بعد از این که آخرین صفحه دفتر خاطرات رو خوندم نمی تونم بگم چه حالی داشتم فقط گریه می کردم . زهرا خانم و مادرم اومده بودن بالا و وقتی منو به اون حال دیدن داشتن سکته می کردن . هی اونام گریه می کردن و ازم جریان رو می پرسیدن اما من فقط گریه می کردم .
بالاخره بعد از این که کمی آروم شدم جریان رو بهشون گفتم . حالا دیگه نوبت مادرم بود که شوکه بشه .آخه هر چیزی رو از پری انتظار داشتیم جز این یکی رو . اصلا اهل این چیزا نبود . یعنی ما این طوری فکر می کردیم . بالاخره بعد از این که مادرم رو آروم کردیم بلند شدم و از تو دفتر تلفن شماره افسانه ، دوست پری رو پیدا کردم و بهش تلفن کردم . خونه نبود ، یه پیغام براش گذاشتم و زنگ زدم به شرکت وحید و از معاون شرکت شماره تلفن وحید رو گرفتم و بهش زنگ زدم . اونم تو هتلش نبود . مونده بودم باید چیکار کنم . هر ثانیه برام مثل یه سال می گذشت . هزار تا فکر می اومد تو کله م . باید هر جوری بود این آدم رزل بی شرف رو پیدا می کردم . نامردی که باعث کشته شدن خواهر و پدرم شده بود . داشتم خفه می شدم . مادرم می گفت باید رو قضیه سرپوش بذاریم . از آبروریزیش می ترسید مخصوصا جلوی وحید . اما من گوشم به این چیزا بدهکار نبود . باید انتقام مرگ خواهر و پدرم رو از اون کثافت می گرفتم .
بالاخره بعد از یکی دو ساعت وحید تلفن کرد . انگار خدا دنیا رو بهم داد . با گریه و زاری جریان رو بهش گفتم ، اما بعدش خودم پشیمون شدم . وحید فقط گوش می کرد . هیچی نمی گفت . تازه فهمیدم که حق با مادرم بوده و نباید این جریان رو به وحید می گفتم اما کاری بود که شده بود و دیگه م نمی شد کاری کرد . وقتی تمام جریان رو براش تعریف کردم و گفتم به افسانه زنگ زدم و فعلا نبوده و منتظرشم فقط گفت که دوباره زنگ می زنه و خداحافظی کرد و گوشی رو گذاشت . یه خرده صبر کردم اما دیدم انگار دیوارای خونه دارن منو می خورن . از جام بلند شدم و لباسامو پوشیدم و ترو سپردم به زهرا خانم و مادرم و سوار ماشین شدم و راه افتادم طرف خونه افسانه اینا .
وقتی رسیدم ، افسانه هنوز برنگشته بود خونه . مادرش با مهربونی منو برد تو خونه و پذیرایی و این چیزا تا بیست دقیقه بعد افسانه رسید . وقتی منو اونجا دید خیلی تعجب کرد . ازش خواستم که تنها باهاش صحبت کنم . همینکه اینو ازش خواستم جریان رو فهمید . دو تایی رفتیم تو اتاقش که اول کمی گریه کرد و بعد گفت که پری قبل از اون اتفاق اومده بود پیشش و جریان رو براش گفته اما اسم اون مرد کثیف بی وجدان رو نگفته .
وقتی اینو گفت خیلی کلافه شدم . کاشکی پری حداقل به یه نفر اسم اون کثافت رو گفته بود . خلاصه بعد از این که کمی افسانه رو به خاطر نگفتن این جریان به خودم شماتت و سرزنش کردم ، ازشون خداحافظی کردم و خواستم برگردم خونه که افسانه گفت بهتره قضیه رو فراموش کنم . اونم در مورد آبروریزیش نگران بود . بهش گفتم منتظرم وحید از مسافرت برگرده تا به پلیس شکایت کنم و با کمک اونا حتما می تونیم اون بی شرف رو پیدا کنیم . افسانه م مثل مادرم عقیده داشت که هر چی سر و صدای قضیه بخوابه بهتره اما من ول کن نبودم .
بعد از خداحافظی برگشتم خونه اما دیگه آروم و قرار نداشتم . تو ذهنم صد دفعه تمام کسایی رو که با پری رابطه داشتن مرور کردم . تمام دفتر های خاطراتش رو ریختم بیرون و شروع کردم به خوندن . فکر می کردم می تونم از توی اونها یه چیزایی بفهمم . تازه دفتر اول رو تموم کرده بودم که زنگ خونه مون رو زدن و زهرا خانم آیفون رو جواب داد و یه لحظه بعد با تعجب به من خبر داد که افسانه و مادرش اومدن .
حدس زدم که حتما اومدن دلداریمون بدن . وقتی دوتایی وارد شدن و مادرم چشمش به افسانه افتاد دیگه نتونست خودش رو کنترال کنه و از زور فشار عصبی غش کرد . حالا حساب کن که من چه حالی داشتم . رو خودم اونقدر فشار بود که هر لحظه فکر می کردم ممکنه قلبم از حرکت بایسته . اونوقت با اون حال باید به مادرمم می رسیدم .
خلاصه بعد از یه ربع مامانم به هوش اومد و شروع کرد به گریه کردن . با هر قطره اشک آرومتر می شد تا دیگه خیال مون ازش راحت شد . وقتی اوضاع کمی به حالت عادی برگشت مادر افسانه شروع کرد به حرف زدن . یعنی در واقع داشت منو نصیحت می کرد . اما هر چی اون بیشتر حرف می زد من اراده م برای گرفتن انتقام محکم تر می شد .
شاید یک ساعت نصیحتم کرد که آخرش آب پاکی رو ریختم رو دستش و گفتم به وحید زنگ زدم و جریان رو بهش گفتم . فکر کنم همین امشب برگرده خونه و حتما همین امشب به کلانتری شکایت می کنیم .
وقتی حرفم تموم شد افسانه و مادرش یه نگاه به همدیگه کردن و افسانه گفت «پروین خانم وقتی امروز شما از خونه ما رفتین ، من و مامانم خیلی با همدیگه حرف زدیم . حالا اومدیم که با شما صحبت کنیم . اگه اجازه بدین بهتره کمی خصوصی تر با همدیگه حرف بزنیم
»
وقتی اینو گفت تازه فهمیدم که انگار افسانه چیزای بیشتری می دونه اما نخواسته به من بگه . زود بهش گفتم «افسانه جون ، ترو به اون کسی که می پرستی ، ترو به جون اون کسی که دوست داری قسم می دم اگه چیزی می دونی به منم بگو . ما باید بدونیم که این مرتیکه کثافت کی بوده . اون باید به سزای عملش برسه . راضی نشو که روح پری عذاب بکشه . اون الان دستش از این دنیا کوتاهه، تو دوستش بودی ، رسم دوستی و رفاقت این نیست که آدم مرگ دوستش رو ببینه و ساکت بشینه . تو چطور دلت طاقت آورده تا حالا ساکت باشی ؟ اگه دور از جون دور از جون این اتفاق برای تو افتاده بود فکر می کردی پری ساکت می موند ، آفرین به تو رفیق . آفرین به تو دوست .
اینارو با گریه گفتم که یه مرتبه افسانه زد زیر گریه و منو بغل کرد و گفت «به خدا اومدم که بگم ،همه چیز رو می گم . فقط بریم یه جا که تنهایی باهاتون حرف بزنم. »بهش گفتم «هم زهرا خانم از جریان خبر داره و هم مادرم . دیگه از کی باید پنهون کنم . هر چی هست بگو »طفل معصوم به هق هق افتاده بود ، زهرا خانم از جاش پرید و یه لیوان آب براش آورد . کمی که خورد گفت «اون روز پری اومد خونه ما . خیلی ناراحت بود ، یعنی چند وقت بود که اخلاقش عوض شده بود . کمتر به من تلفن می کرد و وقتی م که من تلفن می زدم می دیدم که حوصله حرف زدن نداره . پری ی که هر وقت تلفن می کرد یه ساعت با هم دیگه حرف می زدیم ، سه دقیقه نشده یه بهانه ای میاورد و خداحافظی می کرد . اول آ فکر می کردم که شاید مشکل خونوادگی داره و منتظر بودم که خودش بهم بگه اما بعدا متوجه شدم که مسئله خیلی جدی تر از این حرفاس .
یه روز که بهش تلفن زدم انگار که پای تلفن نشسته بود و منتظر کسی بود . وقتی صدای منو شنید با بی حوصلگی بهم گفت که بعدا خودش بهم زنگ می زنه . تا شروع کردم ازش گلگی کردن که کلافه شد و تلفن رو قطع کرد . راستش بهم خیلی برخورد . منم باهاش قهر کردم و دیگه بهش زنگ نزدم .
تقریبا دو هفته ای ازش بی خبر بودم تا اون روز که اومد خونه مون . وقتی زنگ در رو زد و آیفون رو جواب دادم و دیدم اونه ، خیلی خوشحال شدم . دلم براش تنگ شده بود . فکر کردم اومده به خاطر اون روز ازم معذرت خواهی کنه و یه جوری از دلم در بیاره ، برای همین م دوئیدم تو حیاط و استقبالش که دیدم این پری ، اون پری دیگه نیست .
رنگش شده بود زرد مثل زردچوبه . یه بند انگشت تو چشماش می رفت . لاغر مثل اسکلت . راستش تا دیدمش جا خوردم و اصلا باور نمی کردم یه نفر تو چند روز انقدر عوض بشه اونم کسی مثل پری که خنده از لب هاش نمی افتاد . من پری رو از خودش بهتر می شناختم . کار یه سال دو سال نبود که ، ده دوازده سال می شد که با همدیگه دوست بودیم . اون پری که من دیدم انقدر غم تو دلش بود که می شد باهاش دنیا رو غصه دار کرد .
خلاصه با خودم بردمش تو خونه . تا برسیم تو سالن هر چی ازش پرسیدم که چی شده یه کلمه باهام حرف نزد . خواستم برم براش آبی چیزی بیارم که نذاشت . از تو کیفش یه بسته سیگار در آورد و یکی روشن کرد ، بعدشم از تو یه شیشه چند تا قرص در آورد و انداخت تو دهن ش و قورت داد . من فقط مات بهش نگاه می کردم . چیزایی می دیدم که اگه از هر کسی می دیدم باور می کردم جز پری .
چند دقیقه که گذشت سیگارش رو کشید و گفت «برام یه اتفاق بد افتاده » بهش گفتم «این که گفتن نداره . از دور هر غریبه ای م ترو ببینه می فهمه چه برسه به من »یه دفعه بی مقدمه گفت «حامله شدم »
چشمام داشت می رفت رو فرق سرم ، یعنی هر چیز دیگه می گفت برام قبول کردنش آسون تر از این بود . پری اصلا اهل این حرفا نبود . طولانی ترین مدت و نزدیک ترین فاصله ای که با یه پسر داشت زمانی بود که تو دانشگاه سر کلاس با پسرا نشسته بودیم . اصلا تو این خط آ نبود .
خلاصه وقتی اینو گفت من یه مدت طول کشید تا حرفش تو ذهن م جا افتاد . بعدش گرفتمش به سوال . از کی؟ کجا ؟ کی ؟ چطور ؟اما اگه از این دیوار صدا در اومد ، از پری در اومد ، از پری م در اومد . یه کلمه جوابم رو نداد . داشتم از دستش دیونه می شدم که از تو کیفش یه پاکت در آورد جلو من و گفت «افسانه جون ازم هیچی نپرس . فقط می خوام یه کار برام بکنی»
راستش خیلی از دستش عصبانی بودم برای همین بهش گفتم «تا من جریان رو ندونم هیچ کاری برات نمی کنم » اینو که گفتم با اون یکی دستش دستم رو گرفت و گفت «عیبی نداره . تو انقدر تو این مدت برام دوست خوبی بودی که با دنیا عوضت نمی کنم . چه حالا برام کاری بکنی و چه نکنی . »
بعدش یه مرتبه دولا شد و دست منو بوسید . اصلا نفهمیدم چی شد . پریدم بغلش کردم و زدم زیر گریه و همون جور بهش گفتم «من گه می خورم پری جون ، جونمم بخوای برات می دم . اینو که گفتم از رو دوستی بود . ترو که این طوری می بینم آتیش می گیرم . آخه بگو چی شده تا با همدیگه درستش کنیم »
من همین جوری گریه می کردم و اونم گریه می کرد ،وقتی دوتایی کمی آروم شدیم دوباره پاکت رو گرفت طرف من و گفت «ازم چیزی نپرس تا بعدا وقت ش که برسه خودم بهت می گم . فقط باید بهم قول بدی که هر کاری گفتم بکنی »گفتم «قول می دم »گفت بگو به دوستیمون قسم سر خود کاری نمی کنی. گفتم «بابا آخه چی شده »گفت «قسم بخور »
مجبوری قسم خوردم که دوباره گفت «بگو به مرگ تو همون کاری رو می کنم که تو بهم بگی»
منم دیگه چیکار می تونستم بکنم ؟ دستش تو دستم داشت می لرزید . سرد مثل یخ ، چشماش نور نداشت . صداش به زور از ته گلوش در می اومد . منم بهش قول دادم . پاکت رو داد به من و گفت «این امنت پیش ت باشه . یا خودم میام ازت می گیرم یا پروین . غیر از ما دو نفر این پاکت رو به کسی نمی دی. حالا هر اتفاقی که بیفته ، اگرم پروین دنبالش نیومد ، توام یه کلمه حرف در موردش نمیزنی»بهش گفتم «باشه »اما ول کن نبود . دوباره همینا رو بهم گفت و بازم قسمم داد . منم دوباره بهش قول دادم . به دوستی مون . به جونش . به مرگش . دیگه چه جوری می تونستم زیر قولم بزنم ؟
خلاصه یه خرده در مورد حامله گی و این چیزا براش حرف زدم و بهش گفتم می تونیم یه کارایی بکنیم . کمی آروم شد و گفت که اگه خودش به نتیجه ای نرسه میاد که با همدیگه یه کاری بکنیم . بعدشم بلند شد و رفت . دو سه ساعت بعدشم که اون خبر گند و بد بهم رسید . تصادفش تو خیابون . بقیه شم که دیگه چیز گفتنی ای نیست .
طفل معصوم اینا رو که تعریف کرد زد زیر گریه و همونجور که گریه می کرد از تو کیف ش یه کیسه نایلون در آورد و بازش کرد و یه پاکت از توش در آورد و یه نگاه بهش کرد و گرفت جلوی من و گفت «پروین خانم این پاکت صحیح و سالم دست شما سپرده . من به قولی که به پری دادم وفا کردم ، راستش وقتی چند ساعت پیش اومدین اونجا ، نمی خواستم اینو بهتون بدم اما وقتی رفتین یاد پری افتادم و دیگه نتونستم خودمو نگه دارم . جریان رو به مامانم گفتم و دو تایی بلند شدیم اومدیم این جا .
پاکت رو ازش گرفتم که خودشو مامانش از جاشون بلند شدن . راستش منم دیگه زیاد بهشون تعارف نکردم . دلم می خواست زود تر تنها بشم و بتونم پاکت رو باز کنم و بخونم . خلاصه با تشکر و این چیزا راهی شون کردم و برگشتم تو خونه .

حالا من یه جا نشستم و مادرم روبه روم و زهرا خانمم بغلم . پاکت م جلوم رو میزه . اما نمی دونم باید جلوی مادرم بازش کنم یا نه ؟اگرم نخوام جلو اون بازش کنم چه بهانه ای باید براش بیارم ؟
تو این فکرا بودم که مادرم دستش رو دراز کرد و همونجور که پاکت رو بر می داشت با عصبانیت بهم گفت «چقدر دست دست می کنی دختر ، دلم از حلق م اومد بیرون . »
اینو گفت و پاکت رو گرفت طرف من . دیگه خودمم طاقت صبر کردن نداشتم . هر چی می خواست بشه ، بشه . دیگه چه فرقی می کرد ؟
پاکت رو گرفتم و بازش کردم . یه نامه چهار صفحه ای به خط پری توش بود . مثل برق شروع کردم تو دلم خوندن که یه مرتبه مادرم سرم داد کشید و گفت «بلند بخونش »
«مامانم اینا رو گفت و بعدشم بهم گفت »
-یه دقیقه بشین الان برمی گردم .
«بعدش بلند شد و رفت کمی بعد با یه پاکت برگشت و دوباره نشست سر جاش و پاکت رو باز کرد و یه نامه از توش درآورد و یه نگاه به من کرد و بعدش یه سیگار روشن کرد و شروع کرد به خوندن »
-پروین جون سلام . این نامه رو وقتی تو می گیری که احتمالا من نیستم و اگر خیلی باهوش باشی یا به طور اتفاقی طوری می شه که این نامه دستت می رسه . یعنی اگه اون دفتر خاطرات رو پیدا کرده باشی . ممکن هم هست که افسانه به قولش وفا نکنه که فکر نمی کنم . خوب گوش کن ببین چی می گم . اگه این نامه چند سال بعد از اتفاقی که برای من افتاده دستت رسید ، تا همین جا بیشتر نخونش . ازت خواهش می کنم . قسمت می دم .اگه منو دوست داری حرفم رو گوش کن . چون بعد از چند سال بهتره همه چی فراموش بشه . اما اگه خیلی زود دفتر خاطراتی رو که قایم کردم پیدا کردی دیگه خودت می دونی . من هیچ چیز ازت نمی خوام . تو مدیون من نیستی نیستی نیستی .
«مامانم این ورق رو که تموم کرد گذاشتش روی میز و اونای دیگه رو برداشت و شروع کرد به خوندن »
-پروین جون اگه این نامه رو برات می نویسم فقط به خاطر اینه که بدونی چه اتفاقی برای من افتاده . حاشیه نمی رم و جریان رو برات تعریف می کنم . روز پنج شنبه بود که طبق معمول از خونه اومدم بیرون که بیام خونه شما مواظب شینا جون باشم . وقتی رسیدم تو رفته بودی دانشگاه . شینا خواب بود و وحید نشسته بود تو آشپزخونه . نمی دونم چرا نرفته بود سر کار خیلی م تعجب کردم . فهمیدم که حتما تو خبر نداری و گرنه به من تلفن می کردی و می گفتی وحید خونه س و من دیگه نیام .
وقتی رفتم تو آشپزخونه ، دیدم داره مشروب می خوره . یه سلام کردم و ازش پرسیدم که چرا نرفته شرکت که گفت امروز شرکت تعطیله . بهش گفتم پس حالا که شما هستی، من بر می گردم خونه . تا خداحافظی کردم از جاش بلند شد و اومد طرف من و مچ دستم رو گرفت . انقدر مست بود که نمی شد باهاش حرف زد . حتی نمی تونستم که به خاطر شینا که خواب بود و ترس از آبروریزی جیغ بکشم و همسایه ها رو خبر کنم . دیگه بقیه ش رو برا تعریف نمی کنم چون مطمئن هستم که خودت همه چیز رو فهمیدی . به جون خودت به جون مامان به جون شینا خیلی سعی کردم که از دستش فرار کنم اما نتونستم .
این نامه رو برات نوشتم که چشم و گوشت باز بشه . وحید چند بار دیگه منو با تهدید با خودش این ور و اون ور برد و ازم سوءاستفاده کرد . منم به خاطر آبروریزیش تحمل کردم اما تازه فهمیدم که حامله شدم . دیروز تهدیدش کردم . کمی جا خورد و قول داد که منو ببره پیش یه دکتر که سقط کنم و بعدشم ترتیبی بده یه جوری برم خارج از کشور که سر و صدا بلند نشه اما من به اون ، آخه چی بگم بهش؟ من به اون نامرد اعتماد ندارم و برای همین این نامه رو دادم به افسانه که اگه اتفاقی برام افتاد حداقل یکی در جریان باشه . چشم و گوشت رو باز کن پروین . این آدم در تمام مدت زندگی به تو خیانت کرده و صد تا معشوقه داره . اینا رو تو این مدت فهمیدم . حواست رو جمع کن . بعضی از کسایی که باهاشن دوستایی ن که قبل از ازدواجش با تو داشته . بازم بهت می گم تو مدیون من نیستی و هیچی تقصیر تو نیست .
من تا دو ساعت دیگه تو یه خونه باهاش قرار دارم . اول می رم پیش افسانه و این نامه رو بهش می دم و بعد می رم سر قرار .
نمی دونم چرا دلم شور می زنه . می ترسم خیالاتی داشته باشه . از اون بعید نیست .
مواظب خودت باش رو وحید نمی شه حساب کرد .
دوستت دارم . ترو مامان و بابا و زهرا خانم رو .
من دارم سعی می کنم که یه جوری بشه که به زندگی تو لطمه نخوره .
منو ببخش که باعث به وجود اومدن این مشکل شدم اما تقصیر من نبود . تقصیر توام نیست . اینو بفهم .
بازم می گم اگه اتفاقی برای من افتاد تو مجبور نیستی کاری بکنی . خودت رو عذاب نده .
دوستت تون دارم و همه تون رو به خدا می سپرم .
پری
«نامه تموم شده بود اما مامانم هنوز کاغذها دستش بود و بهشون نگاه می کرد . منم همین طور . مامانم اون طرف نامه رو نگاه می کرد و من اینطرفش .
اون لحظه هیچ احساسی به جز نفرت نداشتم . نه به خاطر این که وحید پدرم بود ، یا پری خاله م . نه به خاطر این که وحید تو خونه ای یه همچین عملی انجام داده که دختر کوچولوش تو یکی از اتاقاش خداب بوده و نه به خاطر مامانم که ضربه خیلی خیلی سختی خورده ، فقط نفرتم به خاطر این بود که این مرد کثیف باید اسم پدر و یدک بکشه . به خاطر این که از خواهر زنش نگذشته .
اوایل سرگذشت وقتی مادرم این چیزا رو تعریف می کرد ، برام مثل یه قصه یا یه کتاب رمان بود اما با این نامه و دونستن علت جدایی اونا از همدیگه ، دقیقا خودمو وسط این سرگذشت می دیدم .
چیزی که بیشتر ناراحتم می کرد این بود که اتفاقاتی پیش اومده که مسئولش کسای دیگه بودن اما من یه مرتبه خودمو گرفتار عمل اونا می دیدم . چیزی که اصلا به من ربطی نداشت ، باید خودشو مثل زالو به من بچسبونه !
تا قبل از این جریان ، جدایی مامانم و اون از همدیگه ، زیاد برام مهم نبود چون اولا ندیده بودمش ، بعدشم احتیاجی بهش نداشتم و آخرم این که فکر می کردم به دلیل نداشتن تفاهم از همدیگه جدا شدن اما این چیز دیگه ای بود .
پدر من ، کسی که من قسمتی از وجود اونم ، یه مرد رزل و کثیف بوده و هست . کسی که در یه مکان پاک و مقدس ، جایی که هر گوشه ش اثری از پاکی و نجابت همسرش وجود داشته دست به خیانت زده ، اونم با کی ؟ با کسی که اون رو مثل برادرش می دونسته . کسی که برای کمک بهشون می اومده ، کسی که از ترس آبروریزی یا از اینه نکنه خواهر زاده کوچولوش وحشت کنه ، حتی نتونسته جیغ بکشه و فقط با نیروی جسمی ش با اون هیولای کثیف مقابله کرده .
تمام این فکرا تو یه لحظه اومد تو سرم و نمی دونم چرا بازتابش به شکل یه حالت عصبی و انتقامی علیه مادرم شد !اصلا خودمم دلیلش رو نمی دونستم اما دلم می خواست با مامانم دعوا کنم ، خودمم کاملا می دونستم که هیچ علتی برای این کار وجود نداره و سعی می کردم که جلوی خودمو بگیرم اما نمی تونستم برای همینم با عصبانیت به مامانم گفتم
-برای چی منو آوردی این جا ؟آوردی که بهم بگی پدرم یه آدم پست و کثیفه ؟ همون نداشتن پدر کافی نبود که اینا رو هم بهم گفتی ؟ بهتر نبود که حداقل اجازه می دادی که تو ذهنم یه پدر معمولی داشته باشم ؟ برای چی اینا رو بهم گفتی؟ برای چی می خواستی من اینا رو بدونم ؟ مگه من از تو شکایت کرده بودم که چرا از پدرم جدا شده بودی؟ اصلا این بازیا برای چیه؟ این نمایش و این چیزا برای چیه ؟ من که به نبودنش عادت کرده بودم حالا نفرتم بهش اضافه شد ولی چه فرقی داره ؟ فقط می خواستی منو ناراحت کنی؟
«انگار خالی شدم ، مامانم فقط نگاهم می کرد . کاش حداقل یه چیزی بهم می گفت یا سرم داد می کشید یا این که بلند می شد می رفت ، اما فقط نگاهم کرد ، نتونستم طاقت بیارم . پریدم بغلش کردم و گفتم »
-ببخشید ، ببخشید ، اصلا نفهمیدم چی شد .
«اما مامانم با بزرگواری دست به موهام کشید و نازم کرد و آروم بهم گفت »
-می دونم برات سخت بود ، اما باید می دونستی . همین طور که الان می خوای بدونی چرا اینارو بهت گفتم ، بهترم هست که همین الان بدونی ، همین الان که ناراحت و عصبانی هستی ، حداقل فقط یک بار ناراحت می شی .
«سرم رو از شونه ش برداشتم و نگاهش کردم و گفتم »
-مگه بازم چیزی هست که باید بدونم ؟
«آروم سرش رو تکون داد که پرسیدم »
-یه چیز بد ؟
«دوباره سرش رو تکون داد و گفت »
یادته ازت پرسیدم که اگه قرارباشه از بین خواستگارات یه کدوم رو انتخاب کنی ، کدومه ؟
«سرم رو تکون دادم که گفت »
-اگه انتخابت یه کس دیگه بود حتی این قسمت های سرگذشتم رو برات تعریف نمی کردم اما متاسفانه انتخابت .....بوده .
«مات بهش نگاه کردم که یه سیگار روشن کرد و گفت »
-برای یه شوک دیگه حاضری؟
«باسختی سرم رو تکون دادم که بلند شد و از تو یه کشو یه پاکت بزرگ در آورد و گذاشت جلوی من و خودشم نشست . می فهمیدم که خیلی ناراحته ، یه پک به سیگارش زد و نصفه خاموشش کرد و گفت »
-تو این پاکت چیزیه که تو باید بدونی ، مثل همین پاکتی که یه روز افسانه دادش به من . یه حقیقت و شاید مثل اکثر حقایق تلخ و بی رحم اما واقعی ، حالا اگه دلت می خواد و جرات روبروشدن با یه دنیای واقعی خارج از امنیت خونواده ت رو داری بازش کن .