رمان شینا قسمت سیزدهم
/* /*]]-->*/
ببخشید ، من باید برم .
-کجا داری می ری؟ بشین کارت دارم .
«اینو گفت و دستم رو گرفت و کشید طوری که افتادم رو مبل . خیلی عصبانی شده بودم . یه نگاه بد بهش کردم که گفت »
-مامانت یادت نداده با بزرگتر چطوری رفتار کنی؟
« یه مرتبه تمام مهمونا ساکت شدن و به ما نگاه کردن . اونقدر از دست این زن عصبانی بودم که دلم می خواست کتکش بزنم . داشتم چپ چپ بهش نگاه می کردم که به مامانم گفت
-پروین به دخترت نگفتی من کی ام ؟
«نذاشتم مامانم جوابش رو بده و زود گفتم »
-چرا گفته ، شما یه بالون خیلی خیلی بزرگ هستین .
«اینو گفتم و از جام بلند شدم که یه مرتبه همه مهمونا زدن زیر خنده .
«اینو گفتم و از جام بلند شدم که یه مرتبه همه مهمونا زدن زیر خنده . همون جور که می رفتم طرف دارا ، شنیدم که هر کی یه چیزی به اون خانمه می گفت »
-عجب جوابی بهت داد شهناز
-فکر کردی اینام دخترای ایرانی ن که مادر شوهر بازی براشون در بیاری؟
-من جای تو باشم شهناز ، بلند می شم و می رم خونه .
«حتی برنگشتم یه نگاه بهش بکنم و رفتم طرف دارا و تا رسیدم گفت»
-نجاتت دادم؟
-از چی؟
-از اون هیولا.
-از چی؟
-monster
«زدم زیر خنده که دستم رو گرفت و از در سالن رفتیم تو تراس که مشرف به حیاط و استخر بود . ازش پرسیدم»
-تو و داراب و پدر و مادرتم این جا زندگی می کنین؟
-آره ،بابا بزرگ دوست داره ماها دور و ورش باشیم . ببین ، یه کادوی کوچیک برات گرفتم .
«اینو گفت و از تو جیبش یه جعبه قشنگ کوچولو در آورد و گرفت طرف من و گفت »
-خدا کنه ازش خوشت بیاد ، سلیقه خودمه .
-این برای چیه دار؟
-یادگاری ، یعنی به یاد من باشی.
«جعبه رو گرفتم و بازش کردم ،یه زنجیر طلا بود با یه پلاک که حرف D روش کنده بود . خیلی خیلی قشنگ بود اما اگه ازش می گرفتم معنی دیگه ای داشت »
-مرسی دارا ،خیلی خیلی قشنگه اما نمی تونم قبولش کنم .
-چرا؟
«بهش خندیدم که گفت »
-به خاطر این که حرف D روش نوشته شده؟
«سرم رو تکون دادم که گفت »
-این فقط یه یادگاریه . معنی خاصی نداره . مطمئن باش .
-اگه این طوریه باشه . مرسی دارا . خیلی قشنگ و خیلی باارزش .همیشه ازش نگهداری می کنم . مرسی .
-پس بنداز گردنت.
«شونه هامو انداختم بالا و زنجیر رو انداختم گردنم که گفت »
-خیلی بهت میاد .
-مرسی ، خیلی لطف کردی .
-می خوای بریم تو حیاط قدم بزنیم ؟
-آره ، خیلی عالیه .
«اومدیم از پله ها بریم پایین که یه مرتبه از پشت داراب صدامون کرد »
-دارا .
«تا اینو گفت ، دارا همونجور که پشتش بهش بود آروم گفت »
-برخرمگس معرکه لعنت.
«نفهمیدم معنی ش چیه . تو همین موقع داراب رسید به ما و به دارا گفت »
-بابا کارت داره .
-چی کار داره؟
-اگه به من می خواست بگه که دیگه با تو کار نداشت .
«دارا یه نگاه به دارب کرد و بعد به من گفت »
-یه دقیقه ای میام ، جایی نری آ.
«بعدش دوئید طرف ساختمون . تا رفت ، داراب یه لبخند به من زد و گفت »
-خیلی مزاحمتون می شه؟
-دارا؟اصلا ،پسر خوبیه .
-سگ ش بعض خودشه .
-ببخشید ؟
-هیچی ؟دوست دارین بریم کنار استخر قدم بزنیم؟
-می خواستیم با دارا همین کارو بکنیم .
«خندید و زیر بازوی منو گرفت گفت »
-منم بلدم این جاها رو نشون تون بدم .
«دوتایی با خنده راه افتادیم و وقتی رسیدیم کنار استخر گفت »
-می دونین ؟ دارا هنوز بچه س ، سن و سالی نداره که ، بیست و سه سالش بیشتر نیس ، تو این سن و سال جوونا رویایی فکر می کنن . زندگی رو بازی می گیرن . نمی شه رو حرفاشون حساب کرد .
«یه خرده صبر کرد و بعد گفت »
-به شما چیزی گفته؟
-در مورد چی؟
-در مورد خودش ، شما .
-نه .
«یه لبخندی زد و بعد از تو جیبش یه جعبه در آورد و گرفت جلوی من و گفت »
-این برای شماس.
-برای من ؟
-قابل شما رو نداره.
-آخه به چه دلیل؟
-همین جوری.
-همین جوری؟
-آره ، دیگه .
-مرسی ولی....
-بگیریدش دیگه .
«ازش گرفتم و بازش کردم . یه دستبند خیلی ظریف و قشنگ از طلا بود »
-داراب این خیلی قشنگه .
-ببندین به دستتون.
«دستبند رو دستم کردم و یه نگاه بهش کردم و گفتم »
-واقعا قشنگه . امشب هم شما و هم دارا ، خیلی لطف به من کردین .
-دارا؟اون برای چی؟
«گردنبندی رو که دارا بهم داده بود نشونش دادم و گفتم »
-اینو هم دارا امشب به من داد .
-ای لعنتی؟
-ببخشید؟
-با شما نبودم . ببخشید بهش قولی که ندادین ؟
-نه ، اصلا .
-خب الحمدا.... می دونین اون همه حرفاش چاخانه . گولش رو نخورین . یه کلکی یه که دومی نداره پدر سگ .
«همچین حرف می زد و عصبانی بود که از دستش داشتم از خنده می مردم اما جلو خودمو گرفتم و تو همین موقع دارا از ساختمون اومد بیرون و اومد طرف ما . داراب انقدر از دستش عصبانی بود که نتونست جلوی خودشو بگیره و تا دارا رسید بهش گفت »
-یه دقیقه بیا بریم اون طرف باهات کار دارم .
«دارا هم گفت باشه و از من عذرخواهی کردن و رفتن . منم برگشتم تو ساختمون و دیدم که یه عده دیگه از مهمونا اومدن . دوباره سلام و احوالپرسی و تعارف و این چیزا تکرا شد و بعدش یکی یه نوار گذاشت و همه شروع کردن به رقصیدن . مهمونی حسابی گرم شد . یه طرف سالن رو میز چیزای بود که تو خود امریکام شاید پیدا نمی شد . بعضی ها می رفتن و از رو میز یه چیزی می خوردن و می اومدن . من سرم به رقص و حرف زدن با بقیه گرم شده بود و متوجه گذشت زمان نشدم که به دستور خان دایی ، موزیک قطع شد و همه برای خوردن شام دعوت شدن به سالن غذا خوری که یه جای دیگه خونه بود . اون موقع بود که متوجه شدم از دارا و داراب هیچ خبری نیست. گفتم شاید رفتن دنبال کاری . خلاصه رفتیم به سالن غذاخوری که یه میز خیلی خیلی بزرگ وسطش بود و دورتادورش صندلی های خیلی شیک . روی میزم از هر نوع غذا که خیلی هاشو اصلا نمی دونستم چیه چیده شده بود . همون جور که مشغول برداشتن غذا بودم ، مامانم اومد کنارم و گفت »
-خوب جواب شهناز رو دادی ها .
-آخه خیلی ناراحتم کرد .
-اتفاقا کار بدی نکردی . راستی تو به دارا و داراب حرفی زدی؟
-چطور مگه؟
-مگه حواست نبود ؟
-به چی؟
-یه ساعت پیش که سر و صدا شد .
-نه ، نفهمیدم .
-گویا دارا و داراب با هم حرفشون شده و افتادن به جون هم .
-دارا و داراب؟
-آره . حسابی همدیگه رو زده بودن .
-پس با هم این کارو داشتن؟
-چی؟
«جریان رو برای مامانم تعریف کردم و کادوهایی رو که بهم داده بودن بهش نشون دادم که خندید و گفت »
-بعد از شام ،تا یه جنگ و جدال دیگه نشده ، زودتر برگردیم خونه . می ترسم این دو تا برادر یه بلایی سر همدیگه بیارن .
«شام رو با شوخی و خنده خوردیم و برگشتیم تو سالن . از دارا و داراب خبری نبود . این طور که مامانم می گفت انگار صورت هر دوشون زخمی شده و دیگه هیچ کدوم به مهمونی برنگشتن. هم از این جریان ناراحت بودم هم خوشحال. ناراحت برای این که چرا باید از خشونت استفاده کنن . دلیلی برای این کار نبود . من اگه می خواستم خودم یکی شون رو انتخاب می کردم . دلیلی خوشحال م هم به این دلیل این بود که می دیدم دو تا پسر که با همدیگه برادرم هستن به خاطر من دارن مبارزه می کنن . یعنی خوشحال خوشحال نبودم اما دروغ نگفته باشم ته دلم از این موضوع یه جوری می شد . بالاخره یک ساعت بعد از شام ، از خان دایی و خانمش و بقیه خداحافظی کردیم و خان دایی راننده ش رو فرستاد که ما رو برسونه خونه .
نیم ساعت بعد خونه بودیم . تا رسیدیم و لباسامونو عوض کردیم ، تمام جریان رو برای زهرا خانم که سراپا اشتیاق اخبار بود ، تعریف کردم . به قدری می خندید که همین جوری اشک از چشماش می اومد پایین . مخصوصا وقتی فهمید جواب شهناز خانم رو چی دادم . انگار کمتر کسی از شهناز خانم خوشش می اومد .
بعد از این که سیر تا پیاز مهمونی رو برای زهرا خانم تعریف کردیم و یه چایی تازه دم هم خوردیم ، به زهرا خانم شب بخیر گفتم و اونم رفت که بخوابه . موندیم من و مامان که گفتم –امروز صبح می خواستم یادتون بندازم که دفتر خاطرات رو از زیر کمد در بیارین اما یادم رفت .
-خودم یادم بود . یعنی همیشه یادمه . رفتم از اونجا درش آوردم ولی بگو ببینم هنوز می خوای بقیه ماجرا رو بدونی؟
-خیلی زیاد .
-فکر نمی کنی بهتر باشه فراموشش کنیم ؟
-اگه شما رو ناراحت می کنه ، باشه .
-نه ،به خاطر خودت می گم . شاید در گذشته چیزایی پیدا بشه که ندونستن ش بهتر از دونستن ش باشه .
-از این که گذشته یه نفر تاریک باشه هیچی عوض نمی شه . مثل اتاق تاریکی که درش بسته س . اما هر چیزی که توش هست ، تو روشنی هم هست . بهتره چراغ رو روشن کنیم و ببینیم تو این اتاق چی هست .
«مامانم یه لبخندی زد و دو تایی با هم رفتیم بالا تو اتاق من یا بهتر بگم تو اتاق پری . خاله پری .
من رفتم رو تختم نشستم و مامانم رفت و از تو یه اتاق دیگه ، یه دفتر نسبتا کهنه رو که لای یه کیسه نایلون بود ، آورد . طوری دفتر رو تو دستش گرفته بود که انگار ازش می ترسه . با همون حالت گذاستش رو میز آرایش و خودش اومد و نشست کنار منو گفت »
-پری چند تا دفتر خاطرات داشت . وقتی تصادف کرد، همه ش توی کشوی همین میز آرایش بود . همه مرتب و منظم . تقریبا خاطرات هر روزش رو از چند سال قبل نوشته بود . بذار آخریش رو برات بیارم ببینی. این طوری بهتره .
«دوباره بلند شد و رفت تو اون یکی اتاق و چند دقیقه بعد با یه دفتر برگشت و نشست لبه تخت و گفت»
-تو این دفتر ، خاطراتش رو هر روز نوشته اما آخر دفتر حدود ده برگ سفید مونده و چیزی توش نوشته نشده . تاریخ فوتش با آخرین صفحه خاطراتش تقریبا دو ماه و نیم اختلاف داره . همین م باعث کنجکاوی من شد ، چرا باید از دو ماه و نیم پیش دیگه خاطراتش رو ننوشته باشه ؟حتما دلیلی داشته .
-همه دفتر ها رو خوندی؟
-همه ش رو .
-چی توش نوشته بود ؟
-چیزای معمولی . از خودش از من و مادرم و پدرم ، از دوستاش ، همهش چیزای معمولیه . زمانی م که تو به دنیا اومدی از تو نوشته بود که چقدر دوستت داره . و بعدش از یه تاریخی یه مرتبه قطع می شه . در صورتی که این طوری نبوده . بقیه خاطرات به طور نامنظم تو این یکی دفتر نوشته شده .
«یه خرده سکوت کرد و بعد گفت »
-وحید راست می گفت ، باید این دفتر رو ، یا می سوزوندیم یا میذاشتیم همونجا باشه .
-اما این کار رو نکردی .
-نه ، هر کس دیگه ای م جای من بود نمی تونست نسبت بهش بی تفاوت باشه .
«اینو گفت و بلند شد و رفت دفتر رو از تو کیسه نایلون در آورد و همونجا نشست رو زمین و به من اشاره کرد که برم پیشش بشینم رو زمین . از جام بلند شدم و رفتم کنارش نشستم که گفت »
-می خوای خودم جریان رو برات تعریف کنم یا ترجیح می دی که از روی خاطراتش جلو بریم ؟
-هر جور شما راحتین .
«یه لحظه فکر کرد و بعد گفت »
-برات می خونمش . صفحه به صفحه . همونجور که خودم جلو رفتم .
«بعد دفتر رو باز کرد و شروع کرد به خوندن »
پایان فصل چهارم .
فصل پنجم
کثافت آشغال حرومزاده ی بی شرف بی ناموس هر چی بهش بگم بازم کمه
مثل حیوون شده بود دو تا جیغ که کشیدم همچنین دستشو گذاشت جلو دهنم که نفسم بند اومد تا خواستم دستشو گاز بگیرم که با مشت زد تو سرم.
منگ شده بودم اتاق دور سرم می چرخید چه جوری تونست چه جوری تونست چرا انقدر شُل بودم ولی چیکار می تونستم بکنم خیلی قویّه همونجور که کیج و منگ بودم داشتم جلوشو می گرفتم اما نمی تونستم می فهمیدم داره چیکار می کنه اما هر چه زور می زدم نمی تونستم تا لحظه ی آخر مقاومت کردم. هرچی من بیشتر زور می زدم اون قوی تر می شد می دونستم این لحظه ی آخره باید تو همون لحظه یه کاری می کردم چیزی جلو دستم نبود که بزنم تو سرش منو انداخته بود رو تخت و تن کثیف و سنگین ش رو انداخته بود روم
از بوی گند دهنش دهن ش حالم بهم می خورد فقط تو اون لحظه وقتی داشت کار از کار می گذشت بهش التماس کردم قسم ش دادم اما اونقدر مست بود که هیچی نمی فهمید به خدا کاری نتونستم بکنم خدایا خدایا منو ببخش آشغال بی همه چیز کثافت
«دفتر رو بست و یه نگاه به من کرد و گفت»
-متوجه شدی؟
«سرم رو تکون دادم که گفت»
-هر جاش رو نفهمیدی بگو برات بگم
«بعد دوباره دفتر رو باز کرد و ورق زد و گفت»
-این یه روز دیگه س! احتمالا چند روز بعد!
دلم نمی خواد حتی اسمشو بشنوم
اگه چشمم بهش بیوفته می کشمش باید یه فکری بکنم شاید باید ازش شکایت کنم یا نه آبرو ریزی چی نمی دونم نمی دونم
«یه ورق دیگه زد. براش سخته که جملات رو ادا کنه! بغض تو گلوشه! سعی می کنه آروم باشه اما نمی تونه. نمی خواد گریه کنه ولی من حالشو می فهمم! بعد از کمی سکوت دوباره شروع کرد به خوندن!»
امروز اومد جلوی دانشگاه
با ماشینش بود
با خواهش سوارم کرد. نمی خواستم سوار بشم اما وقتی گفت باید یه فکری بکنیم سوار شدم.
می خواستم چشماشو با ناخن هام از کاسه در بیارم
کثافت با اون صورت مظلومش همهش می گفت گه خوردم دست خودم نبود مست بودم
گفت یه دکتر رو می شناسه.
گفت باید تا زوده یه کاری کرد.
قرار شد خودش خبرم کنه.
لحظه ی آخر که می خواستم از ماشینش پیاده بشم همچین با دستم زدم تو صورتش که از دماغش خون زد بیرون
حیوون آشغال کثافت حروم زاده
حیوون آشغال کثافت حرومزاده هیچی نگفت
«دوباره یه ورق دیگه زد . کمی صبر کرد تا آرومتر بشه و بعدش شروع کرد به خوندن»
شاید بشه یه کاری کرد قبل از اینکه کسی متوجه بشه .
اگه یه دکتر اشنا باشه حتما می شه .
«دوباره دفتر رو ورق زد . دقت کردم دیدم که چشماش یه جای دیگه س اما داره برام می خونه »
چند روز گذشت و ازش خبری نشد بهش زنگ زدم و تهدیدش کردم گفتم ازت شکایت می کنم ،آشغال بی شرف گفت چی می خوای تو دادگاه بگی
یادت نره تو اومده بودی خونه من نه من خونه تو
حرومزاده بی همه چیز فکر همه جاش رو کرده بود
«دفتر رو بست و پیشونی ش رو گذاشت روش . بلند شدم و رفتم از پایین براش یه لیوان آب آوردم . وقتی دادم دستش یه لبخند بهم زد و کمی ازش خورد و لیوان رو گذاشت بغلش و دوباره دفتر رو باز کرد . انگشنش لای صحفه بود . نگاهش به اول صفحه بود اما خط ها رو می خوند . انگار همه ش رو خفظ بود »
امروز چند بار بهش تلفن کردم اما جواب نداد
نمی دونم باید چیکار کنم
اگه بهم نشون نده باید هر جور شده از یه نفر کمک بخوام آشغال آشغال
«سرش رو بلند کرد و همون جور که دفتر رو ورق زد گفت »
-این صفحه آخرشه
«بعد هموجور که منو نگاه می کرد گفت»
پدرسگ بی شرف یه ماه و نیمه که داره منو سر می دوونه
دیروز با افسانه حرف زدم و جریان رو بهش گفتم ولی قسمش دادم به کسی نگه
چند تا راهنمایی خوب بهم کرد
فردا قراره برم شرکتش
اگه بازم بخواد باهام بازی در بیاره می دونم باهاش چیکار کنم دیگه نمی تونم صبر کنم
حامله شدم حامله شدم از اون کثافت
حامله شدم از اون آشغال حامله شدم
«یه مرتبه مامانم زد زیر گریه . بغض ش یه دفعه باز شد . یه گریه عصبی . از صداش ، زهرا خانم نفس نفس زنون اومد بالا و تا رسید ، پرید و بغلش کرد و شروع کرد به غر زدن»
-کار برای خودتون درست کردین؟ مردم همه ش یه کاری می کنن که یه خنده رو لباشون بیاد،اون وقت شما این همه راه رو کوبیدین اومدین این جا که بشینین گریه زاری کنین؟ عقلم خوب چیزیه والا . صد بار بهت گفتم این دفتر وامونده رو بسوزون بره پی کارش . ورداشتی قایمش کردی که چی؟ که با خودت این طوری بکنی؟
«غر می زد و مامانم رو ناز می کرد . منم همون جور نشسته بودم و نگاهش می کردم راستش درسته که پری خاله م می شد اما چون ندیده بودمش و حتی از وجودش خبری نداشتم ، احساسی بهم دست نداده بود فقط یه مقدار ناراحت بودم . شایدم ناراحتی م به خاطر ناراحتی مامانم بود . از اون گذشته ، به نظر من علتی نداشت که پری خودکشی کنه .می تونست با مراجعه به یه پزشک مسئله رو حل کنه و طبیعتا الانم زنده بود . برای این که اون کرد رو هم تنبیه کرده باشه ، می تونست ازش شکایت کنه و بندازدش زندان. در هر صورت این مسئله برام قابل قبول نبود مگر این که قبول کنم فرهنگ من با پری فرق می کرد .
خلاصه زهرا خانم به زور مامانم رو بلند کرد و منم رفتم کمکش و با همدیگه بردیمش پایین و یه سیگار روش کرد و داد دستش و همونجور که غر می زد ، یه قهوه ام درست کرد و گذاشت جلوی ماها . بعد از کشیدن سیگار و خوردن قهوه ، مامانم کمی آروم شد و زهرا خانم یه قرص خوابم بهش داد و بردش تو اتاقش و خوابوندش . منم رفتم بالا تو اتاقم و لباسام رو عوض کردم و رفتم تو تختخوابم .
اصلا حوصله نداشتم که به این سرگذشت فکر کنم . برای چی باید به خاطر چیزی که گذشته و تموم شده ، خودمونو عذاب بدیم؟ من فقط می خواستم یه مقدار از سرگذشت پدرم و علت جدایی ش با خبر بشم که هنوزم با خبر نشده بودم هر چند که احتمالا بعد از این که جریان پری رو می فهمه ، حتما به خاطر آبرو و غرور و تعصب و این چیزا از مامانم جدا می شه . چقدر احمقانه . یه زن و مرد به خاطر کار یه نفر دیگه که اصلا به اونا ربطی نداشته ، از هم جدا می شن . راستش دیگه اونم برام مهم نبود .
زود این افکار رو از سرم ریختم دور و وارد دنیای خودم شدم . دنیای واقعی و در زمان حال . من ....دارا ؛ داراب و کیوان.
/*]]>*/
ببخشید
، من باید برم .
-کجا داری می ری؟
بشین کارت دارم .
«اینو گفت و دستم
رو گرفت و کشید طوری که افتادم رو مبل . خیلی عصبانی شده بودم . یه نگاه بد بهش
کردم که گفت »
-مامانت یادت
نداده با بزرگتر چطوری رفتار کنی؟
« یه مرتبه تمام
مهمونا ساکت شدن و به ما نگاه کردن . اونقدر از دست این
زن عصبانی بودم
که دلم می خواست کتکش بزنم . داشتم چپ چپ بهش نگاه می کردم
که به مامانم گفت
-پروین به دخترت
نگفتی من کی ام ؟
«نذاشتم مامانم
جوابش رو بده و زود گفتم »
-چرا گفته ، شما
یه بالون خیلی خیلی بزرگ هستین .
«اینو گفتم و از
جام بلند شدم که یه مرتبه همه مهمونا زدن زیر خنده .
«اینو گفتم و از جام بلند شدم که یه
مرتبه همه مهمونا زدن زیر خنده . همون جور که می رفتم طرف دارا ،
شنیدم که هر کی یه چیزی به اون خانمه می گفت »
-عجب جوابی بهت
داد شهناز
-فکر کردی اینام
دخترای ایرانی ن که مادر شوهر بازی براشون در بیاری؟
-من جای تو باشم
شهناز ، بلند می شم و می رم خونه .
«حتی برنگشتم یه
نگاه بهش بکنم و رفتم طرف دارا و تا رسیدم گفت»
-نجاتت دادم؟
-از چی؟
-از اون هیولا.
-از چی؟
-monster
«زدم زیر خنده که
دستم رو گرفت و از در سالن رفتیم تو تراس که مشرف به حیاط و استخر بود . ازش
پرسیدم»
-تو و داراب و
پدر و مادرتم این جا زندگی می کنین؟
-آره ،بابا بزرگ
دوست داره ماها دور و ورش باشیم . ببین ، یه کادوی کوچیک برات گرفتم .
«اینو گفت و از
تو جیبش یه جعبه قشنگ کوچولو در آورد و گرفت طرف من و گفت »
-خدا کنه ازش
خوشت بیاد ، سلیقه خودمه .
-این برای چیه
دار؟
-یادگاری ، یعنی
به یاد من باشی.
«جعبه رو گرفتم و
بازش کردم ،یه زنجیر طلا بود با یه پلاک که حرف D روش
کنده بود . خیلی
خیلی قشنگ بود اما اگه ازش می گرفتم معنی دیگه ای داشت »
-مرسی دارا ،خیلی
خیلی قشنگه اما نمی تونم قبولش کنم .
-چرا؟
«بهش خندیدم که
گفت »
-به خاطر این که
حرف D روش
نوشته شده؟
«سرم رو تکون
دادم که گفت »
-این فقط یه
یادگاریه . معنی خاصی نداره . مطمئن باش .
-اگه این طوریه
باشه . مرسی دارا . خیلی قشنگ و خیلی باارزش .همیشه ازش نگهداری می کنم . مرسی .
-پس بنداز گردنت.
«شونه هامو
انداختم بالا و زنجیر رو انداختم گردنم که گفت »
-خیلی بهت میاد .
-مرسی ، خیلی لطف
کردی .
-می خوای بریم تو
حیاط قدم بزنیم ؟
-آره ، خیلی
عالیه .
«اومدیم از پله
ها بریم پایین که یه مرتبه از پشت داراب صدامون کرد »
-دارا .
«تا اینو گفت ،
دارا همونجور که پشتش بهش بود آروم گفت »
-برخرمگس معرکه
لعنت.
«نفهمیدم معنی ش
چیه . تو همین موقع داراب رسید به ما و به دارا گفت »
-بابا کارت داره .
-چی کار داره؟
-اگه به من می
خواست بگه که دیگه با تو کار نداشت .
«دارا یه نگاه به
دارب کرد و بعد به من گفت »
-یه دقیقه ای
میام ، جایی نری آ.
«بعدش دوئید طرف
ساختمون . تا رفت ، داراب یه لبخند به من زد و گفت »
-خیلی مزاحمتون
می شه؟
-دارا؟اصلا ،پسر
خوبیه .
-سگ ش بعض خودشه .
-ببخشید ؟
-هیچی ؟دوست
دارین بریم کنار استخر قدم بزنیم؟
-می خواستیم با
دارا همین کارو بکنیم .
«خندید و زیر
بازوی منو گرفت گفت »
-منم بلدم این
جاها رو نشون تون بدم .
«دوتایی با خنده
راه افتادیم و وقتی رسیدیم کنار استخر گفت »
-می دونین ؟ دارا
هنوز بچه س ، سن و سالی نداره که ، بیست و سه سالش بیشتر
نیس ، تو این سن
و سال جوونا رویایی فکر می کنن . زندگی رو بازی می گیرن . نمی شه رو حرفاشون حساب کرد .
«یه خرده صبر کرد
و بعد گفت »
-به شما چیزی
گفته؟
-در مورد چی؟
-در مورد خودش ،
شما .
-نه .
«یه لبخندی زد و
بعد از تو جیبش یه جعبه در آورد و گرفت جلوی من و گفت »
-این برای شماس.
-برای من ؟
-قابل شما رو
نداره.
-آخه به چه دلیل؟
-همین جوری.
-همین جوری؟
-آره ، دیگه .
-مرسی ولی....
-بگیریدش دیگه .
«ازش گرفتم و
بازش کردم . یه دستبند خیلی ظریف و قشنگ از طلا بود »
-داراب این خیلی
قشنگه .
-ببندین به
دستتون.
«دستبند رو دستم
کردم و یه نگاه بهش کردم و گفتم »
-واقعا قشنگه .
امشب هم شما و هم دارا ، خیلی لطف به من کردین .
-دارا؟اون برای
چی؟
«گردنبندی رو که
دارا بهم داده بود نشونش دادم و گفتم »
-اینو هم دارا
امشب به من داد .
-ای لعنتی؟
-ببخشید؟
-با شما نبودم .
ببخشید بهش قولی که ندادین ؟
-نه ، اصلا .
-خب الحمدا....
می دونین اون همه حرفاش چاخانه . گولش رو نخورین . یه کلکی یه که دومی نداره پدر
سگ .
«همچین حرف می زد
و عصبانی بود که از دستش داشتم از خنده می مردم اما جلو
خودمو گرفتم و تو
همین موقع دارا از ساختمون اومد بیرون و اومد طرف ما . داراب انقدر از دستش عصبانی
بود که نتونست جلوی خودشو بگیره و تا دارا
رسید بهش گفت »
-یه دقیقه بیا
بریم اون طرف باهات کار دارم .
«دارا هم گفت
باشه و از من عذرخواهی کردن و رفتن . منم برگشتم تو ساختمون
و دیدم که یه عده
دیگه از مهمونا اومدن . دوباره سلام و احوالپرسی و تعارف
و این چیزا تکرا
شد و بعدش یکی یه نوار گذاشت و همه شروع کردن به رقصیدن . مهمونی حسابی گرم شد . یه طرف
سالن رو میز چیزای بود که تو خود امریکام
شاید پیدا نمی شد
. بعضی ها می رفتن و از رو میز یه چیزی می خوردن و می
اومدن . من سرم
به رقص و حرف زدن با بقیه گرم شده بود و متوجه گذشت زمان
نشدم که به دستور
خان دایی ، موزیک قطع شد و همه برای خوردن شام دعوت شدن
به سالن غذا خوری
که یه جای دیگه خونه بود . اون موقع بود که متوجه شدم از
دارا و داراب هیچ
خبری نیست. گفتم شاید رفتن دنبال کاری . خلاصه رفتیم به
سالن غذاخوری که
یه میز خیلی خیلی بزرگ وسطش بود و دورتادورش صندلی های
خیلی شیک . روی
میزم از هر نوع غذا که خیلی هاشو اصلا نمی دونستم چیه چیده
شده بود . همون
جور که مشغول برداشتن غذا بودم ، مامانم اومد کنارم و گفت »
-خوب جواب شهناز
رو دادی ها .
-آخه خیلی
ناراحتم کرد .
-اتفاقا کار بدی
نکردی . راستی تو به دارا و داراب حرفی زدی؟
-چطور مگه؟
-مگه حواست نبود
؟
-به چی؟
-یه ساعت پیش که
سر و صدا شد .
-نه ، نفهمیدم .
-گویا دارا و
داراب با هم حرفشون شده و افتادن به جون هم .
-دارا و داراب؟
-آره . حسابی
همدیگه رو زده بودن .
-پس با هم این کارو
داشتن؟
-چی؟
«جریان رو برای
مامانم تعریف کردم و کادوهایی رو که بهم داده بودن بهش نشون دادم که خندید و گفت »
-بعد از شام ،تا
یه جنگ و جدال دیگه نشده ، زودتر برگردیم خونه . می ترسم این دو تا برادر یه بلایی
سر همدیگه بیارن .
«شام رو با شوخی
و خنده خوردیم و برگشتیم تو سالن . از دارا و داراب خبری
نبود . این طور
که مامانم می گفت انگار صورت هر دوشون زخمی شده و دیگه هیچ
کدوم به مهمونی
برنگشتن. هم از این جریان ناراحت بودم هم خوشحال. ناراحت
برای این که چرا
باید از خشونت استفاده کنن . دلیلی برای این کار نبود . من اگه می خواستم خودم یکی شون
رو انتخاب می کردم . دلیلی خوشحال م هم به
این دلیل این بود
که می دیدم دو تا پسر که با همدیگه برادرم هستن به خاطر
من دارن مبارزه
می کنن . یعنی خوشحال خوشحال نبودم اما دروغ نگفته باشم ته
دلم از این موضوع
یه جوری می شد . بالاخره یک ساعت بعد از شام ، از خان
دایی و خانمش و
بقیه خداحافظی کردیم و خان دایی راننده ش رو فرستاد که ما
رو برسونه خونه .
نیم
ساعت بعد خونه بودیم . تا رسیدیم و لباسامونو عوض کردیم ، تمام جریان رو
برای زهرا خانم که سراپا اشتیاق اخبار بود ، تعریف کردم . به قدری می خندید
که همین جوری اشک از چشماش می اومد پایین . مخصوصا وقتی فهمید جواب شهناز
خانم رو چی دادم . انگار کمتر کسی از شهناز خانم خوشش می اومد .
بعد از این که
سیر تا پیاز مهمونی رو برای زهرا خانم تعریف کردیم و یه
چایی تازه دم هم
خوردیم ، به زهرا خانم شب بخیر گفتم و اونم رفت که بخوابه . موندیم من و مامان که گفتم
–امروز صبح می خواستم یادتون بندازم که دفتر
خاطرات رو از زیر
کمد در بیارین اما یادم رفت .
-خودم یادم بود .
یعنی همیشه یادمه . رفتم از اونجا درش آوردم ولی بگو ببینم هنوز می خوای بقیه
ماجرا رو بدونی؟
-خیلی زیاد .
-فکر نمی کنی
بهتر باشه فراموشش کنیم ؟
-اگه شما رو
ناراحت می کنه ، باشه .
-نه ،به خاطر
خودت می گم . شاید در گذشته چیزایی پیدا بشه که ندونستن ش بهتر از دونستن ش باشه .
-از این که گذشته
یه نفر تاریک باشه هیچی عوض نمی شه . مثل اتاق تاریکی که
درش بسته س . اما
هر چیزی که توش هست ، تو روشنی هم هست . بهتره چراغ رو
روشن کنیم و
ببینیم تو این اتاق چی هست .
«مامانم یه
لبخندی زد و دو تایی با هم رفتیم بالا تو اتاق من یا بهتر بگم تو اتاق پری . خاله
پری .
من رفتم رو تختم
نشستم و مامانم رفت و از تو یه اتاق دیگه ، یه دفتر نسبتا
کهنه رو که لای
یه کیسه نایلون بود ، آورد . طوری دفتر رو تو دستش گرفته
بود که انگار ازش
می ترسه . با همون حالت گذاستش رو میز آرایش و خودش اومد
و نشست کنار منو
گفت »
-پری چند تا دفتر
خاطرات داشت . وقتی تصادف کرد، همه ش توی کشوی همین میز
آرایش بود . همه
مرتب و منظم . تقریبا خاطرات هر روزش رو از چند سال قبل
نوشته بود . بذار
آخریش رو برات بیارم ببینی. این طوری بهتره .
«دوباره بلند شد
و رفت تو اون یکی اتاق و چند دقیقه بعد با یه دفتر برگشت و نشست لبه تخت و گفت»
-تو این دفتر ،
خاطراتش رو هر روز نوشته اما آخر دفتر حدود ده برگ سفید
مونده و چیزی توش
نوشته نشده . تاریخ فوتش با آخرین صفحه خاطراتش تقریبا
دو ماه و نیم
اختلاف داره . همین م باعث کنجکاوی من شد ، چرا باید از دو
ماه و نیم پیش
دیگه خاطراتش رو ننوشته باشه ؟حتما دلیلی داشته .
-همه دفتر ها رو
خوندی؟
-همه ش رو .
-چی توش نوشته
بود ؟
-چیزای معمولی .
از خودش از من و مادرم و پدرم ، از دوستاش ، همهش چیزای
معمولیه . زمانی
م که تو به دنیا اومدی از تو نوشته بود که چقدر دوستت
داره . و بعدش از
یه تاریخی یه مرتبه قطع می شه . در صورتی که این طوری
نبوده . بقیه خاطرات
به طور نامنظم تو این یکی دفتر نوشته شده .
«یه خرده سکوت
کرد و بعد گفت »
-وحید راست می
گفت ، باید این دفتر رو ، یا می سوزوندیم یا میذاشتیم همونجا باشه .
-اما این کار رو
نکردی .
-نه ، هر کس دیگه
ای م جای من بود نمی تونست نسبت بهش بی تفاوت باشه .
«اینو گفت و بلند
شد و رفت دفتر رو از تو کیسه نایلون در آورد و همونجا
نشست رو زمین و
به من اشاره کرد که برم پیشش بشینم رو زمین . از جام بلند
شدم و رفتم کنارش
نشستم که گفت »
-می خوای خودم
جریان رو برات تعریف کنم یا ترجیح می دی که از روی خاطراتش جلو بریم ؟
-هر جور شما
راحتین .
«یه لحظه فکر کرد
و بعد گفت »
-برات می خونمش .
صفحه به صفحه . همونجور که خودم جلو رفتم .
«بعد دفتر رو باز
کرد و شروع کرد به خوندن »
پایان فصل چهارم .
فصل
پنجم
کثافت آشغال
حرومزاده ی بی شرف بی ناموس هر چی بهش بگم بازم کمه
مثل حیوون شده
بود دو تا جیغ که کشیدم همچنین دستشو گذاشت جلو دهنم که نفسم بند اومد تا خواستم
دستشو گاز بگیرم که با مشت زد تو سرم.
منگ شده بودم
اتاق دور سرم می چرخید چه جوری تونست چه جوری تونست چرا
انقدر شُل بودم
ولی چیکار می تونستم بکنم خیلی قویّه همونجور که کیج و منگ
بودم داشتم جلوشو
می گرفتم اما نمی تونستم می فهمیدم داره چیکار می کنه
اما هر چه زور می
زدم نمی تونستم تا لحظه ی آخر مقاومت کردم. هرچی من
بیشتر زور می زدم
اون قوی تر می شد می دونستم این لحظه ی آخره باید تو
همون لحظه یه
کاری می کردم چیزی جلو دستم نبود که بزنم تو سرش منو انداخته
بود رو تخت و تن
کثیف و سنگین ش رو انداخته بود روم
از بوی گند دهنش
دهن ش حالم بهم می خورد فقط تو اون لحظه وقتی داشت کار از
کار می گذشت بهش
التماس کردم قسم ش دادم اما اونقدر مست بود که هیچی نمی
فهمید به خدا
کاری نتونستم بکنم خدایا خدایا منو ببخش آشغال بی همه چیز
کثافت
«دفتر رو بست و
یه نگاه به من کرد و گفت»
-متوجه شدی؟
«سرم رو تکون
دادم که گفت»
-هر جاش رو
نفهمیدی بگو برات بگم
«بعد دوباره دفتر
رو باز کرد و ورق زد و گفت»
-این یه روز دیگه
س! احتمالا چند روز بعد!
دلم نمی خواد حتی
اسمشو بشنوم
اگه چشمم بهش
بیوفته می کشمش باید یه فکری بکنم شاید باید ازش شکایت کنم یا نه آبرو ریزی چی نمی
دونم نمی دونم
«یه ورق دیگه زد.
براش سخته که جملات رو ادا کنه! بغض تو گلوشه! سعی می
کنه آروم باشه
اما نمی تونه. نمی خواد گریه کنه ولی من حالشو می فهمم! بعد
از کمی سکوت دوباره
شروع کرد به خوندن!»
امروز اومد جلوی
دانشگاه
با ماشینش بود
با خواهش سوارم
کرد. نمی خواستم سوار بشم اما وقتی گفت باید یه فکری بکنیم سوار شدم.
می خواستم چشماشو
با ناخن هام از کاسه در بیارم
کثافت با اون
صورت مظلومش همهش می گفت گه خوردم دست خودم نبود مست بودم
گفت یه دکتر رو
می شناسه.
گفت باید تا زوده
یه کاری کرد.
قرار شد خودش
خبرم کنه.
لحظه ی آخر که می
خواستم از ماشینش پیاده بشم همچین با دستم زدم تو صورتش که از دماغش خون زد بیرون
حیوون آشغال
کثافت حروم زاده
«دوباره یه ورق دیگه زد . کمی صبر کرد تا آرومتر بشه و بعدش شروع کرد به خوندن»
شاید بشه یه کاری کرد قبل از اینکه کسی متوجه بشه .
اگه یه دکتر اشنا باشه حتما می شه .
«دوباره دفتر رو ورق زد . دقت کردم دیدم که چشماش یه جای دیگه س اما داره برام می خونه »
چند روز گذشت و ازش خبری نشد بهش زنگ زدم و تهدیدش کردم گفتم ازت شکایت می کنم ،آشغال بی شرف گفت چی می خوای تو دادگاه بگی
یادت نره تو اومده بودی خونه من نه من خونه تو
حرومزاده بی همه چیز فکر همه جاش رو کرده بود
«دفتر رو بست و پیشونی ش رو گذاشت روش . بلند شدم و رفتم از پایین براش یه لیوان آب آوردم . وقتی دادم دستش یه لبخند بهم زد و کمی ازش خورد و لیوان رو گذاشت بغلش و دوباره دفتر رو باز کرد . انگشنش لای صحفه بود . نگاهش به اول صفحه بود اما خط ها رو می خوند . انگار همه ش رو خفظ بود »
امروز چند بار بهش تلفن کردم اما جواب نداد
نمی دونم باید چیکار کنم
اگه بهم نشون نده باید هر جور شده از یه نفر کمک بخوام آشغال آشغال
«سرش رو بلند کرد و همون جور که دفتر رو ورق زد گفت »
-این صفحه آخرشه
«بعد هموجور که منو نگاه می کرد گفت»
پدرسگ بی شرف یه ماه و نیمه که داره منو سر می دوونه
دیروز با افسانه حرف زدم و جریان رو بهش گفتم ولی قسمش دادم به کسی نگه
چند تا راهنمایی خوب بهم کرد
فردا قراره برم شرکتش
اگه بازم بخواد باهام بازی در بیاره می دونم باهاش چیکار کنم دیگه نمی تونم صبر کنم
حامله شدم حامله شدم از اون کثافت
حامله شدم از اون آشغال حامله شدم
«یه مرتبه مامانم زد زیر گریه . بغض ش یه دفعه باز شد . یه گریه عصبی . از صداش ، زهرا خانم نفس نفس زنون اومد بالا و تا رسید ، پرید و بغلش کرد و شروع کرد به غر زدن»
-کار برای خودتون درست کردین؟ مردم همه ش یه کاری می کنن که یه خنده رو لباشون بیاد،اون وقت شما این همه راه رو کوبیدین اومدین این جا که بشینین گریه زاری کنین؟ عقلم خوب چیزیه والا . صد بار بهت گفتم این دفتر وامونده رو بسوزون بره پی کارش . ورداشتی قایمش کردی که چی؟ که با خودت این طوری بکنی؟
«غر می زد و مامانم رو ناز می کرد . منم همون جور نشسته بودم و نگاهش می کردم راستش درسته که پری خاله م می شد اما چون ندیده بودمش و حتی از وجودش خبری نداشتم ، احساسی بهم دست نداده بود فقط یه مقدار ناراحت بودم . شایدم ناراحتی م به خاطر ناراحتی مامانم بود . از اون گذشته ، به نظر من علتی نداشت که پری خودکشی کنه .می تونست با مراجعه به یه پزشک مسئله رو حل کنه و طبیعتا الانم زنده بود . برای این که اون کرد رو هم تنبیه کرده باشه ، می تونست ازش شکایت کنه و بندازدش زندان. در هر صورت این مسئله برام قابل قبول نبود مگر این که قبول کنم فرهنگ من با پری فرق می کرد .
خلاصه زهرا خانم به زور مامانم رو بلند کرد و منم رفتم کمکش و با همدیگه بردیمش پایین و یه سیگار روش کرد و داد دستش و همونجور که غر می زد ، یه قهوه ام درست کرد و گذاشت جلوی ماها . بعد از کشیدن سیگار و خوردن قهوه ، مامانم کمی آروم شد و زهرا خانم یه قرص خوابم بهش داد و بردش تو اتاقش و خوابوندش . منم رفتم بالا تو اتاقم و لباسام رو عوض کردم و رفتم تو تختخوابم .
اصلا حوصله نداشتم که به این سرگذشت فکر کنم . برای چی باید به خاطر چیزی که گذشته و تموم شده ، خودمونو عذاب بدیم؟ من فقط می خواستم یه مقدار از سرگذشت پدرم و علت جدایی ش با خبر بشم که هنوزم با خبر نشده بودم هر چند که احتمالا بعد از این که جریان پری رو می فهمه ، حتما به خاطر آبرو و غرور و تعصب و این چیزا از مامانم جدا می شه . چقدر احمقانه . یه زن و مرد به خاطر کار یه نفر دیگه که اصلا به اونا ربطی نداشته ، از هم جدا می شن . راستش دیگه اونم برام مهم نبود .
زود این افکار رو از سرم ریختم دور و وارد دنیای خودم شدم . دنیای واقعی و در زمان حال . من ....دارا ؛ داراب و کیوان.