رمان گیسو

قسمت دوم

صدای چرخش کلیدی در قفل، در سالن  خانه پیچیدو زنی باریک اندام با چادر وارد شد و در را بست. بلافاصله چادر را از سر برداشت و به داخل اتاقی رفت.
گیسو و سیمین میخندیدند و از پله ها پایین می آمدند که زن از اتاق کنار پله ها بیرون آمد. با دیدن او، گیسو به تندی بقیه پله ها را طی کرد و خود را در آغوش زن انداخت. این زن تنها کسی بود که او احساس میکرد که واقعاً دوستش دارد. سیمین همانطور روی پله ایستاده بود و محو تماشای صحنه بود.
زن کت و شلوار مشکی پوشیده بود که البته هیچ شبیه لباس راحت برای منزل نبود و لی بی نهایت بر اندام باریک و بلندش برازنده و با موهای مشکی براق و صافش که تا کمرش میرسید و آزادانه در حرکت بود ترکیب زیبا  و دل انگیزی به وجود آورده بود. گیسو خود را از آغوش زد بیرون کشید و به سیمین گفت:
- مادرم...فرنگیس.
سیمین با تعجب و ناباوری گفت:
- مادرت...؟! مخ کار میگیری؟
سیمین به زور میتوانست باورکند این زن زیبا که به نوعروسی میماند، مادر گیسو باشد. لابد این زن به اکسیر جوانی دست یافته بود. گیسو خندید و گفت:
- به جون ِ خودم، مادرمه...مدیر دبیرستان، بهت که گفته بودم.
زن خندید و از آنجایی که از جریان آمدن آنها اطلاع داشت، گفت:
- سیمین جان خیلی خوش آمدین.
سیمین که هنوز ناباورانه زن را مینگریست، مبهوت گفت:
- متشکرم.
و از پله ها پایین آمد و با او روبوسی کرد. پس از تعارفات معمول، مادر گیسو بلافاصله مشغول فراهم کردن ناهار شد. بزودی سفره ای رنگین، بر روی میز دوازده نفره کنار سالن چیده شد. وقتی بقیه هم آمدن و دور میز نشستند، گیسو پرسید:
- منتظر پدر نمیشیم؟
مادر جواب داد:
- نه عزیزم، کشیک داره. امروز براش«لانگ دی» گذاشتن. آخه این چند روز دائماً پیش خان عموت بود. غذات که تموم شد، لطفاً یه تلفن بهش بزن.
- حتماً مادر.
سپس گیسو رو به خواهر کوچکش کرد و پرسید:
- خب، خواهر کوچیکه ی من با درساش چیکار میکنه؟
گلفام که کلاس سوم راهنمایی را میگذراند و از سیمین خجالت میکشید، چیزی نگفت و مشغول بازی با ماهی سرخ شده اش شد. در عوض ماهان تنها پسرخانواده به تندی گفت:
- نگران نباش، خانوم کمتر از بیست رو قابل نمیدونن که تو ورقه شون درج شه و همچنان یکه تاز میدان درس و مدرسه هستن.
گلفام از زیر میز گلدی نه چندان محکم به پای برادر زبان دراز خود کویبد و نگاه اخم آلودی از مادر دریافت کرد. البته گلفام واقعاً نمرات عالی در کارنامه خود داشت ولی سیمین که متوجه نشده بود، بالاخره حرفهای ماهان در مورد او شوخی است یا جدی، سوالی هم نکرد تا باعث خجالت بیشترش نشود.
ماهان یک سال از گلفام بزرگتر بود و ظاهراً اهل شیطنت بود ودائماً به پر و پای خواهر کوچکتر خود میپیچید. مادر نیز از گیسو در مورد اوضاع دانشکده و خوابگاه پرسید و قسمتی از خاطرات خوابگاهی خودش رابرای آنان تعریف کرد. بیشتر به نظر میآمد برای اینکه مهمان غریبه احساس بدی پیدا نکند، جلوی برقراری سکوت را میگیرد. مادر به گیسو گفت:
- دخترم از مهمونت بیشتر پذیرایی کن.
- نه مادر، نیازی نیست. سیمین بچه خوابگاهیه.
و به شوخی ادامه داد:
- تو خوابگاه ها هم قانون بقا برقراره یعنی اگه نخوری، میخورن... اینه که ما حواسمون به شکممنون هست. تازه اگه بدونین توی سلف دانشگاه چه غذاهایی به ما میدن...
سیمین به جای گیسو ادامه داد:
- ساچمه پلو، مرده کباب، گزارش هفتگی...
فرنگیش بخوبی با این اصطلاحات اشنا بود و میدانست که دانشجوها برای عدس پلو و تاس کباب و سوپ آخر هفته این نامها را گذاشتند. بنابراین لبخندی زدو گفت:
- پس تعراف نکنین، بیشتر غذا بخورین تا کمبودهاتون جبران بشه.
بدنبال آن دیس محتوی مرغ و سیب زمینی سرخ شده را به طرف آنها گرفت. گیسو قبل از اینکه آنرا به طور کامل از مادر بگیرد با چنگال تکه ای گوشت به دهان گذاشت و کمی سرش را کج کرد و گفت:
- به قول ژاپنی ها هوم...خوشمزه اس!
و تکه ای برای خودش و سیمین برداشت.
*  * *
بعد از ظهر وقتی خوب  استراحت  نمودند گیسو تصمیم گرفت، سیمین را به خانه ی رویایی عموجان ببرد. هوا سرد بود و باد نسبتاً شدیدی میوزید. به سفارش مادرش دستکش و شال گردن را هم به لباسها افرودند.
خیلی زود به منزل عموجان رسیدند. جلوی در وروردی گیسو زنگ را به صدا در آورد و به سیمین گفت:
- این هم خونه ی عموجان، آماده باش تا از دقیقه هایی که می آد لذت ببری.
در فلزی بزرگ تیره رنگ، با صدای نه چندان بلندی گشوده شد و پیرمردی از وراری آن نمایان گردید. گیسو گفت:
- سلام مش عباس.
چشمان پیرمرد برقی زد و در حالیکه بخار از دهانش بیرون میزد، جواب داد:
- سلام به روی ماهت دخترم...بفرمایید..بفرمایید.. چه عجب از این طرفها...
گیسو لبخندی زد و در حالیکه وارد میشدند گفت:
- با دوستم برای تعطیلات بین ترم اومدیم...همین ظهر رسیدیم. حالام برای عیادت از عموجان که کسالت داشتن مزاحمتون شدیم.خب، شما چطورین؟شنیدم شمسی خانوم پادرد گرفتن؟
- هی، شکر خدا دخترم، آدم پیر، پادرد میگیره، کور وکر میشه...قربون خدا برم، بازم شکر... عمو جونت هم نیم ساعت پیش با دکتر رضا، پیش جراحشون رفتن که یه نگاهی به جای عملشون بندازه. زن عموتون تشریف دارن
پیرمرد که از سرما میلرزید ادامه داد:
- اگه کلبه ی درویشی مارو قابل میدونین، بفرمایید. شمسی تازه چایی دم کرده، تا عموجونتون بیان...
گیسو با مهربانی صحبتهای پیرمرد را ناتمام گذاشت و گفت:
- نه مش عباس، یه دوری این طرفها میزنیم، بعد میریم بالا. شما هم بفرمایین..بیرون سرده.
مش عباس سری تکان داد وگفت:
- ای، ای ،ای...جوونی...
و به درون خانه رفت. سیمین پرسید:
- چقدر جالبه،اصلاً به زبون محلی صحبت نمیکنه!
- خب، مش عباس از کوچیکی توی خونه ی پدربزرگم بوده، بعدش هم با عموجان به تهران رفته و سالها باهاشون اونجا زندگی کرده، بچه هاش همه تهران زنگی میکنن. وقتی عموجان دوباره برگشت شمال،اون و زنش رو هم آورد. در واقع مش عباس اینجا رو میگردونه. هم دربان اینجاست هم باغبون، منتهی الان دیگه خیلی پیر شده..کار باغبانی سنگینه، قراره آدمای جدیدی رو هم برای کمک بیارن.
جلوی روی آنها محوطه ی بزرگی پر از درخت نمایان بود.مسیر اصلی سنگفرش شده بود و به عمارت قصر مانندی منتهی میشد. همینطور که قدم برمیداشتند گیسو گفت:
- بهتره اول یه سری به خونه قدیمی بزنیم. تاحالا خونه های قدیمی شمال رو دیدی؟
- نه
گیسو ادامه داد:
- خب، خانه های قدیمی اینجا با نوعی چوب ساخته میشدن که سالها بدون اینکه بپوسه یا بید بزنه دوام آورده...
کمی به چپ پیچیدند.
- خانه اجدادی ما اینجا بود.
خانه ای دو طبقه متروکی که گرادگر آن تا آنجایی که دیده میشد تراس داشت همراه با پنجره های فراوان که از چوب تیره رنگی ساخته شده و هنوز هم پابرجا بود، جلوی روی آنها نمایان شد. این خانه مساحتی بیش از دویست متر مربع را شامل میشد.
گیسو چون مرغی سبکبالا از پله های چوبی آن بالا رفت. سیمین هم به دنبال او، منتهی کم با احتیاط تر قدم برمیداشت. گویی به استحکام چوبهای آن اطمینان نداشت.
گیسو دوباره طوری که انگار روی خاطراتش گام مینهد کمی آرام تر همانطور که روی چوبها دست میکشید، توضیح داد:
- قبلاً اینجا شکل دیگه ای داشت...پرده های قشنگ از قرمز براق، سیرهایی که به نخ کشیده شده و از دیوار آویزان بودن، چراغهای قدیمی که به دیوار وصل شده بودند...وای که چه بویی تو هوای این جا میشه احساس کرد.
و به دنبال آن نفس عمیقی کشید و دستانش را به اطراف گشود. گویی روی ابرهای خیال قدم میگذاشت. دست سیمین را گرفت و به طرف تراسی که دیده میشد کشید و به سمت راست چرخد.
سیمین احساس کرد که صدایی میشنود. به سمت چپ تراس چند گامی برداشت. گیسو به عقب نگاهی انداخت و درست در موقعی که سیمین به نرده شکسته ای نزدیک میشد، برگشت که به طرف او برود که ناگهان صدای لغزیدن سیمین و فریادی که ناتمام ماند بر سعت او افزود.
قبل از آنکه گیسو بتواند خود را به سیمین برساند و حتی قبل از اینکه بفهمد چه اتفاقی افتاده است، دستی قوی، بناگاه بر دستان پوشیده در دستکش سیمین رسید و به سرعت او را بالا کشید.
*