-آره ، شهاب هر دوی مارو شرمنده کرده.
-لباس شما هم حرف نداره ، خیلی بهتون میاد.باورم نمیشه شهاب اینقدر خوش سلیقه باشه!البته پیداست پول خوبی برای این لباسا داده ... به نظر شما منظورش از این کار چی بوده؟
-میخواسته به این بهانه ما لباس مشکی رو از تنمون در بیاریم ... ولی یه چیز دیگه ، میگم تو متوجه شدی این روزا شهاب چقدر به نیاز محبت میکنه؟دروغ نگم همین روزا یه خبری میشه.
-من که از خیلی وقت پیش بهتون گفته بودم این بنده خدا گلوش گیر کرده اما چیزی که برام تازگی داره اینه که نیازم این اواخر خوب هوای شهابو داره ، دیشب دیدم خیلی بهاش صمیمی برخورد میکرد ... راستی مامان چند نفر اومدن؟
-فعلا منصور اینا و آقا مجید و آمیرزا و خانومش اومدن.
-فکر میکنی تعداد لیوانا کافیه؟
-آره اینارو ببر اگه کم اومد دوباره میای میبری.
با ورود حشمت و بچه ها جمع مهمانها کامل شد.نیاز که متوجه سرو صدای مهمانها از طبقه ی پایین شده بود آخرین نگاه را مقابل آینه قدی به خود انداخت و با رضایت از منزل بیرون امد.تقریبا همه در جای خود نشسته بودند که او وارد سالن پذیرایی شد و با سلام خوشاینید نگاه های کنجکاو را به سوی خود کشید.در آن میان نگاه خیره ی شهاب از همه خوشایندتر بود.منصور قبل از دیگران گفت:هزار ماشالله دایی جان ، امشب چیکار کردی؟!وقتی وارد شدی نشناختمت!
نیاز با خنده نمکینی گفت:من کار خاصی نکردم دایی جان ، شما امشب سر ذوق هستین.
او به نوبت سراغ تک تک حاضرین رفت وقتی با دختر جوان و خوش بر رویی که کنار فرحناز نشسته بود احوالپرسی میکرد فرحناز گفت:نیاز جان ایشون همون مرجان دوستمه که صحبتشو برات کرده بودم.
نیاز سعی داشت خنده رو به نظر برسد در حین احوالپرسی گفت:فرحناز حق داشت اینقدر از شما تعریف کنه.
مرجان که در نهایت دقت به خودش رسیده بود لبخندزنان با عشوه ای که در تمام حرکاتش به چشم میخورد گفت:مرسی عزیزم شما لطف دارین.
فرزانه در ادامه احوالپرسی گفت:انگار از لباس عزا در اومدی؟خوب شد شهاب یه مهمونی گرفت ، بالاخره آدم باید یه بهانه ای داشته باشه.
لبخند نیاز ته کشید:بالاخره لباس سیاه یه روزی از تن آدم در میاد ولی حق با تغییر لباسم داغ همچین عزیزی از یاد نمیره.
شیرین نفر بعدی بود که او با محبت نیاز را بوسید و گفت:اتفاقا چه کار خوبی کردی نیاز جون ، لباستم که امشب معرکه ست.به نظر من امشب تو ستاره این مهمونی هستی!
نیاز بوسه اش را با محبت جواب داد و گفت:با وجود تو عزیزم و بقیه محاله همچین چیزی حقیقت داشته باشه!بهر حال تو لطف داری.
حشمت و شهرزاد و کیومرث نیز موقع احوالپرسی هر کدام به نوعی او را تحسین کردند.
نگاه متکبرانه یوسف این بار حالت خریدارانه داشت.او نیز در برخورد با نیاز صمیمی تر از همیشه رفتار کرد.در آخر همانطور که روی کاناپه کنار فریبا و مهران می نشست لبخند زنان نگاهی به شهاب انداخت.فریبا آهسته کنار گوشش گفت:
-شیرین غلو نکرد امشب تو واقعا مثل ستاره میدرخشی!
نیاز دست او را فشرد:چشمای قشنگ شما عمه جان همه چیزو خوب میبینه.
فریبا گفت:میدونی الان داشتم به چی فکر میکردم؟به این که جای مایکل اینجا خیلی خالیه ، اون عاشق تیپای شرقیه اگه اینجا بود حتما امشب تصویر تورو میکشید!
-مایکل کیه عمه جان؟
-مگه برات تعریف نکردم؟اون پسرخونده ی منه ... قبلا ازش گفتم.
-آهان منظورتون همون میکیه؟آخه شما همیشه به این اسم صداش می کردین.
-آره ، من مخفف اسمشو صدا میکنم.اون یه نقاش حرفه ایه و دنبال سوژه های ناب میگرده.اگه الان بودش مطمئنم تابلوی تورو می کشید.
نیاز با خنده ای ناباورانه گفت:دست بردارین همه ، ممکنه یه وقت باورم بشه؟
مهران که با شهاب مشغول صحبت بود تحت تأثیر خنده نیاز لبخندزنان پرسید:به چی میخندی؟
-هیچی عمه داره سر به سرم میذاره.
فریبا کمی بلندتر جوری که صدایش به مهران برسد گفت:نیاز فکر میکنه دارم شوخی میکنم تو بگو مهران ، اگه مایکل امشب اینجا بود تصویر نیازو نمی کشید؟
نگاه مهران بی اختیار به خواهرش افتاد:به احتمال قوی این کارو میکرد ، یادمه وقتی عکس تو و نگینو بهش نشون دادم در مورد تو گفت توی چهره این خواهرت یه چیزی هست که انگشتای آدمو قلقلک میده.انگار آدمو وسوسه میکنه.بعدش کلی در مورد تو سوال کرد.
نیاز به شوخی گفت:پس چرا اینارو زودتر نگفتی بدجنس که کلی براتون قیافه بگیرم؟
و همانطور که از سر شوق میخندید نگاهش به شهاب که دلخور به نظر میرسید افتاد و خنده اش خود به خود ته کشید.صدای فرحناز که از آن سوی سالن شهاب را مخاطب قرار میداد توجه بقیه را جلب کرد.
-شهاب جان من و دوستم میتونیم یه چرخی توی خونه بزنیم؟دوست دارم همه جارو به مرجان نشون بدم.
-اینکه دیگه پرسیدن نداره ، اینجا خونه خودته هر کاری دلت میخواد بکن.
فرحناز و دوستش در حالی که تلاش میکردند لباسهای شیک و اندام های موزونشان را به رخ بیننده ها بکشند از میان جمع بیرون رفتند.کامران پرسید:
-امشب می خواین همینطور ساکت و بی تحرک بشینین؟شهاب این ضبط استریو کجاست؟مثل اینکه جاشو تغییر دادی؟
نیاز برخاست و به سمت دیگر سالن کنار بوفه رفت:اینجاست ، بیا هر آهنگی دوست داری بذار.
همراه با نوای آهنگ نگین و کامران اولین داوطلبان رقص بودند.نیاز به سمت آشپزخانه رفت.وجود عفت که همراه حشمت آمده بود کمک بزرگی برای پری و منظر به حساب می آمد.عطر خوش غذاها که در فضای آشپزخانه به مشام میرسید اشتها را تحریک میکرد.نیاز قطعه ای سیب زمینی سرخ شده را به دهان گذاشت و پرسید:مامان کی شام میخوریم؟
-الان که زوده ، نه به بعد شام می خوریم ، گرسنه ای؟
-آره یه کم ، ظهر از خستگی نتونستم زیاد غذا بخورم.
آنها سرگرم صحبت بودند که منظر با حالتی خاص وارد آشپزخانه شد و به نحوی که صدایش به عفت نرسد از نیاز پرسید:این دختره کیه که با فرحناز راه افتاده داره خونه رو میگرده؟
-دوست فرحنازه ، چطور مگه؟
-هیچی ، داشت با فرحناز در مورد شهاب حرف میزد.من توی حمام کار داشتم اونا متوجه من نبودن ، داشت به فرحناز میگفت"راستش قبلا دو دل بودم ولی الان که خودشو از نزدیک دیدم خیلی خوشم اومده.چقدر سرسنگین و باوقاره!قیافه شم خیلی جذابه و توی همون نگاه اول به دل میشینه"فرحناز ازش پرسید"پس دیگه بله حتمیه ، آره؟"دختره با خوشحالی گفت"بله ... چه جورم بله ... "
فرحناز که انگار قبلا با شهاب همه حرفاشو زده و خیالش راحته گفت"خب پس کار تمومه همین امشب همچین دست شهابو تو حنا میذارم که حظ کنه"
منظر چنان با هیجان و آب و تاب حرف میزد که متوجه حال نیاز نشد.احساس تهوع نیاز را به سمت دستشویی کشاند.همانطور که با قدم های لرزان به سوی دستشویی میرفت در انتهای راهرو با فرحناز و مرجان که از اتاق خواب شهاب خارج میشدن روبرو شد.مرجان داشت میگفت:چقدر خوش سلیقه ست! عجب اتاق خواب قشنگی واسه خودش درست کرده!
نگاه فرحناز به نیاز افتاد:بذار قبل از همه این خبر خوشو به نیاز بدم ، میدنی نیاز جان امشب قراره اتفاقای خوبی اینجا بیفته ، فکر کنم به زودی مرجان باهاتون همسایه میشه.
نیاز مشکل میتوانست برخود مسلط باشه.به سختی لبخند زد و گفت:چه خوب ، مبارک انشالله.
و با یک لبخند به درون دستشویی پناه برد.سرو صدای اهنگ و شور شوقی که میان حاضرین برپا شده بود چنان بود که صدای عق زدنهای او به گوش کسی نرسید.دقایقی بعد با چهره ای بی رنگ و چشمانی که بر اثر فشار حالت تهوع به سرخی میزد آهسته از دستشویی بیرون آمد و بعد از برخورد با عفت و گفتگوی کوتاهی آرام از ساختمان بیرون رفت.فضای تاریک اطراف و هیکل های بلند قامت درختان چنار ، منظره وحشتناکی را پدید می آورد.نگاهی به دور و برش انداخت و با قدم هایی که زا وحشت کمی لرزش داشت به سرعت به سمت خانه شان به راه افتاد.
فرحناز در فرصتی که صدای آهنگ را کم کرده بود با صدایی رسا گفت:کی میدونه شهاب با راه انداختن مهمونی امشب چی میخواد بگه؟
حاضرین نگاهی به هم انداختند و هر کس لبخندزنان چیزی به آن یکی گفت اما هیچکس نظر خاصی نداد.شهاب متبسم و کنجکاو منتظر ادامه صحبت بود.فرحناز گفت:حالا که هیچکس نتونست حدس بزنه خودم بهتون میگم که قصدش از این کار چیه.من میگم این پسر عموی زیرکمون با زبون بی زبونی داره میگه من دیگه واسه خودم از هر نظر مستقل شدم پس یکی یه فکری به حالم کنه و منو از این حالت تجرد در بیاره.درست نمیگم شهاب؟
شهاب کمی در مبلش جا به جا شد و در حالیکه هنوز لبخندش را داشت گفت:
-جوری حرف میزنی انگار کسی رو واسه من زیر سر گذاشتی؟
فرحناز که احساس میکرد به مقصود خود نزدیک شده با تبسم موذیانه ای گفت:
-اگه یه مورد عالی رو واست در نظر نگرفته بودم که دیگه پیش کشیدن این حرفا موردی نداشت.
شهاب که حدس میزد منظور او از مورد عالی چه کسی میتواند باشد در جواب گفت:راستش فرحناز جان هر چند من به خوش سلیقگی تو ایمان دارم و میدونم حتما اون موردی که ازش حرف میزنی پسندیده و ایده آله ولی چون یه کم تو این موارد وسواس دارم اجازه بده خودم دست به کار بشم.
نگاه معنی دار نگین و مادرش که چند دقیقه ای میشد در مبل خود جای گرفته بود به هم افتاد و هر دو لبخند زدند.به عکس انها فرحناز مثل بادکنی که سوزنی به ان فرو کرده باشند وارفت و با قیافه ای که نشاطش گرفته شده بود آرام در جای خود نشست.شهاب در حال برخاستن گفت:کامران چرا بی کاری؟صدای اون آهنگو بلند کن خودتم بیا وسط.
و یکراست به سمت آشپزخانه رفت.عفت کنار پنجره مشرف به باغ مشغول خوردن میوه بود.با دیدن شهاب پرسید:چیزی می خوای آقاشهاب؟
-دنبال نیاز میگردم شما نمیدونین کجاست؟
-والا راستش نیم ساعت پیش دیدم از دستشویی اومد بیرون انگار حال درستی نداشت!میخواستم پری خانومو صدا کنم نذاشت گفت من میرم خونه ی خودمون یه کم استراحت میکنم بعد میام.
شهاب متعجب جوری که انگار با خودش حرف میزد آهسته گفت:رفت خونه ی خودشون؟!من الان میرم دنبالش ، عفت خانوم شما به کسی چیزی نگو تا برگردیم.
-باشه آقا!
شهاب چنان با عجله به راه افتاد که درست نفهمید چه وقت به ورودی طبقه بالا رسید.ضربه ای به در نواخت و منتظر شد ، هیچ جوابی نشنید با فشاری به در از هم باز شد.فضای منزل در پرتو نورکمرنگی که از چراغ رومیزی کنار تلفن منعکس میشد تاریک و دلگیر به نظر میرسید.سر و صدای اهنگ ها و تشویق ها و دست زدن های انهایی که در طبقه ی پایین بودند از پنجره باز قسمت پذیرایی به خوبی شنیده میشد.شهاب نگاهی به اطراف انداخت از نیاز خبری نبود.ناخوداگاه به سمت اتاق او به راه افتاد.در کاملا باز بود.اتاق نیاز هم در پرتو نور چراغ خواب کم نور به نظر می آمد.شهاب صدا کرد:نیاز؟
همین موقع متوجه حرکت جسمی که روبروی پنجره سرش را به میز تحریر تکیه داده بود شد:چی می خوای؟
به او نزدیک شد:تو اینجا چی کار میکنی؟!
-اومدم استراحت کنم ، میخوام یه کم تنها باشم.
شهاب متوجه گرفتگی صدایش شد:اتفاقی افتاده؟!
-لطفاً برو گفتم می خوام تنها باشم.
-تا ندونم موضوع چیه از اینجا جم نمیخورم.
-خنده داره که تو میخوای موضوع رو از من بشنوی!
-به نظر من که هیچ چیز خنده داری وجود نداره ، بهتره بگی چی تو رو این جوری ناراحت کرده؟
-چی رو میخوای بشنوی؟اینکه تو و دختر عموت موفق شدین منو مسخره کنین و غرورمو بشکنین.کاش لااقل اینقدر انصاف داشتی که با من این کارو نمیکردی.
-من هنوز نمیدونم موضوع چیه ولی اینطور که پیداست تو یک تنه به قاضی رفتی!
-مظلوم نمایی نکن شهاب.مگه این تو نبودی که به فرحناز اجازه دادی دوستشو امشب با خودش بیاره به این مهمونی؟
-چرا!من این کارو کردم.
نیاز از پشت میز تحریر برخاست و به پنجره تکیه داد:نگو که نمیدونستی اون چه خیالی داشته.
-نه واقعا نمیدونستم!
نیاز عصبی به نظر میرسید:پس حرفایی که بینشون رد و بدل شد و اون وعده هایی که فرحناز به دوستش داد ، اینا روی چه اصلی بود؟
-من از کجا بدونم اونا درباره چی حرف زدن؟!
بغض نیاز به صورت قطره های اشک فرو ریخت:به من دروغ نگو شهاب من طاقت دورنگی رو ندارم.به خصوص حالا ...حالا که اینقدر احساس وابستگی میکنم.
نگاه خیره شهاب به او دوخته شده بود:منو باش که فکر میکردم تو تا ته وجود منو شناختی ، حالا میبینم که حتی یک ذره هم منو نشناختی.
-داری دست پیشو میگیری؟
نگاهش به او آنقدر طولانی شد که آتش خشم نیاز فرو نشست:من میدونم این آتیش از گور کی پا شده ولی نمیدونم چه جوری تونسته فکر تورو مسموم کنه؟!
نیاز آزامتر به نظر میرسید:فکر من بی جهت مسموم نمیشه.اگه امشب حرفای اونارو شنیده بودی و رفتارشونو میدید بهم حق میدادی...فرحناز اینقدر ازجواب تو مطمئن بود که با خوشحالی گفت دوستم قراره به زودی بیاد با شما همسایه بشه.
شهاب از لحن او که بوی حسادت میداد لذت میبرد:و تو هم باور کردی؟
-وقتی من دارم حرص میخورم نخند ، بیشتر عصبانی میشم.
به سویش امد و دستهایش را گرفت:تازه فهمیدم وقتی عصبی بشی دلنشین تر میشی ، حالا بیا تا کسی متوجه غیبتمون نشده برگردیم ، میخوام امشب حساب اون کسایی که مدام سعی میکنن اعصاب تورو بهم بریزن رو بذارم کف دستشون ... کفشات کجاست؟
-نمیدونم ، موقع اومدن اونقدر ناراحت بودم که پرتشون کردم تو پذیرایی.
-اشکال نداره ، الان پیداشون میکنم.
کفشهای ظریف او را پشت مبل ها پیدا کر.همزمان صدا کرد:سیندرلا میشه بیایی جلو اینارو به پات امتحان کنم؟
چهره نیاز دیگر غمگین به نظر نمیرسید ، کفشها را از او گرفت:بده من اینارو پاشو زود بریم میترسم متوجه بشن ما نیستیم.
هنگامی که دست در دست هم میان درختان چنار پیش میرفتند این نیاز بود که سر حرف را باز کرد:شهاب؟
-جانم.
در این جا نوری که از پنجره های طبقه پایین به بیرون منعکس میشد روشنایی کم جانی به فضای اطراف میداد.قدم های نیاز خود به خود آرام شد:
-نمیدونم چه خیالی داری ولی قبل از اینکه هر تصمیمی بگیری به خودت بیشتر فرصت بده.
-فرصت ؟ برای چی؟
-برای فکر کردن ، میدونی که ... با این شرایط بخصوص من...
-داری دنبال بهانه میگردی؟نکنه حالا که پای عمل رسیده پشیمون شدی؟
سر نیاز به پایین خم شد.شهاب مقابلش ایستاد.صدایش خفه به گوش رسید:هی ... نکنه به این بهانه میخوای منو از سر خودت باز کنی؟
-نه ولی میترسم.
-از چی؟!
-از اینکه در آینده نتونی با این شرایط کنار بیایی.
دست شهاب زیر چانه اش قرار گرفت ، سرش را بالا آورد و به چشمهایش خیره شد و آهسته گفت:دیوونه!بیا بریم باید همین امشب کارو تموم کنم وگرنه میترسم تا فردا یه بهانه ی دیگه پیدا کنی.
با ورود به ساختمان شهاب گفت:برو یه آب به صورتت بزن و زود بیا کارت دارم.
و بعد به سراغ پری رفت.او را در آشپزخانه مشغول سرکشی به غذاها پیدا کرد.
-خاله جان میشه لطفا چند لحظه بیایین کارتون دارم.
پری در قابلمه را گذاشت و کنجکاو همراه او به اتاقی که سمت دیگر ساختمان بود رفت.
نیاز از دستشویی به اتاق خواب رفت آنجا موهایش را مقابل آینه شانه زد و نگاهی دقیق به چهره خود انداخت ، پلک هایش کمی متورم و قرمز به نظر میرسید هر چند لطمه ای به زیبایش نمیزد.در قسمت پذیرایی هنوز عده ای مشغول رقص بودند.نیاز جای قبلی خود را کنار فریبا گرفت و همانجا نشست.فریبا آهسته پرسید:کجا بودی؟
-رفته بودم خونه یه کاری داشتم انجام بدم.
-چشمات چرا قرمز شده؟گریه کردی؟!
-نه عمه جون یه چیزی رفته بود توی چشمم اشکمو در آورد.
-الان خوبی؟
-آره خوبم ... ، مامان کجاست؟
-فکر کنم تو آشپزخونه ست طفلک امروز خیلی خسته شد.
-برم ببینم کمک نمیخواد.
هنوز از سالن بیرون نرفته بود که پری در کنار شهاب پیدایشان شد.شهاب آهسته گفت:پس شما خودتون واسه مهران توضیح میدین؟
پری که هیجانزده و خوشحال به نظر میرسید با گفتن "باشه نگران نباش!"به سوی پسرش رفت.شهاب به کامران اشاره کرد که صدای ضبط را کم کند و خودش دست نیاز را گرفت او را به سوی خود کشید و آرام گفت:بیا اینجا باهات کار دارم.
نیاز که از رفتار صمیمی او در حضور دیگران دستپاچه شده بود آهسته گفت:من دارم از ترس می میرم تو رو خدا یه کم رعایت کن.
شهاب حال بخصوصی داشت به همان آرامی گفت:تا من پیشت هستم از هیچی نترس ، حالا وایسا میخوام صحبت کنم.
وقتی نگاه متعجب بقیه را متوجه خود دید با لحن رسایی گفت:امشب پیشنهاد فرحناز منو به فکر انداخت که شما رو توی شادی خودم شریک کنم و یه خبر خوش بهتون بدم.هر چند من و نیاز خیال داشتیم در اولین فرصت این خبرو توی یه جشن مفصل به اطلاعتون برسونیم ولی دیدم حیفه که امشب شمارو در جریان نذارم...امروز بهترین روز زندگی من بود چون بالاخره موفق شدم اون بله معروف رو از نیاز عزیزم بگیرم...
دنباله کلام او در صدای سوت و دست زدنهای حاضرین گم شد.او در حالتی مست از خوشی به سوی نیاز برگشت و با نگاهی پر از عشق بوسه ای گرم بر دستش نشاند.
منصور منتظر شد که سر و صدا و هیجان حاضرین کمی فروکش کند بعد با خوشحالی گفت:دلم میخواد اولین نفر باشم که این وصلت فرخنده رو بهتون تبریک بگم ... ولی یه چیز جالب الان یادم اومد بذارین بگم...از قدیم گفتن از اون نترس که های و هوی داره ... حتما بقیه شم خودتون میدونین؟
چند صدا با هم دنباله ی این ضرب المثل را تکرار کردن.منصور گفت:
-آفرین ، حالا میدونین چیه؟جریان  نامزدی شهاب مصداق عینی این ضرب المثله آخه کی باورش میشه که این شهاب خان سر به زیر و آروم ما نه تنها یواشکی و بی سرو صدا دل نیاز مارو برده بلکه ... این خیلی مهمه ... همهی کارا رو هم یواشکی سروسامون داده...! ایوالله ، الحق که زدی تو خال ، انتخابت حرف نداره شهاب جان.
کلام شهاب با خنده سر خوشی همراه بود:ممنون دایی جان.
حشمت همانطور که سعی میکرد خوشحال به نظر برسد از جا برخاست و به سویشان رفت:حالا تو چرا گله میکنی منصور؟من که شهابو بزرگ کردم باید ازش گله کنم...
و به دنبال بوسه ای به گونه های آن دو در ادامه گفت:حالا دیگه بی خبر کاراتونو انجام میدین؟
شهاب گفت:ما که هنوز کاری نکردیم فقط به هم علاقه مند شدیم که اینم حرف الان نیست.این دختر خواهر شما الان یک ساله که دل از ما برده زن عمو جان!
پنجه های نیاز دور بازوی او محکم تر شد.حشمت با خنده ای که بیشتر بوی حرص میداد گفت:پس منصور حق داره که به شماها بگه اب زیرکاه ، که این همه وقت نذاشتین کسب بفهمه!
پس از حشمت نوبت بقیه بود.شکوه هنگام گفتن تبریک کمی وارفته به نظر می آمد.او این اواخر نیاز را برای تنها برادرش کاندید کرده بود و در پی فرصت مناسبی برای طرح پیشنهادش میگشت.شیرین بر خلاف او با تمام وجود برای نیاز خوشحال بود و صمیمانه به او تبریک گفت.فرهاد خوددارتر از آن بود که احساساتش را بروز دهد ، بهرحال موقع عرض تبریک زیاد سرحال به نظر نمیرسید و شهاب دقیقتر از آن بود که متوجه این حالت نشود.منظر و پری به یک اندازه شوق و ذوق داشتند.برخلاف آنها فرحناز و دوستش و بدتر از این دو فرزانه با تمام سعی خوشحال به نظر نمیرسیدند.فریبا تحت تأثیر خلق و خوی اروپایی ها شادیش را زیاد عیان نمیکرد ولی ظاهرا خیال داشت ارزش واقعی نیاز را به شهاب بشناساند چون گفت:به موقع جنبیدی شهاب جان ، هیچ بعید نبود من واسه یه مدت نیازو با خودم ببرم اسپانیا در اون صورت معلوم نبود که دوباره برگرده یا نه.
با دور شدن او شهاب اهسته پرسید:اگه عمه پیشنهاد میکرد باهاش میرفتی؟
نیاز سرش را نزدیک برد و با تبسم شیرینی گفت:چه جوری میتونستم دلمو واسه همیشه اینجا بذارم و برم؟
نگین گفت:بسه دیگه اینقدر در گوشی پچ پچ نکنین من حسودیم میشه.
و بعد نیاز را در آغوش کشید و حین بوسیدن او گفت:بعضیا امشب دارن دق میکنن!خوشم اومد شهاب چقدر به موقع روی اینارو کم کرد!
مهران که به آنها نزدیک شده بود آهسته گفت:نگنین جان حرفای درگوشی رو بذار واسه بعد همه دارن نگاهتون میکنن.
با کنار رفتن نگین مهران اول نیازو بعد شهاب را در اغوش گرفت و در حالی که به انها تبریک میگفت اضافه کرد:جالب اینجاست که من از همون اولین برخورد شما دو نفر چنین روزی رو پیش بینی میکردم.شهاب جان  امیدوارم زندگی خوبی در کنار نیاز داشته باشی سعی کن قدرشو بدونی چون ارزششو داره ، تو هم همینطور نیاز.
شهاب در جواب صمیمانه گفت:سفارشت هیچوقت یادم نمیره ضمنا از اینکه منو به عضویت جمع خانواده پذیرفتی واقعا ممنونم.
کیومرث نفر بعد بود ؛ او و شهرزاد همراه دخترشان خود را به آنها رساندند ، شهرزاد با لحن خوشایندی گفت:شما امشب مارو حسابی غافلگیر کردین!با این حال من واقعا خوشحال شدم بخصوص که دماغ بعضیا که صابون به دلشون زده بودند حسابی سوخت.
کیومرث به نرمی اما ملایمت بار گفت:شهرزاد جان...
-مگه دروغ میگم؟ولی یادتون باشه اون جشنی رو که گفتین بگیرین ها!این جوری قبول نیست.
شهاب گفت:مطمئن باش در اولیب فرصت به قولم عمل میکنم.
پس از امیرزا و همسرش یوسف با تأنی جلو امد و در حالی که با شهاب و نیاز دست میداد گفت:شهاب جان تبریک میگم اگه اجازه میدادی دیگران همسرت رو انتخاب کنن کلاه بزرگی سرت رفته بود ، بهر حال امیدوارم زندگی خوبی با هم داشته باشین.
کامران شهاب را بوسید:شهاب جان تبریک میگم اما انگار من و تو دیگه زیادی داریم بهم وابسته میشیم!
-چطور مگه؟
-آخه ما با هم پسر عمو که بودیم همکارم که بودیم حالا باجناقم شدیم ، اینو دیگه کجای دلم بذارم؟
نگین کنارش ایستاده بود در جواب گفت:اینو رو دلت نذار بذار رو سرت ضمناً حلوا حلواشم بکن ، چون تمام دنیا رو میگشتی همچین باجناقی پیدا نمیکردی.حالا برو یه اهنگ شاد بذار میخوام شهاب و نیازو بیارم وسط...
علی رغم مخالفتهای نیاز عاقبت او و شهاب را وادار به رقص کرد.ظاهرا این تجربه برای هر دوی آنها تازگی داشت با این حال همه ی نظرها را به خود جلب کرده بود.منظر که کنار پری ایستاده بود و با شوق آنها را تماشا میکرد گفت:الهی فداش بشم نیاز از رقصیدن فقط عشوه شو یاد گرفته!
پری گفت:ببین شهاب ناقلا چه جوری نیگاش میکنه!
نگین همانطور که از دور قربان صدقه ی خواهرش میرفت متوجه چهره وارفته فرزانه و پچ پچ در گوشی او با خواهرش بود.اما از مضمون حرفهای انها چیزی دستگیرش نمیشد.
فرزانه داشت میگفت:چه لوس ... حالا چه معنی داره اینا به هر بهانه ای جلوی جمع میرن توی بغل هم؟
لحن فرحناز بوی حسرت میداد:پیداست همدیگه رو خیلی دوست دارن!
نگاه فرزانه به نیمرخ غمگین او افتاد و ناخودآگاه از فکرش گذشت:طفلک فرحناز ، یوسف هیچوقت اونجوری که باید و شاید بهش محبت نکرد.
پایان فصل پانزدهم

فصل 16 - 1

صداي ناهنجار جاروبرقي چنان در فضاي منزل پيچيده بود كه صداهاي ديگر مشكل به گوش مي رسيد. با اين حال نگين توجهي به آن نداشت و با ريتم آهنگي كه از طريق واكمن مي شنيد، حين جارو كشيدن خود را تكان مي داد. نياز كه تازه از حمام بيرون آمده بود همان طور كه رطوبت موهايش را مي گرفت از ديدن او به خنده افتاد. در همان حال به سوي اتاقش رفت. پرده مقابل پنجره را كنار زد و مشغول تماشاي منظره بيرون شد. در اواسط شهريور بعضي از برگهاي پنجه اي درختان چنار به زردي نشسته بود و نمايي ديدني داشت.به دنبال وسوسه دروني دريچه پنجره را از هم گشود، با ورود هواي تازه ريه هايش را از هوا پر و خالي كرد و دوباره سرگرم تماشا شد. صداي پري خلوتش را به هم زد.
- چرا هر چي صدات مي كنم جواب نمي دي؟
- ببخش مامان، متوجه نشدم.
- مي خواستم بپرسم شهاب كباب تابه اي دوست داره؟
به مادرش نزديك شد، هنوز داشت نم موهايش را مي گرفت : اون همه چي دوست داره، امروز مي خواين كباب درست كين؟
- ديدم ظهر شده، گفتم چي بهتر از كباب؟ زود حاضر مي شه چند وقتم هست كه نخوردين.
- پس بذارين من درست كنم...، دلم مي خواد شهاب امروز دست پخت منو بخوره.
لبخند پري از سر نشاط بود : باشه، پس زودتر موهاتو خشك كن بيا دست به كار شو.
مشغول رنده كردن پياز بود كه صداي زنگ آيفون بلند شد. نگين در را باز كرد و با عجله به آشپزخانه رفت : نياز، شهاب اومده.
با چشم هاي اشك آلود پيازهاي رنده شده را با عجله روي گوشت ريخت، دست هايش را آب كشيد و همان طور كه رطوبت چشم هايش را مي گرفت به لستقبال شهاب رفت. در سرازيري پله ها، سنجاق موهايش را بيرون كشيد و آن ها را روي شانه پريشان كرد. تلالو انوار خورشيد موهاي خوشرنگش را دلفريب تر به نظر مي رساند! سلام سرخوشش نگاه شهاب را به سوي او كشيد : سلام عزيزم...
مشغول بيرون آوردن چند كيسه نايلوني محتوي آذوقه از صندلي عقب بود. با نزديك شدن نياز، كيسه ها را زمين گذاشت و دست هاي را براي در آغوش كشيدن او باز كرد. از هفته قبل كه محرم شده بودند، ديگر ابايي از نشان دادن محبت شان به هم نداشتند. نياز با رضايت تسليم شد و به نرمي در آغوشش جاي گرفت و آهسته گفت : خسته نباشي.
- وقتي تو كنارم هستي ديگه خستگي معنا نداره، به خصوص وقتي عطر تنت اين جوري مست كننده ست.
نياز با خنده شيريني سرش را كمي عقب كشيد و با نگاهي به چشمان او گفت :
- امروز زود اومدي؟
چشمان شهاب برق مي زد : مگه فكر تو مي ذاره آدم به كارش برسه؟ بدجوري منو بد عادت كردي، مدام دلم هواتو مي كنه... چرا چشمات قرمز شده؟! گريه كردي؟!
- نه، داشتم تمرين آشپزي مي كردم، مي خوام واسه امروز برات كباب تابه اي درست كنم، دوست داري؟
- من فقط تو رو دوست دارم.
- نه، جدا راستشو بگو، دوست نداري؟
بوسه غافلگير كننده اي از او گرفت و گفت : مگه مي شه من دست پخت تو رو دوست نداشته باشم؟
- پس بيا بريم فعلا يه آبميوه خنك بهت بدم بخوري...تا غذا حاضر بشه.
شهاب او را رها كرد و به سراغ كيسه ها رفت. نياز يكي از آن ها را برداشت و پرسيد :
- باز رفتي چي خريدي؟
- چيزي نيست، سر راه رفتم يه مقدار مواد غذايي بگيرم بيارم.
- خوب پس اول بيا اينا رو ببريم، بعد مي ريم بالا.
- كجا ببريم؟ من اين وسايلو واسه اينجا خريدم.
با ملامت نگاهش كرد.
- شهاب چرا اين كارو مي كني...؟ تو هنوز با مامان اينا رودربايستي داري؟
- نه عزيزم، اتفاقا چون اينجا رو خونه دوم خودم مي دونم و با هيچ كس رودربايستي ندارم، مي خوام راحت باشم... كي خونه ست؟
- نگين و مامان.
- مهران كجاست؟
- از صبح كه رفته به چند تا شركت ساختمون سر بزنه هنوز نيومده.
- مهران داره تعارف مي كنه و گرنه ما به وجودش خيلي نياز داريم.
- مهران از تو خيلي خوشش مياد، اگه مي بيني پيشنهاد تو رو رد كرد واسه اين بود كه فكر مي كنه تو به خاطر ارتباط فاميلي داري بهش لطف مي كني و نمي خواد وجودش حالت تحميل داشته باشه.
- اگه واقعا اين جوري فكر مي كنه، سخت در اشتباهه! باور كن در حال حاضر من خيلي دست تنهام، به خصوص چون مي خوام سهممو توي اين شركت به عمو بدم و يه شركت تازه بزنم، احتياج به يه همكار دلسوز دارم والا از تنهايي از پس همه كارا بر نميام مي خوام تو باهاش صحبت كني و بگي كه من تو چه شرايطي هستم، شايد بتوني قانعش كني.
- باشه، امشب باهاش حرف مي زنم و مطمئنم قبول مي كنه.
***

نگين گفت : من در حال حاضر نمي تونم ازدواج كنم مامان.... خاله حشمت يه چيزي واسه خودش مي گه ولي هنوز نه من، نه كامران هيچ كدوم آمادگي تشكيل يه زندگي مشتركو نداريم. منكه مي بينين هنوز سه سال ديگه از تحصيلم مونده، كامرانم هنوز اون جوريكه بايد و شايد دستش توي جيب خودش نمي ره، هرچند وضع ماليش بد نيست اما هنوز نمي تونه يه زندگي مستقل واسه خودش رو به راه كنه. من مي گم به جاي جشن عروسي، فعلا يه مراسم كوچولو مثل مراسم نياز مي گيريم و عقد مي كنيم كه با هم محرم باشيم تا بعد.

نياز كه با فنجانهاي چاي از بقيه پذيرايي مي كرد ، گفت : راست مي گه مامان، بذارين اگه قراره جشني بگيريم بعد از سال بابا باشه.
پري گفت : منكه حرفي ندارم. اگه مي بينين گفتم بهتره تكليفتون روشن بشه به خاطر حشمت بود. تا حالا چند باره كه گفته، چرا اين بچه ها رو سر و سامون نمي دي برن پي كارشون؟ خوب من چي بگم؟
نگين گفت : اگه يه بار ديگه گفت، بهش بگو بچه ها تكليف خودشونو بهتر از من و تو مي دونن، پس بذار خودشون تصميم بگيرن....
صداي زنگ آيفون ادامه صحبت را متوقف كرد. نگين گوشي را برداشت : كيه؟
- ببخشيد منزل آقاي مشتاق؟
- بله....! شما!؟
- من با خانوم نگين مشتاق كار دارم...، مي شه لطفا بگين بيان دم در.
- چند لحظه صبر كنين لطفا..
گوشي را در جايش گذاشت. پري پرسيد : كي بود؟
- نمي دونم خودشو معرفي نكرد، فقط گفت با من كار داره!
خيال رفتن داشت كه مهران با او همراه شد : وايسا منم باهات ميام.
با گشودن لنگه در بزرگ آهني، چشم نگين به زن جواني افتاد كه چهره دلنشيني داشت و خوش لباس به نظر مي رسيد. سلام او را جواب داد و گفت :
- بفرماييد. من نگين هستم.
دختر لحظه اي با دقت نگاهش كرد : اسم من شبنمه، شما منو نمي شناسين ولي من دورادور صحبت شما رو زياد شنيدم، مي شه چند دقيقه وقتتونو بگيرم؟
نگين با ترديد او را به درون دعوت كرد : خواهش مي كنم، بفرماييد تو.
نگاه دختر جوان به مهران افتاد، نگين گفت : ايشون برادرم هستن.
شبنم دوباره سلام كرد و گفت : خيلي عذر مي خوام كه مزاحمتون شدم..، راستش موضوع خيلي مهمي پيش اومده كه به زندگي من مربوط مي شه... هرچند خيلي برام سخت بود كه بيام اين موضوع رو با شما درميون بذارم ولي ديدم چاره ي ديگه اي ندارم.
نگين او را به طبقه بالا راهنمايي كرد و گفت : حالا بفرماييد بالا، اونجا راحتتر مي شه حرف زد.
با ورود شبنم، پري، نياز و شهاب، متعجب از حضور شخص ناشناس با او احوالپرسي كردند. نگين كه او را معذب مي ديد، خودش سر صحبت را باز كرد : خوب شبنم خانوم بفرماييد، با من چي كار داشتين؟
نياز كه رفت براي ميهمانشان نوشيدني بياورد. در بازگشت شبنم داشت مي گفت :
- حقيقتش من امروز خيلي با خودم كلنجار رفتم كه بتونم بيام اينجا و با شما صحبت كنم. به خودم گفتم ممكنه از حرفاي من عصباني بشين، ممكنه منو از خونتون بندازين بيرون و هر چي به دهنتون مي رسه نثار من كنين...، حتي اين احتمالو مي دادم كه منو زير باد كتك بگيرين... ولي با تمام اين حرفا و اين احتمالات، به خودم گفتم، تو بايد بري حقيقتو به اين دختر بگي....، ديگه اين به وجدان خودش بستگي داره كه با تو چه برخوردي كنه.
نگين ناخودآگاه دچار دلهره شد و آهسته تر از قبل پرسيد : مي شه واضح تر صحبت كنين.
شبنم شرمگين نگاهي به او انداخت : اومدم درباره كامران شاهرخي باهاتون صحبت كنم... شنيدم شما چند وقت پيش باهاش نامزد كردين، راسته؟
چهره نگين درجا رنگ باخت. انگار براي لحظه اي قلبش از كار ايستاد و دوباره شروع به زدن كرد. با صدايي نارسا گفت : بله...، من و كامران دو سه ماهي مي شه كه با هم نامزد شديم...، چطور مگه؟ اين چه ربطي به شما داره؟!
- شايد از نظر شما ربطي نداشته باشه ولي، به خاطر دو سال زندگي مشترك، من اينو به خودم مربوط مي دونم.
 
فصل 16 - 2

گويي جريان خون نگين برعكس شده بود، احساس خفقان و گرما مي كرد. خشمگين پرسيد : چي داري مي گي خانوم...؟! نكنه زده به سرتون؟! زندگي مشترك يعني چي...؟! مي خواي بگي كامران قبلا زن داشته؟!
شبنم بي اختيار به گريه افتاد : مي دونم از شنيدن اين خبر چه حالي شدين، وقتي به منم گفتن كامران نامزد كرده چند شبانه روز گريه كردم، نمي تونستم باور كنم! مي ديدم يه مدت باهام سرد شده و كمتر مياد ديدنم، نمي دونستم يه شخص تازه تو زندگيش پيدا شده.
نياز متوجه دگرگوني حال نگين بود، خودش را به او رساند و پهلويش جاي گرفت و همان طور كه آرام شانه اش را مالش مي داد گفت : نگين خودتو كنترل كن ببينم موضوع از چه قراره!
و سپس به شبنم رو كرد و پرسيد : شما مطمئنين اشتباه نمي كنين؟ كامران پسرخاله ماست و تا جايي كه خبر داريم تا به حال هيچ وقت ازدواج نكرده!
- مي دونم، ازدواج ما به اون صورتي كه شماها فكر مي كنين نبود... راستش من هيچ خانواده اي ندارم، منم مثل بقيه بچه هاي بي كس و بي پدر و مادر، از وقتي خودمو شناختم فقط از محبت چند تا مربي و مددكار بهزيستي برخوردار شدم كه اگه فرصت مي كردن، دست محبتي هم به سر ماها مي كشيدن. تا وقتي وارد اجتماع نشده بودم نمي دونستم درد بزرگ شدن توي همچين جايي مثل يه داغ تا ابد روي پيشوني آدم مي مونه...بهرحال، همين موضوع يه بهانه شده بود كه كامران هي امروز و فردا كنه و منو سر بدونه. ما مثلا صيغه محرميت خونده بوديم و خودمونو قانع مي كرديم كه به هم حلال هستيم و بدون خجالت زندگي راحت و مشتركي داشتيم. كامران فقط شبا نمي تونست پيش من بمونه، اونم واسه اينكه خانواده ش چيزي نفهمن. اون تا يه حدي زندگي منو از نظر مالي تامين مي كرد، هرچند من به پولش احتياجي نداشتم....
شبنم رطوبت چشم و بيني اش را گرفت و ادامه داد : من پرستارم، و حقوقم اونقدر هست كه بتونم زندگي نسبتا راحتي داشته باشم.... چيزي كه من دنبالش بودم محبت بود، مهربوني و عاطفه بود... كه اوايل كامران همه اينا رو بهم مي داد. ما زندگي خوبي داشتيم تا اينكه يه روز ازش خواستم تكليف منو روشن كنه. بهش گفتم، گرچه الانم خوشبختم ولي مي خوام من و تو رسما و واسه هميشه مال هم باشيم... ازش خواستم با خانواده ش حرف بزنه و شرايط منو براشون بگه. روز بعدش كه اومد سراغم گرفته و مغ بود. تا دو شب منزل نرفت، مي گفت، با خانواده ش بحثش شده... مي گفت، اونا هيچ جوري زير بار اين ازدواج نمي رن. آخرش من كوتاه اومدم، گفتم باشه من به همينشم راضيم، تو فقط از پيشم نرو، فقط منو تنها نذار... ولي از اوايل امسال، رفت و آمداي كامران به خونه من هي كمتر و كمتر شد. هر وقت بعد از ده پونزده روز مي اومد، مي گفت توي يه شركت ساختماني مشغول كار شده و بيشتر مواقع مي ره سفر. اوايل حرفشو باور مي كردم شايد چون دلم نمي خواست باور كنم دارم اونو از دست مي دم ولي، آخرش همين دو سه ماه پيش اومد كه واسه هميشه باهام خداحافظي كنه، گفت ديگه نمي تونه به اين زندگي ادامه بده و مجبوره از من دست بكشه. اون روز هرچي خواهش و التماس كردم منو تنها نذاره قبول نكرد. بهش گفتم، من غير از تو هيچ كسو توي اين دنياي خدا ندارم، گفتم موقعيت من با سابق فرق كرده و حالا ديگه يه زنم بي اونكه اسم مردي توي شناسنامه ام باشه. گفتم من دو سال از عمرم، زندگيمو به پات ريختم.. ولي هيچ كدوم از اين حرفا بهش تاثير نكرد. بعد از اون، روزاي بدي رو گذروندم. فكر اينكه كامران با من مثل يه تيكه آشغال رفتار كرده بود... مثل يه  شي ء بي مصرفي كه تا دلش مي خواست ازش بهره برد و بعد خيلي راحت ولش كرد...، داشت منو ديوونه مي كرد. اون موقع هنوز خبر نداشتم كه از كامران يه ماهه باردار شدم. وقتي موضوع رو فهميدم از روي ناچاري دوباره باهاش تماس گرفتم و حقيقتو بهش گفتم متاسفانه حرفمو باور نكرد. خيال كرد مي خوام به اين بهانه اونو از تصميمش برگردونم. منم در عين نااميدي رفتم و بچه رو سقط كردم. گفتم همون بهتر كه يكي ديگه مثل من توي اين دنيا پا نگيره... چند وقت پيش يكي از دوستاي مشتركمون  بهم خبر داد كه كامران نامزد كرده. حتما مي تونين درك كنين اولش چه حالي شدم؟ بعد به خودم گفتم، كامران در مورد من جوونمردي نكرد، حالا حقشه كه همه چيزو به نامزدش بگم، اون بايد شوهر آينده شو خوب بشناسه. چند وقت طول كشيد تا تونستم آدرس شما رو پيدا كنم... حالا ديگه احساس راحتي مي كنم. بعد از اين ديگه هر چه باداباد.
زانوهاي نگين به رعشه افتاده بود و با رنگ و رويي پريده داشت مي لرزيد. نياز و پري هم دست كمي از او نداشتند. مهران و شهاب هنوز از بهت بيرون نيامده بودند. موضوع به خصوص براي شهاب باورنكردني بود! قبل از اين هرگز چنين پنهانكاري را از كامران سراغ نداشت. مهران كه در اين لحظات از مادر و خواهرانش مسلط تر به نظر مي رسيد، پرسيد : خانوم شما واسه اين ادعاتون مدركي هم دارين؟
شبنم دوباره رطوبت چهره اش را گرفت و در حالي كه كيف دستي اش را باز مي كرد دسته اي عكس از آن بيرون آورد : مي دونستم همچين سوالي مي كنين، واسه همين عكسايي رو كه اين مدت با هم گرفتيم براتون آوردم.
و آنها را به سمت مهران گرفت.
نگين گفت : مهران عكسا رو بده ببينم.
دستهايش مي لرزيد، با نگاهي به آنها كه در حالتهاي صميمي گرفته شده بود، اشك هايش بي اختيار سرازير شد. در همان حال صداي بغض آلود شبنم را شنيد كه مي گفت : بعضي از اين عكسا رو شمال گرفتيم. اون سال منو واسه دو سه هفته برد نوشهر، اونجا يه ويلا داشتن، اون مدت توي ويلا تنها بوديم.
نگين آهسته گفت : كي باورش مي شه؟! چه جوري باور كنم كه كامران همچين آدميه! يه آدم چقدر مي تونه وقيح باشه كه همچين موضوعي رو به روي خودش نياره.
انگار داشت به حال خودش اشك مي ريخت و از اينكه ساده لوحانه به دام او افتاده بود حرص مي خورد. پري با قدمهاي لرزان خودش را به او رساند، كنار مبلش زانو زد و عكس هايي را كه او به زمين مي انداخت برمي داشت و با دقت نگاه مي كرد. گريه نگين لحظه به لحظه شدت مي گرفت تا جايي كه احساس كرد ديگر نمي تواند نفس بكشد، يك آن به تقلا افتاد. چهره اش برافروخته شده بود! پنجه اش يقه لباسش را به شدت پايين مي كشيد. نياز و پري دستپاچه شدند. نياز شروع به مالش شانه هايش كرد. شهاب به سوي آشپزخانه دويد و همراه با ليوان آب برگشت. مهران خواهرش را روي دست بلند كرد و او را به سمت كاناپه برد. شهاب مقداري از آب را به صورت نگين پاشيد. همراه با شوكي كه به او وارد شد دوباره به گريه افتاد... گريه بي امان و دلخراش.
نگاه مهران به شبنم افتاد، او هم داشت اشك مي ريخت. آهسته گفت : خانوم بهتره شما ديگه برين، اين جا موندنتون فايده اي نداره.
شبنم بي صدا از جا برخاست و آهسته از در بيرون رفت.

                      ***
مهران شماره اي كه در ذهن مرور كرده بود، دوباره گرفت. بعد از گذشت زماني كوتاه صداي كامران خواب آلود بگوش رسيد : الو... بفرماييد.
- الو، كامران؟ مهران هستم، ممنون خوبم، مي خواستم ببينمت... نه بهتره اين جا نياي...، يه جا با هم قرار بذاريم...، هيچي! چيزي نشده فقط مي خوام ببينمت. روبروي دكه اغذيه فروشي، يه كم بالاتر از پل، خوبه؟ پس تا يك ساعت ديگه اونجا منتظرتم.
مهران پيشنهاد همراهي شهاب را رد كرد و همراه با ساك محتوي تمام هداياي كامران به راه افتاد. هنوز مدتي از آمدن او نگذشته بود كه اتومبيل خوشرنگ حشمت نيز از راه رسيد. كامران با ديدن مهران كه به انتظار ايستاده بود، دستي برايش تكان داد، با اين حال احساس دلشوره راحتش نمي گذاشت. وقتي چشمش به قيافه ي گرفته ي مهران افتاد نگرانيش شدت گرفت. مهران اشاره كرد كه از سمت مخالف داخل اتومبيل بشود. وقتي هر دو در قسمت جلو جاي گرفتند مهران اشاره به ساك كرد و گفت :
- نگين اينا رو داد كه برات بيارم... ضمنا پيغام فرستاد كه ديگه هيچ وقت نمي خواد تو رو ببينه.
كامران با دهاني باز، لحظه اي هاج و واج نگاهش كرد و با ترديد پرسيد : درست نفهميدم...! منظورت چيه؟!
مهران با همان جديت گفت : فكر كنم منظورمو خيلي واضح گفتم. خواهر من ديگه بعد از اين دلش نمي خواد تو رو ببينه.
كامران به شدت جا خورده بود. فكرش درست كار نمي كرد. ناباورانه گفت : حتما داري شوخي مي كني!! اگه اين يه نوع سر به سر گذاشتنه بگو تا منم توي بازي شركت كنم.
- خودت كه اخلاق منو مي دوني، زياد اهل شوخي نيستم، ضمنا كاري كه تو با اون دختر بيچاره...، مي دوني كه كيو ميگم، شبنم كردي ديگه جايي واسه شوخي نمي ذاره.
قيافه ي كامران در جا رنگ باخت : شبنم ديگه كيه؟!
- در ساكو باز كن خودت مي فهمي كيه.
دستي كه ساك را از هم بازكرد كمي لرزش داشت در همان حال نگاهش به تصويري افتاد كه شبنم را در بغل گرفته بود. صدايش ناي بالا آمدن نداشت ديگر حرفش نمي آمد. مهران متوجه رنگ پريده ي او شد و گفت : امروز بعد از ظهر اين دختر اومده بود منزل ما و هر چيزي كه نگين بايد در مورد تو مي دونست بهش گفت...، حالا اگه حرفي واسه گفتن نداري بهتره پياده شي.
صدايش مرتعش به گوش رسيد : اين ماجرا مال زمانيه كه نگين تو زندگي من هيچ نقشي نداشت، الانم هيچ توضيحي ندارم كه در موردش بدم.
- خوب پس بهتره ديگه پياده شي. ضمنا اينو بدون كه از نظر نگين، نفس كار غلطه...، مهم نيست كه مربوط به كدوم دوران باشه. خواهر من از مردايي كه به زن و دختراي بيگناه به چشم يه وسيله بهره برداري نگاه مي كنن متنفره.
بوي ندامت از كلام كامران به مشام مي رسيد : من قصد بهره برداري نداشتم. مشكل اصلي من خانواده م بودن، اونا به هيچ وجه زير بار همچين ازدواجي نمي رفتن.
نگاه مهران به نيمرخ او تحقيرآميز بود : اين فكرو بايد از اول مي كردي...، هر چند اين عذر بدتر از گناه... بهر حال اين مسايل ديگه به ما ربطي نداره.
كامران بي هيچ حرفي از اتومبيل پايين آمد. چشم مهران به ساك افتاد. آن را برداشت و گفت : اينو جا گذاشتي.
كامران با حالتي منگ به عقب برگشت ساك را گرفت و بي اختيار به سوي اتومبيلي كه كمي آن طرفتر پارك شده بود به راه افتاد.
مهران به محض بازگشت احوال نگين را پرسيد. چهره پري تكيده به نظر مي رسيد.
- خوب شد برديم بهش آرامبخش زديم...، خدا رو شكر خوابش برد.
- نياز كجاست؟
- اونم حال درستي نداشت، تمام مدت داشت با نگين گريه مي كرد. شهاب برد بخوابونتش...، كامرانو ديدي؟
- آره.
- خوب چي شد؟
- همون طور كه فكر مي كردم اولش داشت همه چيز رو حاشا مي كرد، بعد كه عكسا رو ديد حسابي جا خورد.
- پس كار خودش بوده، آره؟
- آره، با كمال وقاحت مي گفت زندگي گذشته ش به نگين مربوط نمي شه.
- عجب تخم سگ پررويي بار اومده. از يه پدري مثل شاهرخي بايدم همچين پسري پا بگيره.
شهاب آهسته از اتاق نياز بيرون آمد و در را آرام بست. مهران پرسيد :
- نياز حالش چطوره؟
- به زور تونست بخوابه... فشار عصبي امروز، فشارشو آورده پايين. تو اين هوا داشت مي لرزيد! شير عسلي كه خاله آورد يه كم رو به راهش كرد، الان بهتره. تو چي كار كردي؟
- هيچي رفتم وسايلو دادم و اومدم.
- عكس العملش چي بود؟
- اول زد زيرش، بعد كه عكسا رو ديد جا زد. بعدم با كمال پررويي گفت من به خاطر زندگي گذشته م به كسي توضيح نميدم.
- باورم نمي شه كه كامران تونسته همچين كاري كنه! هر چند وقتي از هلند برگشتم، احساس مي كردم رفتارش با قبل خيلي فرق كرده و به راه هاي هجو كشيده شده ولي ديگه فكر نمي كردم تا اين حد! البته تمام اين مسايل و اتفاقات برمي گرده به اخلاق خانواده...، متاسفانه عموي من از پدر بودن فقط اينو فهميده بود كه بايد وسايل رفاه و راحتي بچه هاشو تامين كنه و ديگه به بقيه ي مسايلشون كاري نداشت. زن عمومم اين قدر درگير مشكلات خودش بود كه ديگه فرصت نمي كرد دقتي روي رفتار و كردار بچه هاش داشته باشه و نتيجه اين رفاه زيادي و بي توجهي، اين شد كه مي بينيم.
پري گفت : حرفاي تو درست شهاب جان ولي ذات خود كامران دله ست! مگه كيومرث نيست يا خود تو، شما هم توي همون خونه بزرگ شدين...
صداي زنگ تلفن او را از ادامه صحبت باز داشت. به محض برقرار شدن مكالمه صداي حشمت را تشخيص داد. لحن او كمي عصبي به گوش مي رسيد. بدون مقدمه گفت : اين چه كاري بود با پسر من كردين خواهر؟! اين بهانه چيه كه چرا قبلا دوست دختر داشته؟! تو، توي اين تهرون به اين بزرگي، يه دونه پسر نشون من بده كه قبلا زمان مجردي دوستي نداشته، اين دوره و زمونه اين مسايل ديگه يه چيز عادي شده...
پري از حالت طلبكارانه خواهرش رنجيد و گفت :اولا هوار نكش، پياده شو با هم بريم...، ثانيا  يا از موضوع خبر نداري يا اين كه داري خودتو به نادوني مي زني. دوست دختر كدومه حشمت؟! اين بابا دو سال تموم زن پسر تو بوده، با هم صيغه محرميت خوندن. دختر بيچاره بي پناه رو با وعده و وعيد دو سال سرگرم كرده و حسابي ازش استفاده كرده، تازه اون از كامران حامله شده! تو به اين مي گي دوستي؟!
اين بار صداي حشمت بلندتر شنيده شد : هر كس اين داستانو سرهم كرده تحويل شما داده به گور پدرش خنديده... كدوم زن؟! كدوم صيغه ي محرميت؟! اين يه توطئه ست، شما هم كه آدماي ساده و زود باور، ورداشتين زرتي وسايلو پس فرستادين كه چي؟ لااقل صبر مي كردين ببينين موضوع حقيقت داره يا نه! مگه مردم بازيچه دست شما هستن كه هر وقت هر رفتاري دلتون خواست باهاشون بكنبن؟ اونم بي خود و بي دليل.
پري از لودگي او لجش گرفته بود : ما واسه تصميمي كه گرفتيم به اندازه كافي دليل داريم. در ضمن تو حق داري، ما آدماي ساده اي هستيم و دلمون مي خواد تو همين سادگي خودمون بمونيم. ما از شيله پيله و دو رو دو رنگي خوشمون نمي ياد و اين جور آدما رو توي حريم خودمون راه نمي ديم. از همه اين حرفا گذشته، تو و پسرت كه چيزي رو از دست ندادين كه اين جوري طلبكار حرف مي زني، در حال حاضر نگين من با حال خراب توي اون اتاق افتاده و به زور آمپول خوابش برده. پسر تو كه براش فرقي نمي كنه، فكر كنه اينم مثل يكي از اون دختراي بيچاره ست كه يه مدت باهاشون سرگرم بوده بعدم خيلي راحت ولشون كرده ...، خلاصه بهت بگم حشمت، به كامران بگو دور نگين مارو خط بكشه، شما رو به خير ما رو به سلامت.
همراه با جمله آخر، مكالمه را قطع كرد و با دستي لرزان گوشي تلفن همراه را روي ميز گذاشت.       

پايان فصل 16