رمان گیسو -رمان ایرانی

 

قسمت سوم


ناجي مرموز و سيمين هر دو بر روي کف چوبي تراس، افتادند.گيسو به طرف سيمين خم شد و نگران پرسيد:
_چي شد؟
و قبل از آنکه جوابي بشنود،نگاهي مشکوک به جواني که کمي آنطرف تر فرش زمين شده بود،انداخت.تقريبا هم زمان نگاهش به شخص ديگري که ظاهرا به  دنبال مرد جوان وارد معرکه شده بود افتاد که هراسان و دستپاچه مي پرسيد:
_آقا...چطور شد؟
پسر جوان بلافاصله موقعيت خود را دريافت.از جاي خود برخاست و رويش را به طرف مردي که اين سوال را پرسيده بود،گرداند و گفت:
_چيزي نشده...
به سيمين اشاره کرد و فروتنانه در حاليکه کلمات را سنجيده و انتخاب مي نمود ادامه داد:
_ظاهرا اين خانوم لغزيدن و من اين فرصت رو داشتم که ايشونو بالا بکشم.
مرد که کلاه مشکي فوق العاده ساده اي بر سر داشت و انبوه ريش نه چندان بلندي صورتش را پوشانده بود،با دهاني باز به همراهش خيره شد و چيزي نگفت.بعد نگاهي به گيسو که رنگ آشنايي داشت،کرد و با مِن و مِن پرسيد:
_اِ...شما دختر بزرگ آقاي دکتر نيستين؟
گيسو با قيافه اي حق به جانب به آنان گفت:
_جنابعالي کي باشن؟توي ملک عموي  من چيکار مي کنين؟
اين سوال را به گونه اي پرسيد که گويي نه تنها آنان را دزد و بي سر و پا تصور نموده است بلکه آنان را در اين حادثه مقصر هم مي داند.مرد کلاه به سر بلافاصله با دلخوري جواب داد:
_بَه...اين چه حرفيه؟ايشون آقا<<محبوب>>پسرِ...
که حرفش با بالا رفتن دستان<<ناجي مرموز>>به علامت سکوت،نيمه تمام ماند.
گيسو که با اين چند کلمه،تازه کسي که محبوب ناميده شده بود راشناخته بود،خون به صورتش دويد.بخصوص که بجاي تشکر ،چنان کلمات بي جايي را بر زبان رانده بود.
با کنجکاوي بيشتري به سراپاي جوان نگريست.پليور زرشکي رنگي به همراه شلوار سفيد که موزوني خاصي به اندمش مي داد به تن نموده و از دو طرف کلاه لباسش نخ قيطاني سفيدي آويزان بود.
در نگاهش بجز آشنايي همه چيز ديدهمي شد.کمي با طعنه در حاليکه از چشمانش شيطنت خاصي نمايان مي شد،گفت:
_ما به فرمان عمو جان شما،مشغول بررسي اوضاع اينجا هستيم.
خصوصا کلمه<<عمو جان>>رابا کنايه بيان کرد و بدون آنکه توضيح بيشتري بدهد،دستانش را به کمر گذاشت و رويش را برگرداند و به طرف نرده پيش رفت.
گيسو خم شد تا به سيمين کمک کند که بلند شود و همانطور گفت:
_منو ببخشين،بدجوري غافلگير شدم...شما رو بجا نياوردم.
محبوب مغرورانه کمي صورتش را به جانب او گرفت و در حاليکه باد سرد با موهاي صاف روي پيشاني اش بازي مي کرد و گونه هايش  را کمي گلرنگ نموده بود،نيم نگاهش را به چشمان او ريخت و به همراهش گفت:
_هوم...جالبه!...بيا بريم به کارمون برسيم.<<بد جوري>>مزاحم خانومها شديم.
و باز هم کلمه<<بدجوري>>را با طعنه بيان کرد.و در عوض نگاهش را با مهرباني به سيمين دوخت و به سرش حرکتي داد که مي شد آنرا حمل بر خداحافظي نمود و به طرف همان جهتي که آمده بود حرکت کرد واز نظر ناپديد شد.گيسو جهش خون به صورت سيمين را به وضوح ديد.
حسابي کلافه شده بود.او ديگر که بود.با هر سخني يک امتياز به نفع خودش مي گرفت.از خودش پرسيد:اگر او آنجا نبود بر سرمهمانش چه مي آمد؟
مرد کلاه به سر به طرف نرده حرکت کرد و نگاهي به پايين انداخت.گيسو شکلکي درآورد.به سيمين نگريست و در حاليکه تمام تلاش خود را به کار مي برد تا لهجه نداشته باشد،گفت:
_خدا رحم کرد...اگر زبونم لال،افتاده بودين پايين چي مي شد...حتي اگه دست و پاتون سالم مي موند،تا يه هفته،بايد تيغارو از تو تنتون درمي آوردن.
و به سرعت به راه افتاد.گيسو با احتياط قدمي به جلو برداشت و سرک کشيد.انبوهي از گياهان خاردار در آنجا ديده مي شد.کمي آن طرف تر حفره اي پر از گل سياه جلب توجه مي کرد.
                   *
وقتي همان مسير را برميگشتند سيمين هنور ملتهب بود.بيشتر دوست داشت درباره اين اتفاق صحبت نمايد ولي گيسو عميقا در فکر بود و تمايلي به شکستن سکوتش نداشت.جسته و گريخته جواب سوالات او را مي داد.سيمين که گويي تازه چاه جلوي پله هاي ورودي به چشمش آمده بود در حاليکه به آن نزديک مي شد،گفت:
_عجب شانسي آوردم،خدا رحم کرد.
گيسو کمي خشن گفت:
_مواظب باش...ميخواي کار دست خودت و من بدي؟اين دفعه ممکنه اين قدر خوش شانس نباشي.
سيمين از بازديد چاه مذکور منصرف شد و به دنبال گيسو به راه افتاد و گفت:
_بالاخره اينها رو شناختي؟
_آره
_خب،کي بودن؟
_بعدا برات توضيح مي دم.
_آخه چطور شد...
سيمين سخنش را نيمه تمام گذاشت و گفت:
_به نظرت اونجا چيکار مي کردن؟
گيسو خيلي آهسته که گويي با خودش صحبت مي کند،گفت:
_خيلي  وقت بود که نديده بودمش.
سيمين متوجه شد که گيسو با خودش کلنجار مي رود .پيس خود ارزيابي نمود که حتما منظورش از شخصي که نديده بود همان محبوب بود.
گيسو با خود فکر کرد:<<چقدر قيافه اش عوض شده...واقعا خودش بود؟>>
و در حالیکه کلمه<<بدجوری>>که بدون تفکر از دهانش بیرون پریده بود،دائما با چکش در مغزش حک می شد،سعی کرد آخرین باری که محبوب را در جمع خانواده دیده بود به خاطر بیاورد ولی اصلا چیزی به یادش نمی آمد.در مراسم ازدواج رضا هم که نیامده بود و سعی کرد به یاد بیاورد که چرا او درجشن حضور نداشت و در موردش چه گفته شده...
اگر چه عمو جان همیشه اسم محبوب که صد البته همیشه خودش ناپیدا بود ورد زبان داشت ولی گیسو هرگز به حرف هایی که در مورد او زده می شد گوش نمی داد و این یکی از  عادات منحصر به فرد او بود که به چیزی که برایش مهم نبود اصلا گوش  نمی کرد چه رسد به اینکه آنرا بخاطر بسپارد.
به نزدیک عمارت رسیده بودند که سیمین آهسته گیسو را که غرق در افکار دور و درازش بود،صدا کرد و همزمان گفت:
_اونجا رو نگاه کن.
گیسو نگاهی به روبرو،جایی که دو اتومبیل پارک شده بود انداخت.یکی از اتومبیل ها ،ماشین مشکی و کشیده مدل بالای عموجان بود که اسمش همواره از خاطر گیسومحو می شد و دیگری پژواستیشن نقره ایرنگ بود که همراه کلاه به سر محبوب داشت آن را می شست و با مشاهده آن دو نیم تعظیمی همراه با تبسمی مسخره کرد.آنان به روی خود نیاوردند  و به اتفاق یکدیگر از پله های عمارت بالا رفتند و زنگ کنار درب چوبی کنده کاری شده را به صدا درآوردند.
گیسو با خود فکر کرد:<<ماشین عمو جان که اینجاست>>.
از آنجایی که ماشین دوم ماشین پسرعمورضا  نبود،نتیجه گرفت که حتما عموجان ترجیح داده با ماشین پسرش به مطب پزشک برود.
چند لحظه بعد در توسط دختر کوچکی گشوده شد و آنان به داخل خانه قدم گذاشتند.
                    *
گیسو و سیمین به سمت راست و به طرف مبل های راحتی که کنارپله های عریض سرسرا و روبروی در ورودی ،راهنمایی شدند.پالتوهایشان را به دخترک دادند و وقتی تنها شدند نگاهی به یکدیگر انداختند و بلخندی نثار هم نمودند.سیمین نظری به اطراف انداخت و سعی کرد آرامش خود را بدست بیاورد.
چند دقیقه بعد خانومی کهه ربدوشامبر حوله ای بتن داشت و موهایش را هم با آن پوشانده بود،از پله ها پایین آمد.گیسو و سیمین از جای برخاستند و سلام کردند.گیسو چند گامی بطرف زن عمویش رفت و او را در آغوش کشید.
خانم خانه با سر و دست اشاره کرد که بنشینند و با لحن خاصی که خیلی آمرانه بود گفت:
_گیسو جان خودش آمدی.خیلی وقته که به مار سر نمی زنید.
و به سیمین اشاره کرد و ادامه داد:
_خانم هم باید همان دوستتان باشن که رضا جان می گفت.
گیسو هم به پیروی از لحن سخن گفتن او کمی  رسمی جواب داد:
_ایشون سیمین جان از دوستان دانشگاهی من هستن.
و خطاب به سیمین افزود:
_زن عمو هایده.
_خوشبختم.
این صدای سیمین بود که از حنجره اش خارج می شد ولی شباهتی به صدای خودش نداشت.در دل او غوغایی برپا بود.
_خوش آمدید.امیدوارم اینجا به شما خوش بگذره.اگر چه به تهران خودمان نمی رسه..
گیسو با اینکه می دانست،عمویش در آنجا حضور ندارد ولی به رسم ادب پرسید:
_عمو جان تشریف ندارن؟
_خیر عزیزم...ایشون با رضا جان بیرون رفتن ولی تا ما یک فنجان قهوه با هم صرف کنیم،برمیگردن.
فنجانها آورده و تعارف شد.گیسو پرسید:
_حالشون چطوره؟
_خوب شدن،البته مشکل زیادی هم نداشتن.
درهمین هنگام جوانی که محبوب نامیده می شد در حالیکه صورت پوشیده در حوله اش را خشک می کرد،وارد سرسرا شد.برای خودش در حال آواز خواندن بود:
_واسه گرمای نگاهت         دلِ من تنگِ و...
وقتی حوله را برای خشک نمودن دستانش پایین آورد تازه متوجه حضور آنان شد.بلافاصله ساکت شد و حوله را به دستگیره ی در آویزان کرد.آنگاه درحالیکه اثری از آشنایی در چهره اش پیدا نبود به طرف آنان و براه افتاد و مؤدبانه سلام کرد.هایده خانم با دست اشاره کرد و گفت:
_محبوب جان ،عزیزم...بیا...دخترعمو گیسو و دوستش برای دیدار ما اومدن.
محبوب به طرف او رفت و نزدیک او نشست و با سر ابتدا به سیمین و بعد به گیسو سلام کرد.به گونه ای که احساس می شد ،عمل بی اهمیتی را انجام می دهد.
گیسو بارقه بی اعتنایی او را بر قلبش ،چون تیری احساس می نمود.سیمین نگاه نامفهومی به گیسو انداخت ودر حالیکه سرخ می شد به فکر فرو رفت.پس محبوب پسرعموی گیسو بود عجیب بود که چطور همدیگر را نشناخته بودند.
هایده خانم در حالیکه فنجان قهوه داغ را به دهان می برد جویای احوال خانواده شد و وقتی آنرا به پایان برد،عذرخواهی کرد و گفت:
_بچه ها اگه ناراحت نمی شید،من چند دقیقه از حضورتون مرخص می شم تا سرم درد نگرفته موهامو خشک کنن.
گیسو گفت:
_استدعا میکنم هایده جان،راحت باشید.
هایده از جای برخاست و محبوب نیز نیم خیز شد.ظاهرا برای اینکه به همراه او از صحنه ی بازی خارج شود به دنبال بهانه ای می گشت و وقتی برخاست،گفت:
_مادر،من با شما کاری داشتم.
هایده خانم سخن او را ناتمام گذاشت و گفت:
_باشه بعدا عزیزم.امیدوارم نخوای مهمونامونو تنها بگذاری.لطفا تا من برمی گردم ازشون پذیرایی کنین.
و بدون آنگه منتظر سخن دیگری از جانب محبوب شود سرش را بالا گرفت و از پله ها بالا رفت.محبوب که دو دستش را به علامت اعتراض بالا برده بود،با این رفتن او،دستانش را پایین آورد و نگاهی مستأصل به روبرویش انداخت و باز در جای خود فرو رفت.