فصل 11 - 1

سوز سردي كه از لاي شيشه اتومبيل به درون نفوذ مي كرد، نياز را بيشتر در كنج صندلي فرو برد. نگاه بي تفاوتش همچنان به بيرون دوخته شده بود و فكرش مثل پرنده اي بي قرار به هر جا پر مي كشيد. نگين با نگاهي به صندلي عقب و ديدن او، دوباره عصبي شد و به مادرش كه پشت فرمان نشسته بود گفت : حالا ديدي واسه چي نمي خواست بياد بين اونا؟ حالا خوب شد اعصابشو بهم ريختن؟ با اون سوالاي احمقانه شون!
پري دنده را عوض كرد و نگاه گذرايي به او انداخت : حالا مگه چي شده؟ آسمون به زمين اومده؟ نياز نبايد اين قدر حساس باشه، مردم كنجكاون ديگه...، به خصوص وقتي يه جريان اين جوري پيش بياد.
- تو اسم حرفاي خواهر شوهر فرحنازو كنجكاوي مي ذاري...؟
نگين لحن كلامش را تغيير داد و به تقليد از او صدايش را نازك كرد آره منم يكي رو مي شناختم توي دانشگاه كه اين جوري بود، وقتي هم اتاقياش فهميدن، همه جاشونو عوض كردن، ميگفتن شب آدم جرات نميكنه پيشش بخوابه! به اين مي گي كنجكاوي؟
با يادآوري اين خاطره، پنجه هاي پري به دور فرمان محكمتر شد. نگين خبر نداشت كه در آن لحظه، پري حتي بيشتر از نياز رنج كشيده بود.
- بهر حال مردم حرف زياد مي زنن. اون جوابي رو كه شهاب بهش داد، در اصل نياز بايد مي داد تا روي اون دختره بي تربيت حسابي كم بشه.
نگين به ياد جمله شهاب افتاد كه در جواب گفته بود اين ميون اون دختر خانوم هيچ تقصيري نداشته، مقصر دوستاي ترسو و بزدلش بودن كه موضوع رو واسه خودشون بزرگ كردن.
- اتفاقا خوب شد كه يه نفر غير از نياز اين حرفو زد، اگه خودش گفته بود كه ديگه واويلا...، حتما مي ذاشتن به حساب تكبر و خودخواهيش.
- بهر حال من مي گم نياز نبايد جلوي اين جور آدما كوتاه بياد. از اين به بعد ممكنه خيلي از اين موارد پيش بياد، نياز نبايد رفتاري كنه كه ديگران فكر كنن اين يه ضعفه، همون طور كه دكتر گفت، اين حالت يه موهبته كه نصيب هر كس نمي شه.
- صدات از جاي گرم در مياد مامان! ما جايي زندگي مي كنيم كه هنوز مردم وقتي يه هواپيما از بالاي سرشون رد مي شه مي ايستن بهش نگاه مي كنن. اون وقت انتظار داري نياز راحت راجع به اين مسايل با مردم حرف بزنه؟
نياز بي حوصله گفت : بسه ديگه، بحثو عوض كنين، به اندازه كافي از دست فرزانه و خواهراي يوسف حرص خوردم، ديگه شما هي اين موضوع رو تازه نكنين، مامان از تو هم خواهش مي كنم بعد از اين ديگه مجبورم نكن برخلاف ميلم توي جمعي كه دوست ندارم شركت كنم.
پري گرچه در آن لحظه هيچ حرفي نزد اما، در واقع مخالف كناره گيري نياز از ديگران و انزواطلبي بود.
عاقبت پري با پيشنهاد دخترها موافقت كرد و اسباب و اثاثيه قديمي به خصوص تخت خواب دو نفره خودش و فريبرز را به حراج گذاشت. قصد و نيت بچه ها از اين پيشنهاد به خوبي مشخص بود، پري هم اين را درك مي كرد و خود او نيز بدش نمي آمد وسايلي كه مدام او را به ياد گذشته مي انداخت، از اطرافش دور بشوند. در بعد از ظهر آخرين روز از مدت زماني كه شهاب از آنها فرصت خواسته بود، خود او همراه با كامران، سر حال و قبراق به ديدن پري و بچه ها آمدند. پري كه آن روز به كمك منظر و دخترها بيشتر وسايل شكستني را بسته بندي و جمع آوري كرده بود خسته به نظر مي رسيد شهاب كه آنها را آماده نقل مكان مي ديد، با احساس رضايت گفت : خوشبختانه كاراي مربوط به بازسازي خونه امروز تمام شد. فقط يكي دو تا مورد كوچيك مونده كه اينو ديگه بايد با سليقه ي يكي از شما خانوما تهيه كنيم. فكر كنم پس فردا روز خوبي براي اسباب كشي باشه، موافقين؟
پري گفت : من شرمنده ام شهاب جان، مي دونم اين مدت به خاطر ما چقدر به زحمت افتادي. كامران برام تعريف كرده كه چقدر آدمو به كار گرفتي كه ساختمون زودتر روبراه بشه. ببخش كه اين قدر باعث زحمتت شديم.
كامران گفت : ولي خاله انصافا شهاب سنگ تموم گذاشته. فكر كنم اگه بيايين خونه رو ببينين باورتون نمي شه اين همون ساختمون قبليه!
نياز پرسيد : نمي شه امروز بياييم اونجا رو ببينيم؟
نگين هم متعاقب او گفت : اين جوري كه كامران داره تعريف مي كنه من دلم مي خواد زودتر بيام خونه رو ببينم.
شهاب گفت : اتفاقا اومده بوديم دنبال شما كه بريم با سليقه ي خودتون موكت و پرده رو انتخاب كنيم، حالا به هر دو كار مي رسيم.
پري خستگي را بهانه كرد و با بچه ها نرفت. منظر هم ترجيح مي داد در كنار او بماند.
هنگام خروج، كامران گفت : پس خاله اگه دير كرديم دلواپس نشين، ممكنه شامو بيرون بخوريم.
پري خوشحال بود كه به اين بهانه دخترها كمي از فضاي دلگير منزل دور مي شوند : من نگران نيستم، شما راحت باشين.
پرده هاي لووردراپه، هماهنگ با رنگ ديوار اتاق ها انتخاب شد. براي قسمت پذيرايي، موكت و پرده كرم رنگ و براي اتاق هاي خواب، صورتي كه هماهنگ با رنگ ياسمني اتاق ها بود. بعد از سفارش موكت و پرده، همگي به سوي مقصد بعدي به راه افتادند. در سر بالايي خياباني كه درختان كهن سال چنار در دو سوي آن قد برافراشته بودند، كامران به عقب نگاهي انداخت و گفت : اين خيابونو مي بينين؟ بهش ميگن شانزه ليزه.
نگين گفت : چه با مزه! واسه چي همچين اسمي بهش دادن؟!
كامران لبخند زنان گفت : واسه اين كه زمستونا كه خيابون يخ مي زنه، خيلي ها اين جا ليز مي خورن.
نگين و نياز نتوانستند خنده بي صدايشان را مهار كنند. چهره شهاب هم به لبخندي از هم باز شد : حالا از شوخي گذشته، چند وقت ديگه كه يه كم هوا گرم تر بشه اين خيابون مي شه تفريح گاه مردم. اون موقع واقعا ديدنيه!
نياز بي اختيار گفت : الانم ديدنيه!
نگين گفت : خواهر من هميشه سكوت و آرامشو به شلوغي و هياهو ترجيح مي ده.
شهاب از درون آينه، نگاهي به عقب انداخت : اين حس از طبع لطيفشون نشات مي گيره.
دست نگين به سوي پهلوي نياز رفت و نيش گون آرامي از پهلوي او گرفت. نگاه دو خواهر همزمان به سوي هم برگشت. سيماي نگين از خنده سركوب شده اي سرخ شده بود، در عوض نياز از شرم سرخ به نظر مي آمد و با نگاه تندي او را آرام كرد.
ظاهرا كامران حق داشت. نياز و نگين هرگز باور نمي كردند كه در طول كمتر از دو هفته، اين همه تغيير و تحول در ساختمان امكان پذير باشد!
نياز متعجب از اين همه دگرگوني گفت : آقا شهاب شما كه همه چيزو عوض كردين!؟ در و پنجره ها، نرده ها ! نماي بيرون ساختمون....! كي فرصت كردين نماي بيرون رو سيمان برفكي بزنين؟! منكه باورم نمي شه اين همون خونه ست!!
نگاه شهاب از شوقي كه در پس آن پنهان شده بود برق مي زد : حالا بيايين بريم توي ساختمونو ببينين.
نگين و كامران زودتر سربالايي پله ها را طي كردند. با ورود شهاب و نياز، نگين به سوي آنها برگشت و با شور و شوق پيدايي گفت : نياز باورت مي شه اين جا همون خونه ساده قبليه؟!
نگاه شيفته نياز در اطراف به گردش در آمد. اتاق بزرگي كه معروف به پنجدري بود حالا با گچبري هاي زيبايي به روي سقف و طاق نماي ارك مانندي از چوب كه آن قسمت را از اتاق هاي خواب جدا مي كرد، همين طور قرار دادن سكويي از سنگ مرمر كه اوپن آشپزخانه را نشان مي داد و نصب چند چلچراغ جديد و ديوارهايي به رنگ شيري كه پنجاه سانت از كف اتاق با سنگ هايي به همان رنگ جدا شده بود و كفپوش خوشرنگي كه تمام سطح ساختمان را پوشش مي داد، بي شباهت به يك تالار زيبا نبود. نياز به سوي اتاقي كه براي خود در نظر گرفته بود رفت و با احتياط نگاهي به درون آن انداخت همزمان لبهايش به لبخند شيريني از هم باز شد. شكل اتاق تغيير چنداني نكرده بود. اما با وجود گنجه اي كه در زاويه اتاق جا داده بودند و كتابخانه چند طبقه اي كه به ديوار نصب شده بود و آينه قدي بزرگي كه بر روي ديوار كار گذاشته بودند و گچ بري خوش نماي اطرافش، آنجا به اتاق خوابي واقعي مبدل شده بود. نياز بعد از تماشاي لوستر قشنگي كه از سقف آويزان بود، بي اختيار چرخي به دور خود زد و در اين لحظه چشمش به شهاب افتاد كه ميان درگاه اتاق ايستاده بود و او را تماشا مي كرد. از شرم حركت نسنجيده اي كه بي هوا از او سر زده بود قيافه اش رنگ به رنگ شد.
- چطوره خوشتون مياد؟
- يعني از ظاهرم پيدا نيست؟
نگين با سر و صدا و نشاطي كه در همه حركاتش به چشم مي خورد به آنها نزديك شد : واي نياز آشپزخونه رو ديدي؟ بيا ببين آقا شهاب چي كار كرده!
و بعد به سوي شهاب برگشت و لبخندزنان گفت : راستشو بخوايين باور نمي كردم اين همه خوش سليقه باشين!
سپس دست نياز را گرفت و به دنبال خود كشيد. نياز به خواهرش حق مي داد، محلي كه در ورودي آن ايستاده بود، آشپزخانه اي شيك و كامل به نظر مي رسيد كه با كابينتي از جنس چوب و بوفه خوش نمايي از همان جنس شكل گرفته بود. موزائيك هاي قهوه اي رنگ طرح آجر، شكل و نماي ظاهري آشپزخانه را از نظر هارموني تركيب رنگ كامل كرده بود و نورافشاني لوستري كه از سقف آويزان بود به محيط حالتي دنج و خوشايند مي داد. كامران كه بر روي قسمت اوپن نشسته و با لذت حركات آنها را تماشا مي كرد، گفت : بهتون گفته بودم كه اگه اين جا رو ببينين باورتون نمي شه!
نياز كه حضور شهاب را پشت سرش احساس مي كرد به عقب برگشت : كاش خونه قبلي شما رو قبول كرده بوديم كه اين همه به زحمت نمي افتادين.
- برعكس من خوشحالم كه به اين خونه اومدين، قبلا گفتم، وجود شما باعث شد كه دوباره قدر عزيزترين يادگاري كه برام مونده رو بدونم و اون جوري كه شايسته بود بهش برسم.
كامران گفت : شهاب تصميم داره در آينده نزديكي دستي هم به سر و گوش طبقه پايين بكشه. ميخواد اون اتاقايي رو كه خاليه سر و سامون بده بعد آميرزا اينا رو جا به جا كنه به اون طرف ساختمون و بقيه رو بازسازي كنه. اين جوري تمام بنا از نو ترميم و ساخته ميشه.
نياز گفت : مطمئنم روح پدر و مادرتون الان اين جا هستن و از ديدن اين تغيير و تحولات خوشحالن. ما هم سعي مي كنيم اين يادگارو به بهترين نحو واسه شما حفظ كنيم. اين تنها كاريه كه در جواب محبتاي شما از ما بر مياد.
- در اين مورد اصلا نگران نيستم، فقط خدا كنه شما اين جا راحت باشين و مشكلي براتون پيش نياد... راستي قراره يه سيم از تلفن پايين به اين جا بكشم. متاسفانه نتونستم يه خط تلفن مستقل واسه شما گير بيارم.
- اشكال نداره، مامان چند وقتيه واسه تلفن همراه ثبت نام كرده، احتمالا همين روزا به اسممون در مياد، اون جوري ديگه مشكلي نداريم.
- خوب، پس خيالم راحت شد... حالا اگه موافقين بيايين بريم به افتخار اين پايان موفقيت آميز، يه پيتزاي درست و حسابي بخوريم... در ضمن بد نيست شما هم يه كم با اين اطراف آشنا بشين.
هنگام خروج، شهاب دخترها را به پشمالو نزديك كرد و از هر دوي آنها خواست بدون وحشت دستي به سر و گوش حيوان بكشند، تا به اين ترتيب باب دوستي بين پشمالو و آنها باز شود. نگين با تمام سعيش باز هم موقع نوازش حيوان وحشت زده به نظر مي رسيد، اما نياز بدون هيچ وحشتي به او خيره نگاه كرد و مشغول نوازشش بود. عجيب اين كه حيوان نيز با چشماني باز و نگاهي مسخ شده، چشم از نياز بر نمي داشت و هنگام تماس دست او، آهسته ناله مي كرد!
به دنبال گشت و گذاري در محل، شهاب هر سه ي آنها را براي صرف شام به يكي از بهترين پيتزافروشي هاي آن اطراف برد. شام در محيطي دوستانه و صميمي صرف شد. كامران طبق معمول سرگرم خوش سر و زباني و سر به سر گذاشتن با نگين بود كه آهنگ خوش نواي تلفن همراهش به صدا در آمد. با بر قرار شدن ارتباط و شنيدن صداي طرف مقابل رنگ رخسار كامران تغيير كرد و با لحني كه چندان خوشايند نبود، مشغول صحبت شد.
- سلام، چطوري؟ كاري داشتي...؟ منكه گفتم خيلي گرفتارم...، حالا مگه چي شده؟ معلوم نيست، شايد نتونم بيام... چرا حرف حساب تو گوشت نمي ره...؟ به خاطر من مهموني گرفتي...؟! من كي ازت خواستم مهموني بگيري...؟ سالگرد چي...؟! حرف چرت نزن شبنم، مي گم نره تو مي گي بدوش؟مگه بهت نگفتم كه ديگه بهتره تمومش كنيم، باز تو رفتي مهموني سالگرد راه انداختي! ممكنه فرصت نكنم... چند باز بگم نمي تونم بيام؟ اونش ديگه به تو مربوط نيست.... صداتو بيار پايين....
نگاه نياز به خواهرش افتاد. چهره نگين رنگ عوض كرده بود و ديگر ميلي به غذا نشان نمي داد. صداي زنانه اي كه از تلفن همراه كامران شنيده مي شد چنان خشمگين فرياد مي زد كه كامران ناچار آن را قطع كرد و از بقيه عذر خواست. اما او هم ديگر ميلي به غذا نداشت و مانند ساعتي قبل شاداب به نظر نمي رسيد. شهاب براي عوض كردن حال و هواي موجود، پيشنهاد كرد : موافقين همگي بريم پشت بند اين پيتزا يه قهوه بخوريم؟
نگين بي حوصله گفت : نه آقا شهاب خيلي ممنون، منكه قهوه نمي خورم، بهتره ديگه بريم.
كامران زير چشمي نگاهي به او انداخت و گره ابروانش تنگ تر شد. نياز همزمان نگاهي به عقربه هاي ساعت مچي اش انداخت : ساعت از ده و نيم گذشته، داره دير مي شه بهتره چاي يا قهوه رو توي خونه بخوريم.
در تمام مدتي كه در راه بودند هيچ يك از آنها سكوت سنگين موجود را نشكست و لب به صحبت باز نكرد. فقط زماني كه به مقصد رسيدند، شهاب از اتومبيل پياده شد و رو به نياز كرد و گفت : ساعت از يازده گذشته، فكر نمي كنم درست باشه اين وقت شب مزاحم پري خانم بشيم. شما از طرف ما سلام برسونين...
هنوز صحبتش تمام نشده بود كه چشم نياز به چراغهاي روشن پنجره هاي اتاق پذيرايي افتاد و گفت‌ : اول اينكه قرار بود ما يه قهوه به شما بديم، در ضمن فكر نمي كنم حضور شما باعث زحمت بشه چون اين طور كه پيداست مهمون داريم. حالا بدون تعارف بفرماييد تو.
كامران منتظر نصميم شهاب بود و چون موافقت او را ديد به همراه بقيه وارد خانه شد. به صدا درآمدن زنگ در، و سر و صداي بچه ها، پري را از اتاق پذيرايي بيرون كشيد. نياز داشت توضيح مي داد : ببخش مامان كه يه كم دير شد. ما ساعت ده و نيم از پاي ميز شام بلند شديم، تا الان توي راه....
همان طور كه سرگرم صحبت بود وارد قسمت پذيرايي شد و با ديدن شخصي كه مقابلش از جا برخاست، چنان جا خورد كه كلام از يادش رفت. سهيل با لحن نيش داري گفت : هميشه به گردش! پيداست اون طورم كه فكر مي كردم به شما سخت نمي گذره؟!
نياز احساس مي كرد رنگ به رو ندارد، با اين حال با تسلطي كه در مواقع عادي از او بعيد بود گفت : به به آقاي زنگويي! چه عجب از اين ورا!؟
رنگ چهره سهيل نيز تغيير كرده بود، با صدايي خفه گفت : براي عرض تسليت اومدم. تازه از سفر خارج برگشته بودم كه شنيدم چه اتفاقي افتاده. خيلي متاسف شدم.
نگاه نياز از هجوم اشك تار شد. صدايش كمي لرزش داشت : خيلي ممنون، لطف كردين كه اين همه راه تشريف آوردين... حالا چرا نمي شينين؟
سهيل متوجه كامران و شهاب شد و بعد از احوالپرسي از آنها و نگين، دوباره در جايش نشست. پري كه به نظر دستپاچه مي آمد، شهاب و كامران را به گرمي تحويل گرفت و مبلي را به آنها تعارف كرد. منظر با هيجان عجيبي حركات سهيل و نياز را مي پاييد. گويا از زمان ورود سهيل، انتظار كشيده بود كه نياز از راه برسد و عكس العمل آنها را نسبت به هم ببيند و حالا مي ديد كه هر كدام از آنها، به طريقي در حال عذاب كشيدن بود. سهيل كه ظاهر برازنده اي براي خود ساخته بود، در حالي كه صدايش هنوز گرفته به گوش مي رسيد، رو به نياز كه مقابلش نشسته بود كرد و گفت :
- قبل از اومدن شما داشتم به مادرتون مي گفتم كه امشب تمام مدت با خودم فكر مي كردم وقتي برسم، شما رو در چه حالي مي بينم؟ مي دونستم كه تحمل همچين حادثه اي چقدر مي تونه مشكل باشه... ولي خوشبختانه انگار دوران سخت اين مصيبت رو پشت سر گذاشتين و زندگي روال عادي رو براتون پيدا كرده!
نياز حس كرد گردش خونش برعكس شد. نيش كلام سهيل تا اعماق وجودش اثر كرد. در جواب گفت : خاطره تلخ مرگ پدرم كه مي دونين چقدر برامون عزيز بود، به اين سادگي از ياد ما نمي ره، محض اطلاعتون مي گم كه امشب اولين شبي بود كه من و نگين فرصت كرديم از خونه بريم بيرون كه اينم دليل خاصي داشت و جنبه گردش و تفريح نداشت.
- مادرتون گفت كه واسه ديدن خونه جديد رفته بودين، قراره از پايگاه برين؟
سر نياز پايين بود و با دستمال كاعذي مچاله شده اي سرگرم بازي بود : آره، ديگه تحمل جو پايگاه رو نداريم.
سهيل چشم از او برنمي داشت. اين بار با لحن نرمتري گفت : پس من شانس آوردم كه به موقع رسيدم.
نياز سرش را بالا آورد و با نگاهي به او پرسيد : چطور مگه؟
- آخه بايد با شما حرف مي زدم.
- درباره چي؟!
- اگه ممكنه مي خوام تنها صحبت كنيم.
اين بار نگاه نياز بي اختيار به شهاب افتاد. داشت نگاهش مي كرد، چهره اش حالت عجيبي داشت و ديگر از شادابي ساعتي پيش خبري نبود. نياز از جا برخاست و گفت :
- اول اجازه بدين يه قهوه درست كنم بعد،
كمي بعد نگين با سيني محتوي فنجانهاي چاي و قهوه وارد پذيرايي شد. سهيل فرصت را غنيمت شمرد و از پري اجازه خواست كه با نياز تنها باشد. نگين با اشاره سر آهسته گفت : اون توي آشپزخونه ست.
سهيل ميان درگاه آشپزخانه لحظه اي متوقف شد و آهسته به در زد. نگاه اشك آلود نياز به سمت او برگشت.
- مي تونم بيام تو؟
- بيايين تو...
سهيل صندلي را از پشت ميز كنار كشيد و روي آن نشست : نمي خواستم بعد از اين همه وقت، در اولين برخورد اين طور بشه ولي... اين دير اومدنت و اين كه بر خلاف تصور من سر حال و شاداب بودي، منو ديوونه كرد. دست خودم نبود، عذر مي خوام.
نياز متوجه كلام بي تكلف او شد و در جواب در حالي كه هنوز هم بي صدا اشك مي ريخت گفت : اشكال نداره، فقط مي خوام اينو بدونين كه در تمام اين مدت اولين شبي بود كه به من يه كم خوش گذشت و شما با اين برخورد خرابش كردين.
- اگه تو جاي من بودي ناراحت نمي شدي؟
- فكر نمي كنين واسه ناراحت شدن ديگه دير شده؟
- يعني مي خواي بگي بين من و تو همه چيز تموم شده؟
- من بي خبر از بندر رفتم كه همينو بگم.
- ولي من فكر مي كنم هنوزم امكان از نو ساختن همه چيز هست، به خصوص كه من تصميم قطعيمو گرفتم و راهمو انتخاب كردم.
- مثل اين كه ما قبلا همه حرفامونو با هم زديم؟
- ولي من قبلا نگفته بودم كه مي خوام واسه هميشه از خانواده جدا بشم...، حالا مي بينم اين تنها راهه، همون طور كه گفتم تصميمو گرفتم.
- ولي اين راهي كه شما انتخاب كردين، اصلا راه خوبي نيست چون صد در صد به بن بست مي خوره. من نمي تونم يه عمر لعن و نفرين يه مادرو پشت سرم داشته باشم و به روي خودم نيارم.
- مهم اينه كه ما همديگه رو داريم، مگه تو همينو نمي خواستي؟
- نه...، من اونقدر بزرگ شدم كه خودمو گول نزنم. شما هر چقدر كه به من علاقه داشته باشين باز عشقتون به خانواده، عميقتر و موندني تره. من با اين شرايط نمي تونم شريك زندگي شما بشم... متاسفم.
- تو داري به زندگي شيريني كه ما مي تونيم با هم داشته باشيم پشت پا مي زني؟
- اين بهترين و عاقلانه ترين كاريه كه مي تونم بكنم و گرنه بعدها پشيمون ميشم.
- باورم نمي شه كه به همين راحتي حاضري از همه چيز بگذري!
- من خيلي وقته فكرامو كردم، هر چند زيادم راحت نبود.
صداي سهيل گرفته به گوش رسيد : نمي خواي بازم در اين مورد فكر كني؟
نياز كلافه بود : فايده اي نداره، مي دونم كه چيزي عوض نمي شه.
با آخرين كلام از پشت ميز برخاست و دستش را به سوي سهيل دراز كرد : در عوض اميدوارم يه همسر خوب و ايده آل نصيبتون بشه و آينده خوبي داشته باشين... خداحافظ.
سهيل دست او را ميان دستان خود گرفت و لحظه اي نگه داشت اما توانايي به زبان آوردن هيچ كلامي را نداشت. نياز دستش را به نرمي بيرون كشيد و بي صدا از آشپزخانه خارج شد و يكراست به اتاق خود پناه برد.
سهيل زماني به خود آمد كه شهاب و كامران در حال خداحافظي بودند. سعي كرد ظاهري عادي به خود بگيرد. از آشپزخانه بيرون آمد و گفت : منم ديگه بهتره برم. پري خانوم، منظر خانوم، ببخشيد كه مزاحم شدم...
پري پرسيد : داري مي ري؟
- با اجازه تون...، ديگه دليلي براي اين جا موندن ندارم، بهتره همين امشب با شما خداحافظي كنم، چون فردا بر مي گردم بندر.
پري كه مي دانست ناراحتي او از كجاست، گفت : منكه گفته بودم نياز ديگه خيال نداره... سهيل كلام او را قطع كرد : آره شما گفتين ولي، من مي خواستم يه بار ديگه شانسمو امتحان كنم...، بهر حال ممنون به خاطر پذيراييتون... از طرف من با نگين خانوم خداحافظي كنين.
در همان حال به سوي شهاب برگشت : من مي تونم تا جايي كه يه وسيله گير بيارم با شما بيام؟

شهاب گفت : خواهش مي كنم : من تا هر جا كه لازم باشه در خدمتتون هستم.


فصل  11-2
اسباب
كشي و جابجايي به كمك منصور، عفت و منظر ، كامران و فرهاد به سهولت انجام
شد . وقتي پري سراغ شهاب را گرفت باخبر شد كه براي بستن چند قرارداد خريد
مصالح ساختماني به اصفهان رفته است .
گرچه پري در مورد باز سازي و
تغيير وتحول عجيبي كه شهاب در منزل پدريش انجام داده بود از نگين و نياز
زياد شنيده بود اما وقتي خودش وارد منزل شد آنچه را مي ديد باور نداشت .
منظر با نگاه شيفته اي به دور و بر گفت : خودمونيم پري ولي دست شهاب درد
نكنه چه خونه اي براتون روبراه كرده ! باورم نمي شد اين جا رو اين قدر
قشنگ تغيير داده باشه !
- راستشو بخواي خودمم باورم نمي شه ! اون خونه ي كهنه و قديمي درب و داغون كه ما ديديم كجا ، اين ساختمون كجا !
نگين تابلويي را كه حمل ميكرد كناري گذاشته و گفت : حالا ديدين من راست مي گفتم ؟
با
اين جمله دوباره با فرزي خاصي از كنار آنها گذشت و رفت كه در آوردن بقيه
اثاثيه كمك كند . در سرازيري پله ها كامران كه جعبه مقوايي نسبتا سنگيني
را حمل مي كرد راهش را بست و پرسيد : هنوز با من قهري ؟
نگين سعي داشت بي تفاوت به نظر برسد : چرا بايد با شما قهر باشم ؟ دليلي نداره ...
- اِ ... تا پريشب « تو » بودم حالا شدم « شما » تو هم كه هيچ فرقي نكردي ...؟
- رفتار من به خودم مربوطه ضمنا صميميت زيادي سطح توقع آدمو بالا مي بره بهتره آدم حد و حدود خودشو بفهمه ...
فرهاد با گلداني كه درخت نخل مصنوعي در آن كاشته شده بود از راه رسيد .
نگين راهي از كنار كامران براي خود باز كرد و با لحني محبت آميز گفت : فرهاد جان اينو بده من ببرم تو برو يه چيز ديگه بيار .
گلدان
را گرفت و بي اعتنا از كنار كامران بالا رفت . كمي بعد در حال باز گشت
كامران دوباره جلويش سبز شد و با حالتي عصبي و صدايي خفه گفت : حيف كه روي
اين جعبه نوشته شكستني وگرنه وقتي گفتي فرهاد جان بايد چنان اينو مي
كوبيدم تو سرت كه واسه هميشه لال بشي .
نگين كه از لودگي او خنده اش
گرفته بود به تلافي گفت : بهتره اول يكي به سر خودت بكوبي كه عقلت سرجاش
بياد و دست از اين رفتار هجوي كه داري برداري .
با آمدن پري كامران كوتاه آمد و از خير جوابي كه حاضر و آماده داشت گذشت .
- واي كامي جان اين جعبه سنگينه خاله ، نگين كمكش كن اونو بذاره تو آشپزخونه .
- اونفدر كه فكر مي كني سنگين نيست مامان خودش مي تونه بذاره .
جابه
جايي وسايل تا نزديك غروب آفتاب طول كشيد . وقتي تقريبا همه چيز در جاي
خودش قرار گرفت پري نفس آسوده اي كشيد و به سوي منظر برگشت : الهي شكر كه
بالاخره از پايگاه بيرون اومديم . اگه قرار بود يكي دو ماه ديگه اونجا
باشيم حتما از غصه دق مي كردم .
- از شانس خوبت ببين چه جاييم خونه
گيرت اومد ! اين جا مثل بهشت مي مونه !پنجره رو كه باز كني و چشمت به اين
دار و درختا بيفته روحت تازه مي شه .
- اين جا رو ما از لطف شهاب داريم وگرنه با پولي كه ما داشتيم كجا مي تونستيم همچين جايي خونه بگيريم .
نياز وارد آشپزخانه شد : مامان به فكر شام هستي ؟
- ميخوام به كامي و فرهاد بگم برن كباب بگيرن بيارن خوبه ؟
- آره فكر خوبيه ، زودتر بگو برن چون همگي هم خسته هستن هم گرسنه . بهتره بقيه ي كارا بمونه واسه فردا ، ديگه امشب هيچ كس نا نداره .
نگاه پري به چهره خود او افتاد . خسته و تكيده به نظر مي رسيد . بعد از آخرين برخورد با سهيل هنوز هم گرفته و غمگين نشان ميداد .
- باشه الان ميگم برن ، خودتم برو يه كم استراحت كن داري از حال ميري !
در حال برگشت گفت : باشه ميرم تو اتاقم يه كم استراحت كنم اگه خوابم برد واسه شام بيدارم نكنين.
پري قصد اعتراض داشت كه منظر بازويش را گرفت : بذار بره استراحت كنه حالا يه شب شام نخوره زياد فرقي نمي كنه .
- نمي دونم چي كار كنم منظر اين دختره داره روز به روز آب ميشه هيچم به فكر  خودش نيست .
-
بهش مهلت بده تو اين چند ماهه اتفاقات بدي توي زندگيش افتاده بايد بهش
فرصت بدي كه بتونه يواش يواش اينا رو فراموش كنه . به اميد خدا يه مدت كه
بگذره دوباره رو مياد .
ولي نباز ظاهرا خيال نداشت از لاك تنهايي خود
بيرون بيايد . هر چند آمدن به منزل جديد ، در روحيه هر سه آنها اثر پيدايي
داشت با اين حال او بيشتر اوقات را در خلوت اتاقش مقابل پنجره مي گذراند و
ساعت ها به فكر فرو مي رفت . لطف خانه ي جديد تنها به زيبايي و راحتي اش
نبود ، وجود همسايه اي مهربان مثل آميرزا و حاج خانوم كه پيرزن خوش سر
وزبان و بذله گويي بود براي دخترها و پري امتياز بزرگي به حساب مي آمد و
آنها را سرگرم كرده بود . بيشتر وقتها حاج خانوم به سختي از پله ها بالا
مي رفت و همدم پري و بچه ها مي شد ، يا پري به همراه يكي از دخترها به
طبقه پايين سر ميزد و در انجام بعضي از كارها ياريشان ميداد .
اولين
بار كه شهاب فرصت كرد سري به آنها بزند درست يك هفته بعد از جا به جاييشان
بود . اين بار به جاي زنگ طبقه ي پايين ، شاسي زنگ طبقه ي دوم را فشرد و
لحظه اي بعد بدون هيچ پرسشي در به رويش باز شد . شهاب لنگه ي در بزرگ آهني
را از هم گشود و اتومبيلش را وارد محوطه ي باغ كرد و پهلو به پهلوي رنوي
شيري رنگ مشتاق متوقف شد . هنگام پياده شدن گلدان بزرگ سرخس سبز و پر برگي
را كه نوار خوش رنگي به دورش پيچيده شده بود برداشت و به سمت پله ها به
راه افتاد . همزمان با رسيدن به ايوان در ورودي به رويش باز شد و چشمش به
نياز افتاد كه ميان درگاه ايستاده بود . شهاب سلام آرامش را به گرمي جواب
داد و همراه با تعارف او وارد منزل شد و گلدان را گوشه اي قرار داد . نياز
داشت به خاطر هديه ي زيبايش تشكر ميكرد كه شهاب پرسيد : شما هميشه بدون
اين كه بپرسين پشت در كيه درو باز مي كنين ؟
قيافه نياز نشان ميداد
كه كمي جا خورده است : هميشه كه نه ولي وقتي از پنجره اتاقم ببينم يه
اتومبيل آشنا داره از سر بالايي خيابون بالا مياد حدس ميزنم كه مقصدش اين
جاست براي همين ديگه نمي پرسم كيه .
- ولي هميشه يك درصد احتمال بدين
كه ممكنه مقصد اين جا نباشه و شما نبايد درو به روي هر كسي باز كنين چون
اين اطراف به همون اندازه كه امن و راحته به همون اندازه ممكنه ناامن باشه
.
- سعي ميكنم كه نصيحتتون يادم نره حالا بفرمايين بشينين كه مامان اينارو صدا كنم .
شهاب متوجه دلخوري او شد هر چند تلاش مي كرد به روي خودش نياورد .
- مگه اين جا نيستن ؟
- نه رفتن پايين پيش حاج خانوم الان ميگم بيان .
- شما زحمت نكش من خودم ميرم خبرشون مي كنم يه سري هم به آميرزا و حاج خانوم مي زنم .
همان
طور كه دور شدنش را تماشا مي كرد با خودش غر ميزد كه  « بله ديگه وقتي يكي
خونشو مفت و مجاني در اختيار آدم ميذاره بايدم بهش احساس صاحب اختياري دست
بده ! و گرنه اين چه طرز صحبت كردن بود ؟ »
مدتي بعد از همان جا كنار پنجره سر و صداي ورود مادرش ، شهاب و نگين را شنيد .  
پري مي گفت : از كامران شنيدم كه رفتي مسافرت كي از اصفهان برگشتي ؟
- دو روز پيش ، البته دلم مي خواست زودتر بيايم خدمتتون ولي متاسفانه خيلي گرفتار بودم . راستي اينجا راحتين ؟ مشكلي ندارين ؟
صداي
مادرش نزديكتر شد . انگار داشت از او پذيرايي مي كرد : به لطف زحمات تو
هيچ مشكلي نيست و اين جا از هر جهت راحتيم . امروز با نياز رفتيم يه دوري
همين اطراف زديم . يه فروشگاه زنجيره اي پيدا كرديم كه همين نزديكياست همه
چي داره و آدم مي تونه هر چي احتياج داره از اونجا تهيه كنه .
- خوبه پس كم كم دارين جا مي افتين ؟
اين
بار نگين در جواب گفت : جا كه افتاديم ، اتفاقا من يه دوستم واسه خودم
پيدا كردم . ديروز كه مي رفتم كلاس سر ايستگاه باهاش آشنا شدم دست بر قضا
اونم همون دانشگاهي ميره گه من ميرم . خلاصه كلي با هم صميمي شديم . مي
گفت خونه شون يكي دو تا كوچه بالاتر از ماست .
- ميدونستم خيلي زود با
اين محيط انس پيدا مي كنين . در ضمن برخورد خوب شما هم واسه جذب اطرافيان
بي تاثير نبوده معمولا آدماي خوش برخورد زود واسه خودشون دوست پيدا مي كنن
.
- خيلي ممنون اين نظر لطف شماست . راستي از خاله اينا چه خبر ؟
- اونام خوب بودن واسه شما هم سلام رسوندن فقط كامران يه كمي روبراه نبود .
پري دلواپس شد : چرا ؟ مگه چش شده ؟
- ظاهرا ناراحتي جسمي نداره فقط بي حوصله و دمق به نظر مي اومد . اتفاقا چند روز اخيرم سر كار نيومده !
- نكنه اون روز اسباب كشي مريض شده ؟ آخه از اون روز به بعد ديگه اينجا نيومده !
-
گمون نمي كنم ، گفتم كه از نظر جسمي چيزيش نيست حالا مي خواين باهاش تماس
بگيرين كه خيالتون راحت بشه ... اتفاقا فكر مي كنم بدش نمي ياد دعوتش كنين
بياد اينجا لاقل از خونه مياد بيرون حال و هواش عوض ميشه .
همزمان گوشي
تلفن همراهش را به سوي پري گرفت . گويا پري با طرز كار آن آشنا نبود چون
آن را به سوي نگين گرفت و گفت :  بيا تو زنگ بزن .
نياز از زيركي شهاب
به خنده افتاد اما نگين از هر دوي آنها زيرك تر بود ، چرا كه به محض گرفتن
شماره گوشي را دوباره به دست مادرش داد وگفت : شما حرف بزنين و خودش رفت
كه ظرف ميوه را از آشپزخانه بياورد .
حق با شهاب بود كامران با تمام بي
حالي وقتي صداي پري را شنيد سرحال آمد و دعوت شام او را بدون تعارف پذيرفت
. بعد از مكالمه تلفني پري متوجه غيبت نياز شد و صدايش كرد . كمي بعد همان
طور كه ديوان حافظ را در بغل داشت پيدايش شد : با من كاري داري ؟
- ديدم نيستي تعجب كردم ، گفتم حتما نمي دوني كه مهمون داريم چرا نمي ياي بشيني ؟
- اگه منظورتون آقاي شاهرخيه من ايشون رو قبلا زيارت كردم . ضمنا ايشون مهمون نيست صاحب خونه ست . منم فعلا دارم مطالعه مي كنم .
نياز
رفت و پري متحير از برخورد او لحظه اي برجايش خيره ماند . در گفتار نياز
رنجشي بود كه دليلش را فقط شهاب مي دانست . پري رو به او كرد و گفت : من
از برخورد نياز عذر ميخوام آدم از رفتار جووناي اين دوره و زمونه حيرون مي
مونه !
- اشكال نداره من براي ديدن شما اومدم ، لزومي نداره نياز
خانومو معذب كنين . راستي مبلمان جديد مبارك ، اينا رو بعد از جا به جا
شدن خريدين ؟    
- بچه ها اصرار كردن كه بعضي از وسايل خونه رو عوض
كنيم منم دلشونو نشكستم اتفاقا اين مبلمانو با رنگ موكت و پرده ي اينجا
انتخاب كرديم . به نظرت مناسب هستن ؟
نگين با ظرف ميوه وارد شد و بعد از پذيرايي به اتاق رفت . شهاب گفت : سليقه تون عاليه ! در كل خونه خيلي خوب تزيين شده !
پري
صدايش را پايين آورد : تزيين اينجا بيشتر كار دختراست . اينم كار خدا بود
كه ما جا به جا بشيم و وسيله اي واسه سرگرمي بچه ها فراهم بشه تا كمتر غصه
بخورن . هر چند همين پنجشنبه توي بهشت زهرا نمي دوني سر خاك چي كار كردن
...! كم مونده بود نياز دوباره از حال بره اگه منصور همراهمون نبود نمي
دونم با اون اوضاع چي كار مي كردم .
شهاب به پيروي از او آهسته گفت :
شما بايد بچه ها رو كمتر سر خاك ببرين ، براي جوونايي به اين سن و سال خوب
نيست كه مدام افسرده باشن خداي ناكرده ممكنه اثر بدي روي اعصابشون بذاره .
-
آره ميدونم ولي چي كار ميشه كرد . تنها سرگرمي بچه ها شده همين . در طول
هفته روز شماري مي كنن كه پنجشنبه برسه . غير از كاراي منزل و درساي
دانشگاه فقط همين ميتونه مشغولشون كنه .
- ولي اين درست نيست . شما
بايد سعي كنين يه جور ديگه سرشونو گرم كنين مثلا برين خيابون ، پارك يا
سينما . همين روزا تعطيلات نوروزم داره ميرسه . بيشتر وقتا بچه ها رو به
بهانه ي خريد از خونه ببرين بيرون . بالاخره بايد از جايي شروع كنين ...
راستي از سهيل چه خبر ؟ ديگه تماس نگرفت ؟
- نه ... ديگه به چه اميدي
زنگ بزنه ؟ اين طور كه شنيدم خيال داشته به خاطر نياز واسه هميشه از
خانواده ش جدا بشه ولي نياز قبول نكرده و آب پاكي رو ريخته روي دستش .
- خود اين موضوع هم ضربه ي كمي نبود . بعيد نيست انزوا طلبي نياز خانوم بيشتر به همين دليل باشه .
-
گمون نمي كنم ، راستش نياز از اولشم دختر آروم و بي سر و صدايي بود ولي
... موضوع تهمتي كه به پدرش زدن و بعد جريان مرگش اونو از پاي در آورد .
تازگي مواقعي كه توي خونه ست بيشتر وقتشو كنار پنجره مي گذرونه و همش
ديوان حافظ تو دستشه من و نگينم تصميم گرفتيم بذاريم به حال خودش باشه تا
انشاالله به مرور روحيه ش سر جا بياد ...
نگين دوباره از ميان راهرو
پيداش شد . پري با زيركي متوجه تغييرات ظاهري او شد و بي اختيار به رويش
لبخند زد . همزمان اين ذهنيت برايش  پيش آمد « نگينم داره واسه خودش
خانومي مي شه !» بعد سفارش كرد : نگين جان لطفا يه سري ديگه چاي بريز بيار
... نياز چاي نمي خوري ؟
انگار بهانه ي خوبي بود چون او را از اتاقش
بيرون كشيد . اين بار از ديوان حافظ خبري نبود . به روي يكي از مبل ها لم
داد و منتظر رسيدن چاي شد . كمي بعد در حالي كه فنجان چاي را از خواهرش مي
گرفت گفت : راستي آقاي شاهرخي من خيال دارم اين تيكه زمين روبروي ايونو تا
كنار پله ها گل كاري كنم . از نظر شما اشكالي نداره ؟
شهاب فهميده بود از عمد او را شاهرخي خطاب مي كند : اتفاقا فكر خوبيه ... ميخواين بگم باغبون بياد آماده ش كنه ؟
- نه ... ميخوام خودم همه ي كاراشو انجام بدم .
- ولي زمينش مدت هاست كه بيل نخورده ، ممكنه خيلي سفت شده باشه در اون صورت به زحمت مي افتين .
- به امتحانش مي ارزه اگه ديدم از پسش برنمي يام اون وقت باغبون خبر مي كنم .

پايان فصل 11