بعدش دیگه زدم به آب و آتیش و خودمو رسوندم این جا . یه آشنایی این جا داشتم . خیلی بهم کمک کرد . دست و بالش باز بود . منم شب و روز زحمت کشیدم تا به این جایی که الان هستم ، رسیدم . می دونی که این جا سرزمین فرصت هاست .- درسته اما صدای تو هم تاثیر داشته .- نه !راستش رو بخوای نه -.پس شانسی شانسی به موفقیت رسیدی ؟ - گفت : بت !- چی ؟- بت ، جوونا احتیاج دارن که همیشه یه بت داشته باشن ، حالا چه ایرانی و چه خارجی ، هر خواننده ای م که میاد و معروف می شه ، چند وقتی فرصت داره و بعدش می ره کنار و یکی دیگه جاش رو می گیره . در واقع منم از این فرصت خوب ، خوب استفاده کردم . بعد برگشت به من نگاه کرد و گفت : کاری که توام باید بکنی . بعد دیگه چیزی نگفت و منم رفتم تو فکر . شاید درست می گفت من نیاید این فرصت رو از دست می دادم . یه خرده بعد گفتم : آخه یعنی نداشتن صدا مهم نیست .- بین شینا ، ماها هیچ کدوم ، نه بنان و گلپا هستیم و نه قمرالملوک و هایده . ماها نسل جوون رو ارضا می کنیم . چهار تا آهنگ قشنگ و شاد و یه موزیک قوی و جیب پر پول . همینا کافیه ، بقیه اش رو تکنولوژی برامون درست کرده . حالا وقتی وارد کار شدی ، خودت می فهمی . این سیستم های جدید به قدری پیشرفته و جالبن که هر صدایی رو به گوش شنونده قابل تحمل می کنه . بعدش پیچید تو یه خیابون و جلوی یه ساختمون نگه داشت و ماشین رو خاموش کرد و برگشت طرف من و گفت : گوش کن ببین شینا چی می گم این همون فرصت طلایی یه . از دستش نده .دو تایی پیاده شدیم و رفتیم تو ساختمون که در واقع یه آپارتمان خیلی بزرگ بود با یه سری دستگاه های عجیب غریب . هر جا رو که نگاه می کردی دستگاه بود ، سه چهار تا مرد و هفت هشت تا دختر ایرانی و خارجی ام اونجا بودن . تا وارد شدیم مدیر استدیو اومد و با .....ماچ و بوسه کرد و بعدش .....منو بهش معرفی کرد . مدیر استودیو که اسمش آقای ترسیمی بود ، یه نگاه به من کرد و بعد با یه حالت عجیب و یه لهجه عجیب تر گفت : اگه من تا یه سال دیگه از تو یه ستاره نساختم ، اسمم رو عوض می کنم و می زارم پری . به به واقعا چه صورتی ، چه اندامی ، به به.  و بعد برگشت طرف .....و گفت : بلا گرفته ، اینو از کجا گیر آوردی ؟ چه آتیشپاره ایه . بجون مامانم سر یه سال ، کاری می کنم که ....و .... رو بذاره تو جیبش . بعد برگشت طرف من و گفت : اسمت چیه عزیز ؟- شینا .- فدات بشم بپر لخت شو .- چیکار کنم ؟- لباس دیگه ، یه لباس عوض کن بیا . داشتم مات بهش نگاه می کردم که .....دستمو گرفت و کشید و گفت : بیا . دوتایی رفتیم طرف یه اتاق و تا رسیدیم جلو درش ، برگشتم و به ....گفتم : فکر نکنم بتونم .- چی رو بتونی ؟ همین کارو دیگه .- از حرف ترسیمی ناراحت شدی ؟ این لخت شو یه اصطلاحه . بعدشم ترسیمی اوا خواهره ، بی خطره . اما تو کارش وارد . حالا زودتر برو حاضر شو .- آخه چی بپوشم ؟ الان می گم یکی از این دخترا بیاد بهت کمک کنه . اینو گفت و در اتاق رو باز کرد و منو هل داد جلو و خودش رفت . وقتی وارد اتاق شدم ، دیدم از در و دیوار اتاق لباس و کفش و مایو و این چیزا بالا می ره !مونده بودم که چه کار کنم که یه دختر ایرانی اومد تو و سلام کرد و با همدیگه آشنا شدیم . اسمش رها بود وقتی که دید من حسابی دست و پامو گم کردم- گفت : دفعه اول همیشه این طوریه .- فکر کنم دفعه اول و آخرم باشه .- نه ، تو حتما قبول می شی .- ولی من دلم نمی خواد با پارتی بازی وارد عالم هنر بشم . زد زیر خنده و گفت : این جا عالم هنر یعنی پارتی و پول . گفتم : یعنی هر کی پارتی و پول داشته باشه ، می شه هنر مند .- یه چیزای دیگه هم باید داشته باشه که تو اونم داری . یه نگاه بهش کردم که خندید و گفت : حالا لباسات رو در بیار تا یه چیزی بدم بپوشی . بعد رفت و چند تا لباس از جالباسی در آورد و یکی یکی رو گرفت جلو من و امتحان کرد و تا بالاخره یکیش رو پسندید و داد به من و گفت : این خوبه ، بپوش و بیا بیرون . بعدش گذاشت و رفت . لباس دستم بود اما همونجوری ایستاده بودم و تو آینه به خودم نگاه می کردم . بعدش نمی دونم چی شد که تصمیمم رو گرفتم و لباسمو در آوردم و اون یکی رو پوشیدم و رفتم بیرون . تا پامو از اتاق بیرون گذاشتم که ترسیمی دستاش رو زد به هم و گفت : وای رها جون چه سلیقه ای ، همینو می خواستم . بپر یه دستی تو صورتش ببر ، بدو دیر شد. دوباره رها اومد و من رو برد طرف یه اتاق دیگه که یه پسر خارجی توش بود و رو یه صندلی نشوندم و پسره زود شروع کرد به آرایش کردن صورتم و موهام . بیست دقیقه نگذشته بود که کارش تموم شد و با رها اومدیم از اتاق بیرون و رفتیم پیش ترسیمی که تا چشمش به من افتاد یه ذوق کرد و گفت : آتیش می زنی همه جا رو ها ، چه کار کردی با خودت ؟ چشمام دنبال .... می گشت که از پشت سرم صداشو شنیدم .- واقعا معرکه شدی شینا ، اشتباه نکرده بودم . رفتم طرفش و آروم بهش گفتم : می خوام تنها باهات حرف بزنم . دستمو گرفت و برد طرف یه اتاق دیگه که کسی توش نبود .- گفت : چی شده ؟- می ترسم ، یعنی پشیمون شدم .- خب مسئله ای نیست . برو لباستو عوض کن برسونمت جلو دانشگاه .- انتظار نداشتم اینو بهم بگه ، فکر می کردم الان شروع می کنه به دلداری دادنم . راستش جا خوردم و یه خرده مکث کردم و گفتم : آخه این لباس زیادی سکسیه .- ببین شینا ، این جا این چیزا اصلا مسئله ای نیست . خودت بهتر اینو می دونی ، می خوای همین الان به هر کدوم از این دخترا که دلت می خواد بگم جلوی همه لخت بشه ؟ باور می کنی که یه لحظه هم معطل نمی کنن؟- من اون دخترا نیستم .- برای همینم تو رو انتخاب کردم ، مگه نمی خواستی ستاره بشی ؟- چرا .- مگه نمی خوای معروف بشی ؟- چرا اما .... -اما دیگه نداره ، باید قوی باشی و خجالت رو بذاری کنار ، کسی این جا منتظر دیدن پای لخت تو نیست ، این جا ان قدر از اون چیزا دیدن که براشون عادی شده ، فرصت رو از دست نده ، یا الان یا هیچ وقت . بعد دستمو گرفت و با خودش برد طرف استودیوی اجرا . استودیو یه سالن بزرگ بود با چند نوع دکور و انواع و اقسام پروژکتور ، وسط شم یه سن بود که یه میکروفون جلوش گذاشته بودن و چند تا دوربین فیلم برداریم یه طرفش بود . با .....رفتیم طرف میکروفن که پروژکتورها روشن شد و دیدم ترسیمی و چند تا دیگه از پشت شیشه دارن منو نگاه می کنن . حسابی هول شده بودم ، گریه ام گرفته بود ، دلم می خواست برگردم خونه و دلم می خواست الان مامانم این جا بود و کمکم می کرد ، هر چند اگه مامانم این جا بود که دیگه من این جا نبودم . همونجور ایستاده بودم و دور و برم رو نگاه می کردم که .....گفت : خونسرد باش . –نمی تونم . – چرا می تونی ، بیا پشت میکروفن و چند بار یه جمله رو بگو . – چیکار کنم ؟ - بیا این طوری . بعد خودش رفت ایستاد و شروع کرد به حرف زدن . – من  ..... هستم می خوام خواننده بشم و اصلا م خجالت نمی کشم . این جمله ها رو چند بار گفت و دست منو کشید و آورد جلو میکروفن و گفت : حالا تو بگو نترس . – دلم می خواست که نترسم اما نمی شد و واقعا کار مشکلی بود اما بازم ....به دادم رسید و گفت : من شروع می کنم به خوندن یکی از آهنگ هام . توام باهام بخون ، باشه . سرمو تکون دادم و اونم پشت میکروفن گفت که یکی از آهنگ هاش رو پخش کنن و یه دقیقه بعد با اولین صدای موزیک دلم لرزید . بقدری موزیک  زنده پخش می شد که احساس می  کردم  الان نوازنده ها ، همین بغل گوشم دارن اجرا می کنن . یکی از آهنگ های جدید ..... بود که بی کلام پخش می شد . قوی و رسا و زنده . بلافاصله .....شروع کرد به خوندن و همون جور که می خوند ، دست منو تو دستش گرفته بود و هی فشار می داد که یعنی توام بخون ، زانوهام می لرزید ، دهنم خشک شده بود ، احساس می کردم که بدون لباس جلو یه عده ایستادم و همه اش می خواستم که خودمو بپوشونم . داشتم سعی می کردم که بخونم اما صدا از تو گلوم که در نمی اومد هیچ ، لب هامم از همدیگه وا نمی شد . احتیاج به یه شوک یا یه انرژی قوی و یا یه انگیزه داشتم که انگار آرزوم برآورده شد !تو همون لحظات که بدنم مثل چوب خشک شده بود یه مرتبه چشمم از همونجا افتاد به اتاق فرمان که با یه شیشه از استودیو جدا شده بود . برام باور کردنی نبود ، کنار آقای ترسیمی یه خانم ایستاده بود ، خوب که نگاهش کردم تازه شناختمش ، خانم ....بود که همین چند وقته اسمش خیلی سر زبونا افتاده بود و آخرین آلبومش ، سر و صدای زیادی راه انداخته بود . نمی دونم موفقیت ...باغث شد که ترسم بریزه یا این مسئله که نمی خواستم جلوی .... یه دختر بی دست و پا به نظر بیام . بالاخره ممکن بود که چند وقت دیگه ، منم یه خواننده مثل اون بشم . نباید تو اولین قدم ، یه خاطره خنده دار از خودم جا میذاشتم . شروع کردم به خواندن . آهنگ ....رو خوندم ، اولش با یه صدای ترس خورده و لرزان ، بعدش محکم و بعدش با اطمینان . خودم باور نمی کردم این صدایی که دارم می شنوم ، صدای خودم باشه ، اصلا شبیه صدای خودم نبود ، یعنی .....راست می گفت . تکنولوژی داشت کار خودش رو می کرد . یه صدای صاف و بم و گرم . یه وقت به خودم اومدم که متوجه شدم ....رفته کنار و فقط من پشت میکروفن می خونم و می رقصم . تا متوجه تنهاییم شدم ، مثل روزی که داشتم دوچرخه سواری یاد می گرفتم و فهمیدم مامانم دوچرخه رو ول کرده و منم رکاب زدن رو ول کردم و افتادم زمین ، این جام یه مرتبه ساکت شدم و بلافاصله موزیک قطع شد ، فکر کردم خراب کردم اما اول .....شروع کرد برام دست زدن اما حالتی داشت که انگار داره یه تازه کارو تشویق می کنه که خجالت نکشه . تو همین موقع صدای ترسیمی اومد تو استودیو که گفت : پسر یه زنگ بزن به قمر بگو فتوکپی ت رسید دستمون . الان برابر با اصلش می کنم ، موش تورو یه گاز کوچیک بگیره دختر ، بپر لباست رو عوض کن سرمانخوری دختر ، بدو عزیز .


2-3
. و منم مات مونده بودم که داره چی می گه و برگشتم و یه نگاه به ....کردم و همونجور که داشت می خندید و برام دست می زد گفت : این حرفا یعنی این که قبول شدی . بعد از اون جریان یه وقتی به خودم اومدم که تو ماشین ....نشسته بودم و داشتم برمی گشتم طرف دانشگاه ، برام همه اون یکی دو ساعت مثل یه خواب بود و برگشتم و به ....گفتم : تست همین بود ؟ - آره دیگه . – ترسیم باید قبولم می کرد ؟- سرمایه آلبوم رو اون می ذاره . – بعدش چی می شه ؟ - هیچی قراره دو تا آهنگ از یه آهنگ ساز خوب برات بخره . – من باید چه کار کنم ؟ - فقط تمرین .حالا برات کلاس میذارن . یه کلاس فشرده . اگه می تونستی یه ساز بزنی دیگه عالی بود . – می زنم . جدی ؟ - آره الان چند ساله پیانو کار می کنم . – عالیه در چه حدی هستی ؟ - خوب . – اصلا فکرشو نمی کردم ، هر چند از خوندتت معلوم بود، اصلا خارج نرفتی . – خانم ....اونجا چه کار می کرد ؟ - آلبومش این جا ضبط می شه . – چند ساله که تو این کاره ؟ - یه ده سالی می شه . – اون وقت تازه یه ساله که معروف شده . – همون مسئله ای که بهت گفتم ، حمایت . – پول و پارتی . – یه همچین چیزی. – پولش از طرف ترسیمی و پارتی اش از طرف تو . خندید و گفت : ترسیمی یه دلارش رو بیخودی از دست نمی ده ، منم بیخودی برای کسی پارتی بازی نمی کنم . چند دقیقه بعد رسیدیم جلو دانشگاه و از ....خداحافظی کردم و رفتم طرف ماشین اما انگار داشتم رو هوا راه می رفتم . مثل این که همه اش تو خواب بودم .حوشبختانه مامانم خونه نبود و برام یه پیغام گذاشته بود که یه جراحی داره و دیر میاد خونه . بدون این که لباسم رو در بیارم رفتم تو تختم و خوابیدم . چقدر اون خواب برام لذت بخش بود انگار بعد از سالها بهم اجازه داده بودن که یکی دو ساعت بخوابم یه وقت شنیدم که انگار یکی از دور صدام می کنه . شینا ، شینا . صدای مامانم بود که از پایین می اومد . آروم چشمامو باز کردم که مامانم در اتاق رو باز کرد و اومد تو و تا منو دید گفت : خوابیدی ؟ - سلام ، عمل خوب  بود ؟ - آره تو چرا خوابیدی ؟ - خسته بودم ، برامون کلاس فوق العاده گذاشتن . نمی دونم چرا این دروغ رو به مامانم گفتم ، من تو یه کشور آزاد زندگی می کردم . دلیلی برای دروغ گفتن وجود نداشت . می تونستم خیلی راحت جریان رو به مامانم بگم و اونم حق نداشت که از کارم ممانعت کنه  اما نمی دونم چرا این کارو کردم . به هر صورت تصمیم گرفتم که در مورد اون روز چیزی بهش نگم . از فردای اون روز تمریناتم شروع شد هر روز بعد از دانشگاه می رفتم و تمرین می کردم . ترسیمی دو تا شعر و آهنگ از دو تا شاعر و آهنگساز خوب برام خریده بود و منم مرتب تمرین می کردم و اکثرا هم موقع تمرین .... اونجا بود و کمکم می کرد و تقریبا دو هفته از روزی که برای اولین بار اومده بودم گذشته بود که .....بهم گفت که قراره تا چند روز دیگه ضبط آلبوم جدیدش رو شروع کنه . قرار بود که منم اون دو تا آهنگ رو ضبط کنم و سه تا آهنگ دو صدایی با .....اجرا کنم . تو آخرین تمرین ، ترسیمی یه قرارداد گذاشت جلوم و ازم خواست که امضاش کنم . یه قرارداد بود که منو متعهد می کرد تا پنج سال فقط برای شرکت ترسیمی کار کنم و آلبوم بیرون بدم . البته ازش خواستم که چند روز بهم مهلت بده تا خوب فکر هامو بکنم . بعد از تمرین قرارداد رو گذاشته بودم تو کیفم و داشتم می رفتم خونه . همون جور که مشغول رانندگی بودم به آینده فکر می کردم . برای خودم نقشه می کشیدم و لذت می بردم . فقطچیزی که ناراحتم می کرد چشمهای سهراب بود با نگاه های نگرانش . هر دفعه که تو دانشگاه متوجه اش می شدم ، احساس می کردم که با نگرانی مواظب منه . منم از این موضوع لذت می بردم چون تونسته بودم حسادتش رو تحریک کنم اما ته دلم یه ترس دائمی احساس می کردم . تو این مدت داشتم قانع می شدم که سهراب برام تموم شده و یه آینده روشن رو به همراه ....جلوی چشمام می دیدم اما نمی دونم چرا هر بار که وارد رویا می شدم ، سهراب رو قوی و محکم یه گوشه ای می دیدم . سهرابم دیگه اون سهراب سابق نبود و سر و سامونی به زندگیش داده بود . با همین افکار رسیدم خونه و تا رفتم تو دیدم مامانم تو سالن نشسته و داره سیگار می کشه . خیلی تعجب کردم ، معمولا زمانی که خیلی عصبانی بود و یا احیانا تو جراحی به مشکلی برخورده بود این کار رو می کرد . سلام کردم و رفتم جلو و گفتم : چیزی شده مامان ؟ -آره عزیزم خیلی ام شده . – متوجه نمی شم . – بیا این جا بشین . رفتم رو مبل ، کنارش نشستم که گفت : ازت یه سوالی دارم شینا . – چه سوالی ؟ - تا حالا غیر از مادر بودن تونستم یه دوست خوب برات باشم یا نه ؟ - معلومه مامان جون ، این چه ...نذاشت حرفم تموم بشه و سرم داد کشید و گفت : پس چرا بهم نگفتی ؟ اصلا انتظار یه همچین چیزی رو ازش نداشتم ، بهم خیلی برخورد و با ناراحتی گفتم : - چی رو به شما نگفتم ؟ - جریان اون پسرع رو . – پسره ؟ پ همون خواننده هه ، همونکه هر روز میری و باهاش تمرین می کنی .- خواهش می کنم مامان خونسرد باشین . – چه جوری می تونم خونسرد باشم وقتی که دخترم دیگه منو از خودش نمی دونه ؟ - چون بهتون این جریان رو نگفتم ؟ - آره ، آره . – لزومی نمی دیدم که بگم . – برای چی ؟ - چون اون قدر بزرگ شدم که بتونم برای زندگیم خودم تصمیم بگیرم . – تا زمانی که من مادرتم ، نه !مادر بودن به من این حق رو می ده که تو زندگیت دخالت کنم . – شما حق ندارین که تو زندگی من دخالت کنین . – چرا دارم و می کنم . نمی دونم چرا سر قوز افتاده بودم ، مامانم داشت داد می زد و منم با داد جوابشو می دادم ، تا حالا این کار رو نکرده بودم ، یه مرتبه از کوره در رفتم و با فریاد گفتم : حد خودتو بشناس مامان ، نذار این احترام بین مون از بین بره . – اگه از بین بره چی می شه ؟ - اون موقع یادم می ره که شما مادرم هستین . – اصلا مهم نیست که این مسئله از یاد تو بره ، مهم اینه که از یاد من نره که تو دخترم هستی . یه مرتبه همون جور که داشت حرف می زد ، دستش رو بلند کرد و یه سیلی زد تو صورتم ، به قدری جا خوردم که قدرت هر نوع عکس العملی رو از دست دادم ، از چشمای مامانم انگار آتیش بیرون می اومد ، راستش ترسیده بودم تا حالا مامانم رو این طوری نشناخته بودم . همونجور که داشتم نگاهش می کردم ، یه سیگار دیگه از تو پاکت در آورد و روشنش کرد و گفت : - حالا پاشو به پلیس تلفن بزن و بگو مادرت بهت حمله کرده و کتکت زده . اینو که گفت ، سرمو انداختم پایین و آروم شروع کردم به گریه کردن که سیگارش رو انداخت تو جا سیگاری و بغلم کرد و خودشم شروع کرد به گریه کردن و حرف زدن .- دخترم ، عزیزم ، تو تموم این زندگی ، کی شده که بدت رو بخوام ؟ هر کاری که کردم و هر چیزی که گفتم ، فقط به خاطر سعادت تو بوده ، صورتم رو نگاه کن ، هر کدوم از این چین هایی که تو پیشونی ام افتاده ، ده سال از خوشبختی تو بوده ،  منم می تونستم شوهر کنم، منم می تونستم دوست پسر داشته باشم اما همه رو به خاطر تو فدا کردم ، از همه لذت ها و خوشی های زندگیم چشم پوشی کردم به خاطر تو . تو می دونی که این دکتر رادان چند ساله منتظره که من بهش جواب مثبت بدم ؟ اینو گفت و یه سیگار دیگه برداشت و روشن کرد ، چطور تا حالا متوجه این موضوع نشده بودم ؟ انگار تو یه لحظه ، یه پرده از جلو چشمام رفت کنار ، رفتار دکتر رادان با مامانم ، رفتارش با خودم ، حرفایی که می زد ، گوشه کنایه هایی که بعضی وقتا می زد . پس همه این ها دلیل داشت ، چقدر احمق بودم که به این مسئله فکر نکرده بودم . دکتر رادان عاشق مامانم بود و فکر می کنم ، یعنی می دونم که مامانم عاشق اون بود اما این عشق رو در خودش کشته بود به خاطر من . تو یه لحظه تموم گذشته رو مرور کردم ، حتی یه صحنه جلو چشمم نیومد که از مامانم رفتار نامناسبی دیده باشم ، همیشه خانم ، همیشه باوقار و سنگین ، همیشه مثل کوه محکم . من چقدر احمق و خود خواه بودم که تا حالا تمام اینارو یه چیز عادی و یا وظیفه می دونستم . دولا شدم و سرمو گذاشتم رو پاهاش که دست کشید رو موهام نازم کرد و گفت : من اومدم آمریکا اما آمریکایی نشدم ، قوانین و رسوم این جا رو محترم شمردم اما خلق و خوی ایرانی ام رو از دست ندادم . اما متوجه نبودم که چه چیزایی رو از تو گرفتم ، تو حق داری که همچین افکاری داشته باشی ، من سرزنشت نمی کنم اشتباه از من بوده . سیگارش رو خاموش کرد و گفت : ماهایی که یه روز تصمیم گرفتیم وطنمون رو ترک کنیم ، اونقدر خودخواه بودیم که فکر شما بچه هامون رو نکردیم ، فکر نکردیم که ممکنه شما شخصیت دوگانه داشته باشین ، شاید حتی فکر خودمونو نکردیم . همین الان خود من ، برام این جا موندن سخته و تو ایران موندن سختر . وقتی این جام دلم تو ایرانه و وقتی می رم ایران دلم این جا . شخصیت خودم دوگانه شده ، حالا دیگه نه ایرانی هستم و نه امریکایی ، شدیم یه چیزی وسط این دو تا . یه خرده ساکت شد و بعد گفت : تو می دونی که چقدر برام سخت بود که با یه دختر سه چهار ساله تک و تنها بیام این جا و زندگی رو از اول شروع کنم ؟ تو می دونی که چقدر سختی کشیدم تا الان به این جا رسیدم ؟ من تو زندگیم ، تو مدتی که این جا بودم ، خیلی از خانواده ها رو دیدم که متلاشی شدن ، پسرشون افتاد تو زندان و دخترشون معتاد شد و مادر از یه طرف رفت و پدر از یه طرف دیگه اما من تک و تنها تونستم روی پای خودم بایستم ، با افتخار . تونستم تو رو بزرگ کنم که باعث افتخارم هستی ، حالا انتظار نداشته باش که به همین سادگی رهات کنم . تو که چیزی رو نمی دونی ، فکر می کنی دلم می خواست از ایران بیام بیرون ؟ نه اما بعضی چیزا نگفته بمونه بهتره .- مامان تکلیف من چیه ؟ من باید چه کار کنم ؟ - تو فقط کاری رو بکن که دلت بهت می گه ، کاری رو بکن که بهش ایمان داری اما همیشه یادت باشه که تو تموم این سالها ، قلبم لرزیده تا تو بزرگ شدی ، هر روز که ازت جدا می شدم و می رفتی مدرسه ، دلم تو دستم بود تا برگردی خونه ، فکر نکن که همین طوری بزرگ شدی ، تو رو من تک و تنها بزرگ کردم ، از عشق و محبتم برات هزینه کردم تا تو قلبت عشق و محبت جوونه زده ، هر بار که یه پسر از بغلت رد شده ، مردم و زنده شدم که نکنه حواست رو از زندگی پرت کنه . هنر ما با خیلی چیزای دیگه آمیخته است که اگه بدونی شاید دیگه اسمش رو نبری ، تو همیشه روی یک صحنه رو دیدی ، پشت هر صحنه ای خیلی چیزای زشت هست . حالا برو به چیزایی که گفتم درست فکر کن . اینو گفت و از جاش بلند شد و رفت طرف جالباسی و کتش رو برداشت که بهش گفتم : شما از کجا فهمیدین ؟ یه دوست ، یه دوست خوب بهم گفت . بعدش از خونه رفت بیرون .