صدای زنگ آیفون نگین را از جا پراند. ایتدا سعی کرد خوددار باشد ولی با دومین زنگ، با عجله خود را به گوشی رساند. نیاز با حالتی کنایه آمیز گفت: اول بپرس کیه بعد درو باز کن.
و نگاهی به شهاب که در پس چشمانش شیطنت موج می زد انداخت. کامران در برخورد با نگین سرد و رسمی به نظر می آمد. پری که به استقبالش رفته بود، بعد از احوال پرسی گفت: خدارو شکر که می بینم سرحالی...، نمی دونی وقتی شنیدم حال نداری چقدر نگران شدم. می ترسیدم روز اسباب کشی اتفاقی برات افتاده باشه.
کامران با قامتی که یک سر و گردن بلندتر از او و در پلیور شیری رنگش که او را جذاب تر نشان می داد، با لحنی گله مند گفت: اسباب و اثاثیه که به آدم صدمه نمی زنه خاله، این نیش بعضی از زبوناست که...
متوجه چشم غره نگین شد و حرفش را نیمه تمام رها کرد و گفت: خوب حالا هر چی بود...، بگذریم، شما چطورین خاله جان؟
- خیلی ممنون خاله، چرا مامان اینا رو با خودت نیووردی؟
- خونه نبودن، مامان و فرزانه از دیشب رفتن خونه ی فرحناز، مثل این که پس فردا شب می خواد یه جشن کوچولو راه بندازه. دومین سالگرد ازدواجشه. مامان اینا رفتن بهش کمک کنن.
- از دایی منصور چه خبر؟
- فکر می کردم باید سراغ دایی رو از شما بگیرم، این طور که شنیدم فرهاد توی هر فرصتی میاد اینجا...!
با این جمله نگاه معنی داری به نگین انداخت. این بار نیاز گفت: فرهاد با من کار داشت، یکی دوبار اومد که در مورد درسای رشته کامپیوتر ازم سوال کنه. انگار می خواد تو کنکور سال آینده شرکت کنه.
پری پرسید: راستی چقدر دیگه از سربازیش مونده؟
کامران گفت: حالا حالاها داره...، هر چند فرهاد خیلی خوش شانسه، تمام مدت یه پاش شماله یه پاش تهرون. حالا نوبت من که بشه حتما می افتم ابرقوه!
- مگه تو هم ثبت نام نکردی خاله؟
- آره، مامان خیلی اصرار کرد که منصرف بشم، می خواست هر جوری شده سربازیمو بخره ولی زیر بار نرفتم.
- چرا خاله جون؟ چرا می خوای یه سال و نیم از عمرتو هدر بدی؟
- لازمه خاله، من باید برم خدمت سربازی تا خودمو محک بزنم ببینم واقعا تحمل سختی رو دارم یا به قول بعضیا هجو بار اومدم.
جمله ی نگین توجهش را جلب کرد: اون وقت نمی ترسی با موهای ماشین شده دیگه دخترا تحویلت نگیرن.
- محض اطلاعت بگم الان ماشین کردن مد روزه، در ضمن دختربچه ها به مدل مو و این چیزا اهمیت می دن که از من دیگه گذشته که با دختربچه ها کاری داشته باشم.
انگار خیال داشت حرص نگین را درآورد، چهره ی تا بناگوش سرخ شده ی نگین، نشان می داد موفق شده است. نگین به بهانه جمع آوری فنجان های خالی از میان جمع بیرون رفت. نگاه نیاز بی اختیار به شهاب افتاد. انگار او هم انتظار چنین برخوردی را از کامران نداشت. نیاز از تأخیر خواهرش دلواپس شد و به دنبالش به آشپزخانه رفت. او را در حالی که چشمهایش از گریه سرخ شده بود در گوشه ای گیر آورد. کنارش نشست و با نرمی پرسید: نگین، تو قبلا چیزی به کامران گفته بودی که امشب این قدر از دستت ناراحته؟
رطوبت چشم ها و بینی اش را گرفت و در جواب گفت: اون روز اسباب کشی با هم بحث مون شد، منم بهش گفتم که رفتار هجوی داره، همین.
- تو که خودت تحمل یه توهین کوچیکو نداری، چطور تونستی همچین حرفی به اون بزنی؟ فکر نکردی ممکنه یه جوری تلافی کنه؟
- دروغ که نگفتم، می خواستمکه بدونه از روابطش با دخترا خبر دارم. تازه من وقتی اون حرفو بهش زدم که دوتایی تنها بودیم ولی اون جلوی جمع به من توهین کرد. دیگه دلم نمی خواد حتی ریختشو ببینم، ازش به حد مرگ متنفر شدم.
دستش را نوازش کرد و ملامت بار گفت: این جوری حرف نزن، می دونم که همین فردا احساست فرق می کنه، نگین؟
نگاه اشک آلودش به او افتاد.
- تو از کامران خوشت میاد نیست؟
نگین دوباره به گریه افتاد: نخیر...، می خوام سر به تنش نباشه.
نیاز نرمتر از قبل گفت: تو تا به حال هیچ وقت چیزی رو از من چنهون نکردی، حالا راستشو بگو... تو به کامران علاقه داری...؟
گریه اش شدیدتر شد، دست نیاز را محکمتر فشرد: پشیمونم نیاز... اون لیاقت این محبتو نداره.
- اشتباه می کنی...، من کاری ندارم که در گذشته کامران چه مسائلی پیش اومده، گذشته اون مال خودشه...، ولی چیزی که الان معلومه اینه که دیگه نمی خواد مثل سابق باشه و این فقط یه دلیل می تونه داشت باشه... حالا پاشو صورتتو آب بزن، مثل لبو سرخ شدی، در ضمن کینه ی کامران رو به دل نگیر، همون موقع معلوم بود خودشم از حرفی که زده پشیمونه.
قبل از این که از کنارش برود دست نگین به دور گردنش حلقه شد و بوسه ای از گونه اش برداشت: الهی فدات بشم نیاز، اگه من تو رو نداشتم چی کار می کردم؟
بوسه اش را جواب داد و لبخند زنان گفت: همون کاری که بقیه می کنن.
پری داشت در مورد جوجه های خوشرنگ حاج خانوم و اینکه تازه سر از تخم در آورده بودند برای شهاب و کامران حرف می زد. با ورود نیاز، نگاه منتظر کامران قبل از بقیه به او افتاد. نیاز با اشاره فهماند که مطلبی را باید با او در میان بگذارد.
کامران با عذرخواهی از میان حمع برخاست و به دنبال نیاز به سمت اتاقش به راه افتاد. پری احساس می کرد بین بچه ها جریانی در حال وقوع است اما درایت مادرانه وادارش می کرد خوددار باشد و منتظر بماند.
نیاز از پنجره اتاقش در حال تماشای نمای بیرون بود که کامران پرسید: با من کاری داشتی؟
همان جا پشت به پنجره ایستاد: می خوام اول اینو بدونی که من عادت ندارم تو مسائل خصوصی دیگرون دخالت کنم ولی به عنوان یه دوست که صلاح تو و نگینو می خواد، باید بهت اینو می گفتم که امشب روشت درست نبود.
- در چه موردی؟
- اگه تو خورده حسابی با نگین داشتی نباید جلوی جمع تلافی می کردی! اینو بدون که نگین تا به حال تجربه هیچ دوستی یا احساسی نداشته، برای همین نمی دونه چه رفتاری صحیح تره، ولی از تو بعید بود که غرور اونو جلوی دیگرون جریحه دار کنی. به هر حال می خواستم بهت بگم اون توی آشپزخونه ست و خیلی هم از دستت ناراحته، اگه بتونی همین امشب تلافی اشتباهتو بکنی و از دلش دربیاری که همه چیز به خیرو خوشی تموم میشه وگرنه...، من اخلاق اونو می شناسم اگه کینه کسی رو به دل بگیره به این سادگی اونو نمی بخشه، حالا دیگه خودت می دونی.
با این اتمام حجت از اتاق بیرون رفت و کامران را همان جا تنها گذاشت. چیزی طول نکشید که کامران هم از آنجا خارج شد و مسیر آشپزخانه را در پیش گرفت. نیاز با احساس رضایت به پشت مبل تکیه داد و چهره اش به تبسمی از هم باز شد.
صدای زنگ تلفن پری را به سمت دیگر سالن، محلی که میز تلفن قرار داشت کشاند. شهاب فرصت را غنیمت شمرد و پرسید: تونستین گره گشا باشین؟
نیاز متوجه او شد: درست نمی دونم ولی امیدوارم...، مشکل اصلی اینجاست که جوونا بعضی مواقع مسائل کوچیکو واسه خودشون خیلی بزرگ می کنن و همین باعث رنجش و ناراحتیشون می شه.
- جوری حرف می زنین انگار خودتون جوون نیستین! تا جایی که خبر دارم فقط دو سال با خواهرتون تفاوت سنی دارین؟
نیاز انگار با خودش حرف می زد: آدما با هم فرق می کنن. من هیچ وقت نتونستم مثل نگین باشم. اون طور شاداب، بانشاط، پرانرژی. شاید واسه همینه که احساس پیری می کنم!
باورش نمی شد که این طور راحت با شهاب حرف می زد! انگار کینه ی ساعتی قبل از ذهنش پاک شده بود و حالا به چشم همان دوست صمیمی به او نگاه می کرد.
صدای مردانه شهاب فکر او را از هاله ای که به دور خود کشیده بود بیرون آورد.
- چرا نمی گین خودتون نمی خواین جوونی کنین؟ بهش می گن خودآزاری. دلایل مختلفی هم می تونه داشته باشه، مثلا بهم خوردن رابطتون با سهیل.
- شما خیال می کنین من هنوز به عزای اون ماجرا نشستم؟ خوب اگه واقعا تا این حد تمایل داشتم چی مانعم بود؟
- اگه من اشتباه می کنم پس چرا زندگی طبیعی و روال سابق رو پیش نمی گیرین؟ چرا به زندگی روی خوش نشون نمی دین؟ به جای این که مدام از پشت اون پنجره بشینین و رفت و آمد مردم رو تماشا کنین، چرا خودتون یکی از اون مردم نمی شین؟
آمدن پری فرصت جواب را از نیاز گرفت. با خوشحالی گفت: فرحناز بود...، زنگ زده بود که برای جشن سالگرد ازدواجشون ما رو دعوت کنه. به همه تون سلام رسوند.
انگار خودش حدس می زد که بی موقع رشته کلام آنها را با حضورش قطع کرده، در ادامه گفت: تا شما سرگرم صحبت هستین من برم تدارک یه شام سردستی رو ببینم و بیام.
آماده رفتن بود که نیاز مانعش شد: نمی خواد زحمت بکشی، به کامران می گیم بره شامو از بیرون بکیره بیاد.
- باشه، بد فکری هم نیست، پس برم رختارو از روی بند جمع کنم ممکنه شب بارون بگیره.
با دور شدن مادرش، رو به او کرد و گفت: مثل این که فراموش کردین من تازگی یه عزیز رو از دست دادم؟ با این شرایط چطور می تونم مثل بقیه باشم؟
- می دونم چه ضربه ای بهتون خورده. این موضوعیه که به سادگی فراموش نمی شه، ولی یادتون نره که مادر و خواهرتون هم همون عزیز رو از دست دادن ولی باز بهتر از شما زندگی می کنن.
- من از شرایط فعلی راضیم و دلیلی نمی بینم که تغییرش بدم.
- اشکال همین جاست...، نصیحت می کنین ولی نصیحت پذیر نیستین!
- من اینجوریم؟!
- برای ادعام دلیل دارم. لحظه ای که وارد شدم یادتونه؟ گناه من این بود که وظیفه ی خودم دیدم به شما یادآوری کنم بدون آگاهی درو روی کسی باز نکنین... بقیه شو که دیگه لازم نیست بگم؟ شاید اگه جریان کامران و خواهرتون پیش نمیومد هنوزم با من قهر بودین.
اسم اینو قهر نذارین. من فقط یه کم از دستتون دلخور شدم همین. تازه شما هم که درجا تلافی کردین و گفتین به خاطر من نیومدین این جا، پس با هم بی حساب شدیم.
- پیداست تحصنتون زیاد جدی نبوده...، انگار همه حواستون پیش ما بوده؟
گونه های نیاز درجا رنگ گرفت: می بینین که اتاق خواب من فاصله زیادی تا اینجا نداره. آدم چه بخواد و چه نخواد بیشتر حرفا رو می شنوه. اینو به حساب خاصی نذارین.
صدای شهاب تحلیل رفت: اونقدر با اخلاق شما آشنا هستم که پیش خودم هیچ حسابی باز نکنم.
پری با توده ای از لباس های خشک شده برگشت. هم زمان کامران نیز از آشپزخانه بیرون آمد و با دیدن او گفت: خاله، می تونم با شما صحبت کنم؟
پری کنجکاو به نظر می رسید: آره خاله جان، بیا بریم توی این اتاق با هم حرف بزنیم.
کامران به دنبال او به انتهای راهرو کشیده شد. چهره ی نیاز حالت خوشایندی پیدا کرد و نگاهی به سوی آشپزخانه انداخت. شهاب متوجه او بود: مثل این که قضیه داره جدی می شه!
- شاید این جوری بهتر باشه، آدم تکلیف خودش رو می فهمه.
- حق باشماست. بهتره آدم تکلیف خودشو بفهمه تا این که الکی به رویا و توهم دل خوش باشه. گمون کنم شما جز اون دسته آدما هستین که معاشرت های دوستانه رو رد می کنن؟
- دوستانه؟! تا منظور از دوستی چی باشه؟ آخه آدمای مختلف تعبیرای متفاوتی از این کلمه دارن. اگه منظور معاشرتای سالم، نشستای بدون سوءنیت و رد وبدل کردن اطلاعات و معلومات و از این جور چیزا باشه، به نظر من هیچ ایرادی نداره، اما دوستی از نوعی که کامران قبلا با دخترای دیگه داشته رو کاملا رد می کنم، چون به چشم خودم دارم می بینم که این نوع معاشرتا چه افتضاحی به بار آورده و اگه به همین منوال پیش بره وای به حال آینده ما.
- متاسفانه حق با شماست. به نظر من اگه هر دختر یا پسری فقط وقتی مبادرت به دوستی و آشنایی کنه قصد تشکیل زندگی و ازد.اج داشته باشه، یه مقدار زیادی از این مشکل حل می شه.
- نصیحت شما قشنگه ولی انجامش با این اوضاع و احوال بیکاری جوونا و نداشتن سرمایه واسه شروع زندگی عملی نیست.
- در این موردم متاسفانه حق باشماست...، و با این معذلی که وجود داره کار واسه ی اون جوونایی که مشکلی سر راه ازدواجشون نیست هم سخت میشه.
- منظورتون رو درست درک نمی کنم، چه سختی؟
- منظورم انتخاب یه جفت یا همسر مناسب واسه تشکیل زندگیه... با این اوضاع و احوال آدم واقعا می ترسه دست روی هر دختری بذاره.
مکث نیاز در دادن پاسخ زیاد طول نکشید: اینم واسه خودش حرفیه، هر چند شما که دیگه نباید نگران این مشکل باشین.
تبسم شهاب با حیرت همراه بود: چرا...؟! مگه فرق من با بقیه چیه؟
نیاز آهسته تر از قبل گفت: منظورم این نبود که فرقی دارین، ولی کافیه خودتون مایل باشین کسی که خودشو واسه آینده شما کاندید کرده دختر بدی نمی تونه باشه. حسن کارم در اینه که شما از هر جهت با اخلاقش آشنا هستین.
نگاه خیره شهاب حالت خاصی پیدا کرد: ظاهرا این جا یه سوءتفاهم پیش اومده...، یه سوءتفاهم بزرگ که همه رو به اشتباه انداخته. اگه منظورتونو درست فهمیده باشم من به هیچ وجه زیر بار ازدواجی که دیگران برام رقم زده باشن نمی رم، به خصوص با دختری که همیشه به چشم خواهر نگاهش کردم.
نیاز از شنیدن حقیقت کمی وا رفت و بی اختیار به یاد تلفن مشکوکی که به شهاب می شد و شایعاتی که در اطرافش بود افتاد: پس بهتر نیست بقیه رو یه جور از احساستون باخبر کنین که لااقل به غرور اون دختر لطمه نخوره.
صدای شهاب شادابیش رو از دست داد: متاسفانه من همین اواخر فهمیدم چه نقشه ای واسه آینده ام کشیده شده، اینه که خیال دارم در اولین فرصت جا به جا بشم و تکلیف خودمو مشخص کنم. مشکل در حال حاضر اینه که به عموم احساس دین می کنم. همین مسأله کارو یه کم سخت کرده...، والا...
حضور سرزده پری و کامران او را از ادامه صحبت منصف کرد. در پس قیافه پری که سعی داشت خوددار باشد، هیجان و شادمانی به خوبی پیدا بود. کامران نیز دست کمی از او نداشت. پری پرسید: نگین کجاست؟
نیاز گفت: هنوز توی آشپزخونه ست، مثل اینکه حالا حالاها خیال نداره بیاد بیرون.
پری لبخند زنان راه آشپزخانه را در پیش گرفت. شهاب جلوی کامران برخاست و با لبخندی معنی دار گفت: اجازه می دی اولین کسی باشم که بهت تبریک می گه؟
کامران به خنده افتاد، یکی به شانه او زد و گفت: معلوم هست چی داری می گی؟!
- خودتو به اون راه نزنف از قیافه ت پیداست که «بله» رو گرفتی. به هر حال مبارکه و با این کلام دست او را با خوشحالی فشرد.
- معلومه دستم خیلی زود واسه بقیه رو می شه...، اما فعلا این موضوع پیش خودت بمونه تا بعد.
- قول می دم رازدار خوبی باشم.
نیاز هم خوش حال به نظر می رسید: پس بذار منم دومین نفر باشم، بهت تبریک می گم. کامران جان، در ضمن اینو بدون که بهترین دختر دنیا نصیبت شده، پس مواظب باش قدرشو بدونی.
کامران دست او را هم فشرد: من که قدر اونو می دونم ولی تو یادت باشه بعد از این سفارش منو به خواهرت بکنی.
با آمدن نگین که صورتش از شرم گل انداخته بود، شهاب گفت: کامران هر چند قول دادم چیزی به روی خودم نیارم ولی اجازه می دی به نگین خانوم تبریک بگم؟
به جای کامران، نگین گفت: هنوز که اتفاقی نیفتاده فقط یه مشت حرف رد و بدل شده که اینم رسمیت چندانی نداره...
کامران با دلخوری کلامش را برید: منظورت چیه نگین؟ یعنی تقاضا و قول من واسه تو هیچ ارزشی نداره؟
نگین معذب بود: چرا برداشت بد می کنی؟ قول تو واسه من خیلی هم مهمه، ولی این طور مسائل وقتی رسمیت پیدا می کنه که قول و قرارا بین دو خانواده گذاشته بشه، واسه همینه که می گم فعلا رسمیتی نداره.
- اینم تقصیر خودته، من که خیال داشتم در اولین فرصت همراه خانواده بیام و رسما ازت خاستگاری کنم ولی مخالفت کردی و گفتی باید بذاریم واسه بعد از این که مهران از اسپانیا برگشت. پس دیگه چی می گی؟
پری دخالت کرد: بسه دیگه بچه ها، اگه شما دو تا بخواین به خاطر هر موضوع کوچیکی با هم بحث کنین که نمی شه...، می دونی موضوع چیه شهاب جان؟ نگین و کامران به هم علاقه مند شدن و ان شاالله خیال دارن در آینده زندگی مشترکی رو واسه خودشون بنا کنن ولی در حال حاضر موقعیت واسه انجام مراسم خواستگاری اصلا مناسب نیست، برای همین فعلا به هم قول دادن و قرار گذاشتن به همدیگه وفادار بمونن تا یه فرصت مناسب.
- به نظر من خاله جان همین قراری که این دو تا در عین صفا و صمیمیت با هم گذاشتن از هر سندی مستند تره...، منم یه بار دیگه به هر دوشون تبریک می گم و به عنوان پسرعموی کامران، سور امشب رو به گردن می گیرم و همه شما رو برای صرف شام به یکی از بهترین رستورانای شهر دعوت می کنم...، موافقین؟
لبخند پری بی اختیار زده شد: بازم تو می خوای زحمت ما رو به گردن بگیری؟
- زحمت چیه خاله جان؟ این رحمته، پاشین حاضر شین تا دیر نشده حرکت کنیم.