه دوست داشتيم با شماها از نزديك آشنا بشيم.
منصور گفت : حالا بيا اين جا، كامرانو كه از قبل ديدي...؟
- آره ولي لازمه بازم ازش بابت امروز تشكر كنم. كامران جان خيلي زحمت كشيدي...
منصور به حالت مزاح گفت : بسه ديگه، زياد با كامران خوش و بش نكن، اين از اون تخم جناست كه راحت دل دختراي مردمو مي بره...، و اما اين يكي...
نياز نتوانست لبخندش را مهار كند، در همان حال چشمش به نگين افتاد و احساس كرد از ديدن او واقعاً خوشحال است. گونه اش را با مهرباني لمس كرد و آهسته گفت : چطوري عزيزم...؟
- خوبم...، تونستي خوب بخوابي...؟
- آره، خوب بود.
كلام منصور توجه نياز را به سمت مرد جواني كه نگاهش مهربان بود كشاند : و اينم آقا كيومرث ماست كه همين سال گذشته به جرگه ي مرغا ... ببخشيد خروسا پيوسته و خودشو حسابي گرفتار كرده.
همزمان با صداي اعتراض شهرزاد، نياز كه سرگرم احوالپرسي با كيومرث بود گفت : اي كاش همه گرفتاريا به زيبايي و تو دلبرويي شهرزاد خانوم باشه، در اون صورت همه دلشون مي خواد گرفتار بشن. بهتون تبريك مي گم آقا كيومرث، اميدوارم زندگي خوبي داشته باشين.
- متشكرم و متاسف از اين كه اين قدر دير با دخترخاله هاي خوبم آشنا مي شم.
- منم همين طور، ان شاء الله در آينده جبران گذشته رو بكنيم.
بعد از خوش و بش و احوالپرسي گرمي با شهرزاد به سراغ جوان بعدي رفت. منصور گفت : اگه تونستي حدس بزني اين شازده كيه؟ يه جايزه پيش من داري.
دست نياز به سوي او دراز شد و گفت : از اونجايي كه شباهت زيادي به شكوه خانوم داره و من همين ديروز عكسشونو توي آلبوم خاله ديدم ايشون بايد پسر دايي عزيز من آقا فرهاد باشن.
- اي ناقلا...، پس تو قبلاً همه رو يه دور از طريق عكس چك كردي؟
فرهاد جوان محجوبي به نظر مي رسيد، با اين حال با لحني خودماني در جواب نياز گفت : امروز تعريف شما رو زياد شنيدم و دلم مي خواست از نزديك زيارتتون كنم و منتظر بودم زودتر از خواب بيدار شين.
- شما لطف داري فرهاد جان، فقط اي كاش بعد از شنيدن اون تعريفا توي ذوقت نزده باشم.
فرهاد شرمگين در جواب گفت : اختيار دارين، تازه بايد بيشتر از اينا مي گفتن.
باز طبع شوخ منصور گل كرد : زياد بلبل زبوني نكن پسر، دختر عمه ت به اين سادگي دم به تله نمي ده، پس بي خود زبون نريز.
به دنبال شليك خنده ي حاضرين، فرهاد با چهره اي گل انداخته در جاي خود نشست. منصور به سراغ نفر بعد رفت: اين يكي رو مي شناسي يا معرفي كنم؟
نياز لبخند زنان گفت: فرحناز جونو مي شه از روي قيافه ي زيباشون شناخت تمام زيبايي خاله حشمتو يه جا به ارث برده.
فرحناز با خوشرويي او را در آغوش گرفت و همراه با بوسه اي بر گونه اش گفت:
- چشماي جذاب تو همه رو خوب مي بينه عزيزم.
انگار تعريف نياز به دل حشمت نشسته بود، با خنده ي غليظي گفت: بلا نگيري نياز جون دل همه رو به دست مياري.
نياز در حين خوش و بش با فرحناز نگاهي به او انداخت: دروغ كه نمي گم خاله جون.
برخورد يوسف همچنان سرد و متكبرانه بود. منصور كه متوجه رنجش نياز شده بود با لحن سرخوشي دست او را كشيد و گفت: حالا بيا با خانوم خانوماي اين مجلس آشنات كنم، كسي كه تونسته بيست و چهار سال داييتو اسير خودش كنه، تازه حالا هم دست بر دار نيست.
شكوه كه در تمام اين مدت با كنجكاوي رفتار نياز را مي پاييد او را در آغوش گرفت و سعي كرد در مقابل تعريف هاي او، با محبت عمل كند. بعد از احوالپرسي گرم و صميمانه اي با شكوه نوبت به حشمت و منظر كه در كنارش نشسته بودند، رسيد. نياز خم شد و از گونه ي هر دو بوسه اي گرفت و بابت بيماري نا به هنگامش عذر خواست. منصور گفت: اينم حسن ختام برنامه آقا شهاب گل، فكر كنم قبلاً با هم آشنا شدين نيست؟
شهاب مقابل آنها از جا برخاست: درسته، حالتون چه طوره نياز خانوم؟
- خيلي ممنون، الان خيلي بهترم و شرمنده كه امروز شما رو به زحمت انداختم و شرمنده تر از اين كه اتاقتونو اشغال كردم.
- اختيار دارين، دشمنتون شرمنده ، اميدوارم وسايل راحتيتون فراهم شده باشه.
- ممنون، كاملاً راحت بودم.
عاقبت زماني كه كنار نگين جاي گرفت ناخودآگاه حس كرد خواهرش اوقات ناخوشايندي را گذرانده است. سرش به سوي او خم شد و آهسته پرسيد: اوضاع چطوره؟
نگين نيز به سوي او خم شد و لبخند زنان به صورتي كه كسي متوجه مضمون كلامش نشود گفت: بد نيست، جات خالي بساط رو كم كني بود، منم حسابي خدمت اونايي كه لازم بود رسيدم.
نياز بي اختيار به خنده افتاد. مي دانست زبان خواهرش به موقع مثل خنجر زهرآلود عمل مي كرد و از ظاهر امر احتمال مي داد كه اين خنجر عليه چه كسي به كار رفته است. آنها مشغول صحبت بودند كه حشمت پرسيد: نياز جان بگم واست غذا بيارن.
- نه خاله، دست شما درد نكنه، فقط يه چاي اگه ممكنه.
كامران گفت: چاي با معده خالي؟ ضعف مي كني، لااقل يه چيزي بخور، بعد.
- چايي رو با يه برش از اين كيكا مي خورم كه ضعف نكنم.
- به هر حال سعي كن دوپينگ كني، قراره يك ساعت ديگه بريم اين پارك بغلي، سر بالايي سرپاييني زياد داره، يه چيزي بخور كه پا به پاي ما راه بيايي.
نگين گفت: نياز و دستكم نگير اگه پاش بيفته همه رو توي پياده روي حريفه. من و نياز بيشتر شبا يكي دو ساعت روي ساحل شني پياده روي مي كنيم.
فرهاد پرسيد: راسته كه مي گن تابستون اونجا نمي شه از گرما نفس كشيد؟
لبخند نگين با لوندي همراه بود: هر كس اينو گفته يه كم غلو كرده چون در اون صورت هيچ موجود زنده اي نمي تونست اونجا دووم بياره ولي گذشته از اين حرفا تابستون واقعاً هوا گرمه اما در عوض زمستونش عاليه. درست مثل بهار اين جاست.
شيرين پرسيد: شما اونجا دريا هم مي رين؟ منظورم اينه كه درياش جوري هست كه بشه توش شنا كرد؟
نگين كه خواهرش را مشغول نوشيدن چاي مي ديد در جواب گفت : چه جورم، درياش حرف نداره، بيشتر شبايي كه پياده روي مي كنيم بعدش مي زنيم به آب و حسابي شنا مي كنيم. اين طور مواقع تا ما بريم و برگرديم، مامان و بابا يه گوشه دنج پيدا كردن و بساط شام رو راه انداختن. جاتون خالي شام بعد از اين همه ورجه وورجه اينقدر مزه داره كه نگو....
منظر كه به ياد خاطره خوشي افتاده بود با لحن سرخوشي اضافه كرد : راست مي گه، يادته اون شب كه رفتيم رو آتيش جوجه سيخ زديم چقدر خوش گذشت. ما بوديم با خانواده ناخدا همتي همكار فريبرز، اونام سه، چهار تا دختر و پسر بزرگ داشتن، خلاصه از اولش اين جوونا زدن و رقصيدن تا ساعت يك نصف شب. راستي بچه ها فيلمشو دارين؟
نگين بدون فكر گفت : نه فيلمش پيش سهيل موند.....
و چون متوجه حرف نسنجيده اش شد، سكوت كرد. فرزانه پرسيد : سهيل كيه؟
سكوت ناراحت كننده اي بر فضا حاكم شده بود. دستي كه فنجان را در خود داشت آهسته مي لرزيد. حشمت سعي كرد با علم و اشاره به دخترش بفهماند كه وقت كنجكاوي نيست اما فرزانه كه احساس مي كرد دختر خاله هايش حساسيت خاصي روي اين اسم دارند سوالش را تكرار كرد: نگفتين سهيل كيه؟
نياز سرش را بالا آورد و با كلام شمرده گفت : سهيل نامزد سابق من بود، حتما مي دونيد كه مجلس عقد ما همين چند روز پيش به هم خورد؟
فرزانه تبسم موذيانه اي داشت : آهان .... آره، اتفاقا نگين واسمون تعريف كرد كه چي شده، خيلي ناراحت شديم.
گونه هاي نگين در جا گل انداخت. نياز گفت : معمولا هر كس همچين خبري رو بشنوه متاسف مي شه، پيش خودش مي گه طفلك دختره يا مثلا بيچاره پسره، چقدر واسه آينده شون برنامه ريزي كرده بودن.... ولي من به قضيه به هم خوردن عقدم اين جوري نگاه نمي كنم! مثل معروفي هست كه مي گه جلوي ضرر رو هر جا بگيري منفعته، به هم خوردن عقد من هم همچين مصداقي داره، پس همون بهتر كه به هم خورد. شهاب به بهانه ي رفتن به آشپزخانه از جا برخاست اما كنار مبل كامران به سوي او خم شد و آهسته گفت : برپا نمي دي؟ واسه پارك دير مي شه ها.....
كامران گفت : امروز كه همش به حرف گذشت، مگه قرار نبود بريم قدم بزنيم؟ هركس خيال اومدن داره بلند شه ديگه.
فرحناز نگاهي به همسرش انداخت : مياي با بچه ها بريم؟
- نه، قراره امشب بريم منزل مامان اينا، پاشو كم كم حاضر شو راه بيفتيم.
فرحناز سعي داشت رنجشش را به روي خود نياورد. اين عادت يوسف بود كه هميشه او را از كارهايي كه به آن علاقه داشت دور نگه دارد.
فصل 5
با فرو نشستن خورشيد، هواي پارك سردتر به نظر مي رسيد. گرچه جوانتر ها اين را حس نمي كردند، به خصوص كه هر كدام سعي داشت در پيش روي از سر بالايي از آن يكي سبقت بگيرد. حشمت و منظر خيلي زود خسنه شدند. منصور نيز از سرما گله داشت. شكوه هم ترجيح مي داد با بقيه به منزل برگردد. حشمت گفت : منصور بچه ها رو صدا كن بهشون بگو ما داريم مي ريم خونه، بعد دنبالمون نگردن.
نگاه منصور به شهاب كه دنبال بقيه در حركت بود افتاد : شهاب جان به بچه ها بگو ما داريم برمي گرديم خونه.
شهاب از همان فاصله دستي برايش تكان داد : باشه برين، خيالتون راحت باشه. سپس با قدمهاي سريعتر خود را به جمع سه نفره ي كيومرث، شهرزاد و نياز كه با گروه فاصله زيادي داشتند رساند. نياز از دور نگاهي به خواهرش انداخت و او را همراه با كامران، شيرين، فرزانه و فرهاد، همچنان در حال بالا رفتن از پله ها ديد. شهرزاد كه دومين ماه بارداري را مي گذراند به سفارش پزشك آرام قدم بر مي داشت، در همان حال رو به نياز كرد و گفت : عجيبه كه تو و نگين از نظر اخلاقي اين همه با هم فرق دارين !
نيم رخ نياز حالت خوشايندي پيدا كرد : زيادم عجيب نيست، ما از نظر اخلاقي سهميه بندي شديم، من تقريبا به بابا رفتم و نگين شبيه مامانم شده.....، راستش من هميشه از ديدن خلق و خوي شاد و سر حال نگين لذت مي برم، به نظرم جووني يعني اين.
- ولي مثل اينكه قيافه هاتون برعكس شده، حشمت جون مي گه شما شكل خاله پري شدي و نگين شبيه باباتون.
- درسته، بيشتر اونايي كه ما رو مي بينن همينو مي گن.
- خيلي دلم مي خواد خاله پري رو از نزديك ببينم، هميشه به كيومرث مي گفتم توي مهموني ها و جمع هاي فاميلي جاي مامان شما خيلي خاليه.
صداي نياز شادابيش را از دست داد : مي دونم كه واسه مامانم دوري از فاميل و خانواده ش خيلي سخت بوده، با اين حال چون خودش اين راهو انتخاب كرده بود هيچ وقت گله نكرد..... حالا اگه خدا بخواد ممكنه با انتقالي بابا موافقت بشه و واسه هميشه برگرديم تهران، فقط نمي دونم برنامه دانشگاه من چي مي شه.
- راستي يادم نبود تو داري درس مي خوني، چه رشته اي هستي؟
- كامپيوتر، نرم افزار مي خونم ترم چهارم.
- رشته خوبيه، بازار كارش عاليه، نگين چي مي خونه؟
- اون دو سال از من كوچيكتره، پيش دانشگاهي رو داره مي گذرونه، به محض اينكه برگرديم بايد خودشو واسه امتحانات آخر سال آمده كنه و بعدم واسه كنكور .
- اگه قرار بشه بياين تهرون، كي جا به جا مي شين؟
- درست نمي دونم ولي انگار بابا عجله داشت كه زودتر تكليفش روشن بشه. اگه همه چيز خوب پيش بره به احتمال زياد توي خرداد جا به جا مي شيم، هر چند من بايد بمونم بعد از امتحانات ترم بيام.
كيومرث پرسيد : شما متولد تهرون هستين، نيست؟
- بله...، من و مهران همين جا به دنيا اومديم. مامان مي گه من خيلي كوچولو بودم كه به بندر منتقل شديم.
- حتما زندگي توي شهر غريبه براتون سخت بوده؟ بالاخره هر چي باشه اونجا از خيلي جهات با اين جا فرق مي كنه.
- واسه مامان و بابام شايد ولي واسه ما بچه ها زياد فرقي نمي كرد چون اونجا رو شهر خودمون مي دونستيم.
شهرزاد گفت : پس حتما حالا كه مي خوايين برگردين تهرون براتون سخته؟
- اگه بگم نه دروغ گفتم. اونجا هر چي كه هست شهريه كه ما توش بزرگ شديم و خاطرات زيادي ازش داريم. راستشو بگم فكر اينكه بخوام از تمام اون خاطره ها جدا بشم عذابم مي ده. هر چند مي دونم از بعضي جهات بهتره كه ديگه اونجا نباشم.
نگاه شهاب به پسرك بلال فروش افتاد و پرسيد : موافقين يه كم استراحت كنيم؟ اين جا بلال هاي خوبي داره.
شهرزاد گفت : اگه قراره بلال بخوريم من موافقم، بدجوري بوش آدم رو وسوسه مي كنه.
كيومرث گفت : چرا زودتر نگفتي خانم؟ بشين همين جا روي صندلي تا برم چندتا شيرشو بگيرم بيارم.
شهاب به دنبالش راه افتاد : صبر كن با هم بريم.
در بازگشت كيومرث يكي از دو بلالي را كه همراه داشت به همسرش تعارف كرد و شهاب سهم نياز را به سمت او گرفت : نمي دونم دوست دارين يا نه....؟
نياز با تشكر آن را گرفت ولي برخلاف شهرزاد كه با ولع مشغول گاز زدن آن شد ميلي به خوردن نداشت. شهاب كه مراقب او بود پرسيد : مثل اينكه خوشتون نيومد؟
- چرا دستتون درد نكنه، بلالش كه عاليه ولي من بي اشتهام.
شهرزاد خندان گفت : اشكال نداره اگه نتونستي بخوري نگرش دار من بعد از اين مي خورمش.
ساعتي بعد در حالي كه سر گرم نوشيدن نسكافه، از هر دري صحبت مي كردند متوجه بازگشت بچه ها شدند كه نفس زنان و شاداب از پياده روي برمي گشتند.
كامران كه سر حال به نظر مي رسيد پرسيد : انگار در نبود ما خوب به خودتون رسيدين؟
شهرزاد گفت : نه بابا، همش دو تا بلال، يه بستني زمستوني و همين نسكافه كه مي بيني.
- لعنت به چيز كم! حالا مهمون كي بودين؟
- شهاب زحمتشو كشيد.
- شهاب جون چشم ما رو دور ديدي؟ ولي ما از حق خودمون نمي گذريم. ما هم بلال مي خوايم ياالله.
و از بقيه خواست كه با زدن دست او را همراهي كنند. ما بلال مي خوايم يالله....
لبخند شهاب پشت لبهايش پنهان شده بود : باشه، آبرو ريزي نكنين، بياين هر چي دلتون مي خواد سفارش بدين.
فرزانه خودش را براي لوس كرد : بستني هم مي خوام، تازه ممكنه چيزهاي ديگه هم هوس كنم.
شهاب در حالي كه به راه مي افتاد گفت : باشه تو هر چي دلت مي خواد بخور.
حشمت كه شام مفصلي تدارك ديده بود از بي اشتهايي بچه ها عصبي شد : شما كه مي خواستين آت و آشغال بخورين چرا نگفتين كه من اين همه غذا درست نكنم؟
فرهاد گفت : ناراحت نشو عمه جون الان سر شبه، قراره ما تا آخر شب اين جا باشيم، خاطر جمع باش تا موقع رفتن ديگه چيزي نمونده كه غصه شو بخورين.
منصور به شوخي گفت : تازه اگرم چيزي موند بريز تو يه ظرف من با خودم مي برم.
شيرين گفت : اه.... شما هم كه همش حرف از خوردن مي زنين. بابا نا سلامتي ايام عيده، ديگه از اين فرصتا پيش نمياد كه اينجوري همگي دور هم جمع بشيم.
منصور گفت : حالا منظورت از اين حرفا چي هست؟ نكنه باز برنامه ريزي كردي؟
- خوب مگه بده؟ يعني نمي خواي ايام تعطيلات يه كم خوش بگذرونيم.....؟
- بر منكرش لعنت، كيه كه از خوشي و تفريح بدش بياد؟ حالا پيشنهادت چي هست باباجان؟ هر چي كه باشه من واسه خاطر عزيز تو از همين الان مي گم موافقم.
- شما كه موافق باشين يعني پنجاه درصد قضيه حله ولي بذار نظر بقيه رو هم بپرسم ببينم اينا چي مي گن. مي گم موافقين واسه سه، چهار روز همگي با هم بريم شمال ؟ الان اونجا غلغله است خيلي خوش مي گذره.
پيشنهاد شيرين با استقبال و هوراي بقيه مواجه شد، در بين همه منظر گفت :
- ولي من نمي دونم بتونم بيام يا نه، مي دوني كه مجيد اهل اين جور مسافرتا نيست، نه اينكه ايام عيده، دلمم نمياد تنهاش بذارم.
چهره ي نگين وا رفت : ولي خاله اگه شما نيايين ما هم نمي ريم.
- حالا صبر كن با مجيد در ميون بذارم ببينم چي مي گه، اگه نشد شماها برين خاله جون، شما اومدين اينجا تفريح كنين نه اين كه ورِ دلِ من بشينين.
شكوه گفت : منم كه فقط دو روز ديگه مرخصي دارم، بعدش بايد برم سر كار.
شيرين گفت : مامان تو رو خدا بهانه نيار، حالا دو روزم مرخصي بگير مگه چي مي شه؟/
حشمت گفت : من كه حاضرم، هر وقت كه بگين راه مي افتيم.
منصور گفت : خانم حالا يه دو روز ديرتر برو سر كار، دل بچه ها رو نشكن، هميشه كه از اين فرصتا پيش نمياد. منظر تو هم همين امشب با مجيد صحبت كن كه اگه موافق بود همين فردا قبل از ظهر راه بيفتيم.
- پس زودتر شامو بخوريم كه من برم ببينم چي مي شه، بچه ها شما هم با من ميايين؟
نياز گفت : آره خاله، اگه قرار باشه فردا بريم شمال بايد يه مقدار وسايل با خودمون بياريم.
فصل 5 - 2
حشمت صندوق عقب اتومبيل را پر از خوردني ها و وسايل ضروري كرده بود.
كامران گفت : مامان واسه اين چند تا پتو ديگه جا نيست، حالا حتماً لازمه
اينا رو بياريم؟
- معلومه كه لازمه، اين همه آدم شب رو چي بخوابن؟ توي ويلا كه اين همه
رختخواب نداريم. برو بذار تو ماشين شهاب، صندوق عقب اون هنوز جا داره.
راستي كيومرث ماشينشو نمي ياره؟
كامران داشت پتوها رو تا مي زد : نه، قراره با ما بيان، جا به اندازه كافي هست چطور مگه؟
- هيچي، همين جوري پرسيدم. مي خواستي بهشون بگي پاشن بيان اين جا كه ديگه لازم نباشه بريم دنبالشون.
- كيومرث گفت تا يك ساعت ديگه اين جاست. شما ساعت حركتو به دايي اينا خبر دادي؟
- آره، اونام ديگه الان پيداشون مي شه. بيا مادر، حالا كه داري مي ري اين زير اندازم ببر بذار پيش بقيه.
زيرانداز را گرفت و پرسيد : راستي مامان بالاخره خاله منظر مياد يا نه...؟
- آره، خدا رو شكر خود مجيد سفارش كرده دخترا رو تنها نذاره و باهاشون
بياد. اگه منظرم نمي اومد ديگه اين سفر هيچ لطفي نداشت. همين حالا هم نصف
دلم اين جا پيش فرحناز مي مونه. امان از دست اين يوسف كه آخر زهر خودشو
ريخت، حالا اگه خانواده خودش بود با سر مي رفت.
- همون بهتر كه آدم گند اخلاقي مثل يوسف تو جمعمون نباشه. ديروز نديدي چه
جوري نگينو ناراحت كرد؟ اين قدر شعور نداره كه فكر كنه اينا واسه اولين
باره اومدن خونه ي ما، درست نيست دلخور بشن.
- نگينم كه كوتاه نيومد، حسابي شستش گذاشتش كنار. دختر سر و زبون داريه!
منو ياد جوونياي پري مي ندازه، پري هم همين جوري زبون دراز بود.
- ازش خوشم مياد، همين تخسيش به دل آدم مي شينه.
- من از نياز خيلي خوشم اومده، خيلي خانوم و متينه.
- آره، هر كدومشون يه جوري به دل آدم مي شينن، ولي خوب من با نگين صميمي تر شدم.
- مواظب باش اين صميميت به يه چيز ديگه تبديل نشه. يادت باشه كه اون دختر
خالته، از اون دخترايي نيست كه بخواي چند وقتي باهاش سرگرم باشي بعدشم ولش
كني.
- دست بردار مامان، يعني مي خواي بگي من اين قدر بي عقلم كه به نگين به
اون چشم نگاه كنم؟ تازه شما يه جوري حرف مي زني انگار در رابطه با بقيه من
مقصرم؟ خوبه خودتون مي بينين دخترا آسايش ما رو با تماساي وقت و بي وقتشون
مي گيرن. اونا دست بردار نيستن، گناه يكي مثل من چيه؟
- خوب حالا مظلوم نمايي نكن، تو هم همچين بي تقصير نيستي و گرنه چرا كسي
مزاحم شهاب نمي شه؟ مي بيني كه هم بر و روشو داره هم موقعيتشو.
كامران كه مي ديد دستش براي حشمت رو است لبخند زنان گفت : شهاب كه نصف
عمرش بر فناست. بنده خدا بيست و هفت سال از عمرش داره مي گذره هنوز نمي
دونه زندگي يعني چي، هر چند انگار تازگي به خودش اومده...
- ور دار ببر اينا رو پسر، اين قدر پر رو نشو.
فرزانه نفس زنان از پله ها بالا آمد و خبر داد كه خانواده منصور، خاله منظر و دخترخاله ها همزمان از راه رسيدند.
حشمت گفت : خوبه، اگه بشه سعي مي كنيم زودتر راه بيفتيم، برو يه زنگ به كيومرث بزن بگو ما معطل اونا هستيم، زودتر راه بيفتن.
با رسيدن كيومرث و شهرزاد، همگي آماده ي حركت بودند اما مشكل اين جا بود
كه جوانترها ترجيح مي دادند در طول راه با هم باشند. كيومرث گفت : حالا كه
فرهاد و شيرين دوست دارن با بچه ها باشن من و شهرزاد با ماشين دايي
مياييم، خوبه؟
فرهاد از خدا خواسته در جلو را باز كرد و كنار كامران جا گرفت. كامران سرش
را از شيشه بيرون برد و گفت : سه تا از دخترا هم مي تونن بيان عقب بشينن.
و قبل از همه به نگين اشاره كرد كه سوار شود. نگاه پرسشگر نگين به خواهرش افتاد. نياز گفت : برو سوار شو، من پيش خاله اينا راحتترم.
نگين، شيرين و به دنبال او فرزانه، با شور و شوق خاصي صندلي عقب را اشغال كردند.
شهاب گفت : سرنشيناي اتومبيل منم خودبخود مشخص شدن، زن عمو بفرمايين كه حركت كنيم.
حشمت گفت من جلو نمي شينم تمام مدت چشمم به جاده ست اعصابم خراب مي شه، همين عقب پيش منظر راحتترم، نياز جون تو بشين جلو خاله.
نياز گرچه معذب به نظر مي آمد اما بدون هيچ حرفي در را باز كرد و در صندلي
جلو جا گرفت. تقريبا همه آماده ي حركت بودند كه فرزانه پياده شد و در حالي
كه كمي دلخور به نظر مي رسيد در گوشي مطلبي را با مادرش در ميان گذاشت.
حشمت لبخند زنان گفت : نه مامان چه اشكالي داره؟ اين جا و اون جا نداره،
حالا تو روت نمي شه خودم بهش مي گم، ببخشيد نياز جون اشكال نداره جاتو با
فرزانه عوض كني؟ دوست داره پيش ما باشه.
نياز شرمگين پياده شد : نه خاله چه اشكالي داره.
و بي هيچ معطلي به سمت اتومبيل كامران رفت و با رضايت كنار نگين جا گرفت.
نگاه معترض نگين از فرزانه به نياز متمايل شد و آهسته گفت : اين چه كاري
بود؟! نياز دست او را به نرمي فشرد : هيس... اشكال نداره به روي خودت نيار.
با به حركت در آمدن خودروها، كامران از بقيه سبقت گرفت و صداي ضبط اتومبيل
را تا جايي كه ممكن بود بلند كرد. تحت تاثير نواي شلوغ آهنگ، فرهاد و نگين
و شيرين خود را با لذت با ريتم آن حركت ميدادند. تنها نياز بود كه صداي
آهنگ مثل پتك به مغزش مي خورد با اين حال سعي مي كرد خود را با بقيه همراه
نشان دهد. عاقبت زماني كه براي صرف غذا مقابل رستوران بزرگ و خوش نمايي
متوقف شدند خوشحال بود كه به اين بهانه مي تواند كمي استراحت كند. اما در
حين پياده شدن درد شديدي در شقيقه هايش احساس كرد.
- نياز چي شده؟
لاي پلك هايش كمي باز شد، نگين با قيافه اي نگران مقابلش ايستاده بود :
- هيچي! برو ببين خاله منظر قرص مسكن همراهش نيست.
ظاهراً هيچ كس مسكن همراه نداشت. منصور خودش را به نياز رساند : چيه دايي جان؟ چرا رنگ و روت پريده؟ ماشين سواري بهت نمي سازه؟
- نه دايي، از سر و صداي زياد سر درد گرفتم، شقيقه هام داره مي تركه.
- معلومه ديگه، اون جوري كه كامران صداي آهنگشو بلند كرده بود بايدم سردرد
بگيري! حالا اشكال نداره، بيا بريم يه چايي داغ بدم بخوري بهتر مي شي.
مسيري كه از محل پارك اتومبيل ها تا رستوران مي رفت با سروهاي نقره اي كه
در دو طرف راه صف كشيده بودند، نماي زيبايي داشت. نياز دست در بازوي منصور
و همراه با نگين به راه افتاد. ظاهراً آنها آخرين نفرات از جمع بودند كه
وارد سالن مي شدند. منظر با ديدن بچه ها به سويشان آمد : نياز جان تو قرص
مي خواستي؟
- آره خاله، سرم خيلي درد مي كنه.
- بيا يه دونه از صاحب رستوران برات گير آوردم ولي حالا نخور، بذار بعد از نهار.
- ولي با اين سردرد گمون نكنم بتونم چيزي بخورم خاله.
- نمي شه غذا نخوري خاله جون، اون از ديروز كه تمام روز فقط يه نوبت خوردي اينم از امروز، اين جوري از بين مي ري.
- پس واسه من فقط يه ظرف سوپ سفارش بدين، الان چيز ديگه اي ميلم نمي كشه.
منظر دستش را گرفت و گفت : منصور بي زحمت تو برو سفارش غذا بده تا من با بچه ها برم يه آبي به دست و روم بزنم.
در بازگشت نياز و نگين تنها بودند. نگين گفت : مثل اين كه خاله منظر راست مي گفت، اين طور كه پيداست فرزانه روي شهاب حساسيت داره.
- بهش حق بده، اونا تقريباً با هم بزرگ شدن، من و تو هم كم روي مهران حساس نيستيم.
- ولي خودت مي دوني كه حساسيت ما خيلي فرق مي كنه. اون داره اشتباه ميكنه،
منكه توي برخوردا يا نگاه هاي شهاب به اون، متوجه هيچ چيز خاصي نشدم.
- اين مسايل به ما هيچ ربطي نداره. يادت باشه كه تو اين زمينه ها دخالتي نكني.
- نه بابا به من چه، مگه بي كارم.
با ورود به قسمت غذا خوري نگاهشان به بقيه افتاد كه در اطراف ميز مستطيل
شكل بزرگي نشسته و آرام سرگرم صحبت و خوش و بش بودند. نگين يكي از صندلي
ها را براي نياز بيرون كشيد و خود صندلي كناريش را اشغال كرد.
شهرزاد پرسيد : چرا رنگت پريده نياز جان؟ خسته شدي؟
- نه چيزي نيست فقط يه كم سرم درد مي كنه.
- پس خاله قرصو واسه تو مي خواست؟ نمي دونم آخرش گير آورد يا نه؟
- آره داد، الان خوردم.
منصور گفت : همش تقصير اين كامرانه كه صداي ضبطشو زياد كرده.
كامران مشغول ناخنك زدن به ظرف ماستي بود كه پيشخدمت آورده بود : پس واسه
اين سردرد گرفتي؟ اي بابا، خوب مي گفتي كمش كنم، چرا رودربايستي كردي؟
نياز داشت مي گفت دلم نمي خواست تفريح شما رو به هم بزنم... كه فرزانه
دخالت كرد : تو با اين اوضاع و احوالت بهتر بود خونه مي موندي و قيد
مسافرتو مي زدي چون اين جور كه پيداست دايم مريضي...
نگاه غضبناك كيومرث در جا او را ساكت كرد. در اين ميان نياز گفت : فرزانه
راست مي گه، من نبايد به اين سفر مي اومدم، اين جوري باعث زحمت شما مي شم.
منصور گفت : اين حرفا كدومه دايي جان ؟ ما در اصل، اين سفرو به خاطر تو و
نگين ترتيب داديم. حالا كه سرو صدا ناراحتت مي كنه بايد بقيه ي راهو بيايي
پيش خودم. برات يه نوار آروم از شجريان مي ذارم كه تا خود نوشهر كيف كني.
نياز لبخند زنان گفت : دستتون درد نكنه دايي جان. معلومه روحيه ي منو خوب شناختين.
با آمدن ظرف هاي غذا جو حالت بهتري پيدا كرد. همزمان حشمت و منظر از دور
پيدايشان شد. شهاب كه به كمك پيشخدمت مشغول تقسيم غذاها بود ظرف سوپ را
برداشت و پرسيد : كي سوپ سفارش داده؟
قبل از نياز منصور گفت : سوپو واسه نياز سفارش دادم.
شهاب ظرف را به سمت او گرفت و پرسيد : شما فقط همينو مي خورين؟
- آره، خيلي ممنون همين كافيه.
- ولي اين كه غذاييت نداره، يه ساعت ديگه ضعف مي كنين.
- اشكال نداره، فعلاً چيز ديگه اي نمي تونم بخورم.
شهاب ديگر چيزي نگفت و ظرف را مقابلش گذاشت. نهار آن روز با شوخي ها و سر
به سر گذاشتن ها به همه مزه داد.قرص مسكن نيز به مرور تاثيرش را گذاشت و
نياز رتگ و روي واقعيش را پيدا كرد. در آخر منصور گفت : بچه ها، چون قراره
تفريحي جلو بريم بهتره راه بيفتيم.
كامران و فرهاد زودتر از بقيه به راه افتادند. نگين هنگام خروج همان طور
كه شانه به شانه ي نياز پيش مي رفت پرسيد : پس تو مي ري تو ماشين دايي؟
- آره اين جوري راحتترم، تو برو سر جاي خودت.
ظاهراً همه درون اتومبيل ها جا گرفته بودند، در آن ميان فقط شهاب غيبت
داشت كمي بعد او نيز از راه رسيد. بسته ي درون دستش همه ي آنهايي را كه از
دور هوايش را داشتند كنجكاو كرد. او مستقيم به سمت اتومبيل منصور رفت و
بسته را به سوي او گرفت : اين واسه نياز خانومه كه اگه توي راه گرسنه شد
يه چيزي دم دست باشه.
منصور ظرف يكبار مصرف را كه بر اثر حرارت چلوكباب گرم به نظر مي رسيد به
نياز داد و گفت : دستت درد نكنه شهاب جان كه به فكر بودي، اين وظيفه ي ما
بود .
شهاب داشت مي گفت : فرقي نمي كنه دايي جان.
در آن بين نياز هم آهسته گفت : دستتون درد نكنه به زحمت افتادين.
جمله ي اختيار دارين... شهاب در حالي كه دور مي شد به گوش رسيد.
منظر و حشمت نيز از او تشكر كردند اما فرزانه با حرص خاصي نوار كاستي را درون ضبط فرو كرد و صدايش را تا آخر بالا برد.
كيومرث و شهرزاد، نياز را در آشپزخانه غافلگير كردند. او كه كنار پنجره عريض رو به فضاي سبز، مشغول خوردن غذا، فارغ از همه جا بود، با شنيدن صداي سرخوش شهرزاد كه گفت واي، پس بگو بوي چلوكباب از كجا مياد...! به خود آمد و متبسم گفت : تازه شروع كردم شهرزاد جان، بيا با هم شريك بشيم.
- نه بابا، تو نهار نخوردي، اين واسه خودتم كمه.
نياز فوري بشقاب ديگري را همراه با قاشق و چنگال آماده كرد و نيمي از غذا را درون آن كشيد و گفت : باور كن من نمي تونم همه رو بخورم، بيا، اتفاقاً حضور يه نفر ديگه باعث مي شه كه آدم با اشتها تر غذا بخوره.
شهرزاد كه به دنبال استراحت كوتاهي خستگي راه را از تن بيرون كرده بود، همان طور كه با اشتها مشغول خوردن مي شد پرسيد : راستي بقيه كجا رفتن؟
- رفتن يه دوري توي شهر بزنن، خاله حشمت انگار خريد داشت.
كيومرث پرسيد : بچه هام رفتن شهر...؟
- نه ، كامران و فرهاد، دخترا رو بردن اين اطراف يه گشتي بزنن.
- شما چرا نرفتين؟
- راستش دلم مي خواست برم، ولي چشمم ترسيده آخه هوا يه كم سرده، ترسيدم برم يه وقت سرما بخورم بيفتم باعث دردسر بشه.
- اي بابا، اين حرفا كدومه؟ شما اومدي اين جا كه تفريح كني.
شهرزاد گفت : حتماً از حرف فرزانه ناراحت شدي؟
- نه، تازه اون حقيقتو گفت، اگه قرار باشه من مدام مريض بشم مسافرت به شما هم خوش نمي گذره.
كيومرث گفت : شهرزاد، فرزانه را خوب مي شناسه، اون بر خلاف سنش توي خيلي از موارد هنوز بچه ست و بيشتر مواقع نسنجيده حرف مي زنه. شما هم سعي كن حرف امروزشو به دل نگيري...، راستي قبل از اين شمال اومده بودي...؟
نياز كه از تغيير مسير صحبت راضي به نظر مي رسيد با خوشرويي گفت : آره شمال زياد اومديم، آخه ما هر سال تابستون يك ماه از بندر مي زنيم بيرون، تا به حال بيشترين سفرا رو به مشهد و شمال داشتيم.
- پس زياد برات تازگي نداره؟
- چرا اتفاقاً، همين كه اين بار با شماها هستم هم تازگي داره و هم لطف، فقط جاي مامان و بابام خيلي خاليه. اگه اونام بودن ديگه عالي مي شد.
شهرزاد گفت : ديگه وقتشه كه وابستگيتو به مامان اينا كم كني، واسه اين كه چه بخواي چه نخواي دير يا زود مجبور مي شي ازشون جدا بشي و اون وقت اگه خودتو آماده نكرده باشي بلاي من سرت مياد، كيومرث براش تعريف كن اوايل ازدواجمون چقدر گريه مي كردم و مي گفتم مي خوام برگردم خونمون.
لبخند كيومرث رديف دندان هايش را نمايان كرد : چشمت روز بد نبينه نياز خانوم، هر روز ما خسته و كوفته از سر كار برمي گشتيم به اميد اين كه بريم خونه خانوم يه كم ناز مارو بكشه، بلكه خستگي از تنمون بره بيرون ولي كار هميشه برعكس بود و ما بايد هر بار كلي ناز ايشونو مي كشيديم كه گريه و زاري و دلتنگي نكنه، خلاصه اين قدر ناز كشيدم تا بالاخره به زندگي دور از خانواده عادت كرد.
نياز رو به شهرزاد كرد : حالا خوبه شما و خانواده ت توي يه شهر هستين و هر موقع دلتنگ بشي مي توني فوري اونا رو ببيني. پس خدا به داد اونايي برسه كه توي شهرهاي ديگه يا كشوراي ديگه زندگي مي كنن. يادمه خود من به اين فكر مي كردم كه بايد واسه هميشه از مامان اينا جدا بشم و توي بندر بمونم كلي غصه مي خوردم، ولي خوب اين بار شانس باهام يار بود كه همه چيز به موقع بهم خورد.
شهرزاد گفت : بهر حال بايد خودتو آماده كني، چون هميشه يه همچين احتمالي وجود داره! اين بار شانس آوردي، از كجا معلوم كه واسه نفر بعدي بازم بتوني در بري؟
نياز ظرف خالي غذا را به سمت ظرفشويي برد و در حالي كه آن را مي شست گفت : فعلاً بهش فكر نمي كنم چون حالا حالاها خيال ندارم از مامان اينا جدا بشم.
سر و صداي آنهايي كه وارد ويلا شدند توجه شان را جلب كرد. شهاب قبل از همه با دو بسته ي بزرگ نايلوني كه پر از ميوه و سبزيجات بود وارد آشپزخانه شد، پشت سر او منصور داخل شد. او كيسه ي محتوي گوشت و ماهي را حمل مي كرد. حشمت، شكوه و منظر نيز نفس زنان در حالي كه گونه هايشان از سرما گل انداخته بود به درون آمدند. منظر تا چشمش به نياز افتاد گفت : چه قدر حيف شد كه نيومدي! عجب بازار تره باري بود! آدم حظ مي كرد. دلم مي خواد توي اين مدت كه اين جا هستيم حتماً يه بار بيايي با هم بريم يه گشتي تو بازار بزنيم.
- حتماً ميام، من عاشق اين جور جاهام.
شهرزاد پرسيد : چي چيا خريدين؟
حشمت گفت : هر چي دلت بخواد، از زيتون و ماهي دودي و ترشي ليته گرفته تا ماهي سفيد و گوشت و مرغ و چيزاي ديگه...، راستي كلوچه هم واسه عصرونه گرفتم، نياز جون مي شه اون بسته رو بدي.
نياز بسته ي نايلوني را به سمت او گرفت : تا شما كلوچه ها رو باز مي كنين، منم براتون چاي مي ريزم كه باهاش بخورين.
منصور گفت : اين جا كه جا به اندازه ي كافي نيست، پاشين همگي بريم توي سالن، اونجا بساط عصرونه رو بذاريم.
نياز مشغول ريختن چاي بود كه وجود شهاب را كنارش حس كرد : شما بفرمايين بشينين، من چايي رو ميارم.
- چرا شما؟ تعارف نكنين مي دونم كه خسته اين، ضمناً اگه بخواين با من مثل غريبه ها رفتار كنين اصلاً بهم خوش نمي گذره.
- من همچين خيالي نداشتم، فقط گفتم شايد هنوز سرگيجه داشته باشين؟
- نكنه شما هم مثل فرزانه فكر مي كنين من هميشه مريضم؟
قيافه ي شهاب حالت دلخوري پيدا كرد : فكر نمي كردم از محبت من برداشت اشتباه كنين.
- معلوم شد شما هم آدم زود رنجي هستين و گرنه از يه شوخي اين جوري ناراحت نمي شدين!
- ببخشيد، آخه شما اين قدر توي برخورداتون جدي هستين كه آدم باورش نمي شه قصد شوخي دارين.
نياز در حالي كه فنجان ها را از چاي پر مي كرد، نيم نگاهي به او انداخت و گفت :
- روتون نمي شه پوست كنده بگين بداخلاقم، اصطلاح جدي رو به كار مي برين؟
- من معمولاً در مورد هيچ كس بدون شناخت نظر نمي دم، در مورد شما هم كه جز يه مورد، هيچ بد خلقي نديدم.پس چه طور مي تونم همچين نظري داشته باشم.
حيرت نياز در چهره اش پيدا بود : در كدوم مورد من با شما بداخلاقي كردم؟!
- من خودمو نمي گم، يه بنده خداي ديگه بود كه با برخوردتون دلشو شكستين.
مكث نياز لحظه اي طول كشيد : اگه منظورتون سهيله اون بايد از من قطع اميد مي كرد. در واقع با اون رفتار مي خواستم بهش كمك كنم كه زودتر اين قضيه رو فراموش كنه. اين تنها راهي بود كه به فكرم رسيد.
- فكر مي كنين واقعاً موثر بود؟
- شما كه مي گين دلشو شكستم.
- با اين حال اون آدمي كه من ديدم به اين سادگي دست بردار نيست.
نياز سيني محتوي فنجان ها را برداشت : اين ديگه مشكل خودشه، چون واسه من اين موضوع تموم شده ست.
به راه افتاد و آهسته از كنار او گذشت. شهاب هنوز همان جا به كابينت تكيه داشت، انگار موضوع خاصي فكرش را مشغول كرده بود. نياز لحظه اي كنار ورودي آشپزخانه نگاهي به پشت سر انداخت : شما نمي يايين چاي بخورين؟
شهاب متوجه او شد و همراه با حركت آهسته ي سر گفت : الان ميام.
***
پرده مقابل پنجره را كنار زد و از پشت شيشه نگاهي به منظره ي سرسبز بيرون ويلا انداخت : واي خاله، اين جا خيلي قشنگه! اگه جاي شما بودم به جاي نشستن توي اون شهر پر دود و دم بيشتر سالو مي اومدم اين جا، من عاشق يه همچين جاييم.
صداي موج ها رو مي شنوين؟! با اين كه دريا از اين جا پيدا نيست ولي آدم وجودشو حس مي كنه.
حشمت كه سرگرم ريختن قهوه بود نگاهي به نياز انداخت و گفت : يه موقع منم مثل الان تو بودم. عاشق اين بودم كه يكي دو ماه از سالو بيام اين جا و خوش بگذرونم. شنا كنم، توي ساحل قدم بزنم روي شن ها بشينم و يه مدت طولاني به دريا زل بزنم، برم توي دوشنبه بازار خريد كنم، مدام تو جاده هاي سرسبز واسه خودم ماشين سواري كنم، ولي حالا ديگه از اون شور و حال خبري نيست، ديگه نسبت به همه چيز بي تفاوت شدم.
نياز متوجه غم صدايش شد. به سويش آمد، دست دور شانه خاله اش انداخت و كنارش نشست و گفت : خدا نكنه به بي تفاوتي برسين خاله، زندگي هميشه به كام نيست و اون جوري كه آدم مي خواد پيش نمي ره، با اين حال نبايد نسبت بهش بي تفاوت شد. بايد باهاش كنار اومد و با سختياش مبارزه كرد. به قول شاعر زندگي جنگ است جانا، بهر جنگ آماده شو.
حشمت با لذت نگاهش كرد : بارك الله...، پس تو هم از اين حرفا بلدي؟
لب هاي نياز به تبسمي شگل گرفت : پس چي فكر كردين خاله؟ منو اين جوري موش مرده نبينين، به موقعش خوب مي دونم چه جوري بايد با مشكلات جنگيد.
- اگه راست مي گي پس چرا با يه شكست كوچيك عقب نشيني كردي و منزوي شدي؟
- شما فكر مي كنين من واقعاً منزوي شدم؟
- خوب اين كناره گيري از جمع و تفريح نكردن و توي خونه نشستنو بهش چي مي گن؟ غير از اينه كه از دنيا بريدي؟
- نه خاله، من به اين سادگي از دنيا نمي برم. زندگي رو به معناي واقعي دوست دارم حتي با تمام تلخي هاش! چون مي دونم كه بي دليل به اين دنيا نيومدم. اگه مي بيني زياد با بقيه دمخور نيستم واسه اينه كه دارم به خودم فرصت مي دم كه روحيه ي سابقمو به دست بيارم. اين به وقت و گذشت زمان احتياج داره. تازه من پيش شما و خاله منظر و زن دايي خوش ترم...، راستي خاله اينا نيستن؟
- رفتن پشت ويلا...، دارن ماهي سرخ مي كنن. برو ببين اگه كارشون تموم شده بگو بيان با هم يه قهوه بخوريم.
ايده ي گرفتن فال بكهو به ذهن منظر خطور كرد. داشت با لذت قهوه اش را كم كم مي نوشيد كه چشمش به نياز افتاد كه در حال نوشيدن قهوه به فكر فرو رفته بود. به دنبال وسوسه اي بازوي شكوه را لمس كرد و آهسته مطلبي را پچ پچ كنان با او در ميان گذاشت. از لبخند زيركانه حشمت پيدا بود منظور او را فهميده، منتظر عكس العمل شكوه بود كه گفت : نياز جون دوست داري واست فال بگيرم؟
نياز قلپ آخري را سر كشيد و با حيرت پرسيد : فال...؟!
- آره، چرا تعجب كردي؟ خيلي از دختراي همسن و سال تو به فال عقيده دارن.
- آره اينو كه مي دونم ولي من تا به حال از اين كارا نكردم، چي رو مي خواين بهم بگين؟
- هر چي كه بهم الهام بشه. آخه ميدوني من بيشتر به صورت ناخودآگاه هر چي به دلم مي افته مي گم. معمولاً اغلبشم درست از آب در مياد.
نياز وسوسه شده بود با اين حال گفت : آخه مي ترسم، نكنه يه وقت خبر بدي بهم بدين...
- از حالا به دلت بد راه نده...، اگه قهوه تو تا آخر خوردي فنجونو برگردون توي زيرش و يه نيت بكن بذارش روي ميز.
نياز سفارش او را انجام داد ، در همان حال گفت : نكنه يه وقت به خاطر من اذيت بشين؟
شكوه قهوه ي ديگري براي خود ريخت و گفت : نترس، با يه بار چيزي نمي شه.
كمي بعد در حالي كه با منظر مشغول صحبت بود و از خاطره هاي جالبي كه در حبن گرفتن فال اتفاق افتاده بود مي گفت. فنجان نياز را برداشت و در سكوت نگاه دقيقي به درون آن انداخت. ضربان قلب نياز از هيجان كمي تندتر از معمول مي زد. چشم از شكوه بر نمي داشت. منظر و حشمت نيز كنجكاو و ساكت نشسته بودند، عاقبت پس از يك سكوت طولاني شكوه به حرف آمد و آرامتر از قبل گفت : اين جا نشون مي ده كه روحيه ي آشفته اي داري! نگراني...، نگران يه موضوع يا يه شخص خاص...، توي اين چند روز گذشته با يه نفر بر خوردي داشتي كه برات خوشايند نبوده...، ولي معلومه كه اون خيلي خاطر تو رو مي خواد...
در امتداد نگاه تو