فصل   3-8
حشمت در لباس كرم رنگش لاغر و رنگ
پريده به نظر مي آمد . منظر در همان نگاه اول متوجه كسالت او شد و در حالي
كه بر روي يكي از مبل هاي راحتي لم مي دادپرسيد : تنهايي .. ؟
- آره فرزانه رفته پيش خواهرش انگار طفلك سرما خورده زنگ زد گفت چند روزي فرزانه رو بفرستم پيشش تو چي كار مي كني ؟
- منم بد نيستم از ديروز كه مجيد رفت ساري رفتم پيش پري و بچه ها . امروزم گفتم يه سري به تو بزنم .
- ساري رفته چي كار ؟
- ماموريت اداريه دو سه روز بيشتر طول نمي كشه .
- پري اينا چطور بودن ؟ از فريبرز خبري نيست ؟
-
بد نبودن پري ميگفت آخرين جلسه دادگاه ديروز بود ... اين طور كه از دوست
فريبرز شنيدن همه مدارك عليه اون يارو گودرزي و به نفع فريبرز و بقيه بوده
... حالا منتظرن ببينن راي نهايي چي مي شه.
- خدا كنه اين قضيه به خير
و خوشي تموم بشه . طفلك پري اين چند وقته آب خوش از گلوش پايين نرفته .
هفته پيش كه رفته بودم پهلوش ديدم چقدر از بين رفته ! هر چي بهش مي گم اين
قدر غصه نخور به خرجش نمي ره ... اگه منم كه مي گم مرد جماعت ارزش اين همه
غصه خوردنو ندارن .
- از حرفات پيداست باز شاهرخي ناراحتت كرده ؟ تازگي چيزي شده ؟
-
ديگه چي مي خواستي بشه ؟ مرديكه آبرو برامون نذاشته با اين دسته گلي كه آب
داده . كاش خبر مرگشو برام مي آوردن . تازگي رو دنده لجبازيم افتاده مگه
همين چند ماه قبل پيش خودت قول نداد سه دونگ سهم شركتو به اسم من و كامران
كنه ؟ بي پدر حالا زده زيرش . خير سرش رفته يه دونگ از سه دونگو به اسم
كامران كرده اونم با چه منتي ... دروغ نگم اين دختره تو گوشش مي خونه كه
چي كار بكن چي كار نكن .
- واسه اين ناراحتي ؟ ولش كن ! سهم شركت بخوره
تو سرش نمي خواد منت بكشي تو الحمد الله محتاج اين شندر غاز پول شركت
نيستي . خدا رو شكر با همين سودي كه از بانك مي گيري اموراتت داره مي گذره
.
- نگراني من واسه خودم نيست اومديم فردا فرزانه خواست شوهر كنه نبايد
چيزي باشه كه پشتوانه ش كنم ؟ تازه مي دونه توي اين شركت شهاب سهام دار
اصليه ور داشته يه دونگ به اسم كامران كرده ! نمي گه اين بچه آينده داره
اين جوري خود به خود كامران مي شه زير دست شهاب . مرديكه فكر اين جاشو نمي
كنه . من دارم از اين حرص مي خورم .
- حالا تو نمي خواد غصه اين چيزا
رو بخوري . بچه ها ، بچه هاي اونم هستن . مطمئن باش به موقعش به فكرشون
هست . تو برو به فكر خودت باش كه داري ...
سلام ناگهاني عفت منظر را وادار به سكوت كرد : سلام عفت خانوم خسته نباشي .
- سلامت باشي منظر خانوم شما خوب هستين ؟
- اي به لطف شما بد نيستم . داري مي ري بيرون ؟
- آره دارم مي رم يه كم ميوه و سبزي بخرم . حشمت خانوم چيز ديگه اي نمي خواين ؟
- نه دستت درد نكنه . زود برگرد . راستي عفت سماورو تو برق زدي ؟
- آره خانوم جون چايي هم دم كردم مي خواين بريزم بيارم ؟
- نه تو برو خودم ميارم .
- باشه فعلا با اجازه ...
با
رفتن عفت ، منظر دوباره رشته كلام را به دست گرفت اما اين بار موضوع
خوشايندي را پيش كشيد و پرسيد : راستي حال شهرزاد و بچه چطوره ؟ هر دو
خوبن ؟
انگار حق با منظر بود چهره حشمت به لبخندي از هم باز شد : هزار
ماشاالله دختر تودلبرويي گيرشون اومده . شهرزادم خوبه . مامانش نمي ذاره
آب تو دلش تكون بخوره . ديروز اونجا بودم اما آخر شب برگشتم آخه ديدم به
وجودم نياز ندارن گفتم واسه چي بمونم .
منظر متوجه رنجشي كه در كلام خواهرش حس مي شد شده بود اما به روي خود نياورد : بالاخره واسش اسم انتخاب كردن يا نه ؟
-
آره دو تا اسم انتخاب كردن كه قراره بعد از نظر خواهي از بقيه كه حتما
خانواده شهرزاد هستن يكي از اونا رو بذارن روش ! انگار يكيش مهسا بود اون
يكيش ماهك يا يه همچين چيزي .
- خيلي دلم مي خواد برم ديدنشون ولي منتظرم يه چند روزي بگذره كه شهرزاد از اون حال و هواي روزاي اول زايمان در بياد بعد .
- ان شاالله روزي خودت باشه خواهر ... راستي چي شد ؟ بالاخره رفتين واسه دوا درمون يا نه ؟
-
چي بگم والله منكه فكر نمي كنم اين دوا درمونا كار ساز باشه به مجيدم گفتم
اين آخرين باره ... اگه نتيجه داد كه چه بهتر و گرنه ازش قول گرفتم به جاي
اين همه انتظار بريم يه بچه رو به فرزندي بگيريم . مي ترسم اگه بازم پشت
گوش بندازم اون قدر سنم بره بالا كه ديگه حوصله ي اين جور كارا رو نداشته
باشم .
- هنوز زوده كه نا اميد بشين چند نفرو مي شناسم كه بعد از شونزده هفده سال تازه بچه دار شدن .
- چهارده سالم مدت كمي نيست خواهر . من مي گم اگه خدا مي خواست به ما بچه اي بده تا به حال داده بود .
-
اي بابا داري غصه چي رو مي خوري ؟ حالا چهار تاشو به من داد چه گلي به سرم
زدن ؟ غير از اين كه جونيمو به پاشون ريختم چي عايدم شد ؟
- خوب ! تو
حالا اينو مي گي ... ولي اگه جاي من بودي مطمئنم حرفت چيز ديگه اي بود .
حالا از اين حرفا بگذريم . مياي عصري با هم بريم پيش پري ؟ تو خونه تنها
نسشستي كه چي ؟
- دلم كه مي خواد بري يه سري بهش بزنم ولي عصر بچه ها خسته و كوفته از سر كار ميان ...
-
همچين مي گي بچه ها انگار دو سه سالشونه ! بابا كامران و شهاب ديگه واسه
خودشون مرد شدن همين روزاست كه بايد براشون دست بالا كني . تازه اگه نگران
اونايي بهشون زنگ مي زنيم اونام سر راه بيان اونجا راضي شدي ؟
- باشه
فكر خوبيه ... راستي منظر خوب شد يادم آوردي مي خواستم در مورد نگين ازت
نظر خواهي كنم به نظرت اگه واسه كامران حرفشو بزنم قبول مي كنه ؟
منظر بي اختبار خوشحال شد : به به ، به سلامتي ! پس بالاخره موقعش رسيد ؟
-
چي كار كنم ... مي بينم ديگه وقتشه . خودت كه مي دوني اين تخم جن چقدر سر
به هوا و بازيگوشه ؟ مي ترسم يه وقت كار دست خودش بده . به خودم گفتم اين
يكي رو هم سر و سامون بدم خيالم راحت بشه . تا حالا هر وقت بهش پيشنهاد مي
كردم داد و هوارش بالا مي رفت ولي اين بار كه حرف نگينو پيش كشيدم خمچين
بدش نيومد گفت حالا تا ببينيم خدا چي مي خواد من فكر مي كنم نگينم از
كامران بدش نمي ياد تو چي مي گي ؟
- چه كسي بهتر از نگين ؟ هر چي باشه
روش شناخت كافي داريم اما الان وقتش نيست بذار فريبرز برگرده يه مدت از
اين قضيه بگذره آبا از آسياب بيفته بعد .
- آره ... منظور منم اين نبود كه تو همين گير و دار دست به كار بشم فقط خواستم نظر تورو بدونم .
- منكه مي گم ان شاالله مباركه . مطمئنم پري هم به اين وصلت راضيه تا ديگه قسمت چي باشه .
*    *    *    *
پري
مشغول خوش و بش با خواهر ها بود كه صداي زنگ تلفن او را از جا كند . در
طول روز با هر صداي زنگي خود را با عجله به تلفن رسانده بود به اميد اين
كه خبري از بندر باشد و اين بار عاقبت بعد از ساعت ها انتظار صداي آشناي
پروانه را شناخت و در جواب احوالپرسي او گفت : بد نيستم پروانه جون امروز
دوبار زنگ زدم كسي گوشي رو برنمي داشت .
- خونه نبودم بهروزم تمام روز
پيش فريبرز بود . همين يك ساعت پيش با كلي خبر خوش اومد خونه ... اول
مژدگوني بده تا بگم راي دادگاه چي بود .
چهره پري به لبخندي از هم باز شد .
- مژده گوني به روي چشم عزيزم حالا بگو ببينم نتيجه چي شد ؟
-
چي مي خواستي بشه ؟ دادگاه بالاخره بعد از كلي جلسه و باز جويي و سوال و
جواباي جور واجور فهميد گودرزي خودش به تنهايي تمام اين پولا رو اختلاس
كرده . اين پدر سوخته اون قدر زرنگ بوده كه امضاي جناب مشتاق و مهر دفتر
اسناد رو به خوبي جعل مي كرده ... بهت تبريك مي گم پري جون بالاخره
بيگناهي شوهرت به همه ثابت شد ... پري ؟ پري جون ... چرا داري گريه مي كني
؟
صداي پري بغض داشت : دست خودم نيست پروانه جون ... نمي دوني چقدر
خوشحالم كردي ! انشالله هميشه خوش خبر باشي . از طرف من از اقاي محمدي هم
خيلي خيلي تشكر كن . راستي از فريبرز چه خبر ؟ چرا خودش تماس نگرفت ؟
-
قراره امشب باهاتون تماس بگيره . راستش بهروز مي گه هر چقدر اصرار كردم
امشب بيارمش خونه قبول نكرد . گفته مي خواد تنها باشه . بهر حال خدا رو
شكر همه چيز به خير و خوشي تموم شد . راستي پري ، بهروز مي گه جناب مشتاق
فردا شب با پرواز ساعت نه و نيم مياد تهرون . اينو گفتم كه خودتو واسه
استقبالش حاضر كني ...
خنده سر خوش پروانه لب هاي پري را به لبخندي از
هم باز كرد اما شوخي او را در حضور بچه ها كه كنار او به انتظار ايستاده
بودند بي جواب گذاشت و گفت : پروانه جون واسه همه چيز ممنونم . به آقاي
محمدي بگو هيچ وقت اين لطفشو فراموش نمي كنم .
نياز و نگين در آغوش هم
از خوشحالي گريه مي كردند . منظر و حشمت نيز در شادي آنها شريك شدند .
صداي زنگ در و متعاقب آن ورود كامران و شهاب كه از ديدن اين منظره كنجكاو
شده بودند جمعشان را كامل كرد . منظر با خوشحالي جريان را برايشان تعريف
كرد .
كامران لبخند زنان گفت : اي بابا خبر خوش كه ديگه گريه نداره شما هم به هر بهانه اي آبغوره مي گيريد .
نگين
همان طور كه رطوبت صورتش را مي گرفت گفت : به اين نمي گن آبغوره ... مي گن
اشك شوق ، بي ذوق . تو هنوز فرق بين اين دو تا رو نمي دوني ؟
كامران قدمي به او نزديك شد : منظورت اينه كه مزه اين يكي شيرينه ... ؟ يه قطره بنداز تو دستم ببينم .
نگين ضربه آرامي به دست او زد : اِ ... خودتو لوس نكن .
پري
به دنبال خداحافظي گوشي را در جايش گذاشت . ابتدا به گرمي با كامران و
شهاب احوالپرسي كرد و بعد به سوي دختر ها برگشت  : بچه ها ... بابا فردا
شب مياد . بالاخره بي گناهيش ثابت شد .
نياز در آغوش او فرو رفت و آهسته گفت : خدا رو شكر مامان خدا رو شكر ...
حشمت
، منظر و شهاب و كامران به نوبت به آنها تبريك گفتند . همه خوشحال به نظر
مي رسيدند . كامران گفت : ان شاالله ديگه هيچ وقت شماها رو غمگين نبينم .
حالا كه همگي خوشحالين بيايين يه چيزي بدين من بخورم دارم از گرسنگي ضعف
مي كنم .
نياز كه بعد از مدت ها شادمان به نظر مي رسيد پرسيد : مطمئني مي خواي شام بخوري ؟ آخه غذا رو امشب من درست كردم .
كامران نيز خيال سر به سر گذاشتن داشت : چه مي شه كرد دختر خاله آدم وقتي مجبور باشه سنگم مي خوره . حالا شام چي هست ؟
نياز به سمت آشپزخانه به راه افتاد : واسه بقيه لوبيا پلو ذرست كردم اما تو مجبوري نيمرو بخوري چون نمي ذارم بهش دست بزني .
كامران دنبالش به راه افتاد : دستم به دامنت نياز جون من لوبيا پلو خيلي دوست دارم . بابا حالا من يه چيزي گفتم تو چرا دلخور مي شي .
پري با قيافه اي خندان بقيه را به سمت پذيرايي دعوت كرد و از نگين خواست به نياز در كشيدن شام كمك كند .

فصل  4-8
روز بعد لحظه ها براي پري و دختر ها
به كندي مي گذشت . انگار عقربه هاي ساعت بر خلاف معمول آهسته جلو مي رفت
اما فكر بازگشت فريبرز چنان روحيه شان را تقويت كرده بود كه با بنيه اي
خستگي ناپذير همه جاي منزل را نظافت كردند ، شام مورد علاقه ي پدر را تهيه
ديدند و همه چيز را براي استقبالي گرم و دلنشين از او مهيا كردند . ياد
آوري مكالمه تلفني شب قبل آنها را بيشتر به شوق مي آورد هر چند صداي
فريبرز هنگام صحبت كمي خسته و گرفته به گوش رسيده بود .
پري يك بار
ديگر با وسواس به همه چيز سر كشيد . تنگ هاي آب ميوه آماده بود سماور مي
جوشيد و چاي به اندازه كافي دم شده بود . ديس هاي شيريني روي ميز قرار
داشت و سبدي پر از ميوه آماده پذيرايي از همراهاني بود كه از فرودگاه به
منزل بر مي گشتند .
حشمت ، منظر و منصور درست سر وقت پيدايشان شد . پري
با ديدن آنها جان تازه اي گرفت و تشكر كرد كه در چنين موقعيتي تنهايش
نگذاشته بودند . سالن فرودگاه مثل هميشه پر رفت و آمد و شلوغ به نظر مي
رسيد . منصور به پري نزديك شد و گفت : متوجه شدي اون قسمت سالن چند نفر
نظامي ايستادن ؟ دروغ نگم واسه استقبال از فريبرز اومدن .
پري به دنبال
نگاهي به آن سمت گفت : نمي دونم شايد راستش من اين جا با كسي آشنا نيستم
حتي نمي دونم معاون دارايي كيه ... همسايه ها هم كه اصلا نمي شناسم چون با
هيچ كدومشون رفت و آمد نداريم ... بهر حال به حال ما ديگه فرقي نمي كنه .
اونا رفتاري با فريبرز كردن كه نبايد مي كردن حالا اگرم واقعا به خاطر اون
اومده باشن ديگه واسه ش ارزشي نداره .
نياز به مادرش نزديك شد : مامان همين الان همواپيما نشست .
- مطمئني ؟
- آره خودم شنيدم اعلام كردن . بيايين بريم اون طرف كه قسمت خروجيه ....
همگي
به آن سمت به راه افتادند . تعداد آنهايي كه براي استقبال از دوستان يا
نزديكانشان آمده بودند به حدي بود كه پري و بقيه در رديف دوم جاي گرفتند .
كمي بعد اولين مسافران پرواز بندر عباس از در ورودي داخل شدند . نگاه نگين
، نياز و پري بي تاب و شوق آميز به اين مسير دوخته شده بود و بي صبرانه
انتظار ديدار پدر را مي كشيدند . تعداد مسافرين به مرور بيشترو بيشتر مي
شد . دختر ها مدام بين مسافران تازه وارد سرك مي كشيدند . در ميان استقبال
كننده ها آنهايي كه مسافرشان از راه مي رسيد از ميان جمع بيرون مي رفتند .
لحظه هاي انتظار پري و دختر ها را كلافه كرده بود . نگاه منتظر و سرك
كشيدن ها باز هم ادامه داشت ولي از فريبرز خبري نبود . كم كم از تعداد
آنهايي كه داخل مي شدند كم مي شد و آخرين نفرات نيز به درون آمدند .
نگاه دلواپس پري به برادرش افتاد : پس چرا نيومد ؟
همين
لحظه صداي پر هيجان نياز كه بازوي او را ميان پنجه هايش مي فشرد حواسش را
از منصور پرت كرد : مامان ناخدا محمدي داره مياد ... ولي چرا با خانومش ؟
پس بابا كجاست ؟
چهره گرفته و غمگين محمدي و چشمان اشك آلود پروانه صدا
را در گلوي نياز خفه كرد . با هر قدمي كه نزديك تر مي شدند ضربان قلب پري
محكمتر ميزد . نگاهش به روي آنها ثابت بود و چهره اش رنگ نداشت حتي قدرت
حركت نداشت همان جا خشك ايستاده بود و نزديك شدن آنها را تماشا ميكرد .
نگين و نياز هم در حالت بهت چشم از آنها بر نمي داشتند . پروانه با قدم
هاي لرزان به پري نزديك شد. همسرش و ناخدا همتي يكي ديگر از دوستان فريبرز
نيز در معيت او قدم بر مي داشتند . نگاه هاج و واج پري مسخ شده بود .
صدايش خفه به گوش رسيد : فريبرز كجاست ؟
همراه با صداي هق هق گريه ي
پروانه دست هاي نيرومندي پري را كه از پشت در حال سقوط بود در برگرفت .
منصور به موقع خواهرش را از خطر سقوط نجات داد و از منظر خواست هواي او را
داشته باشد . منظر و حشمت دستپاچه شده بودند . نگين سبد گل را به گوشه اي
پرت كرد به سوي ناخدا محمدي هجوم برد . يقه لباس او را به چنگ گرفت و گفت
: باباي من كجاست عمو ؟ چرا نمي گين ؟
سفيدي چشمان بهروز به سرخي مي زد
. پرده اشكي كه در چشم هايش حلقه بسته بود قطره قطره فرو افتاد . صداي ضجه
يپروانه كه مي گفت « الهي بميرم خاله جون كي فكر مي كرد اين طوري بشه...!
اگه مي دونستيم تنهاش نمي ذاشتيم » خبر از حادثه ي شومي مي داد اما باور
آن به راحتي ممكن نبود . نياز به آغوش حشمت پناه برد : خاله مگه واسه
بابام چه اتفاقي افتاده ؟
لرزش اندام او به صورتي بود كه حشمت وحشت زده
او را محكمتر در آغوش فشرد . نگين به گريبان محمدي آويزان شده بود به حالت
خفه اي گفت : باور نمي كنم كه بابا رو با خودتون نياوردين ...! من بابامو
از شما مي خوام .
ناگهان چشمانش سياهي رفت و ديگر هيچ نفهميد . عده اي
از مردم كنجكاو گرداگرد آنها جمع شده بودند . در قيافه بيشتر آنها احساس
همدردي موج ميزد . نظاميان حاضر در سالن سعي در پراكنده كردن آنها از
اطراف داشتند . ناخدا سعيدي كه در اين ميان متوجه خانواده مشتاق شده بود
به آنها نزديك شد و سعي در آرام كردن آنها داشت . چند نظامي ديگر به اشاره
او از همان مسير خروجي بيرون رفتند و دقايقي بعد همراه با تابوتي كه بر
روي دوششان حمل مي شد در معيت ناخدا محمدي و ناخدا همتي از در پشت به سوي
آمبولانسي كه در محوطه بيروني به انتظار ايستاده بود حركت كردند.
*    *    *    *
وزش
باد سردي كه زوزه كشان از ميان سنگ قبرها راه مي جست گرد و غبار كمي به
هوا بلند كرده بود .گوركن آخرين بيل خاك را بالا فرستاد و به دنبال آن
خودش نيز از گودي گور بيرون آمد . گروه موزيك نظامي براي رسيدن جسد و
نواختن مارش عزا به انتظار ايستاده بودند . كمي آن طرف تر عده اي از سران
نظامي به احترام در كناري ايستاده و منتظر پايان مراسم خاكسپاري بودند .
رديف منظم اتومبيل ها در حاشيه خيابان قطاري از خودرو ها را تشكيل مي داد
. منظر و حشمت در لباس هاي سياه رنگ غمگين به نظر مي رسيدند . پري انگار
آنها را نمي شناخت . ميان آن دو نشسته بود اما نگاه مسخ شده اش به نقطه اي
خيره مانده بود و هيچ حركتي نمي كرد . چشمانش بر اثر گريه ها و بيداري شب
قبل متورم به نظر مي آمد . گونه هاي به گودي نشسته اش رنگ نداشت و لب هايش
خشك شده بود . در جواب حشمت كه آهسته پرسيد : خواهر چيزي نمي خواي ؟
فقط
سرش را آرام تكان داد ولي چشم از مسيري كه به غسال خانه منتهي مي شد
برنداشت . در اتومبيل بعدي فرحناز و شهرزاد مراقب نگين بودند . شب پيش او
دوباره به حال رعشه افتاده بود . دكتر حضور او را در مراسم تدفين فدغن
كرده بود اما هيچ كس نتوانست مانع آمدنش بشود . نياز حالي به مراتب بدتر
داشت . او كه در اتومبيل بعدي به شيشه تكيه داده بود كاملا بي حس به نظر
مي رسيد . از شب قبل كلامي با كسي صحبت نكرده بود و لب به چيزي نزده بود .
بارها شكوه و شيرين به نرمي او را مخاطب قرار دادند ، نصيحتش كردند ،
دلداريش دادند اما او همچنان بي حركت مانده بود . انگار چيزي نمي شنيد و
متوجه هيچ چيز در اطرافش نبود .
نواختن مارش عزا نشان از رسيدن نعش مي
داد . قبل از همه پري تابوتي كه با پرچم سه رنگ و تاج هاي گل پوشانده شده
بود و بر دوش نظاميان حمل مي شد را ديد و با تمام ناتواني از اتومبيل
پايين آمد . در كمتر از چند دقيقه اطراف ميت چنان از جمعيت پر شد كه پري و
دختر ها نتوانستند از حدي جلوتر بروند . بعد از انجام نماز همه چيز براي
خاكسپاري مهيا بود پري با صدايي لرزان گفت : مي خوام يه بار ديگه با
فريبرز خداحافظي كنم .
حشمت مانع شد : درست نيست خواهر تو كه توي
سردخونه ديديش حالا اگه تو بري بچه ها هم مي خوان بيان پدرشون رو ببينن
واين واسه حالشون اصلا خوب نيست . اگه به فكر خودت نيستي به فكر اونا باش .
پري
ديگر اصرار نكرد ولي از همان فاصله چشم از تابوت برنمي داشت . مراسم تدفين
به سرعت انجام شد . صداي ضجه هاي پري و دختر ها دل آنهايي را كه ناظر صحنه
بودند به درد مي آورد . عاقبت به آنها اجازه دادند كه بر سر مزار بروند
ولي زمانش زياد طول نكشيد چرا كه نياز و نگين هر دو از حال رفتند و
همراهان ناچار آنها و پري را به سرعت از گورستان خارج كردند .
طي
روزهاي بعد دسته ها و تاج هاي گل يكي بعد از ديگري از سوي شخصيت هاي مختلف
نظامي به منزل مشتاق آورده شد . مسئولين پايگاه مراسم ختم مفصلي را در
مسجد پايگاه تدارك ديده بودند . فرمانده پايگاه پرداخت كليه ي مخارج ضروري
را بعهده گرفته بود . نماي بيروني منزل از پيام هاي تسليتي كه ارگان هاي
مختلف نظامي بر پارچه هاي سياه نوشته بودند جلوه اي غم انگيز داشت . منصور
براي دومين بار به پري پيشنهاد كرد از خر شيطان پايين بيايد و اجازه بدهد
كه عده اي از سران پايگاه كه خيال تسليت حضوري داشتند به ديدن او بيايند
ولي پري زير بار اين ملاقات نمي رفت و براي خود دلايل محكمي داشت كه با
همه ضعف و ناتواني باز هم آنها را به برادرش گوشزد كرد و گفت : لطفا از
طرف من به اين آقايون بگو ديگه براي اين حرفا دير شده . بگو اون وقتي كه
بايد سراغ من و بچه هام مي اومدين يك ماه پيش بود نه حالا . الان ديگه
تاسف اونا هيچ دردي از ما دوا نمي كنه . ضمنا بهشون بگو ما هيچ احتياجي به
كمك هاشون نداريم و خودمون از پس مخارج ختم شوهرم بر مياييم پس بيخود زحمت
نكشن .
ناخدا محمدي كه شاهد اين گفتگو بود منصور را به گوشه اي كشيد و گفت :
-
بذاريد راحت باشه . ايشون فعلا در شرايطي نيست كه بتونه با اين آقايون
مواجه بشه . من خودم يه جوري مراتب عذر خواهي رو به اطلاع اونا مي رسونم .
بعد
از مراسم هفت آنهايي كه از راه دور آمده بودند به مرور اطراف پري و بچه ها
را خالي كردند . در ميان اين عده بعضي از بستگان دور فريبرز از غيبت تنها
خواهر او كه همه مي دانستند مقيم اسپانياست متعجب به نظر مي رسيدند . پري
خبر داشت كه خواهر فريبرز از نارسايي قلبي رنج مي برد . اين بيماري در
خانواده مشتاق تا حدودي موروثي بود و خود فريبرز نيز گر چه در زمان حيات
از سلامت جسماني برخوردار بود اما در سالهاي اخير از گرفتگي بعضي از شريان
هاي قلبش رنج مي برد . ترس از يك شوك قلبي ، پري را از مطلع كردن خواهر
فريبرز منصرف كرد . او حتي از خبر دادن به مهران نيز امتناع داشت چرا كه
مي دانست در آن صورت باز هم فريبا از جريان مطلع خواهد شد .
براي
چندمين بار از اين پهلو به آن پهلو شد بعد از بيرون آمدن از شوك مرگ
فريبرز روز و شب هايش با رنج بيشتري سپري ميشد . روزها رسيدگي به بعضي از
امور و رفت و آمد آنهايي كه احساس همدردي مي كردند اوقاتش را پر ميكرد ولي
شب ها با خلوت خودش دست به گريبان بود و افكار آزار دهنده راحتش نمي گذاشت
. « چرا باهاش به بندر نرفتم ؟ منكه مي دونستم قلبش ناراحته ... چطور تو
اين موقعيت تنهاش گذاشتم ؟ با اين روحيه حساسي كه داشت چرا گذاشتم بار اين
همه ناراحتي رو تنهايي به دوش بكشه ...؟ »
و بي اختيار به ياد حرف هاي
پروانه افتاد « اون شب هر چي بهروز اصرار كرده بود كه شام بياد خونه قبول
نكرد . مي گفت ميخواد يه كم تنها باشه . فرداش ساعت نه بهروز رفت سراغش
قرار بود با هم برن يه دوري توي شهر بزنن . بهروز ميگه خيال داشت واسه بچه
ها يه كم خريد كنه . تو اين مدت توي هتل افسران اقامت داشت صبح كه بهروز
ميره هر چي در مي زنه كسي درو باز نمي كنه . اولش فكر ميكنه جايي رفته ولي
يكي از ناوياي هتل ميگه ناخدا از ديشب تا به حال از اتاقش بيرون نيومده .
آخرش مجبور مي شن به زور درو باز كنن ... پري تو بايد از يه جهت خيلي
خوشحال باشي ، فريبرز خيلي راحت رفته بود ! بهروز ميگه وقتي ديدمش باورم
نمي شد كه اون مرده ... ! مي گفت آروم توي جاش خوابيده بود و قيافه ش جوري
به نظر مي اومد انگار تبسم كرده !» قطره اشكي كه از گوشه ي چشم پري پايين
افتاد متكايش را مرطوب كرد . آهسته از جا برخاست . احساس سردرد آزارش
ميداد . منظر كمي آن طرفتر جاي خالي فريبرز را پر كرده بود . روشنايي كم
جاني كه از چراغ خواب منعكس مي شد فضاي اتاق را در حالت غم انگيزي فرو
برده بود . نگاهش به سمت پنجره برگشت . سنگيني باري روي سينه اش نفس كشيدن
را برايش مشكل مي كرد . كمي پرده را كنار زد و نگاهي به بيرون انداخت .
صداي بارش باران كه ريز و آهسته مي باريد شنيده مي شد . دستش را به سطح
شيشه چسباند و لحظه اي بعد آن را به گونه اش گذاشت خنكي آن اعصابش را
تسكين مي داد . در پرتو نور چراغ برقي كه آن سوي خيابان نور افشاني مي كرد
قسمتي از فضاي سبز روبروي پنجره پيدا بود . نگاهش پايين آمد قطره هاي
باران همين طور بي وقفه بر روي سطح آسفالت مي باريد . بي اختيار به ياد
گوري افتاد كه با خروارها خاك پر شده و فريبرز در زير آن همه خاك به خواب
رفته بود . دوباره قطره هاي اشك داغ بر گونه هايش شيار بست و دلش هوس آغوش
فريبرز را كرد . صداي بهم خوردن ابر ها تنش را لرزاند . به سمت تخت نگاهي
انداخت منظر در خواب عميقي فرو رفته بود . دوباره نفسي داغ از سينه اش
بالا آمد . از كنار پنجره دور شد . انگار دلواپس چيزي بود . اين بار به
طرف اتاق دخترها به راه افتاد . دستگيره در را آهسته فشار داد و در ارام
به روي پاشنه چرخيد . نگين در جايش آسوده به خواب رفته بود . كمي جلوتر
رفت و اين بار چشمش به نياز افتاد در گوشه اي از تختش مچاله زانو ها را در
بغل جمع كرده بود و نگاهش از گوشه ي پنجره به بيرون خيره مانده بود . پري
آهسته صدايش كرد « نياز جان ؟ » در همان حال به تخت او نزديك شد . سر نياز
كمي به عقب برگشت . پري رو به رويش نشست و دست يخ زده اش را در ميان دست
هاي خود گرفت :
- چرا نخوابيدي مادر جون ؟
صدايش ضعيف به گوش رسيد : همين الان از خواب پريدم ... مامان ميشه برام يه ليوان آب بياري ؟
پري با عجله ليوان آب را حاضر كرد و دوباره همان جا كنارش نشست : چي شد مادر ؟
ليوان آب را يك نفس سر كشيد و بعد نفسي تازه كرد : چيزي نيست داشتم خواب ميديدم خواب بابا !
- خواب بابا رو ديدي ...؟ برام تعريف كن ببينم چي ديدي ؟ چطور بود ؟
-
حالش خوب بود صورتش يه نور عجيبي داشت به نظرم از هميشه قشنگتر بود !
انگار توي يه ساحل ايستاده بود اونجا خيلي روشن و نوراني به نظر مي اومد .
اون پيرهني رو كه شب تولدش بهش هديه داده بودي پوشيده بود و خيلي سرحال به
نظر مي رسيد . وقتي منو ديد لبخند زد و دستاشو باز كرد كه برم توي بغلش .
بدنش مثل قبل گرم و نرم بود و اصلا به نظر نمي اومد كه مرده ! گفت
ميدونستم كه مياي منتظرت بودم . بهش گفتم بابا تو راست راستي مردي ؟ حالا
ما بدون تو چي كار كنيم ؟ خنديد و گفت ، كي ميگه من مردم ... ؟ من زنده م
مگه نمي بيني ؟ گفتم ولي تو از پيش ما رفتي . گفت چاره اي نبود بايد
ميرفتم فرصت من ديگه تموم شده بود ... مي دوني چيه ؟ وقتي قراره كسي بياد
اين جا همه چيز دست به دست هم ميده كه شرايط سفرش مهيا بشه . البته بعضي
وقتا هم يكهو و ناگهاني پيش مياد . بهر حال من اينجا خيلي راضي و راحتم
تنها نگرانيم شماها هستين برو به مادرت بگو به جاي اين كه بشينه مدام ناله
و زاري كنه پاشه يه فكري به حال اين زندگي بكنه . ديگه وقتشه كه خودش
تنهايي تصميمي بگيره . مامان منظور بابا چيه ؟ تو در چه مورد بايد تصميم
بگيري ؟
پري داشت به حرف هاي او فكر ميكرد : راستش من خيال داشتم بعد
از برگشتن بابات ازش بخوام كه از اين پايگاه بريم . مي خواستم بهش بگم اين
يكي دو سال باقي مونده بريم يه جايي رو رهن كنيم تا خونه ي خودمون حاضر
بشه . بعد از اتفاقي كه افتاد ديگه جاي ما اين جا نيست . ديگه چشم ديدن
اين خونه رو ندارم . انگار در و ديوار اين خونه داره گوشت تنمو مي خوره .
حالا عزمم براي رفتن بيشتر جزم شده . ديگه دلم نمي خواد حتي يه روزم توي
اين پايگاه بمونم . اتفاقا مي خواستم اول با تو و نگين مشورت كنم در صورتي
كه موافق باشين ماشينو ميذارم واسه فروش يه مقدار طلا دارم كه بهشون
احتياج ندارم . فكر كنم روي هم چهار پنج ميليوني دستمونو بگيره ميديم يه
خونه نقلي فعلا رهن مي كنيم تا ببينيم بعد چي مي شه .
- من كه موافقم
... فكر نمي كنم نگينم مخالفتي داشته باشه . حقيقتش تحمل جو پايگاه واسه
من و نگينم سخت شده . بهر حال هر تصميمي كه تو بگيري ما هم باهاش موافقيم .
- اين طور كه پيداست بابات از همه چي خبر داره ... بعد از اون ديگه حرفي نزد ، سفارشي نداشت ؟
-
نه فقط بازم تاكيد كرد كه حتما با تو صحبت كنم و سفارش كرد مواظب نگين
باشيم . بعد گفت بايد بره ... انگار براي رفتن عجله داشت منم همون موقع از
خواب پريدم .
پايان فصل 8