رمان شینا قسمت پنجم
2-4
، یه دوست خوب بهم گفت . بعدش از خونه رفت بیرون . رفتم بالا تو اتاقم و رو تختم دراز کشیدم . شاید فردا روز بهتری برام می بود . فردا صبحش از خواب بیدار شدم و طبق معمول کارامو کردم و سوار ماشین شدم و راه افتادم طرف دانشگاه . تقریبا نیم ساعت بعد رسیدم و یه گوشه ماشین رو پارک کردم اما همونجا تو ماشین نشستم ، حوصله کلاس و درس رو نداشتم . نشسته بودم تو ماشین و دخترا و پسرا رو که با همدیگه می گفتن و می خندیدن و می رفتن تو دانشگاه رو نگاه می کردم . دنبال یه چیزی بودم ، دنبال یه چیز دیگه ، یه چیز تازه . موبایلم رو از تو کیفم در آوردم و شماره .....رو گرفتم . تا دو تا بوق زد و خودش جواب داد . – الو .....خودتی ؟ - سلام شینا خانم ، آفتاب امروز از کدوم طرف در اومده ؟- از طرف مغرب - ناراحتی ؟ - ای یه کمی می خوام ببینمت . – الان .- آره . یه خرده مکث کرد و بعد گفت : آدرس یه جا رو بهت می دم . بیا اونجا . آدرس رو ازش گرفتم و حرکت کردم . نشونی یه هتل رو بهم داده بود . نیم ساعت سه ربع بعد رسیدم و ماشین رو یه جا پارک کردم و رفتم تو هتل و تو لابی ش نشستم . چند دقیقه بعد یه پسر جوون که از کارکنان هتل بود اومد جلوم و ازم پرسید که با کی کار دارم . وقتی گفتم منتظر آقای ....هستم بهم گفت که ایشون تو اتاق شون ، تو طبقه پنجم منتظر من هستن . راستش خیلی جا خوردم ، فکر نمی کردم این جا اتاق داشته باشه اما دیگه نمی شد کاری کرد چون اون پسره جلوم منتظر ایستاده بود که مثلا راهنمایی م کنه . بلند شدم و دنبالش راه افتادم و جلو یه اتاق ایستاد و در زد . یه لحظه بعد صدای .....شنیدم که می گفت در بازه . مستخدم هتل در رو برام باز کرد و منم بی اختیار رفتم تو که در پشت سرم بسته شد ، یه مرتبه قلبم ریخت پایین . .....با یه ربدوشامبر خیلی شیک جلوم ایستاده بود و یه لیوان آب پرتقال دستش بود و داشت با خنده منو نگاه می کرد . به زور آب دهنم رو قورت دادم و یه لبخند بهش زدم و رفتم جلو . اتاقش در واقع یه آپارتمان شیک و قشنگ بود . بهم تعارف کرد که بشینم . منم از خدا خواسته نشستم چون احساس می کردم که زانوانم داره می لرزه . اونم اومد کنارم نشست و از رو میز یه تنگ رو برداشت و برام یه لیوان آب پرتقال ریخت و داد دستم و گفت : چی شده شینا احساس می کنم بیش از اندازه ناراحتی . سرمو براش تکون دادم و یه خرده از لیوانم خوردم که گفت : به خاطر قرارداده ؟ - هم اون هم چیزای دیگه . – چه چیزایی ؟ - کار خوانندگی . – پشیمون شدی ؟ - مامانم راضی نیست . – خودت چی . سرمو با لیوان آب پرتقال گرم کردم که دوباره پرسید . – خودت چی ؟ یه لحظه مکث کردم و بعد گفتم : - ببین من نمی تونم بدون رضایت مادرم کاری کنم ، می دونم الان می گی این جا امریکاست و تو یه دختر آزاد هستی و از این حرفا اما مادرم برای من خیلی زحمت کشیده و من نمی تونم قدر ناشناس باشم . غیر از اون ، هم خیلی دوستش دارم و هم خیلی بهش اعتماد دارم . پس نمی تونم خلاف عقیده ش عمل کنم . ساکت شدم و یه خرده آب پرتقال خوردم که گفت : دیگه چی ؟ - دیگه این که از این کار وحشت دارم . – از خوانندگی ؟ - نه ، از اون نه ، از مسائلی که در حاشیه ش هست . ببین من دلم می خواد که فقط هنرم باعث معروفیتم بشه و نه چیزای دیگه ، حتما درک می کنی که چی می گم . من خیلی چیزا در مورد این حرفه شنیدم ، چیزای خوب و چیزای بد ، مثلا من در مورد دبی رفتن خواننده های زن چیزایی شنیدم که .....نذاشت حرفم تموم بشه و گفت : ببین شینا در هر کار و حرفه ، همه جور آدمی پیدا می شه و در همه جای دنیا آدم هایی هستن که بعضی وقتا فراموش می کنن که آدم هستن . برای این که بهتر بفهمی ، مثلا یه دانش آموز می ره مدرسه که درس بخونه اما در بین این همه دانش آموز ، یکی م پیدا می شه که اسلحه می بره تو مدرسه و به طرف بقیه شلیک می کنه و این دلیل نمی شه که همه دانش آموزها ، جانی و جنایتکاران .از حرفه معلمی دیگه شریف تر چه کاری رو سراغ داری ؟ اما در بین این همه معلم ، یکی م پیدا می شه که سادیسم داره و آیا می شه به خاطر یه معلم بیمار ، انگشت اتهام رو متوجه تمام معلم ها کرد . تو دنیای هنرم همین طوره ، ما خواننده های خیلی خوبی داریم اما ممکنه در بینشون یکی دو تایی پیدا بشن که افراط می کنن . یه مرتبه بی اختیار از زبونم پرید و گفتم : مثل خود تو ، خیلی چیزا در موردت شنیدم و حالا می بینم ....یه مرتبه متوجه شدم دارم زیاده روی می کنم ، این بود که بقیه حرفم رو نگفتم و یه لحظه تو چشمای من نگاه کرد و بعد گفت :- شاید تو درست می گی . بلند شد و رفت یه سیگار برداشت و روشن کرد و دوباره برگشت پیش من و نشست و گفت : - بهت که گفتم وقتی تو ایران بودم کارم چی بود ، از صبح تا شب با ترس و لرز این در و اون در می زدیم تا که بتونیم سه چهار تا کاست یا نوار ویدئو بفروشیم و باهاش زندگیمو بگذرونیم و لی خودمونم می دونستیم که این کار برای ما کار بشو نیست و برای همینم تصمیم گرفتم به هر ترتیب شده بیام این جا و اومدم . حالا حساب کن که یه آدم مثل من بعد از یه عمر سختی و محدودیت و چیزای دیگه ، یه مرتبه بیاد امریکا بعد از چند وقت موفق بشه و برسه به این جایی که من الان هستم ، فکر می کنی چه کار می کنه ؟ یه پک به سیگارش زد و بعد گفت : ارضای هوس هاش ، تسکین دردهای روحیش ، جبران کمبودهاش ، و شاید به خاطر همیناس که می گی خیلی حرفا در مورد من سر زبوناس . اینا رو گفت و ساکت شد راستش از حرف بی موقعی که زدم خیلی پشیمان شدم و آروم گفتم : -معذرت می خوام نمی دونم چرا اون حرفا از دهنم در اومد . – خودتو ناراحت نکن ، بعضی وقتا ما آدما بعضی از حقایقو که همه مون می دونیم ، خیلی احمقانه به روی همدیگه نمیاریم ، فراموشش کن . بعد یه خرده از آب پرتقالش رو خورد و گفت : - اما در مورد تو .یه لبخند زد و گفت : - این کار به درد تو نمی خوره ، تو باید تحصیلاتت رو تموم کنی و با این روحیه ای که تو داری ، تو این کار موفق نمی شی . یه نگاه بهش کردم و گفتم : - اینارو از رو لجبازی و ناراحتی می گی ؟ -اصلا ، اصلا ، اینا رو فقط به خاطر خودت می گم ، در مورد تو اشتباه کرده بودم ، خواهش می کنم توضیح بیشتری ازم نخواه که بیشتر مدیون وجدانم باشم . – یعنی تو در مورد من چی فکر کردی ؟ - ازت خواهش کردم حالا هم دیگه برو . یه خرده نگاهش کردم و بعد لیوانم رو گذاشتم رو میز و از جام بلند شدم و آروم ازش خداحافظی کردم و از آپارتمانش اومدم بیرون و تو لابی هتل که رسیدم ، یه لحظه پشیمونی تمام وجودم رو گرفت اما دیگه نمی خواستم بهش فکر کنم . و سوار ماشین شدم و حرکت کردم . بی اختیار مسیرم رو به طرف دانشگاه انتخاب کردم و به محض این که چشمم به ساختمونهای دانشگاه افتاد ، یه حال و هوای دیگه تو خودم احساس کردم ، احساس امنیت ، احساس راحتی . از اون جریان ، چند وقتی گذشت . کم کم امتحانات شروع شده بود و زندگی منم مثل بقیه زندگی ها جریان داشت . روابطم با مامان خیلی بهتر و صمیمی تر از قبل شده بود . دیگه مامانم برام یه مادر خشک و خالی نبود ، شده بود برام یه دوست فداکار ، حالا دیگه فهمیده بودم پا روی آرزوها و رویاها گذاشتن و از خواسته ها چشم پوشی کردن چقدر مشکله . توی دانشگاه هم وضع به همون صورت سابق بود . سهراب پر طرفدار و محبوب همه دخترا و شینایی که نتونسته بود در مقابل اون ، خودی نشون بده . البته رفتارش مثل همیشه مودبانه بود . آقا و با وقار و سنگین . هر وقت از دور چشمش به من می افتاد ، سرش رو برام تکون می داد و یه لبخند که رنگ و بوی آشتی می داد ، بهم می زد اما حالا این من بودم که با سردی باهاش روبرو می شدم ، چراشو خودم نمی دونم . روحیه ام با گذشته خیلی فرق کرده بود ، برای خودمم عجیب بود ، شاید به این دلیل حال و حوصله درستی نداشتم که پا رو خواسته ها و آرزوهام گذاشته بودم . امتحانات یکی یکی برگزار شد و به تعطیلات نزردیک می شدیم و با نزدیک شدن به پایان ترم ، یه حال و هوای جدیدی رو تو خودم احساس می کردم ، حال و هوای رفتن به ایران ، کشورم ، خاکم . وقتی کسایی که تازه از ایران برگشته بودن برام از اوضاع اونجا می گفتن ، وحشت برم می داشت ، وقتی فکر می کردم که تو اونجا باید زمستون و تابستون با یه روپوش و روسری تو خیابونا راه برم ، می ترسیدم . وقتی می شنیدم که اونجا اجازه ندارم که با یه پسر ، مثلا هم کلاسیم ، برم بیرون و قدم بزنم احساس بدی بهم دست می داد اما وقتی در مورد آدماش صحبت می شد که چقدر مهربونن و وقتی در مورد فرهنگ قدیمیش که باعث افتخار هر کسی می شد چیزی می شنیدم ، اون احساس بد ازم دور می شد و یه حال خوبی رو حس می کردم . خلاصه یه روز جمعه ، بعد از امتحانات برگشت خونه . با کلید در خونه رو وا کردم و اومدم تو که صدای حرف شنیدم . صدای حرف زدن مامانم و یه صدای آشنای دیگه . از همونجا بلند گفتم : مامان تنهایی ؟ یه لحظه سکوت برقرار شد ، راستش یه مرتبه دلم ریخت پایین ، یعنی کی تو خونه مونه ؟ یه غریبه یا یه آشنا ؟ نکنه بی موقع برگشتم خونه ؟ تو همین افکار بودم که صدای مامانم اومد . –شینا عزیزم ! رفتم طرف سالن و تا رسیدم انگار که یه سطل آب یخ ریختن رو سرم . چیزی رو که می دیدم باور نمی کردم . مامانم رو یه مبل نشسته بود و جلوی یه مبل دیگه ام ....در حالی که یه کت و شلوار توسی شیک تنش بود و یه کراوات خیلی قشنگم زده بود و یه سبد گل رز خیلی خیلی خوشکلم جلوش بود و ایستاده بود ، اصلا باورم نمی شد ، این جا چه کار می کرد ؟ منکه حرفام رو باهاش زده بودم ، اونم جوابم رو داده بود ، پس برای چی دیگه اومده بود ؟ یه آن یه فکری از مغزم گذشت و یه نگاه به سبد گل کردم حدسم درست بود و او برای خواستگاری اومده بود !باید می رفتم جلو درست نبود که همونجوری سر پا نگه ش دارم . آروم رفتم جلو که بهم سلام کرد و یه سری براش تکون دادم و باهاش دست دادم و با یه عذرخواهی از سالن اومدم بیرون و رفتم بالا ، طرف اتاق خوابم . به محض رسیدن و با یه حرکت هفت هشت دست لباس رو از تو کمدم ریختم بیرون و زود یکیش رو انتخاب کردم و پوشیدم و یه دستی به صورتم و یه عطر خوش بو و چند دقیقه بعد برگشتم پایین . رفتن و برگشتنم ده دقیقه طول نکشیده بود اما وقتی رسیدم تو سالن ، دیدم .....رفته و مامانم داره فنجون و زیر دستی ها رو جمع می کنه ، از تعجب خشکم زد یه لحظه به مامانم نگاه کردم که گفت : تعجب نکن ، موبایلش زنگ زد و اونم رفت . انگار از استودیو خواستنش . – حتی صبر نکرد که ازم خداحافظی کنه ؟ - زندگی این جور آدما همین جوریه دیگه . – چه جور آدما ؟ - هنرمندا ، کسایی که معروف و مشهورن . - .....با اونای دیگه فرق می کنه . – همه شون یه جورن ، یعنی شغل و حرفه شون ایجاب می کنه . – مامان اومده بود این جا چیکار ؟ - می خواست یه سری بهت بزنه
2-5
می خواست یه سری بهت بزنه . فقط نگاهش کردم که یه لحظه مکث کرد و بعد یه زیر دستی و فنجون رو که تو دستش بود با بی حوصلگی گذاشت رو میز و نشست و یه سیگار از تو پاکت در آورد و روشن کرد و دو سه تا پک بهش زد و بعد سرش رو بلند کرد و گفت : - نمی تونم بهت دروغ بگم بیا بشین این جا کارت دارم . آروم رفتم کنارش نشستم که گفت : - می خواهم یه چیزی بهت بگم اما می خوام قبلش یه قولی بهم بدی . – چی شده مامان ؟ - اول باید بهم قول بدی . – خیلی خوب چه قولی ؟ - قبل از این که تصمیمی بگیری ، دو ماه به من وقت بدی . – آخه چه تصمیمی ؟ - هر تصمیمی . – اومده بود خواستگاری ؟ تا اینو گفتم سرش رو انداخت پایین و ساکت شد . آروم سرم رو بردم جلو و صورتش رو بوسیدم و از خیسی رو صورتش فهمیدم که داره گریه می کنه ، تا حالا مامانم رو این جوری ندیده بودم ، یه حالت ضعف و خستگی و شایدم کمی درموندگی پیدا کرده بود . – مامان چی شده چرا به من حقیقت رو نمی گی ؟ - اومده بود برای خواستگاری . – خب ؟ - ازش دو ماه فرصت خواستم . یه آن وا دادم ، چیزی رو که شنیدم باور نمی کردم ، یعنی .....اومده بود خواستگاری مامانم ؟ آب دهنم رو قورت دادم و با صدای لرزان گفتم : خواستگاری شما ؟ - من ؟!- مامان ترو خدا درست صحبت کن ، من اصلا متوجه نمی شم . – چیز به این سادگی دیگه متوجه شدن نداره که ، اومده بود خواستگاری تو . یه نفس راحت کشیدم که گفت : خوشبختانه قبول کرد . – چی رو ؟ که دو ماه صبر کنه ؟ مامانم گفت : - آره . – آخه مامان بهتر نبود اول این مسئله رو خودم می فهمیدم و در موردش تصمیم می گرفتم ؟ - چرا اما باید به من فرصت بدی . – چرا به شما ؟ این زندگی منه آخه . – زندگی تو زندگی منم هست . – آخه ....- گوش کن شینا ، اون اگه واقعا تو رو دوست داشته باشه ، صبر می کنه ، تو دیگه بچه نیستی ، فقط اینو به من بگو ، قبول داری من همیشه خوبی ترو خواستم ؟ سرم رو تکون دادم – قبول داری که تو این دنیا هیچ کس تو رو به اندازه من دوست نداره ؟ بازم سرم رو تکون دادم . – پس بدون که این کارم به خاطر توئه ، خواهش می کنم ازت به من فرصت بده . – شما از چی می ترسی مامان ؟ از این که ..... آدم عیاشی باشه ؟ از این که بعد از ازدواج از هم دیگه جدا بشیم ؟ این که این جا مسئله ای نیست . –چرا ، مسئله س ، جدایی یه شکسته ، یه پایان بی موقع س ، یه رکود . – شاید تو ایران یه شکست و رکود و پایان باشه اما این جا این طوری نیست . – غم و غصه و تنهایی همه جا یه جوره فقط اسمش فرق می کنه . – من نمی دونم باید چی بگم و چیکار کنم . – مثل همیشه . – یعنی چی مثل همیشه ؟ - یعنی مثل همیشه به مادرت اعتماد کن ، تا حالا از اعتمادی که به من کردی پشیمون شدی ؟ فقط نگاهش کردم . اونم بدون این که پلک بزنه تو چشمام نگاه کرد و اشک از چشماش اومد پایین . نتونستم خودمو نگه دارم . زود بغلش کردم و اونم محکم بغلم کرد و همونجور که موهامو ناز می کرد گفت :- به من اعتماد کن عزیزم ،مطمئن باش که اشتباه نمی کنی ، فقط دو ماه ، اونقدر که بریم ایران و برگردیم ، همین ، چیز دیگه ای ازت نمی خوام ، اینم که می خوام فقط برای خودته ، به خاطر سعادت خودت ، نمی خوام غم و غصه بعدت رو ببینم ، نمی خوام شاهد شکستت باشم ، به من اعتماد کن . یه هفته بعدش تو هواپیما نشسته بودیم و داشتیم به طرف ایران پرواز می کردیم . تو هواپیما چه حالی داشتم بماند . مجصوصا موقعی که از فرانکفورت ، بعد از یه توقف یه ساعته ، هواپیما به طرف ایران پرواز کرد . چشمامو بسته بودم که مامانم یه چیزی گذاشت رو پام . چشمامو باز کردم که دیدم یه روسریه ، تا برگشتم طرف مامانم که دیدم خودشم یه روسری سرش کرده و تا تعجب منو دید خندید و گفت : - بالاخره هر جایی یه قانونی داره دیگه . اومدم یه چیزی بگم که رفت تو حرفم و گفت : نمی خواد بحث رو شروع کنی ، در این مورد این قدر بحث و گفتگو شده که دیگه چیزی برای گفتن نمونده .فقط سرت کن ، خوب یا بد ، دو ماه بیشتر نیست . چند ساعت بعد ، هواپیما تو فرودگاه مهر آباد نشست زمین و تقریبا یه ربع بعدش تو سالن ترانزیت فرودگاه بودیم . شلوغ و پر سرو صدا . چمدون یکی گم شده بود ، یکی پاسپورتش اشکال داشت ، یکی جر و بحثش شده بود که چرا پاسپورتش مهر خروج نداره ، از روسری یع خانم ایراد می گرفتن ، به یه خانم دیگه می گفتن چرا لباسش مناسب نیست ، یه خانم دیگه داشت تند تند با دستمال کاغذی آرایشش رو پاک می کرد ، خلاصه بساطی بود ، تو همین موقع یه خانم و آقا که انگار ژاپنی بودن باعث شدن که سر و صدای همه در بیاد ، جریانم این طوری بود که خانمه روسریش رو مثل دستمال گردن انداخته بود دور گردنش و کسی م چیزی بهش نمی گفت ، یکی دو تا خانم به این مسئله اعتراض کردن و گفتن که چرا به اون خانمه تذکر نمی دین و اون کسی که اونجا بود به حرفشان توجهی نکرد که سر و صدا بلند شد . جمعا یه ساعت و نیم طول کشید تا خسته از سالن اومدیم بیرون . حالا تو اون شلوغی مگه می شد اقوام رو پیدا کرد ، اون قدر جمعیت تو سالن بود که نمی شد نفس کشید . بالاخره اقوام ما رو پیدا کردن ، دایی و خاله مامانم شوهر و بچه هاشون و دوست مامانم و یه عده که نمی شناختم شون . یه چیزی حدود بیست نفر آدم اومده بودن فرودگاه ، ولی باید اعتراف کنم که برام جالب بود ، کسایی که شاید تا حالا منو ندیده بودن ، همچین بغلم می کردن که انگار یه عمر رو با هم گذرونده بودیم ، پس محبت ایرانی که می گفتن درست بود و تو همین موقع نمی دونم کدوم یکی از اقوام دو تا حلقه گل از کجا آورد و یکیش رو انداخت گردن مامانم و اومد طرف من و تا دستش رو بلند کرد که حلقه رو بندازه گردن من ، خودموکشیدم عقب و با تعجب بهش نگاه کردم ، طرف یه مرد حدود شصت ساله بود که بعدا فهمیدم شوهر خاله مامانه . یه لحظه همه ساکت شدن ، انگار یه خرده بهش برخورد . ولی مامانم زود اومد جلو و حلقه گل رو ازش گرفت و صورتش رو ماچ کرد و گفت که من به بوی گل حساسیت دارم . اونم انگار دلخوریش برطرف شد و با یورش طرف من ، دو طرف سرم رو گرفت تو دستش و با اون سبیل زبر و خشن ش ، یه ماچ این طرف صورتم رو کرد و یه ماچ اون طرف رو که شنیدم دو تا جوون که داشتن از بغل ما رد می شدن ، آروم گفتن خرده هاشو بریزین جلو ما . از شنیدن این حرف خنده م گرفت و نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و زدم زیر خنده ، دوباره همه ساکت شدن ، یعنی از رفتار من تعجب کردن ، مامانم زود یه چشم غره بهم رفت و بعدش من افتادم تو بغل زن های فامیل ، این یکی بغلم می کرد و صورتم رو ماچ می کرد و می دادم تحویل نفر بعدی . تا آخرین نفر مراسم ماچ کنون رو انجام داد ، نوبت معارفه رسید . یکی می گفت : شینا جون این فریبرزه ، پسر دایی محمود . اون یکی می گفت : این فرشته س ها !نوه خاله مامانت . یکی دیگه می گفت مسعود مسعود که هی تو نامه برات می نوشتیم اینه ها ، ببین چه بزرگ شده . اصلا نمی دونستم جواب کدوم رو باید بدم . اینایی رو که می گفتن نه تا حالا دیده بودم و نه اسمشون رو شنیده بودم ، اونام همین طور . جالب این که یکی شون یه دختر بچه هفت هشت ساله رو که رفته بود پشت مامانش به زور کشوند جلو و گفت : شینا جون این همون فریباس که تو رو خیلی دوست داره ها ، شینا جون شینا جون از دهنش نمی افته . طفل معصوم دختره این قدر ترسیده بود که من دلم به حالش سوخت . خلاصه بعد از مراسم معارفه ، نوبت به خاطرات رسید ، یکی می گفت شینا منو که یادته ؟ قلم دوشت می کردم ا ؟ اون یکی می گفت شینا منو می شناسی با هم اتل متل می کردیم ا . یکی دیگه می گفت شینا جون منو یادته یه دفعه گریه کردی من بهت شیرینی دادم . جالب اینه که یه نفرشون خیلی خیلی اصرار داشت که به من بقبولونه که وقتی تو ایران می رفتم مدرسه و کلاس چهارم بودم ، دو سه جلسه باهام ریاضی کار کرده . به قدری به ایم مسئله اصرار و تاکید داشت و جریان شور بود که مامانم مجبور شد با خنده و شوخی بگه که من اصلا تو ایران مدرسه نرفتم ، جالب تر این بود که تازه اون فامیلمون وقتی متوجه شد که یه اشتباه بزرگ کرده ، شروع کرد با دلیل و مدرک و برهان ، نشونی کیف و کفش سال اول و دوم و سوم و چهارم مدرسه منو دادن .بالاخره با خنده و شوخی اطرافیان قائله ختم شد و نوبت به تعریف و تمجید شد . یکی می گفت چه خوشکل شده این ورپریده . اون یکی می گفت بلا گرفته عین شهره س . یکی دیگه شون می گفت کجای این شکل شهره س ؟ این سیبیه که از وسط با لیلا فروهر نصف کردن ، پدر سوخته رو اگر نمی شناختم می گفتم خود لیلاست . – وا کجای این شبیه لیلاس ؟ این فتوکپی خود شهره س . خلاصه کم موند بود سر این که من شبیه لیلا فروهرم یا شهره بین شون اختلاف بیفته ، بالاخره ام با حرف تو حرف اومدن مسئله فراموش شد و نوبت رسید به تعارفات ، این می گفت باید بریم خونه ما ، اون یکی می گفت تا جایی که خاله هست به اقوام درجه دو نمی رسن . باید بیان خونه ما ، یکی شون یه مرتبه هجوم برد طرف چمدونای ما و یه نفر دیگه م از یه طرف دیگه حمله کرد و دو تایی سر یه چمدون رو گرفته بودن و هی می کشیدن . کم مونده بود که دسته چمدون از جاش کنده بشه . فقط خدا پدر یه باربر رو بیامرزه که به موقع رسید و بدون اجازه ، چمدونای ما رو ورداشت و گذاشت روی چرخ و بدون این که منتظر ما بشه ، حرکت کرد ، دیگه جای تعارف و این حرفا نبود و همه بی اختیار دنبال باربره راه افتادیم و از موقعی که هواپیما نشست رو زمین تا وقتی که ما از فرودگاه تومدیم بیرون ، بیشتر از سه ساعت طول کشیده بود ، اونقدر خسته بودم که نمی تونستم رو پاهام بایستم . همه اش خدا خدا می کردم که زودتر یه جا برسیم که من بتونم کمی استراحت بکنم . بالاخره رسیدیم به قسمتی که ماشین ها پارک کرده بودن . این دفعه نوبت به کشیدن و هل دادن ما رسیده بود ، یه دست منو یکی گرفته بود و می کشید و یه دست دیگه ام رو یکی دیگه . هر کدوم می خواستن به زور ما رو بنشونن تو ماشین خودشون . دیگه داشت از شوخی و تعارف می گذشت و کار داشت بالا می گرفت که بازم با کمک یه راننده تاکسی ، قضیه به خیر گذشت . تو همون موقع که تو دست اقوام عین توپ بسکتبال دست به دست می شدیم ، یه تاکسی جلومون ایستاد و راننده پیاده شد و تحکم بهمون گفت که سوار شین و من مومامانم از خدا خواسته خودمون رو انداختیم تو تاکسی و اونم سریع حرکت کرد و بقیه که مات به این صحنه نگاه می کردن ، بلافاصله پریدن تو ماشین شون و افتادن دنبال ما . اونا گاز بده و راننده تاکسی گاز بده . همچین با سرعت می رفت که نفس من و مامانم بند اومده بود و فقط مامانم فرصت کرد و بهش گفت که می ریم طرف فرمانیه . بالاخره بعد از حدود یه ساعت رسیدیم فرمانیه . و جلو یه خونه قدیمی که مامانم بریده بریده آدرسش رو به راننده می داد ، ماشین ایستاد و راننده گفت : بفرمایین آبجی . و بعد از سه چهار دقیقه ماشین های دیگه ام رسیدن و هر کدوم که پیاده می شدن یه غرغر می کردن و چند تا فحش به راننده تاکسی می دادن و شروع می کردن به تعارف کردن که مثلا بریم خونه ما . به هر جون کندنی بود مامانم اونا رو راضی کرد که اجازه بدن فعلا تو خونه که خونه پدری مامانم بود ، باشیم و کمی استراحت کنیم و بعد یکی یکی بریم خونه اونا . مامانم از قبل به یکی از دوستاش تلفن کرده بود و گفته بود که خونه رو برای اومدن ما آماده کنه و اونم سنگ تموم گذاشته بود و تموم حیاط رو آبپاشی کرده بود و باغچه گلکاری و کف حیاط تمیز و مرتب بود . تا زنگ در رو زدیم ، دوست مامانم آیفون رو جواب داد و در رو وا کرد و همگی رفتیم تو . بعد از این که مامانم با دوستش همدیگه رو بغل کردن و ماچ کردن و یه خرده ام گریه ، همه با هم رفتیم تو سالن خونه .
در امتداد نگاه تو