رمان گیسو قسمت اول

 

گیسو


مژگان مقیمی

چاپ  دوم :1384


انتسارات شادان

11 فصل

403 صفحه


نوشته پشت جلد:
شاید دانستن حق تو بود...
شاید ناگفته ها را زودتر از امروز باید میدانستی.
ولی باور کن در زندگی هر کس
ناگفته هایی هست که گاهی
از مرور آن خاطرات
حتی در زیر لب و چون زمزمه ای هراس داریم
پس میدانم که مرا می فهمی

 

قسمت اول


 


 

صدای زنگ پیاپی ساعت رومیزی باعث شد که از جا بپرد. اولین چیزی که بخاطر آورد این بود که قرار است پسر عمو رضا به دنبال او و سیمین به خوابگاه بیاید. دستش را از زیر لحاف بیرون آورد تا زنگ ساعت را قطع کند که همزمان صدای خواب آلود شیدا را شنید:
- محض رضای خدا یکی اون زنگ رو خفه کنه.
گیسو از جایش برخاست و تختش را مرتب نمود. و پس از شستن دست و صورتش مشغول درست نمودن چای شد. دلش نمیخواست سیمین را از خواب بیدار کند. پیش خودش حساب کرد با اینکه پسر عمو گفته بود که ساعت هفت صبح آماده باشند ولی چیزی را در تهران نمیتوان از قبل پیش بینی کرد.
آنها وسایلشان را شب پیش آماده کرده و نزدیک در ورودی اتاق گذاشته بودند. پس نیازی به عجله نبود. اندکی بعد سیمین هم بیدار شد. تختش را مرتب کرد و به گیسو که در حال بلعیدن صبحانه بود، پیوست. گیسو پرسید:
- بیدار شدی؟ تازه میخواستم بیام صدات کنم.
- وقتی تو داری یه کاری انجام میدی انگار یه قشون به خوابگاه حمله کردن.. مرده هفتصد ساله هم از جا میپره...
گیسو صحبت او را قطع کرد و گفت:
- عوض این حرفها زود باش.
تقریباً آماده شده بودن که تلفن سوئیت به صدا در آمد. شیدا که تختش کنار تلفن بود با خواب آلودگی گوشی را برداشت.
- بله..حاضرن...الان میان.
گوشی را گذاشت و با صدای بلند تری گفت:
- گیسو..سیمین عجله کنین، پایین منتظرتون هستن.خدا بگم چیکارتون کنه..یه روز صبح میخواستم بیشتر بخوابم ها.
و به شوخی ادامه داد:
- آخه بگو مجبوری دم تلفن بخوابی.
گیسو گفت:
- ما حاضریم. شماها نمیخواین با ما خداحافظی کنین؟!
شیدا نیم خیز شد و روی تخت نشست، فرانک که تازه دیروز امتحاناتش تمام شده بود، از خستگی نمیتوانست لای چشمانش را باز کند. با این حال از جابه جا شدنش معلوم بود که بیدا است. بقیه بچه های سوئیت که امتحاناتشان را پشت سر گذاشته بودند زودتر به تعطیلات رفته بودند. فرانک هم برای بعد از ظهر بلیت داشت. تنها شیدا برای اتمام پروژه هاش، ملزم به ماندن بود.
گیسو، سیمین را تقریباً مجبور کرده بود همراهش به شمال بیاید تا تعطیلات بین دو ترم را با هم بگذرانند. سیمین اهل کرج بود و در طول ترم به اندازه کافی با خانواده اش دیدار میکرد. گیسو هم با همراهی سیمین دور نمای تعطیلات بهتری را ترسیم مینمود.
گیسو با شیدا روبوسی کرد و گفت:
- بالاخره نمیخوای همراه ما بیایی؟ اگه تصمیمت عوض شد...برای آماده شدنت، منتظر میمونیم.
شیدا تشکر کرد و گفت:
- خیلی دلم میخواد همراهتون بیام ولی حیف که این پروژه لعنتی تموم نمیشه. هر جاشو راس و ریس میکنم یه ور دیگه ش ناقص میشه.
و با مهربانی گیسو را در آغوش گرفت و ادامه داد:
- خوش بگذره.
گیسو به طرف فرانک رفت و بوسه ای آرام بر چهره ی خواب آلود او گذاشت. سیمین هم وارد اتاق شد و با شیدا که حالا برای مشایعت آن دو برخاسته بود، خداحافظی کرد. سپس آن دو با عجله کیف هایشان را را برداشته و از اتاق خارج شدند.
* * *
پس از تعارفات معمول دخترها سوار ماشین شدند و به راه افتادندو گیسو پرسید:
- عموجان چطوره؟ خبر جدیدی ندارین؟
- دیشب تماس گرفتم...حالشون بهتره...خدا رو شکر خطر رفع شده.
- رُزا خانم نتونستن بیان؟
- نه این روزها سرشون خیلی شلوغه، بهش مرخصی ندادن..منم همین یه روز رو وقت دارم. شب باید دوباره برگردم.
رُزا همسر رضا بود و در بانک کار میکرد. دو سالی میشد که با هم ازدواج کرده بودند. عموجان هم که تنها عموی گیسو و بزرگ فامیل بود به دلیل یک بیماری ناگهانی و در ضمن پیش پا افتاده حدود یک هفته قبل جراحی شده بود و رضا که برای بار دوم بود به ملاقات پدرش میرفت، لطف نموده آنان را به همراهش میبرد.
رضا آخرین فرزند عموجان و سخت مورد علاقه ی وی بود. تنها او بود که در کشور مانده و همچنان به احوالات پدرش رسیدگی مینمود. سال ششم پزشکی را در دانشگاه تهران میگذراند و عموجان هم که مکنت فراوان داشت ماهانه خرج تحصیل او و حتی بیشتر از آن را هم تقبل نموده بود. در ضمن خانه ای بعنوان کادوی ازدواج در شمال تهران برای او و همسرش تدارک دیده بود.
عموجان به همه فرزندانش خیلی خوب میرسید و بر عکس بسیاری از متمولین منتی هم بر آنها نمیگذاشت. با طیب خاطر همواره مبالغ قابل توجهی برای آنان در بانکهای خارج از کشور حواله مینمود و تا آنجا که مقدور بود دورادور مراقبشان بود که ولخرجی و عیاشی نکنند و پولشان را در جاهای مفید سرمایه گذاری نمایند.
بچه های عمو جان هم سر براه بودند و به واقع ارزش اینهمه لطف را داشتند. به قول پدرش سربراهی و بزرگ منشی تو خون فامیل بود.
گاهی پدر به گیسو میگفت:
« به من و عموت نگاه کن، اگه کمی می لغزیدیم الان ته دره نابودی بودیم. با مال و ثروتی که ما داشتیم هزار جور...» اینجا بود که مادر با چشم غره ای مانع از ادامه صحبت پدر میشد.
با این تفاصیل عموجان که به قول معروف یک پایش خارج از کشور بود و یک پایش  ایران، لابد دچار یک مشکل ناگهانی شده بود وگرنه کسی نبود که خود را بدست تیغ پزشکان وطنی بسپارد.
او از وکلای حقوقی کشور بود که چند سال پیش به یکباره دست از کار و تدریس کشید وبه خانه ی آباء و اجدادیش در شمال کشور عزیمت کرد.
دلیل  این انتخاب این بود که هم بتواند از املاک وسیعش بهتر مواظبت کند و هم از آب و هوای تمیز آن بهره جوید. خانه ای هم که در آن زندگی میکرد، بی شباهت به قصر نبود. با ستونهای بلند قدیمی و گچبری وآینه کاری های بی نظیر که دائماً به آن رسیدگی میشد و در حوالی شهر و روی تپه ای رویایی و سرسبز قرار داشت.
پدر گسیو پزشک بود و در همان نزدیکی ها برایشان خانه ی ویلایی مناسبی ساخته بود و که محوطه جلویش را باغ زیبایی تشکیل میداد که به نظر خودش بهشت روی زمین بود. این خانه با آن که نوساز بود ولی به نظر گیسو از لحاظ زیبایی به هیچ وجه با خانه ی عموجان قابل قیاس نبود.
گیسو در رویاهایش سیر مینمود و سیمین محو تماشای مناظری بود که با حرکت ماشین به تندی از کنارش میگذشت که صدای تلفن همراه رضا آنان رابه خود آورد.
- بله ... مادر شمایین؟...نیم ساعتی مونده. بله، بله! پدر چطورن؟..نه، خیال شما راحت باشه، آروم میرونم..ناهار هر چی دوست دارین درست کنین..نه تنها نیستم..گیسو و خانوم و دوستش به من افتخار همراهی دادن.
رویش را برگرداند و نگاهی به آن دو انداخت و گفت:
- مادر میفرماین ناهار در خدمتتون باشیم.
تقریباً هر دو با هم گفتند:
- متشکریم.
گیسو با لبخندی ادامه داد:
- فرصت زیاده، بعداً خدمت میرسیم.
رضا باز هم مشغول صحبت با مادرش شد:
- افتخار نمیدن...چشم مادر، هر جور میل شماست...پس فعلاً خداحافظ.
و شاسی قطع مکالمه را فشرد. گیسو و سیمین نگاهی به یکدیگر انداختند و با شعفی خاص، دستان یکدیگر را فشردند. هر دو دورنمای تعطیلاتی خوب و پر از شادی را در کنار هم ترسیم مینمودند.