«به قدری با صداقت و سادگی این حرفا رو زد که ناخوداگاه ، اشک تو چشمام جمع شد . آروم گل رو ازش گرفتم و بدون این که چیزی بگم اومدم تو اتاقم . برام این کارش خیلی ارزش داشت . اون شب کیوان اومد خونه ما . به قدری طفلک خجالت کشید که خود ما براش ناراحت شدیم چه برسه به خودش . درست مثل یه ماهی که از آب آورده باشنش بیرون . یه لباس ساده و معمولی پوشیده بود که فکر کنم بهترین لباس و تنها لباسش بود . سعی می کرد کم حرف بزنه و مودب اما در میون حرفاش ، گاهگاهی یکی دو کلمه عامیانه می گفت اما زود برمی گشت با خجالت به من نگاه می کرد و حرف رو عوض می کرد . از رفتار ساده اش فوق العاده خوشم اومده بود . ساده و صمیمی . وقتی می خواست جلوی ما غذا بخوره دیگه کاراش دیدنی بود . کاملا خودش رو باخته بود . فکر می کرد چون ما از امریکا اومدیم حتما یه جور دیگه غذا می خوریم . مرتب چشمش به دستای من بود که ببینه من چه جوری قاشق چنگال رو تو دستم می گیرم .
خلاصه بعد از شام که فکر کنم اصلا مزه اش رو نفهمیده باشه ، رفتیم تو سالن و زهرا خانم برامون چایی آورد . حالا دیگه کمی راحت تر شده بود و با آشنایی بیشتر با ما ، اونم کم کم از اون حالت خجالت در اومد و شروع کرد به تعریف کردن خاطراتش و کارهایی که با دوستاش انجام داده . اون می گفت و من می خندیدم . به قدری چیزهای بامزه تعریف می کرد که از خنده ئلم درد گرفته بود . تقریبا ساعت نزدیک دوازده بود که با بی میلی از جاش بلند شد و بعد از خداحافظی و تشکر و تشکر متقابل ما ، رفت خونه شون . ماهام بعد از جمع و جور کردن ، رفتیم که بخوابیم . یعنی زهرا خانم رفت تو اتاقش و من و مامانم رفتیم بالا تو اتاق من و بعد از کمی صحبت در مورد ماجرای امروز و شخصیت و زندگی کیوان از مامانم خواستم تا بقیه سرگذشتش رو برام تعریف کنه اما انگار زیاد مایل نبود ولی برعکس ، من خیلی دلم می خواست بدونم که چه اتفاقاتی پیش اومده که باعث جدایی پدر و مادرم شده هر چند دیگه تقریبا فهمیده بودم . پدرم مرد عیاشی بوده که متاسفانه مثل خیلی ها ، هنر رو با چیز دیگه اشتباه گرفته و در واقع از موقعیت شغلی ش سواستفاده می کرده و اگه چنانچه یه خواننده دختر می اومده پیشش ، برای معروف شدن و ارائه هنرش باید خیلی کارها می کرده . در هر صورت مامانم زیاد دلش نمی خواست وارد گذشته بشه اما چون قول داده بود ، شروع به گفتن کرد »
-می دونی دخترم ، انتخاب صحیح در زندگی خیلی اهمیت داره . زمانی که یه مرد رو به عنوان شریک زندگی ت انتخاب می کنی باید خیلی دقت داشته باشی . شاید در اون زمان یکی از مسائلی که در انتخاب من تاثیر داشت و شایدم مهمترین شرط انتخابم ، ثروت وحید بود . ماشین شیک و آخرین مدل و خونه خیلی شیک و بزرگ ؛ استودیو و موقعیت شغلی عالی . اینا همه در انتخابم دخیل بودن .
-چی بودن ؟
-دخیل ، یعنی سهم داشتن . اثر داشتن .
-خودش چی ؟
-چرا خودشم بود اما اول این مسائل بود که نظرم رو جلب کرد . خود وحیدم یه جوون خوش قیافه و خوش تیپ و مودب بود که با داشتن اون چیزا از هر نظر کامل می شد . برای همین م وقتی اومد خواستگاری من و وقتی پدر و مادرم فهمیدن که از نظر مالی وضعش خوبه ، بلافاصله قبول کردن . اما بعدا فهمیدم که پول ملاک خوشبختی نیست . زن و شوهر پشت و پناه همدیگه ن . اگه دل هاشون یکی باشه با کم می سازن و به زیاد می رسن . اینو متوجه شدی ؟
-اوهوم. یعنی اول پولشون کمه اما بعد زیاد می شه .
-دقت کردی این چند روزه که اومدیم ایران همه اش داریم با همدیگه فارسی صحبت می کنیم ؟
-اوهوم .
-پس چرا اونجا که بودیم این کارو نمی کردیم ؟
-خوشم نمی اومد تو خونه فارسی حرف بزنم . البته اونجا شما باهام تو خونه فارسی حرف می زدین .
-و توام لج می کردی و انگلیسی جواب می دادی .
«دو تایی خندیدیم که گفت »
-نمی شه دیگه سرگذشت رو تا همین جا تموم کنیم ؟
-نه ، هیچ چیزی نصفه اش خوب نیست . حالا دیگه بقیه اش رو بگین .
« یه نفس عمیق کشید و گفت »
-وقتی اومدم خونه ، یعنی همین جا ، خونه شده بود ماتم سرا . یعنی خونه ای که توش فقط غم و غصه باشه . تموم فامیل این جا بودن . چه فامیل خودمون و چه فامیل وحید . گریه و زاری و این چیزا . همه سیاه پوش ، همه غمگین ، تازه این اول بدبختی بود . چون وقتی رسیدم فهمیدم پدرم هم بیمارستانه . بیچاره پیرمرد طاقت شنیدن این خبر رو نداشته و سکته کرده بود و منم که هنوز منگ بودم . گاهی گریه می کردم و گاهی مات می شدم . گاهی همونجور که رو مبل نشسته بودم ، سرم می رفت و خوابم می برد . هنوز اثر داروها تو بدنم بود . بالاخره چند روزی گذشت و به جای خالی پری ، کمی عادت کردیم . پدرمم برگشته بود خونه اما دیگه اون آدم سابق نبود .واقعا در عرض چند روز ، چندین سال پیرتر شده بود . مرتب فشارخونش می رفت بالا ، نفسش تنگ می شد و صورتش کبود . مادرمم حال و روز خوبی نداشت اما اون گریه می کرد و فشارهای دورنی ش رو تخلیه می کرد ولی پدرم نه ، به همین خاطر دو ماه بعد دوباره سکته کرد و تا رسوندیمش بیمارستان رفت تو کما و ده روز بعدشم فوت کرد . دو تا اتفاق بد در عرض دو ماه . خیلی دردناک بود . هر چند تقریبا برای فوت پدرم آمادگی ذهنی داشتیم . یعنی از زمانی که آوردنش خونه تا زمانی که فوت کرد شاید سی تا جمله با کسی حرف نزد و همه اش تو خودش بود . انقدر به خودش فشار آورد تا دیگه نتونست تحمل کنه . خب شوخی هم نبود .دو تا دختر که بیشتر نداشت .
-مگه شما پیشش نبودین ؟
-چند روز اول چرا اما بالاخره باید به درسم می رسیدم .از گذشته ، وضع خودمم خیلی خراب بود . دو هفته اول این جا بودیم اما بعدش رفتیم خونه خودمون . راستش چند تا از اقوام اومده بودن این جا برای این که مامانم تنها نباشه ، مونده بودن . منم اصلا حوصله کسی رو نداشتم . دوست داشتم تنها باشم و روحیه ام خیلی خراب بود . طوری که وحید اون ماه رو اصلا مسافرت نرفت . آخه کارش طوری بود که باید ماهی یه بار می رفت شهرستان تا حساب کتاباش رو درست کنه . خلاصه وقتی پدرم فوت کرد ، مجبور شدم بیام این جا . دیگه مامانم تنهای تنها شده بود می ترسیدم که اتفاقی براش بیفته برای همینم ، اون مقدار اسباب و لوازای رو که لازم داشتم برداشتم و با وحید اومدیم این جا . یه سه چهار ماهی به همین صورت گذشت . تو این خونه فقط من بودم و مامانم و زهرا خانم . موقع هایی م که من می رفتم دانشگاه ، ترو میسپردم دست زهرا خانم چون مامانم یه جورایی شده بود . با خودش حرف می زد ، گاهی اسم پدرم رو صدا می زد و گاهی اسم پری رو صدا می کرد . خلاصه حال درستی نداشت . منم می ترسیدم که تورو بهش بدم . واقعا زهرا خانم خیلی کمک کرد . اگه نبود که دیگه هیچی .
البته من فقط به خاطر احتیاط تو رو پیش مامانم نمی ذاشتم .

4-3

-سه چهر ماه بعد ،زندگی به صورت عادی می گذشت . زهرا خانم آشپزی می کرد و نظافت خونه می رسید . مامانم با تو و باغبونی سرش رو گرم می کرد . من گرفتار درس هام بودم و وحید با شغل جدیدش در گیر بود . همه ناراحت و غمگین ، تو خونه کمتر کسی خنده به لب هاش می اومد اما هیچ کدوم حرفی از این دو تا اتفاق نمی زدیم و به روی هم دیگه نمی آوردیم تا اون مسئله پیش اومد .
-مادرت؟
-نه ،مامانم چیزی نشد . یه مسئله دیگه ای بود . می خوای بذلریمش برای فردا شب ؟
-نه ، نه ، می خوام بدونم چی شد ؟
-پس فقط کمی باشه ؟
-باشه .
-چند روز قبلش مامانم صدام کرد و گفت :پروین وقتی بالا راه می ری ، مواظب یه موزاییک باش که زیر پلت صدا نده . خیلی ساله که لق شده و هر چی م که به بابات گفتم که درستش کنه گوش نکرد . بهش گفتم صداش ناراحتتون می کنه ؟ گفت ، نه . یعنی وقتی پات رو میذاری روش ، پایین صدا می کنه و منو یاد پری میندازه . همه اش وهم خیال ورم می داره و فکر می کنم پری یه که داره بالا راه می ره .
راستش خیلی براش ناراحت شدم . پیرزن چه دردی رو داشت تحمل می کرد .
-لق؟
-یعنی شل . یعنی تکون می خوره .
-پری بالا زندگی می کرد ؟
-آره ، ناراحت می شی اگه بگم اتاقش کدوم بود ؟
-خودم فهمیدم ، بالا و همین جا .
-بریم یه قهوه بخوریم یا تا همین جا کافیه ؟
- یه قهوه و کمی سرگذشت بیشتر .
«دو تایی رفتیم پایین تو آشپزخونه و مامانم قهوه درست کرد و نشستیم سر میز و گفت »
-خلاصه وقتی مامانم این حرف رو زد ، برای این که ناراحت نشه ، اومدم بالا و سعی کردم موزائیکی رو که لق شده بود پیدا کنم . همه جا رو گشتم . یکی یکی موزائیک ها رو با پام امتحان کردم اما هیچکدوم لق نبود . گفتم شاید درست آزمایش نکرده باشم ، برای همین مواظب بودم که ببینم کدوم صدا می کنه . از این موضوع یکی دو روز گذشت و من نفهمیدم کدوم موزائیک لقه . راستش کمی هم فکر می کردم که مادرم تو تصورش یه همچین صدایی رو می شنوه . کم کم مسئله داشت فراموشم می شد که دوباره یه روز مامانم گفت «پروین نفهمیدی کدوم موزائیک لقه ؟»بهش گفتم مامان هیچ کدوم لق نیست . شاید صدای چیز دیگه س . گفت « نه صدای موزائیکه »منم دیگه دنباله حرف رو نگرفتم . راستش برای این که خیال خودم راحت بشه ، یه بار دیگه م تمام موزائیک ها رو امتحان کردم اما هیچ کدوم لق نبود .
« برام مسئله خیلی جالب شده بود . همنجور که فنجونم رو برمی داشتم با حالت تردید و ناباوری گفتم »
-ghost?
-توام همین حدس رو زدی ؟
-معنی ش همینه . اما راستش باور نمی کنم مثل اون قصه هاست که شما برام تعریف می کردین ، چی بود ؟جان ؟
-جن.
-آها ، همونکه می گفتن در قدیم مردم شبها دور کرسی می نشستن و برای هم دیگه تهریف می کردن .
-می دونم باور نمی کنی اما این یکی واقعیت داشت .
-یعنی یه جن اومده بود این جا ؟
-آره . روح پری
-it is a joke . I do not believe
-این یکی رو باید باور کنی .
-چطور ؟
« مامانم از رو میز یه سیگار برداشت و روشن کرد و کمی صبر کرد و بعد گفت »
-دو سه روز بعد بازم مادرم مسئله رو تکرار کرد . با این که من مطمئنش کرده بودم که هیچ موزائیکی لق نیست اما شدیدا اصرار داشت که اون صدای یه موزائیک لق رو می شنوه . راستش دیگه مسئله جدی شده بود . باید بگم که خودمم ترسیده بودم . حالا نه این که بگم از روح پری ، هر چند که اونم بود اما بیشتر از این می ترسیدم که مادرم دچار جنون شده باشه . در ضمن خونه م بزرگ بود . دو طبقه خونه بزرگ با چهار پنج تا آدم . زهرا خانم و مامانم همیشه پایین بودن و من و تو وحید بالا . وحید که سر کار بود و توام که کوچیک بودی . خب کمی م از این موضوع می ترسیدم . بهش گفتم مامان ، من تموم موزائیک ها رو امتحان کردم ، هیچ کدوم لق نیستن . گفت : چرا هستم یکی شون لقه . بعد یه مرتبه زد زیر گریه و گفت « هر وقت اون طفل معصوم می رفت تو اتاقش ، این صدا می اومد . بهش عادت کرده بودم ، اما حالا اذیتم می کنه » گفتم صدا از تو اتاق پری میاد ؟ گفت « آره ، صدای در کمد که میاد ، صدای اونم میاد » اینو که گفت صبر کردم تا یه خورده آروم بشه و بعد خودم بلند شدم رفتم بالا و رفتم تو اتاق پری . یه حدسی زده بودم .
«دوباره یه سیگار دیگه روشن کرد و دو تا پک بهش زد و گفت »
-من و وحید ، اون یکی اتاق رو برداشته بودیم و توش زندگی می کردیم اما من گاه گاهی می اومدم تو اتاق پری و می رفتم سر کمدش و لباساشو بو می کردم و یه خرده گریه می کردم و وقتی کمی آروم می شدم ، در کمد رو می بستم و از اتاق می اومدم بیرون .
خلاصه رفتم تو اتاق پری و آروم در کمد رو باز کردم و موکت کف کمد رو زدم کنار ، مادرم راست میگفت . یکی از موزائیک ها اندازه یک سانت اومده بود بالا . دیدی که کمد اتاق پری چقدر بزرگه ؟ درست همین جلوش ، یه موزائیک لق بود و اومده بود بالا . با خودم گفتم که زودتر بگم وحید درستش کنه و منتظر شدم تا وحید برگرده خونه . می دونستم باید با سیمان و آب درستش کنه و این کار من نبود . وقتی شب وحید برگشت خونه و شامش رو خورد ، یواشکی جریان موزائیک لق رو بهش گفتم . خیلی ناراحت شد و اشک تو چشماش جمع شد و گفت همین شبونه می ره از تو زیر زمین سیمان میاره و درستش می کنه چون قرار بود فرداش بره مسافرت . بلند شد و رفت طرف زیر زمین و منم رفتم بالا تو اتاق پری و در کمد رو باز کردم و موکت رو زدم بالا . راستش نمی دونم چرا یه مرتبه طرز قرار گرفتن موزائیک برام عجیب اومد . دلیل نداشت بین این همه موزائیک فقط یکی ، اونم انقدر بالا اومده باشه . یه دفعه یه فکری اومد تو سرم . زود بلند شدم و رفتم و از تو آشپزخونه ، یه قاشق و یه چاقوی بزرگ آوردم و برگشتم بالا و رفتم سر کمد و شروع کردم که هر جوری هست اون موزائیک رو در بیارم اما احتیاجی به این چیزا نبود . موزائیک به اندازه کافی بالا بود که بتونم با دست درش بیارم . با نوک انگشتانم دو طرفش رو گرفتم و بلند کردم که چی دیدم ، یه دفتر خاطرات . نفسم بند اومد . راستش طاقت نداشتم که بهش دست بزنم . احساس کردم اگه حتی نوک انگشتام بهش بخوره ، برق می گیردم . نمی دونم که چرا فکر می کردم که این دفتر این جا نشسته و منتظر منه ؟ همون جور نشسته بودم و به دفتر خاطرات که کمی پایین تر از کف کمد بود نگاه می کردم و اشک از چشمام می اومد پایین . تو همین موقع وحید با یه ظرف که توش سیمان بود اومد تو اتاق و گفت « پاشو ببینم چه جوریه » یه نگاه بهش کردم و گفتم بیا نگاه کن . اومد جلو یه نگاه تو کمد کرد و تا چشمش به دفتر افتاد با تعجب گفت « این چیه » گفتم دفتر خاطراته . گفت تو از کجا می دونی ؟ گفتم حدس می زنم . گفت « حالا حدس می زنی خاطرات کی باشه »گفتم : پری . گفت « این جا چیکار می کنه » گفتم : طفل معصوم این جا زیر این موزائیک قایمش کرده بوده . منم گاه گاهی می اومدم سر این کمد و بدون این که متوجه باشم ، پام رو میذاشتم روش و اینم صدا می کرده . مامانم صدای همینو می گفت . ظرف رو گذاشت زمین و گفت « خوندیش » گفتم : همین الان پیداش کردم . گفت « چرا قایمش کرده بود» گفتم : خب دختر تو اون سن و سال یه مسائلی داره که دلش نمی خواد کسی بدونه . هر چند ممکنه چیزای پیش پا افتاده ای باشن . مثل دوست داشتن یه پسر . یا مثلا یه سینما رفتن با یه دوست یا خیلی چیزای دیگه . گفت « بیارش بیرون ببینم چی توش نوشته » زود موزائیک رو گذاشتم سر جاش و بهش گفتم اولا که من فعلا نمی تونم بهش دست بزنم ، بعدشم درست نیست خاطراتی رو که می خواسته کسی ندونه الان همه ازش با خبر بشن . یه فکری کرد و گفت « راست می گی ، ورش دار بسوزونش » گفتم شاید همین کارو کردم . شایدم دورش رو سیمان ریختم که برای همیشه همین جا مخفی بمونه . خلاصه موکت رو انداختم سرجاش و در کمد رو بستم و قفلش کردم و رفتم صورتم رو شستم و با وحید اومدیم پایین . تو پله ها بهش سفارش کردم که در این مورد اصلا به مامانم چیزی نگه .

4-4

تو پله ها بهش سفارش کردم که در این مورد اصلا به مامانم چیزی نگه .وقتی رسیدیم پایین مادرم پرسید که موزائیک لق رو پیداش کردیم یا نه که گفتم پیداش کردیم و درستش کردیم . خدا بیامرز یه خرده دیگه گریه کرد و زهرا خانم بلند شد و براش یه آرام بخش آورد و داد بهش خورد و برد خوابوندش . منم تو رو برداشتم و با وحید رفتیم بالا و خوابیدیم اما تا صبح خواب به چشمام نیومد . حس کنجکاوی م به قدری تحریک شده بود که داشت دیوانه ام می کرد ، راستش وقتی تو تختخوابم دراز کشیده بودم یه مرتبه یادم افتاد که چند وقت پیش تو یه جعبه که وسائل و خرده ریزه های پری رو توش گذاشته بودن ، چشمم به چند تا دفتر قشنگ افتاد . وقتی یکی شون رو باز کرده بودم و چشمم به خط پری افتاده بود ، تند بسته بودمش . دفتر خاطراتش بود . اون روز جرات خوندنش رو نداشتم ، و حالا یه دفتر دیگه اما مخفی . چرا باید یه دفتر به این صورت مخفی شده باشه و بقیه نه . بالاخره هر جوری بود خودم رو تا صبح نگه داشتم . مطمئن بودم که چیز بسیار مهمی تو این یکی نوشته شده که نباید هر کسی ازش باخبر بشه .راستش می ترسیدم مسائل مربوط به یه پسر یا خود پری باشه که اگه وحید بفهمه ، هم نظرش در مورد پری عوض بشه و هم باعث خجالت پری جلوی من بشه و حتما اگه وحید می فهمید ، خبرش به گوش خانواده اش می رسید که دیگه خیلی بدتر می شد . این بود که خودمو نگه داشتم تا صبح . ساعت حدود هشت بود که وحید با چمدونش داشت از خونه می رفت بیرون . موقع خداحافظی ، لحظه آخر گفت که بهتره اون دفتر رو بسوزونیم . گفت شاید چیزایی توش باشه که دونستنش روح پری رو آزار بده . انگار اونم تا حدودی مثل من فکر کرده بود . مطمئنش کردم که همین خیالم دارم . خلاصه تا وحید از خونه رفت بیرون دویدم بالا و رفتم سر کمد و بازش کردم و موکت رو زدم بالا و موزائیک رو از جاش کشیدم بیرون و دفتر رو در آوردم و بازش کردم . «دوباره یه سیگار دیگه روشن کرد . می دونستم که حالت روحی مناسبی نداره . گذاشتم کمی به خودش مسلط بشه و خودش ادامه بده . کمی که گذشت گفت »
-شاید بیشتر از نیم ساعت طول نکشید که همه دفتر رو خوندم .
« بعد ساکت شد . دیگه نتونستم طاقت بیارم و گفتم »
-توش چی نوشته بود مامان ؟
« یه نگاهی بهم کرد و گفت »
-می خوای خودت ببینی ؟
« یه حالت دلهره بهم دست داد . آروم گفتم »
-اینجاس؟
-نه ، سر جای اولشه . همنجا که پری گذاشته بودش .
-تو همون اتاث ؟ همونجا که من هستم ؟
-ترسیدی؟
-نه ،نه ، یعنی کمی . اما خیلی هیجان داره.
-البته .
«سرم رو تکون دادم که از جاش بلند شد و بهش گفتم »
-ناراحت نمی شین؟
-دلم می خواد یه بار دیگه بخونمش .
« از تو کشو یه پیچ گوشتی در آورد و دوتایی رفتیم بالا و رفتیم تو اتاق من یا در واقع اتاق پری و در کمد رو باز کردیم . راستش نمی دونم چرا یه مرتبه یه ترس عجیبی درونم حس کردم . احساس کردم که غیر از من و مامانم ، یه نفر دیگه همین الان تو اتاقه . وجودش رو کاملا حس می کردم ، فکر می کنم که مامانمم همین احساس رو داشت چون فقط در کمد رو باز کرده و توش رو نگاه می کرد .
کمی که گذشت نشست جلوی کمد و آروم موکت کف ش رو زد بالا . برگشتم کف کمد رو نگاه کردم . یه موزائیک اندازه دو سانتیمتر از جاش اومده بود بالا و دورش رو کچ یا سیمان کشیده بود . حالا هر دو داشتیم به موزائیک نگاه می کردیم . یه دقیقه دو دقیقه ....برگشتم به مامانم نگاه کردم که با حالت خجالت یه لبخند سرد زد و گفت »
-قدیما به ما می گفتن هر وقت رو پوست بدنت احساس سردی و چندش کردی و موهای دستت یه حالتی شد ....
« دیگه دادمه نداد اما من بقیه ش رو می دونستم . برای همین گفتم »
-یه جن ، یا روح نزدیک شماست.
« دوباره یه لبخند سرد زد و گفت »
-اونجام یه همچین اعتقادی دارن !می گن تو اون لحظه ، یه روح همرات تو اتاق هست !
« با اینکه ترسیده بودم اما نمی دونم چرا بی اختیار گفتم »
-و حالا که درست تو اتاق خودش هستیم . ...
«جمله م رو تموم نکردم ، مامانم یه مرتبه شروع کرد با پیچ گوشتی به کنار موزائیک ضربه زدن ، با هر ضربه ای که می زد اعصاب من تحریک تر می شد . بی اختیار کمی خودم رو کشیدم عقب که از پشت خوردم به یه چیزی که قرار نبود وسط اتاق باشه . تا برگشتم یه مرتبه یه جیغ کشیدم . از جیغ من مامانم یه جیغ کشید و برگشت طرف من . برگشته بودیم و پشت سرمون رو نگاه می کردیم و زبون مون بند اومده بود . درست جلومون زهرا خانم با یه لباس خواب سفید و بانداژ دست و پا و انگشتش ، همراه با یه چوب کلفت ایستاده بود و با تعجب به من نگاه می کرد . شاید حدود یه دقیقه طول کشید تا ضربان قلبم به حالت عادی برگشت . حال مامانم مثل من بود . خلاصه وقتی کمی گذشت مامانم در حالی که دستش رو گذاشته بود رو قلبش به زهرا خانم گفت »
-زهرا خانم زهره ترک مون کردی .
« زهرا خانم یه نگاه تو کمد کرد و گفت »
-چیکار می کنین ؟ بیکارین واسه خودتون غم درست می کنین .
« مامانم برگشت طرف کمد و همونجور که داشت پیچ گوشتی رو از زمین بر می داشت گفت »
-شما برو بخواب زهرا خانم .
« اینو گفت و دوباره مشغول کندن موزائیک شد . زهرا خانمم کمی غر غر کرد و رفت پایین . راست راستی نزدیک بود سکته کنم . حال و هوای اتاق ، سرگذشت مرموز پری ، اومدن ناگهانی زهرا خانم و کنده نشدن سیمان دور موزائیک ، همه و همه دست به هم دادن تا وقتی مامانم که از کندن موزائیک خسته شده بود ، ازم پرسید که بقیه کار رو بذاریم برای فردا یا نه ، بهش جواب مثبت دادم . نمی دونم چرا یه اضطراب عجیبی رو تو خودم حس می کردم . بالاخره دوتایی بلند شدیم و در کمد رو بستیم و قبل از این که مامانم بخواد بهم شب بخیر بگه ؛ من پتو و بالشم دستم بود و جلوتر از اون به طرف اتاق خوابش می رفتم . مثل دوران بچه گیم . وقتی از چیزی می ترسیدم و می رفتم تو تختخواب مامانم ، اون شبم رفتم و پیشش خوابیدم . نمی دونم از چی و چرا ترسیده بودم اما هر چی که بود منو ترسونده بود . همه اش فکر می کردم می خواد اتفاقی بیافته اما هیچ اتفاقی نیفتاد و با طلوع خورشید ترس دیشب به نظرم خیلی ابلهانه اومد .

4-5

صبح که از خواب بلند شدم ، از خودم به خاطر ترس دیشب خجالت کشیدم و رفتم بالا و یه دوش گرفتم و لباسام رو عوض کردم و قبل از این که برای صبحونه بیام پایین ، در تراس رو باز کردم و رفتم بیرون. تا پام رو گذاشتم تو تراس ، اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد ، یه شاخه گل رز قشنگ بود که یه نفر لبه دیوار گذاشته بود و من می دونستم که اون یه نفر کیه . با یه حالت خیلی خوب ، رفتم جلو و گل رو برداشتم و بوش کردم . فکر نکنم تو هیچ جای دنیا ، گلی به خوش بویی گل رز ایران وجود داشته باشه . زیبا و لطیف و خوشبو .با گل برگشتم تو اتاق و در تراس رو بستم و رفتم پایین . مامانم و زهرا خانم ، تو آشپزخونه منتظرم بودن. گل رو به مامانم نشون دادم و گفتم
-حدس بزن کار کیه ؟
-ساده ترین حدسی که می شه زد .
-گذاشته بودش لبه دیوار .
-پسر عجیبیه . فکز نمی کردم که انقدر رمانتیک باشه .
-اما هست .
«سه تایی نشستیم سر میز و صبحونه مون رو خوردیم و بعدش مامانم بهم خبر داد که دایی ش به مناسبت اومدن ما ، امشب یه مهمونی گرفته و همه رو دعوت کرده . خیلی خوشحال شدم . می تونستم بیشتر فامیل هامون رو بشناسم در ضمن از حرفای بامزه ای که به همدیگه می زنن لذت ببرم . خواستم تا ظهر یه کاری بکنم که حوصله ام سر نره . راستش دیگه جرات نداشتم تنهایی برم بیرون . برای همین رفتم تو حیاط و وسط باغچه نشستم . هوا خیلی خوب بود و عطر گل ها تو حیاط پیچیده بود . یه مرتبه یاد دفتر خرطرات افتادم و تا خواستم برم تو خونه و به مامانم بگم که بریم سراغش ، یه مرتبه یکی بهم سلام کرد ، برگشتم طرف تراس بالا که دیدم کیوان نشسته لبه تراس شون و داره به من نگاه می کنه . تا دیدمش گفتم »
-برای من بود ؟
-خوش تون اومد ؟
-خیلی قشنگ بود .
-مامان اینا خوبن ؟
-مرسی خوبن .
-حوصله تون سر رفته ؟
-اوهوم .
-دل تون می خواد شهر رو ببینین ؟ یعنی با همدیگه بریم ؟ عالیه فقط باید به مامانم بگم . صبر می کنی ؟
-هر چقدر که بخوای .
«از جوابش خیلی خوشم اومد . درسته که یه تعارف بود اما یه تعارف خیلی قشنگ برای دختری که عادت به ایت چیزا نداره . زود رفتم تو خونه و جریان رو به مامانم گفتم . اونم خوشحال شد . چون با کاری که دیروز کیوان کرده بود دیگع خیالش ازش راحت بود . تند رفتم بالا و لباسامو عوض کردم و وقتی اومدم تو حیاط دیدم کیوان دم در داره با مامانم حرف می زنه . از خونه رفتم بیرون و بعد از سفارش های زیاد مامان ، ازش خداحافظی کردیم که کیوان گفت »-ماشین رو این جا گذاشتم .
-اتومبیل داری ؟
-چی ؟
-ماشین ؟
-آهان . ماشین که نه ، یه پیکان درب و داغونه . مال یکی از دوستامه . باهاش مسافرکشی می کنه . امروز صبح زود رفتم و ازش قرض ش گرفتم .
-برای این که با همدیگه بریم بیرون؟
«سرش رو تکون داد که با خنده گفتم »
-از کجا می دونستی که باهات میام؟
« صورتش سرخ شد و گفت »
-راستش با خودم گفتم که اگه شما افتخار دادین و اومدین که دیگه چیزی تو این دنیا از خدا نمی خوام . اگرم شانس نداشتم که با شما برم بیرون ، می رم باهاش مسافرکشی و جای رفیقم کار می کنم .
« به قدری معصومانه حرف زد که بی اختیار اشک تو چشمام جمع شد . نگاهش کردم و گفتم »
-پس حالا که من اومدم نمی تونین دیگه کار کنین ؟
« یه مرتبه با ذوق گفت »
-فدای سرتون ، امشب کار می کنم . امشب تا صبح باهاش کار می کنم و کرایه امروز رو در میارم .
« بعد خیلی مودبانه رفت و در ماشین رو برام باز کرد و وقتی نشستم بست و خودشم سوار شد و حرکت کردیم . داشتم دنبال کمربند ایمنی می گشتم که گفت »
-چیزی رو جا گذاشتین؟
-نه ، می خوام کمربندم رو ببندم .
-چی رو ؟
« یه مرتبه زد زیر خنده و بعد گفت »
-برای چی می خواین ببندیش ؟ برای اینمنی ؟ این ماشین احتیاج به این چیزا نداره ، نگاه کنین .
«بعد محکم زد رو ترمز اما هیچ اتفاقی نیفتاد . مات بهش نگاه کردم که گفت » -ترمزش سه پدال س . فرمونش کجه . چرخ جلو رو شصت می زنه . در و پیکر حسابی هم نداره ، حالا گیرم که کمربندتونم بستین . از این وامونده که دردی دوا نمی کنه .
« راستش ترسیدم و گفتم » :اگه یه مرتبه یه اتفاقی بیفته چی ؟
«یه نگاه به من کرد و بعد همون جور که جلوش رو نگاه می کرد ، آروم زیر لب گفت »
-زود جونم رو فدا می کنم که شما چیزی نشین .
« اینا رو آروم گفت اما نه طوری که من نشنوم ولی حرفاش برام جالب بود مخصوصا چیزایی که آروم می گفت . برای همین دلم خواست که اینا رو دوباره بهم بگه »
-چی ؟
-هیچی .گفتم آروم می رم که اتفاقی نیفته.
«خندیدم و گفتم » :نه ، اینو نگفتی . یه چیز دیگه گفتی .
«اونم خندید و گفت »
-آره اما چیز بدی نبود .
-می دونم برای همین م می خوام دوباره بگی .
« یه لحظه همونجور رانندگی کرد و بعد ماشین رو کنار خیابون پارک کرد و گفت »
-شینا خانم من نمی دونم پسرای امریکایی چه جورین ،اما پسر ایرانی وقتی عاشق یه دختر می شه ، جون شم براش فدا می کنه . اینو گفتم .
« بعد دوباره حرکت کرد و سرش رو تکون داد و دوباره آروم گفت »
-اگه دستم خالی نبود .
-یعنی چی؟
-هیچی ، می گم دوست دارین بریم تجریش؟
-تجریش ؟ آها .این اسم یه جاییه . مامانم زیاد ازش تعریف می کنه . تجریش و یه جای دیگه .
«یه مرتبه زد زیر خنده . نگاهش کردم که گفت »
-ناراحت نشین . انقدر لهجه تون شیرینه که عین قند می مونه .
-مرسی .
-به خدا من تو خوابم یه همچین چیزی نمی دیدم
-چی رو ؟
-این که مثلا یه روزی شما با من ، با این لکنتی ، بخوائیم بریم تجریش .
-با چی ؟
-این ماشین درب و داغون رو می گم .
«بهش خندیدم و گفتم »
-یه جای دیگه م هست . تجریش و چی؟
-دربند . همون بالای تجریش . جای خیلی خوبیه . می ریم اونجا یه رستورانایی داره به چه قشنگی . بهشون می گن باغچه . یه رودخونه م از پایین ش میگذره . خیلی باصفاس ، فکر نکنم اون طرفای شما یه همچین جایی گیر بیاد . چایی و قلیون میذارن جلوت ، می کشی حال می کنی .
«یه آن متوجه شدم که خیلی بد رانندگی می کنه . از این ور یه مرتبه می ره اون ور و از چراغ زدر و قرمز رد می شه . توجه به کسانی که می خوان از وسط خیابون رد بشن نداره ، همه ش میندازه از اون طرف خیابون می ره و خلاصه یه جوری رانندگی می کنه که اگه تو امریکا بود ، فکر کنم گواهینامه ش رو می گرفتن و به جرم دیوانگی تحویل آسایشگاهش می دادن . بهش گفتم »
-همیشه اینجوری رانندگی می کنی؟
-خب آره ف مگه چیه؟
-همه ش اشتباهه
-یعنی خلاف می کنم ؟
-آره ، خیلی خطرناکه .
-اینجا اگه این جوری رانندگی نکنی خطرناکه .
-چطور یه همچین چیزی می شه ؟
-اگه درست مثل آدم رانندگی کنی ، یکی میاد و می زنه بهت
-من باور نمی کنم .
-ببین ، این ماشین جلویی رو می گم ، نه خودش می ره و نه به من راه می ده .الان باید اینکارش کرد .
«اینو گفت و گاز داد و رفت بغلش و یه مرتبه پیچید جلوش . تا اینکار رو کرد اونماشینه که رانندش یه خانم بود ، هول شد و یه مرتبه رفت اون طرف خیابون . منم از ترسم یه جیغ کشیدم و گفتم »
-چیکار می کنی کیوان
«یه مرتبه همونجور که داشت تند رانندگی می کرد برگشت و به من نگاه کرد و همونجور که می خندید گفت »
-ترو خدا اسممو یه بار دیگه همینجوری صدا کن .
-چی می گی ؟ مواظب باش . جلوت رو نگاه کن .
-خیالت راحت راحت باشه ، تا پسش منی ، غم نداشته باش .