فصل 9 - 1
بعد از سه روز بارندگی عاقبت توده
های ابر پس رفتند و چهره ی سرما زده شهر ، با تابش خورشید رنگ و جلای تازه
ای گرفت.سه هفته از مراسم خاکسپاری می گذشت و خانه سرهنگ مشتاق سکوت و
آرامش قبلی خود را باز یافته بود.هر چند این سکوت دل گیر و آرامشش حزن
انگیز به نظر میرسید.پری پشت میز آشپزخانه بی حرکت به نقطه ای خیره نگاه
می کرد و حتی متوجه جوشش سماور و بخاری که از ان به هوا رفت نبود.صدای زنگ
در برای دومین بار در فضای خاموش منزل پیچید و این بار با حرکتی به خود
آمد.پشت در حشمت و عفت به انتظار ایستاده بودند.حشمت با نگاهی به خواهرش
فهمید به موقع به دیدن او آمده است.پری در حینی که بوسه او را جواب میداد
احوالش را پرسید.حشمت به دنبال خوش و بشی نظری به اطراف انداخت:بچه ها
نیستن؟
-نیاز بعد از چند جلسه غیبت امروز رفته سر کلاس ، نگینم با یکی از دوستانش رفته کتابخونه.
عفت
پس از احوالپرسی فوری چادر از سر گرفت.چنان به نظر میرسید که آماده ی
دستور است.حشمت گفت:پس خوب شد من و عفت اومدیم ، تنهایی دل آدم می گیره.
داشت دنبال پری وارد آشپزخانه میشد:قدمتون روی چشم ، اتفاقا می خواستم امروز تلفنی باهات صحبت کنم.خوب شد که خودت اومدی.
نگاهش به بخار سماور افتاد و مشغول دم کردن پای شد:صبحونه خوردی؟
-از وقت صبحونه که گذشته ولی من عادت ندارم جز یه لیوان آب میوه چیزی بخورم ، مگه تو هنوز صبحونه نخوردی؟
-امروز حالم زیاد روبراه نبود ، صبح بعد از اینکه بچه ها رو روونه کردم دوباره رفتم خوابیدم همین نیم ساعت پیش پا شدم.
-رنگ روتم پریده ف می خوای بریم دکتر؟این اواخر خیلی از بین رفتی!شاید یه داروی تقویتی بده یه کم روبراه بشی.
پری
جعبه شیرینی را از درون یخچال بیرون اورد و جلوی آنها روی میز گذاشت.عفت
با تر و فرزی چند پیشدستی حاضر کرد و فنجان ها را برای ریختن چای آماده
گذاشت.
پری گفت:نه...چیزی نیست به مرور زمان خوب میشم.این رنگ پریدگی هم مال بی خوابی شباست ، فکر و خیال نمیذاره شب راحت باشم.
-میدونم
ضربه سختی به تو و بچه ها خورده ، ضربه ای که نمیشه به سادگی جبرانش کرد
ولی کار از کار گذشته دیگه غصه خوردن فایده ای نداره.تو اگه بخوای همین
جوری ادامه بدی از بین میری.اگه خدای نکرده بلایی سر تو بیاد بچه ها این
میون چی میشن؟
-اینا همه درست ولی بعضی وقتا دست خود آدم نیست.حالا از
این صحبتا بگذریم.دیشب منصور اینجا بود.تنها اومده بود ، این شیرینی رم
اون آورده...راستی حشمت تو خبر داشتی که آقاجون موقع مرگش یه ارثیه هم
واسه من گذاشته؟
-آره ، اینو همه میدونستیم.فقط قرار بود به تو چیزی
نگیم ، اینم وصیت آقاجون بود.گفته بود نمیخواد تو از موضوع باخبر بشی تا
موقع خودش.به منصور سفارش کرده بود هر وقت دیدی خواهرت توی تنگنا گیر کرده
اینو بهش بده و بگو من همیشه به یادش بودم.
پرده ای از اشک نگاه پری را
تار کرد.اهسته گفت:خدا رحمتش کنه ، همیشه کاراش غیر قابل پیش بینی بود.ولی
از حق نگذریم این پول توی این موقعیت خیلی به درد ما می خوره...
عفت کلام او را قطع کرد:پری خانوم اگه اجازه بدی من برم یه کم به نظافت خونه برسم؟
پری متعجب پرسید:به نظافت خونه؟!
حشمت گفت:آره ، من امروز از عفت خواستم بیاد این جا رو یه کم تمیز و مرتب کنه.میدونم که تو حالا حالاها دست و دل این کارا رو نداری.
-دستت درد نکنه خواهر ، دست شما هم درد نکنه عفت خانوم.
حشمت گفتکعفت جون خودت برو از هر کجا که دلت می خواد شروع کن ، دستت درد نکنه.
با رفتن عفت رو به پری کرد و گفت:خب می گفتی؟
-آره
داشتم می گفتم ، میدونی حشمت؟ما تصمیم داریم از اینجا بریم.مثل اینکه قبل
از اینم بهت گفتم دیگه نمیتونم توی این پایگاه دووم بیارم.اینه که خیال
دارم ماشینو بفروشم و برم یه جایی رو رهن کنم.
-مطمئنی که آلاخون والاخون نمیشی؟تو این زار زمستونی جا به جا شدن خیلی سخته!
-هر
چقدر سخت باشه بهتر از اینه که مدام به در و دیوار این خونه نگاه کنم و به
یاد گذشته بیفتم.من دیگه بدون فریبرز نمیتونم اینجا آرامش داشته باشم.درک
میکنی؟
-آره میدونم...هر چند شوهر خوب و وفاداری نصیب خودم نشد ولی
میتونم بفهمم چی میگی.خب حالا کجا می خوای بری؟جای بخصوصی رو زیر نظر داری؟
-جای
بخصوصی که نه ، راستش فرق زیادی نمیکنه فقط می خوام یه محل خوب و سالم
باشه.من دو تا دختر بزرگ دارم ، سالم بودن محله از روبراه بودن خود خونه
واسم مهمتره...
گفتم جریانو به تو و منظر بگم که پی جو باشین بلکه
بتونیم یه جایی رو گیر بیاریم.دیشب به منصورم سفارش کردم.اونم قول داده به
چند بنگاهی سر بزنه.
-خیال داری قبل از چهل از اینجا بری؟
-اگه میشد
که خیلی خوب بود ولی میدونم توی این فرصت نمیشه اما از حالا دنبالش هستم
که اگه انشالله جایی گیر اومد بعد از چهل جا به جا بشیم.
-باشه من همین
امشب قضیه رو با بچه ها در میون میذارم ، اونا هر کدوم کلی دوست و آشنا
دارن و میتونن به چند جا سفارش کنن.خیالت راحت انشالله تا بعد از مراسم
چهل حتما یه آپارتمان واست پیدا می کنیم.
******************************************
در
سی و نهمین روز از درگذشت فریبرز تمام بستگان نزدیک پری در منزل او جکع
بودند و در فراهم کردن ضروریات روز بعد کمک می کردند.در آن میان عفت سرگرم
تهیه غذا برای آنها بود.فرزانه و شهرزاد که دختر کوچکش را نیز همراه اورده
بود در یکی از اتاقها مشغول چیدن دیسهای خرما و تزیین انها با گردو
بودند.فرحناز و شیرین میوه ها را خشک کرده و در گوشه ای جا میدادند.منظر و
شکوه مهمان خانه را برای پذیرایی از مردم اماده می کردند.پری و حشمت سرگرم
تبادل نظر در مورد نوع غذاها و مخلفات ان بودند.کیومرث ، منصور و مجید
مسئولیت بقیه ی کارها و روبراه کردن محلی بیرون از منزل برای پخت غذا را
بر عهده داشتند.نگین حالت سرگردانی داشت و میان آشپزخانه ، پذیرایی و اتاق
خواب ها مدام در رفت و امد بود.بر عکس او نیاز آرام گوشه ای در هال کز
کرده بود و انگار در دنیای دیگری سیر می کرد.فقط هراز گاهی قطره اشکی را
که فرصت می جست از گوشه ی چشمانش سرازیر شود با نوک انگشت پاک می کرد.بعد
از تلفن ناخدا محمدی که خبر داد همان شب به اتفاق همسرش و عده ای دیگر از
دوستان فریبرز از بندر پرواز خواهند کرد همان جا کنار تلفن چمباتمه زده
بود.صدای زنگ در او را تکان داد.در نیمه باز بود با این حال شخصی که خیال
داخل شدن داشت به این وسیله ورودش را خبر میداد.پری با نگاهی به دخترش که
خیال برخاستن نداشت به سمت در رفت و بادیدن شهاب به گرمی احوالش را پرسید.
شهاب گفت:اگه از آقایون کسی دم دستتون هست لطفا بگین بیاد این وسایلو از پشت ماشین خالی کنیم.
پری
از همانجا کامران و فرهاد را صدا کرد.با رسیدن گونی برنج ف کیسه های مرغ و
لاشه گوسفند تقریبا همه چیز مهیا شده بود.پری در حالی که فنجان چای را
مقابل شهاب می گذاشت گفت:دستت درد نکنه شهاب جان.ما غیر از زحمت واسه تو
چیز دیگه ای نداریم.
-اختیار دارین کدوم زحمت؟
-من که شرمنده م ، واسه مراسم هفت هم بیشتر زحمتا به گردن تو افتاد...انشالله فرصتی پیش بیاد واسه جشن شادی برات تلافی کنم.
-اگه شما با من کمتر تعارف کنین من خوشحال تر میشم چون در اون صورت باورم میشه که منو مثل پسر خواهرتون میدونین.
-باور
کن تو برای من همون قدر عزیزی.ولی دلم می خواد همون طوری که اگه کامران
برام خرید میکنه حساب و کتابمون با هم دقیقه در مورد تو هم همینطور
باشه.حالا لطف کن بگو هزینه این وسایل چقدر شده؟
-باشه منم سعی میکنم
بعد از این حساب و کتابم با شما مرتب و دقیق باشه ، ولی الان وقت حساب و
کتاب نیست.اجازه بدین بعد در این مورد حرف میزنیم.
-دفعه پیشم برای مراسم هفت گفتی بعد ولی این بعد هیچوقت پیش نیومد.تو رو خدا بگو چقدر خرج کردی و خیال منو راحت کن.
-شما خیالتون راحت باشه.به موقعش به همه ی حساب و کتابا رسیدگی می کنیم.حالا اگه کار دیگه ای هست بگین تا اینجا هستم انجام بدم.
-دستت درد نکنه فعلا یه کم استراحت کن تا ناهار بخوریم بعد به کارای دیگه میرسیم.
انگار
فضای منزل روی سینه ی نیاز سنگینی میکرد.روسری اش را مرتب و از در پشت
منزل آهسته بیرون زد.با نفس عمیقی که به درون سینه کشید ریه هایش را از
هوای سرد پر و خالی شد اما این سرما هیچ تأثیری بر دل سوخته اش نداشت.با
چهره ای رنگ پریده به تنه یکی از درختان تکیه داد و از همان جا نگاهش به
نوشته ای بر پارچه ی سیاه افتاد که درگذشت نا به هنگام ناخدا یکم مشتاق را
به خانواده و بازماندگان تسلیت می گفت.مرور این نوشته تلنگری دوباره بود
بر دیواره بغضش و اشکهایی که بی اختیار سرازیر شد.دی حینی که رطوبت گونه
هایش را پاک میکرد با خودش زمزمه کرد"بابا حالا ما بدون تو چیکار کنیم؟"در

آن لحظه نمیدانست نگاهی نگران او را از پنجره ی اتاق پذیرایی زیر نظر دارد.

فصل 9 - 2
مراسم روز چهل ، با شکوهی در خور
شخصیت مرحوم مشتاق برگزار شد.بیشتر شرکت کنندگان در این مراسم از دوستان و
همکاران سابق آن مرحوم بودند.باور این حوادث تلخ برای خیلی از انهایی که
از خلق و خوی فریبرز شناخت کافی داشتند ممکن نبود و در کمال تأسف و
ناباوری درگذشت او را به خانواده اش تسلیت می گفتند.در این میان ناخدا
محمدی و همسرش خود را صاحب عزا میدانستند.پروانه در تمام مدت از کنار پری
و دخترها دور نمیشد و بهروز در کنار منصور ، مجید و  کیرومرث مقابل ورودی
مسجد به اظهار همدردی حاضرین پاسخ می گفت.در پایان روز همه خسته به نظر
میرسیدند.بعد از صرف شام مهمانان به مرور پراکنده شدند.از بستگان پری فقط
منظر و حشمت در کنارش باقی ماندند.بقیه قول دادند روز بعد از صبح برای کمک
خود را برساندند.پری با تمام ضعف و خستگی خوشحال بود که مراسم به نحو خوب
و آبرومندی برگزار شده است.نیاز نیز خسته به نظر میرسید اما به احترام
حضور خانواده محمدی سعی میکرد بر خستگی خود غلبه کند ودر جمع باقی بماند.
روز
بعد با سر و صدای جمع و جور کردن منزل ، جا به جا کردن ظرف ها و جمع آوری
پرچم های سیاه و تاج های گل آغاز شد.منصور ، کیومرث و مجید خود را به موقع
رسانده بودند.بهروز هم از ابتدای کار با انها همکاری میکرد.تا قبل از ظهر
منزل به حالت عادی برگشته بود و تقریبا دیگر کاری برای انجام  دادن
نبود.منظر فنجان های چای را همراه با شیرینی و خرما دور گرداند ، حاضرین
همگی با اشتیاق از او و نوشیدنی گرمش استقبال کردند.منصور سرگرم صحبت با
ناخدا محمدی بود و با حرارت خاصی از مراسم روز قبل حرف میزد:دیدین جناب
ناخدا؟وقتی گروه موزیک شروع به نواختن کرد چه غلغله ای شد!من نمیدونم این
همه آدم از کجا پیداشون شد.اطراف قبر مرحوم به قدری شلوغ بود که ما به
سختی میتونستیم بریم جلو!انصافا این ناخدا سعیدی هم خیلی زحمت کشید.تمام
مردمو ایشون با اتوبوس ها جا به جا کرد.پذیرایی توی مسجد رو هم ایشون
برنامه ریزی کرده بود.هر چقدر ما گفتیم آقاجان ما ندارک همه چیزو دیدیم
فایده ای نداشت.میگفت ما هم به جناب مشتاق دینی داریم که باید ادا کنیم و
این کمترین کاری بود که تونستیم انجام بدیم...،تازه گویا میخواستن برای
تمام حاضرین از رستوران پایگاه شام تهیه کنن ولی من به جناب سعیدی گفتم که
ما ازقبل تدارک شام رو دیدیم و حتی برای این کار آشپز گرفتیم.بهر حال
خدارو شکر که همه چیز با آبرو به این خوبی برگزار شد...راستی جناب محمدی
یک بار دیگه  شما از طرف ما از فرمانده ی پایگاه بندرعباس و تمام اونهایی
که زحمت کشیده بودن و این راه طولانی رو اومده بودن تشکر کنین.حضور
همکارای خوب فریبرز واقعا مایه دلگرمی خواهرم و بچه ها شد.در ضمن من از
شما و خانوم هم نهایت تشکرو دارم که توی این مدت مدام با ما بودین و واقعا
زحمت کشیدین.
-ما کار مهمی نکردیم جناب شیشه گر.هر چی بود وظیفه بود.ای
کاش فاصله ی ما با بچه ها اینقدر زیاد نبود که لااقل میتونستیم بیشتر در
خدمت خانوم مشتاق و بچه ها باشیم.
پری گفت:خیلی ممنون در حال حاضرم شما
و پروانه جون به اندازه کافی به زحمت افتادین.هر چند قسمت این بود که
فریبرز خیلی زود از بین ما بره ولی با وجود دوستای خوبش هم ما احساس
تنهایی نمیکنیم هم روح اون همیشه شاده.
******************************************
در
اوایل اسفند ماه سردی هوا به تحو محسوسی کمتر شد.شاخه های بی برگ درختان
به جوانه نشست و از تأثیر آب شدن برف ها جوی ها پر از آب شد.مدتی بود که
پری تنها پشت میز آشپزخانه نشسته و به صدای جیک جیک پرندگانی که در لا به
لای شاخه های بی برگ درختان در پرواز بودند گوش می داد.نگاه پری بیرون از
پنجره سیر میکرد اما حواسش جای دیگری بود.سلام خواب آلود نیاز خلوت او را
بهم زد.
-سلام به روی ماهت ، امروز چقدر خوابیدی!
دسته های موهایش
را پشت سر جمع کرد و گیره ای به آن زد و با همان چهره ی خواب آلود روبروی
مادرش نشست:بعد از نهار به محض اینکه دراز کشیدم خوابم برد.اصلا نفهمیدم
کجا رفتم!فکر کنم ماهی آدمو اینطور بی حال میکنه...چای نداریم؟
پری از اینکه میدید او خواب راحتی داشته خوشحال شد:چرا ، اتفاقا تازه دمم هست...
-نگین هنوز خوابه؟
-آره ، مثل اینکه اونم غش کرده!
-بهتره بیدارش کنیم ، داره شب میشه.میترسم دیرمون بشه.
نیاز جرعه ای از چای خوشرنگی را که برایش ریخته بود سر کشید و پرسید:مگه قراره جایی بریم؟
-یادت نیست؟پریروز حشمت واسه شام دعوتمون کرد...درست نیست دیر کنیم.زشته.
-وای پس امشبم دعوتیم؟منو بگو خوشحال بودم که لااقل یه امروز مهمون نداریم و خودمون هستیم.
لحن پری رنجیده به گوش رسید:یعنی تو از اینکه خاله هات و دایی منصور یا بر و بچه ها نمیذارن ما تنها باشیم ناراحتی!؟
-منظور
من این نبود مامان ولی خودت میدونی که ما سالها دور از فامیل بزرگ شدیم و
به تنهایی عادت داریم.من میدونم که خاله حشمت ، خاله منظر و دایی منصور
همه شون لطف دارن که میان به ما سر میزنن ولی چلوکباب با همه خوشمزگی اگه
هر روز خورده بشه دل آدمو میزنه ، دروغ میگم؟
-پس بهتره اینو بدونی که
اونام بخاطر سرگرمی خودشون اینجا نمیان ولی اینقدر معرفت دارن که درک کنن
ما توی این بهبوهه غصه و ناراحتی می خوایم یکی پهلومون باشه.واسه همین از
کار و زندگیشون میزنن و میان اینجا که ما تنها نباشیم...ولی موضوع اصلا
این چیزا نیست من اگه دختر خودمو نشناسم به درد لای جرز می خورم...هر چند
تو حرفاتو با من درمیون نمیذاری ولی یه مادر از روی قیافه بچه ش میتونه
حالشو بفهمه...تو این روزا خیلی عوض شدی نیاز!البته میدونم این یک ساله
ضربه های سختی خوردی.این ناراحتیا ممکنه هر خلق و خویی رو عوض کنه ولی
بدون که این به صلاحت نیست.قضیه تنها فامیل و خانواده ی من نیست تو انگار
با دنیا قهری!نه جایی میری نه با دوستی رفت و آمد داری نه تفریح میکنی ،
نه حوصله دیگران رو داری!به این نمیگن زندگی.تو زندگی نمیکنی فقط داری
گذشت شب و روزو تحمل می کنی.اگه بخوای اینجوری ادامه بدی هم خودت از پا
درمیای هم منو داغون میکنی مادر.
نگاه خیره نیاز به فنجون با لایه ای
اشک تار شد.وقتی به حرف آمد صدایش بغض داشت:دست خودم نیست مامان...میدونم
روحیه حساسی پیدا کردم و هر چیزی زود خسته م میکنه ولی بهم حق بده من دارم
همه سعیمو که به حالت عادی برگردم اما طول می کشه...مدتشو نمیدونم ولی می
خوام که درکم کنی و یه کم باهام راه بیای.
پری هم داشت گریه می کرد.دست
نیاز را گرفت و با محبتی خاص گفت:بعد از این ، همه تلاش من فقط واسه اینه
که تو و نگین و مهران زندگی خوب و راحتی داشته باشین.میدونم که روح پدرتم
همیشه مواظب ماست.مشکل تو هم به امید خدا کم کم برطرف میشه.گذشت زمان حلال
خیلی از ناراحتیاست.
ساعتی بعد صدای زنگ در آنها را که آماده ی حرکت بودند متعجب کرد.پری با نگاهی به بچه ها گفت:خدا کنه مهمون نیومده باشه.
اما
در را که باز کرد صدای احوالپرسی و خوش و بش او با شخصی که تعارف میکرد
داخل شود ناراحت به گوش نمیرسید.نگین با طعنه گفت:حالا خوبه حوصله ی کسی
رو نداشت!همانطور که راه می افتاد نیاز گفت:بهر حال مهمون حبیب خداست.
با
ورود به هال در کمال تعجب چشمش به شهاب افتاد که در پولیور خوشرنگش
برازنده تر از همیشه به نظر می آمد.سرگرم احوالپرسی با او بود که پری
گفت:شهاب جان زحمت کشیده اومده ما رو ببره!
شهاب دنباله ی حرف او را
گرفت:راستش زن عمو گفته بود که ماشینو برای فروش توی نمایشگاه گذاشتین این
بود که دیدم فرصت خوبیه که مزاحم بشم و مطلبی رو که چند وقته می خوام در
موردش باهاتون صحبت کنم در بین بذارم ، ضمنا شما رو هم به مقصد برسونم.
پری که کنجکاو به نظر میرسید گفت:پس اجازه بده یه چای بیارم بخور بعد صحبت میکنیم.
-خیلی
ممنون من الان میلی به چای ندارم در ضمن چون شما حاضر شدین و اماده ی حرکت
هستین اگه موافق باشین حرکت میکنیم و بین راه حرف میزنیم.
-خیلی هم خوبه ، پس بریم.
در
این میان نگین هم پیدایش شد و بعد احوالپرسی با شهاب همگی به راه
افتادند.همراه با غروب خورشید روشنایی چراغ های برق نمای دلنشینی به
خیابان های پر رفت و آمد شهر داده بود.پژوی خوشرنگ شهاب از محوطه ی کوهک
بیرون رفت و همانطور که سرعت می گرفت شهاب گفت:اگه اجازه بدین از یه مسیر
دیگه میریم که فرصت کافی برای صحبت داشته باشیم.
پری که صندلی کناری او را اشغال کرده بود در جواب گفت:تو صاحب اختیاری شهاب جان.
-از اونجایی که واقعا دلم می خواد شما منو به چشم یکی از خواهرزاده هاتون نگاه کنین اجازه دارم شما رو خاله صدا کنم؟
لبخند
پری خشنودیش را نشان میداد:چرا که نه؟واسه من مایه افتخاره اگه غیر از این
بود به خودم اجازه نمیدادم تو رو به جای آقای شهاب ، شهاب جان صدا کنم.
نگاه پر معنی نیاز و نگین به هم افتاد و هر دو مانع خنده خود شدند.
-ممنون
، این واسه منم مایه افتخاره...خب پس حالا که با هم صمیمی تر شدیم من
میتونم راحتتر در مورد موضوعی که می خواستم باهاتون صحبت کنم.حقیقتش اینه
که چند وقته شنیدم شما خیال جا به جایی دارین.البته یادمه قبل از این یه
بار گفته بودین خیال دارین از پایگاه برین ولی بعد دیگه حرفی نزدین و من
خیال کردم منصرف شدین.اما تازگی از زن عمو شنیدم تصمیمتون قطعی شده...دیشب
صحبت سر همین موضوع بود و کامران میگفت انگار یکی دو جا پیدا شده که رفتین
دیدین ولی از محیطش خوشتون نیومده؟
پری میان کلام او شروع به صحبت
کرد:راستش ما دنبال خونه ای هستیم که هم محل خوب و آبرومندی داشته باشه و
هم با وسع ما جور در بیاد.خونه ای که منصور پیدا کرده بود جاش بد نبود ولی
طبقه ی پایین صاحب خونه زندگی میکرد که منصور میگفت دو سه تا پسر بزرگ و
مجرد داره.خودت که میدونی ما باید بعد از این جایی زندگی کنیم که امنیت
داشته باشیم.اگه مهران بود و با ما زندگی میکرد بازم نگرانی من کمتر میشد
ولی حالا صلاح نیست که من دو تا دخترو بردارم ببرم همچین جایی زندگی
کنم...مورد دومی رو کامران پیدا کرده بود که اون هیچ ایرادی نداشت.هم جاش
عالی بود هم خود خونه ، تنها مشکلش این بود که رهنش سه برابر اون پولی بود
که من میتونستم جور کنم ، این بود که صرف نظر کردیم.
-همونطور که گفتم
دیشب صحبت سر همین مساله بود.کامران میگفت سعی کرده جایی رو پیدا کنه که
نزدیک محل خودشون باشه که بتونین راحت تر با هم رفت و آمد کنین....
نیاز
نگاهی به نگین انداخت و لبخندی نثارش کرد و قبل از اینکه او بخواهد جبهه
گیری کند به ادامه حرفهای شهاب گوش سپرد:ولی دیگه فکر بالا بودن رهنشو
نکرده بود...بهر حال من دیشب پیشنهادی به ذهنم رسید که با زن عمو و بچه ها
در میون گذاشتم که نظر همه مثبت بود ، حالا مونده خود شما که موافقت کنین.
-در مورد چه موضوعی؟!
-راستش
من جایی رو سراغ دارم که چند وقته خریده شده و کسی توش زندگی نمیکنه جز یه
سرایدار.خونه ش ای بدک نیست ، محلشم همون اطراف منزل عمو ایناست.در حال
حاضر هیچکس بهش احتیاج نداره و شما میتونین تا هر چند وقت که بخواین ازش
استفاده کنین.
پری سعی میکرد خوشحالیش را به روی خود نیاورد:دستت درد
نکنه که به فکر بودی.ولی همین جوری هم که نمیشه.اول ما باید بدونیم این
خونه مال کیه؟تازه بعدشم درست نیست ما همین جوری توی خونه ی کسی
بنشینیم...اگه رهن این خونه به اندازه ای باشه که ما از پس فراهم کردنش بر
بیاییم دیگه مشکلی در بین نیست و انشالله در اولین فرصت جابه جا میشیم.
-برای
شما چه فرقی میکنه که صاحب اصلی خونه کیه؟مهم اینه که فعلا تا مدتی بهش
نیاز نداره و حیفه که این خونه بی مصرف بمونه.در مورد رهنش هم گرچه من
میدونم هیچ احتیاجی به رهن نیست ولی حالا چون شما اصرار دارین یه مقدار
بعنوان رهن از شما گرفته میشه که خیالتون راحت باشه...البته لزومی نداره
ماشینو بفروشین هر چقدر که در حال حاضر میتونین پرداخت کنین همون قدر
کافیه حتی اگه یک میلیون باشه.
-خوشبختانه ما میتونیم بدون فروش ماشین
دست کم سه برابر این مبلغو جور کنیم ولی بازم فکر کنم زیر دین صاحب خونه
می مونیم آخه اون جایی که شما می گین حتی اگه یه آلونکم باشه باز رهنش
خیلی بیشتر از این حرفاست!
-اگه دوست دارین میتونیم همین الان بریم اونجا رو ببینیم به شرط اینکه دیگه روی منو زمین نندازین و این خونه رو قبول کنین.
پری
که هنوز باور نمیکرد چنین شانسی نصیبش شده در حالی که سعی داشت ذوق زده به
نظر نرسد گفت:اگه واسه تو اشکالی نداره ما خوشحال اونجا رو ببینیم.
شهاب کمی به سرعت ماشین افزود و با رضایت گفت:پس بهتره یه کم سریعتر بریم.