اینو گفت و بلند شد از آشپزخونه رفت بیرون و منو منگ و مات تنها گذاشت . حالا دیگه نمی دونستم کدوم سرگذشت مال زمان حال و کدوم مال زمان گذشته س . این پاکت کدومه .رو میز دو تا پاکت بود . یکی کهنه و ایرانی ، یکی دیگه جدید با نوشته های خارجی .
کلافه بودم ، دیگه چه حقیقتی رو باید می فهمیدم ؟ اصلا این یکی پاکت از کجا اومده این جا ؟ کی فرستاده ؟ پاکتی که نه تمبر داره و نه مهر پستی .
این چیه که به من و خواستگاری ....از من مربوط می شه ؟ مامانم چرا جرات نداره صحبت کنه ؟ یعنی یه چیز وحشتناک توی این پاکته؟
پاکت رو برداشتم و بازش کردم و دست کردم توش . یه نوع مقوای صیقل و براق مثل عکس رو حس کردم . زود درشون آوردم . تازه مفهوم حرفای مامانم رو درک کردم .
حقیقت جرات آگاهی ، سه تا کلمه که باید کنار همدیگه قرار بگیرن تا یه رازی آشکار بشه . همیشه م کسی که می خواد این راز رو آشکار کنه از آدم می پرسه که می خوای بدونی ؟ داریش؟ می خوای بشی؟
تو پاکت چند تا عکس بود . عکس.....در کنار یه دختر زیبا ، احتمالا تو یه کنسرت و پشت صحنه . در حال ........
کسی که این عکس ها رو گرفته بود حتما براش سختی کشیده بوده و خیلی م جسارت داشته چون پشت صحنه به سختی می شد وارد شد .

پایان فصل پنجم
کسی که این عکس ها رو گرفته بود حتما براش سختی کشیده بوده و خیلی م جسارت داشته چون پشت صحنه به سختی می شد وارد شد .
عکس ها تو دستم بود و فقط نگاه شون می کردم . یکی یکی . عجیب این بود که هیچ احساس حسادتی در خودم حس نمی کردم . مثل زمانی که از نزدیک نمی شناختمش و مثلا یه عکسی یا یه ویدئوی کنسرتی ازش به دستم می رسید با این فرق که اون زمان شاید آرزو داشتم که من جای اون دختر باشم اما حالا نه .
نمی دونم چه مدت به همون حال بودم اما یه مرتبه متوجه شدم که مامانم پشت سرم ایستاده و داره موهامو ناز می کنه .
برگشتم بهش نگاه کردم و لبخند زدم و گفتم »
-
اونقدرهام سخت نبود .
-
خدا رو شکر .
-
یه چی بهش می گن ؟بین دو تا چیز ؟
-
مقایسه ؟
-
اوهوم. مقایسه بین دو تا زندگی .
-
تکرار دو تا زندگی یا تکرار تاریخ .
-
تکرار یه سرنوشت .
-
تکرار یه چیز بد .
-
از کجا اوردینش؟
-
یه نفر برام فرستاد .
=
همین جوری؟
-
نه ، من ازش خواسته بودم .
«
یه لبخند دیگه بهش زدم و گفتم »
-
با این حساب یکی دیگه هم از بین شون رفت بیرون .
-
مطمئنی؟
«
سرم رو تکون دادم »
-
حتما؟
«
دوباره سرم رو تکون دادم که از پشت صندلی اومد کنارم و بغلم کرد و گفت »
-
نمیذاشتم سرنوشتی که من دچارش شدم برای تو تکرار بشه .
«
بازم همون احساس شیرین بهم دست داد ، کسی هست که دوستت داشته باشه حالا به هر قیمت . حتی اگر سرش داد بزنی یا از دستش عصبانی بشی. خلاصه رفت نشست که گفتم »
-
پایان اون زندگی چطور بود ؟
-
خیلی سخت ، به قیمت فرو ریختن درونم . به قیمت از دست دادن مادرم . پری . پدرم مادرم .
-
مگه اونم همون وقت مرد ؟
-
سه ماه بعد ، یه سکته تو خواب .
-
خیلی غم داره .
-
خیلی غم انگیزه .
-
آها . غم انگیزه .
-
یه دیوانه با یه کار کثیف در اثر مستی باعث شد که دو تا خونواده متلاشی بشه و سه نفر انسان بی گناه بمیرن .
-
شما چیکار کردی؟
-
ازش شکایت کردم اما دیگه فایده ای نداشت . بعد از اون بار که تو شهرستان بهش زنگ زدم و جریان رو بهش گفتم دیگه ازش خبری نشد . از ایران فرار کرد .
-
الان کجاست ؟
-
یه جا خودشو گم و گور کرده .
-
نمی شه پیداش کرد ؟
-
تحت تعقیبه . اما چیزی که هست اینه که اون دیگه وطنی نداره . اگه پاش برسه ایران دستگیرش می کنن . این برای یه آدم خیلی دردناکه .
-
و آخر داستان ؟
-
وقتی مادرم فوت کرد ، چند وقت بعدش دیگه دیدم نمی تونم این جا بمونم و هم به خاطر خاطراتی که عذابم می داد و هم به خاطر این که یه زن تنها نمی تونه این جا زندگی کنه . این جا مثل خارج نیست . برای یه زن تنها زندگی خیلی مشکله . برای همین م رفتم آمریکا . با دست خالی .
-
اون خونه چی شد ؟
-
اون کثافت قبلا فروخته بودش . یعنی تو قمار باخته بودش .
-
مرد کثیفی بوده.
-
کثیف براش زیباترین واژه س .
-
چی؟
-
واژه ، کلمه .
«
یه سیگار دیگه روشن کرد و گفت »
-
اوایل تو امریکا زندگی برام خیلی سخت بود . باید هم درس می خوندم و هم کار می کردم و هم از تو نگهداری . حتما خودت دیگه این یکی رو کاملا درک می کنی چون می دونی زندگی تو امریکا یعنی چی ، اونم برای یه خارجی .
سخت کار کردم فقط به عشق تو . به عشق روزی که مثل الان بزرگ بشی و بشی همدم و مونس من . بزرگ بشی و عشق و زندگی ای رو که گم کردم یا ازم گرفته شد ، تو به من برش گردونی . حالا متوجه شی که چرا نمیذارم سرنوشتی مثل من پیدا کنی ؟
«
از جام بلند شدم و پریدم بغلش کردم و گفتم »
-
من دیوونه بودم مامان . ببخش . نمی دونم چرا از دست تو عصبانی شدم . چقدر سختی کشیدی . هیچوقت فراموش نمی کنم .

فصل ششم
«
دو هفته ای از این جریان گذشت . دو هفته خوب ، مهمونی ها ، دید و بازدید ها ، گردش ها ، همه خوب بودن . چند باری هم با کیوان رفتیم بیرون . کوه ، درکه با آبگوشت ، سینما احساس عجیبی بهش پیدا کرده بودم ، یه احساس سرپرستی،می دونم احساس عجیبیه اما با شرایطی که کیوان داشت طبیعی بود . یعنی بعد از این که با من صحبت کرد و فهمیدم که کارش چی بوده و از چه راهی پول در می آورده و دیگه نمی خواد دست به اون کارها بزنه و تمام اینها به خاطر دوست داشتن منه ، این احساسم درونم ایجاد شد .
این چند باری که با هم دیگه رفتیم بیرون ، نذاشتم پول بده و همه رو خودم حساب کردم . می دونستم که وضع مالی ش خوب نیست و نمی خواستم دوباره برگرده به کار سابقش . ازش خوشم می اومد و آماده بودم که عاشقش بشم . تعجب آوره اما دختری که تو امریکا بزرگ شده باشه ، به محض رسیدن به یه پسر ، احساس عشق نمی کنه ،شاید به دلیل آزادی ها و ارتباطاتی که اونجا دخترا و پسرا با همدیگه دارن . احساس عشق کم کم بین شون به وجود میاد . کم کم و با شناخت از همدیگه ،روابط من و کیوانم همین جور بود . اغلب شبها ، قبل از خوابیدن می رفتم تو تراس . اوایل چون از منظره ش خوشم می اومد اما بعدا و با گذشت زمان برام یه عادت شده بود ، عادت به دیدن کیوان و حرف زدن باهاش .
شاید عشقم یه عادت باشه . در هر صورت این احساس من بود . شبها می رفتم تو تراس و باهاش حرف می زدم . از زندگیش می گفت . از دوران کودکی ش . از زمان تحصیلش . از دوستاش . خلاصه می تونم بگم بعد از یه مدت شاید کیوان رو از خودشم بهتر می شناختم .
کیوان از هر نظر خوب بود . خوش قیافه ، خوش هیکل ، شجاع . مخصوصا این صفت آخریش بود که تا بهش فکر می کردم یه احساس خیلی عالی درونم ایجاد می شد .
حدود یه ماه بود که اومده بودم ایران اما انگار سالهاست که این جام و هیچ چیزش برام غریبه نیست . یه شب مامانم بهم خبر داد که اگه دوست داشته باشم می تونیم یه سفر بریم شمال . برام واقعا جالب بود . تعریف شمال رو زیاد شنیده بودم و دلم می خواست که حتما اون طرف ها رو ببینم . وقتی این خبر رو به کیوان دادم خیلی ناراحت شد . ناراحتی ش از این بود که باید نبود من رو چند روزی تحمل می کرد .
وقتی داشتم با هیجان خبر این سفر رو بهش می دادم یه مرتبه زد زیر گریه . من حرفم رو قطع کردم و نگاهش کردم . نمی فهمیدم یه مرد برای چی باید همین جوری گریه کنه ، وقتی ازش پرسیدم دلیلش چیه ، با همون چشمای اشک آلودش خیلی ساده و صمیمی بهم گفت که دلش نمی خواد من حتی یه دقیقه م ازش جدا بشم چه برسه به چند روز . می گفت وقتی من پیشش هستم ، ساعتها براش مثل ثانیه میگذره و موقعی که تنهاس هر ثانیه براش مثل یه سال .
گریه می کرد و حرف می زد ، مثل یه پسر بچه که داره برای چیزی که دوستش داره و باید برای مدتی از دستش بده گریه می کنه .
جملات اولش برام قابل فهم نبود اما نمی دونم یه مرتبه چی شد که حالتم عوض شد ، یه مرتبه انگار همه چیز رو می فهمیدم . احساسش رو ، دلتنگی ش رو ، عشقش رو .
انگار یه مرتبه تموم حس های دنیا رو می فهمیدم . تموم غم ها و شادی ها رو ،معنی اشک ها رو ، دیگه اون دختر بزرگ شده امریکا نبودم ، دختری که تقریبا منطقی با هر چیزی برخورد می کرد ، شده بودم یه دختر ایرانی .
موقعی متوجه خودم شدم که داشتم گریه می کردم ، زود اشک هامو پاک کردم و برگشتم تو اتاق . نمی دونم چرا اونجام که رسیدم بازم دلم می خواست گریه کنم . در اون لحظه منم احساس کردم که دلم برای کیوان تنگ می شه . دیگه دلم نمی خواست کیوان رو این جا بزارم و خودم برم شمال اما دیگه ، دیر شده بود و مامانم با دوستش قرار گذاشته بود و باید فرداش حرکت می کردیم .
چراغ رو خاموش کردم و رفتم تو تختخواب و پتو رو کشیدم رو سرم . دلم می خواست زیر پتو گریه کنم . نمی دونستم چرا اون جوری شده بودم . انگار روح کیوان وارد جسم من شده بود . عاشقش شده بودم .
از جاده چالوس رفتیم . چقدر قشنگ بود مخصوصا تو اون فصل . وقتی به جنگل کنار جاده نگاه می کردم تازه متوجه می شدم چیزایی که از شمال ایران برام تعریف می کردن حتی یه گوشه از زیبایی اونجا نبوده .
واقعا قشنگ بود ، بوی نم بارون ، بوی چوب سوخته ، بوی جنگل . همه و همه احساسی تو آدم ایجاد می کرد که تعریف کردنی نیست . همه چیز عالی بود ، اما یه چیزی درونم باعث ناراحتی م می شد ، احساس تنهایی ، حس می کردم تنهام . سعی می کردم این تنهایی رو با حرف زدن با مامانم و دوستش پر کنم اما نمی شد . نمی دونم چرا احتیاج شدیدی درون خودم حس می کردم ، احتیاج به حرف زدن با کیوان .
تو این افکار بودم که یه مرتبه مامانم صدام زد و گفت »
-
خوابیدی شینا ؟
«
چشمامو باز کردم ، خیلی هول شده بودم که دوست مامانم گفت »
-
از بوی شمال مست شده .
«
بیرون رو نگاه کردم . دریا دیده می شد . زیبا و قشنگ و بزرگ . یه دنیا دریا .
ماشین حرکت می کرد و افکار منم سریع تر از اون ، هنوز برام کاملا مشخص نشده بود که آیا عاشق کیوان شدم یا نه اما قسمت غم انگیزش برام شروع شده بود .
نیم ساعت بعد رسیدیم به ویلای دوست مامانم که طرف دریا بود و خیلی خیلی قشنگ ، یه ویلای دو بلکس با محوطه بزرگ چمن کاری شده و پر درخت .
با ماشین رفتیم تو ویلا و چمدون ها رو در آوردیم و بردیم تو . مامانم و دوستش شروع کردن به جا به جا کردن لوازم و نظافت . دلم می خواست کمک شون کنم اما حوصله نداشتم . خوشبختانه انگار دوست مامانم متوجه شد و ازم خواست که برم دریا رو تماشا کنم . منم از خدا خواسته رفتم تو حیاط و از در وردی طرف دریا رفتم تو ساحل جلوی آب ایستادم .
چقدر قشنگ بود . بوی دریا یه جور عجیبی بود . تو امریکا هر سال می رفتیم کنار دریا اما این جا یه چیز دیگه بود .
رفتم جلو تر و تو ماسه ها نشستم و فقط به دریا نگاه کردم . به موج ها و به پرنده هایی که اون دورها ، روی آب پرواز می کردن . به ساحل . ساحلی که پر از کیسه نایلون و قوطی کنسرو و لیوان های یک بار مصرف بود و نشون می داد که اصلا قدرش رو نمی دونن و بهش تو جهی ندارن .
همو نجا دراز کشیدم و چشمامو باز بستم . نسیمی که از روی دریا می وزید و به صورتم می خورد مثل دست نوازش مامانم بود . نرم و لطیف . احساس می کردم که دیگه تو این دنیا جز من و دریا هیچ چیز دیگه ای وجود نداره . فقط من هستم و دریا . دیگه هیچ چیز غم انگیزی رو درونم حس نمی کردم . صدای موج ها برام مثل لالایی بود . یه احساس سبکی تو خودم می دیدم . می دونستم باید برگردم تو ویلا اما حتی دلم نمی اومد چشمامو باز کنم چه برسه به این که از جام بلند بشم . همونکه جلوی خوابیدنم رو گرفته بودم خودش خیلی شاهکار بود .
صدای موتور یه قایقی اومد ، چشمامو باز کردم . اصلا باورم نمی شد ، کیوان تو یه قایق نشسته بود و داشت می اومد طرف ساحل . از جام بلند شدم و درست نگاه کردم ، خودش بود . یه لحظه بعد رسید جلوی ساحل و به من اشاره کرد که برم سوار قایق بشم . کفشامو در آوردم و دویدم طرفش . دستم رو گرفت و سوار قایق کرد و حرکت کردیم . اصلا نمی دونستم که باید چی بهش بگم . چه جوری منو پیدا کرده بود ؟ این قایق رو از کجا آورده بود ؟ چه جوری اومده بود شمال که از ما زود تر رسیده بود ؟
قایق چنان سرعت گرفته بود که وقت این سوال ها نبود ، با سرعت از روی موج ها رد می شدیم ، داشتیم می رفتیم طرف انتهای دریا . کیوان یه مایو پوشیده بود و یه عینک م به چشماش زده بود . یه بلوز خیلی قشنگم تن ش بود . داشت فقط به من نگاه می کرد .
چند دقیقه بعد دیگه از اونجایی که ما بودیم به سختی می شد ویلا رو تو ساحل تشخیص داد . خیلی دور بودیم . کیوان قایق رو نگه داشت و تا اومدم ازش بپرسم که چه جوری آدرس ویلا رو پیدا کرده گفت »
-
دلت می خواد این جا شنا کنی؟
-
این جا ؟
-
آره ، هیچ کس این جا نیس .
-
آخه مایو نپوشیدم.
-
با همین لباست شنا کن .
-
با رو پوش و روسری ؟
-
خب آره . این جا همه همین کار رو می کنن .
-
آخه چه جوری ؟ مگه می شه ؟
-
اگه دلت بخواد می شه .
«
اومدم از جام بلند بشم و به کیوان بگم که با این روپوش و شلوار و روسری نمی شه شنا کرد . اونم این جا که خیلی عمق ش زیاده و خطرناک که پام لیز خورد و یه جیغ کشیدم و افتادم تو آب . شروع کردم با زحمت شنا کردن که غرق نشم و هی به کیوان می گفتم که دارم غرق می شم و لباسها چسبیده بود به تنم و نمیذاشت شنا کنم اما کیوان رو قایق ایستاده بود و می خندید و می گفت پس خانما این جا چیکار می کنن ؟ همین جوری شنا می کنن دیگه .
از دستش عصبانی شده بودم . من داشتم غرق می شدم و اون داشت شوخی می کرد . شنا کردم و خودمو رسوندم به قایق . می خواستم سعی کنم که برم توش اما لباس هام خیس شده بود و سنگین . پاهام دیگه خسته شده بود . موج می زد تو صورتم . آب سرد سرد بود . کیوانم فقط بهم می خندید و از سرما دندون هام داشت بهم می خورد و نمی تونستم درست حرف بزنم . فقط بهش می گفتم منو بکش بالا ، منو بکش بالا »
-
شینا ، شینا .
«
یه مرتیه از جام پریدم . نمی فهمیدم کجام . مامانم بالا سرم نشسته بود و صدام می کرد . یه لحظه بعد دور و ورم رو نگاه کردم . همونجا تو ساحل بودم ، دست زدم به روپوش م . خشک خشک بود . اومدم از مامانم بپرسم که کی منو نجات داد که اون زود تر گفت »
-
خوابت برده بود .
»
نگاه کردم دیدم که یه چتر دست مامانه و سایه ش افتاده رو صورتم . تازه فهمیدم که داشتم خواب می دیدم . یه مرتبه زدم زیر خنده و گفتم »
-
خواب دیدم کیوان با قایق اومده این جا و با هم رفتیم وسط دریا و افتادم تو آب و دارم غرق می شم .
-
هنوز نرسیده به شمال رویایی شدی؟
«
دوتایی خندیدیم و مامانم دستم رو گرفت و بلند شدم و راه افتادیم طرف ویلا .

ناهار حاضر بود . میرزا قاسمی ، هر چند که علت این نامگذاری رو نفهمیدم اما علت معروفیت این عذا رو کاملا فهمیدم . واقعا که خوش مزه بود . از همه بیشتر من خوردم . برام خیلی عجیب بود . من اصلا اهل پرخوری نبودم اما امروز و این جا هر چی می خوردم سیر نمی شدم .
بعد از ناهار اونقدر خوابم گرفته بود که نمی تونستم خودمو نگه دارم . اصلا نمی دونستم چرا این جوری شده بودم . پرخوری . خواب بیموقع .
رفتم تو اتاقی که برام طبقه بالا آماده کرده بودن و رو تخت دراز کشیدم . وبلای دوست مامانم دو بلکس و خیلی قشنگ بود . سکوت ، آرامش ، صدای موج دریا . خلاصه همه چیز برای یه سفر رویایی و فراموش نشدنی آماده شده بود اما البته بعد از یه خواب بعد از ظهری .
تا چشمامو بستم ، خوابم برد و چه خواب شیرینی ، هر بار که از خواب می پریدم ، صدای موج دریا و صدای پرنده ها برام مثل لالایی بود و دوباره منو می خوابوند . هر بارم یه خواب قشنگ تر از قبل می دیدم .
تقریبا ساعت پنج ، پنج و نیم بود که بیدار شدم و همونجا تو طبقه بالا دست و صورتم رو شستم و رفتم پایین . تو ساختمون کسی نبود . رفتم تو حیاط که دیدم مامانم و دوستش پشت یه میز نشستن . رو میز یه عصرونه حسابی چیده شده بود . تخم مرغ عسلی و نون و پنیر و کره و مربا .
با این که فکر نمی کردم بعد از پرخوری ظهر ، تا شب حتی بتونم یه میوه بخورم اما به محض دیدن اون میز ، با یه سلام و خنده ، رو یه صندلی نشستم و شروع به خوردن کردم . همون جوری که می خوردم ، از کار خودم خنده م گرفته بود و بلند بلند می خندیدم . مامانم و دوست شم می خندیدن . مامانم گفت شمال آب و هواش اینجوریه . آدم رو به اشتها میاره و باید فکر چاقی رو هم بکنم اما دوستش می گفت که این جا هر چی که بخوری یه ساعت بعد سوزونده می شه .
البته من برام فرقی نمی کرد ، در هر صورت داشتم می خوردم . انقدر هوا تمیز و سالم و پر اکسیژن بود که فکر می کنم غذا از گلو پایین نرفته ، هضم میشد .
خلاصه بعد از این که حسابی سیر شدم ، قرار شد که برای دیدن شهر ، فردا یه سر بریم و امروز رو همونجا تو ویلا بمونیم . بلند شدم و از حیاط رفتم تو ساحل و جای قبلی نشستم . گاهگداری یه پسر بچه که نون دستش بود یا یه زن با یه سبد یا یه مرد با بیل از جلوم رد می شدن . نزدیک غروب بود که یه پیرمرد از دور پیداش شد و یه کیسه بزرگ دستش بود . داشت آروم آروم می اومد طرف من . چند دقیقه طول کشید تا رسید جلوی ویلا . کیسه ش رو گذاشت زمین و اول یه خرده به من و بعد به دور و ورش نگاه کرد و بعدش از تو کیسه یه تیوپ بزرگ در آورد و چند متر اون طرف تر نشست و شروع کرد به باد کردن . مسئله برام خیلی جالب شده بود . بیچاره همچین زور می زد که هر لحظه ممکن بود نفسش بند بیاد . نمی دونستم چرا این کار رو می کنه . ظاهرا با اون تیوپ می خواست بره تو دریا ، عرق از صورتش می چکید و فوت می کرد توتیوپ . سعی می کردم که نگاهش نکنم اما دست خودم نبود . وقتی حسابی خسته شد ، یه چیزی گذاشت اون جایی که داشت باد می کرد و بعد از تو جیبش یه سیگار در آورد و روشنش کرد و برگشت طرف من و یه خنده ای کرد و با یه لهجه مخصوص گفت »
-نفس آدمو می گیره .
«حالا دیگه چون خودش باهام سر صحبت رو باز کرده بود می تونستم ازش سوال کنم »
-می تونم یه چیزی بپرسم ؟
-لهجه داری ، مال کجایی ؟
-از خارج اومدم .
-اونجا به دنیا اومدی؟
-نه ، اما خیلی وقته اونجا زندگی می کنم .
-می خواین برین برای شنا ؟
خندید و گفت : دل خوشی داری ،شنا چیه ؟
-پس این برای چیه ؟
-می خوام تور بندازم . باید برم جلو آب .
-با این ؟ چرا با کشتی نمی رین؟
-کشتی؟
شروع کرد به خندیدن و گفت :کشتی م کجا بود دختر جون ؟ بعدشم اگه مامورا بگیرن مون که بیچاره می شیم . حکم تیر دارن .
-مگه می خواین چیکار کنین ؟
-ماهی بگیرم دیگه .
-برای ماهی گرفتن با تیر می زنن تون ؟
-ممنوعه ، فصل تخم ریزیه .
-خب پس نباید این کار رو بکنین . اگه الان همه ماهی های بار دار رو بگیرین که دیگه تخم ریزی نمی کنن و از بین می رن .
-می دونم دختر جون اما چیکار کنم ؟
-خب وقتی آزاد شد ماهی بگیرین .
-تا اون وقت شیکم زن و بچه م رو چه جوری سیر کنم ؟
-شما کار دیگه ندارین ؟
-چرا ، یه کف دست زمین کشاورزی اما کجا جواب شیش سر عائله رو می ده ؟
-یعنی شما به خاطر زن و بچه تون حاضرین کشته بشین ؟
«یه سری تکون داد و سیگارش رو خاموش کرد و از تو کیسه ش یه قوطی در آورد و درش رو باز کرد و آورد جلوی من و نشونم داد و گفت »
-از صبح قلاب انداختم ، این دو تا کرم رو گرفتم . مجبورم الان بزنم به آب .
«تو قوطی رو نگاه کردم . نصفه آب بود و توش دو تا ماهی کوچولو
-اینا که هنوز بچه ن .
-واسه همینه می خوام تور بندازم دیگه .
-اگه تور بندازین چند تا ماهی می گیرین ؟
-یه دونه یا دو تا . اونم چند ساعت طول می کشه .
-بعد می برین و می خورین شون ؟
-کی ؟ ما ؟ ما ماهی بخوریم ؟ کوفت مون می شه .
«در قوطی رو بست و گفت »
-دختر جون اگه خدا بخواد و یه دو نه دو تا ماهی بیفته به تور ، خرج یه هفته ی ماس .
-چند می فروشین ؟
-دونه پونصد اگه بخرن . واسه پونصد تومن هزار تومن جونم تو دست مه . یا گیر مامورا می افتم بالاخره یا وسط آب باد این وامونده در می ره یا خودم از ترس مامورا خالی ش می کنم و باید تا ساحل شنا کنم . یه دفعه م دیدی جونم نکشید و دریا کشیدم تو خودش .
«اینو گفت و دوباره رفت سر تیوپ و شروع کرد به باد کردن . یه مرتبه یه فکری به مغزم رسید ، از جام بلند شدم و دوئیدم تو ویلا و زود از مامانم که از حرکاتم تعجب کرده بود ، هزار تومن گرفتم و دوئیدم بیرون تو ساحل . پیرمرده هنوز داشت تیوپ رو باد می کرد . بهش گفتم »
-من این دو تا ماهی رو ازتون می خرم .
«یه نگاه به من کرد و به قوطی یه نگاه و گفت »
-این دو تا رو ؟
-آره .
-می خوای چیکار ؟
-می خوام شون .
-خب ، همین جوری ورشون دار . به درد من که نمی خوره .
-نه ، می خرمشون .
«یه نگاهی به من کرد و گفت »
-صد تومن بده مال تو .
-نه ، هزار تومن میخرم شون .
«دوباره یه نگاه به من کرد و گفت »
-هزار تومن ؟ واسه این دو تا ؟
-آره .
«یه مرتبه خندید و گفت »
-سرت کلاه می ره ها .
-نه ، نمی ره .
-نری پس فردا بگی ایرانیا سرمو کلاه گذاشتن ها .
-نه نمی گم .
-هزار تومن این دو تا رو می خوای؟
-آره .
«یه سری تکون داد و قوطی رو هل داد طرف من . منم هزار تومنی رو بهش دادم . دو دل بود که بگیره یا نه اما گرفت و یه نگاه دیگه بهش کرد و باد تیوپ رو خالی کردن و بعد گذاشتن تو کیسه ش و از جاش بلند شد و دو قدم رفت و برگشت و گفت »
-بیا این پولت رو بگیر . من نمی خوام . اون ماهیام مال خودت .