رمان گیسو -رمان-رمان ایرانی

قسمت چهارم


گیسو که تاکنون از کسی چنین عکس العملی ندیده بود، سخت به فکر فرو رفت. تا جایی که بیاد داشت، همیشه مورد توجه اطرافیانش بود. در مدرسه، دانشگاه، خوابگاه همیشه و همیشه نگاههای تحسین آمیز دیگران را احساس میکرد.
اکنون او...شخصی که تا بحال مورد توجهش نبود، برای نخستین بار، رفتاری برعکس دیگران داشت و به طرز تحقیر آمیزی او را ندیده گرفته بود. شاید هم این فقط احساس گیسو بود. هر چه بود، لحظه به لحظه حضور در آنجا را برایش عذاب آور مینمود.آنچه واضح بود گیسو دوست نداشت خاطره ای ناجور از خود در ذهن محبوب بر جای بگذارد. باید تلاشش را میکرد.
لحظاتی به سکوت گذشت. سیمین با انگشتانش بازی میکرد و محبوب ظاهراً گوش به زنگ بود که کسی از گرد راه برسد و او راه فرار را در پیش گیرد.
بالاخره دخترک آمد و ظرف کریستال پر از میوه را که کمی برایش سنگین بود به همراه آورد. محبوب برخاست و ظرف را ازاو گرفت. حالا آرامشش را بدست آورده بود.
ابتدا به سیمین و سپس با چهره ای که گویی از سنگ بود ونگاهی که بی اعتنا فقط به میوه ها مینگریست به او تعارف کرد. سیمین از روی ادب یک پرتقال برداشت ولی گیسو ابتدا یک خیار و بعد یک پرتقال برداشت کمی مکث کرد..
محبوب حرکتی کرد تا به جای خود برگردد که گیسو سرش را کمی بالاتر گرفت و یه سیب هم انتخاب کرد و گفت:
- متشکرم
محبوب به روی خود نیاورد و به جای خویش بازگشت. برای خود میوه ای برداشت و نشست. گیسو خودش هم نمیدانست چرا این کار را کرده است. آنچه واضح بود قصد خوردنشان را نداشت، پس چرا چند میوه برداشته بود.
ناگهان محبوب که مدتی ساکت بودشروع به صحبت کرد و متواضعانه خطاب به سیمین گفت:
- راستی حالتون چطوره؟! صدمه ای که ندیدین؟
- خیر..به لطف شما..اگه شما اونجا نبودین که...
محبوب دستانش را به علامت اعتراض و جلوگیری از ادامه صحبت او بالا برد و گفت:
- نه...اتفاقی بود. اما شما اونجا چیکار میکردین؟
باز هم طرف صحبت او فقط سیمین بود. سیمین جواب داد:
- گیسو جون خیلی اون خونه ی چوبی رو دوست دارن و ..قبلاً همیشه برای من از اون تعریف میکردن، وقتی تصمیم گرفتیم به اینجا بیایم، فکر کردیم اول سری به اونجا بزنیم و بعد...که اون اتفاق افتاد.
- آه..که اینطور.
گیسو میز بلندی که نزدیکش بود تکیه گاه قرار دادو دستش را زیر چانه گذارد و با ظاهری که تلاش میکرد بی تفاوت به نظر بیاید بدون آنکه در این گفتگوی دو نفره شرکت نمیاد، آندو را تحت نظر گرفت. محبوب ادامه داد:
- بله حق با شماست. مکان زیباییه و برای من یادآور خاطرات قدیمی است... که دیگه برنمیگردن.
کمی به فکر فرو رفت و مانند کسی که با خودش بلندتر صحبت میکند، ادامه داد:
- پس شما تا بحال اونجا رو ندیده بودین؟
سیمین که جواب سوالان خود را از گیسو نگرفته و کنجکاو هم شده بود، سعی در پی بردن به موضوع از طریق محبوب داشت. بخصوص که تعجب کرده بود که چرا گیسو بدینگونه در سکوت فرو رفته است! بنابراین گفت:
- نه خیر...یعنی بله...آخه دفعه ی اولیه که من به همراه گیسو جون...و باز نگاهی به گیسو انداخت تا وی را در گفتگو شرکت دهد...به اینجا اومدم و .... یعنی من اصلاً تا بحال شمال نیومده بودم.
محبوب با تعجب ابروانش را بالا برد و گفت:
- مگه شما اینجا زندگی نمی کنین؟!
- نه خیر..من ...یعنی خانواده ام در کرج زندگی میکنن ولی من با گیسو جون تو خوابگاه دانشجویی، همون تهران هستیم...امروز ظهر به اتفاق برادرتون به اینجا اومدیم.
محبوب صحبت را برگرداند و پرسید:
- چطور به شما خوابگاه دادن؟ آخه کدوم دانشگاهه که....
سیمین که منظور وی را به خوبی دریافته بود، به تندی سخن او را قطع کرد و گفت:
- خب، رفت و آمد مشکل بود و در ضمن آشنایان با نفوذی داشتیم که اینکار روبرام انجام دادن.
باز نگاهی به گیسو انداخت و چون نگاه بی تفاوت او را دید. ساکت شد  فکر کرد شاید زیادی صحبت کرده است، ولی محبوب دست بردار نبود. با سوال قبلی زیرکانه تلاش کرده بود که نام دانشگاه محل تحصیل آنها را بفهمد ولی تیرش به سنگ خورده بود.کمی خودمانی تر گفت:
- قهوه تون سر شد. میخواین بگم عوضش کنن؟
قهوه گیسو هم سرد شده بود ولی محبوب به گونه ای حرف میزد، که انگار او اصلاً آنجا نبود. گیسو کمی ابرویش را بالا برد.
سیمین هم با تعجب گفت:
- نه، متشکرم.
باز سکوت برقرار شد. گیسو با بی اعتنایی باز هم به محبوب خیره شد. حسابی با خودش درگیر بود.
فکر کرد:« این حقته...وقتی صحبت کردن و آداب معاشرت رو بلد نیستی، مگه مجبوری راه بیفتی و اینطرف و آنطرف بری؟ مثلاً چرا اینهمه میوه برداشتی؟  ادبت کجا رفته؟ مثلاً دانشجوی مملکتی؟!»
برای اولین باز به خودش، رفتارش، زیباییش و... به همه چیزش شک کرد.  همیشه خود را یک روانشناس بزرگ میدانست. از کوچکترین افکار و روحیات اطرافیانش غافل نبود. همیشه افتخار میکرد که عکس العمل های بعدی افرادبرایش محرز است. ولی حالا این جوان او را به بازی گرفته بود. نه تنها به او بی اعتنا بود بلکه در لفافه او را به سخره گرفته بود. گیسو سعی داشت از واری چهره ی او به باطنش رخنه کنه ولی بی فایده بود.
از خودش متعجب بود که چرا این موضوع اینقدر برایش اهمین دارد. دلش میخواست که بی توجه باشد ولی نمیشد. گویی تارهای نامرئی تمام وجود او را میکشیدند و این احساسی بود که هرگز تجربه نکرده بود.
برای لحظه ای متوجه شد که محبوب به او مینگرد و تازه دریافت که مدتی است گستاخانه به صورت او چشم دوخته است. بلافاصله با شرمندگی به روبرو نگریست.
دخترک چند فنجان قهوه آورد و محبوب آنرا باز هم ابتدا به سیمین و سپس گیسو تعارف نمود. گیسو به علامت نفی دستانش را تکان داد ولی محبوب با سماجت سینی را به طرف او گرفت و در حالیکه کمی مهربانتر مینمود، با آرامی گفت:
- خواهش میکنم بردارید.
چیزی در صدایش بود که قدرت مقاومت را از او گرفت. وقتی دستانش را بالا آورد تا فنجان را بردارد دقیقر و در فاصله ای نزدیکتر برای لحظه ای به او نگریست. نگاهشان با هم تلافی کرد. گیسو با تمام وجود سعیکرد از لرزش دستانش و همینطوری قرمزی گونه هایش جلوگیری کند. اطمینانش را نسبت به خود از دست داده بود و احساس میکرد، ممکن است هر لحظه خطای دیگری به نفع حریف انجام دهد.
محبوب فنجانهای سرد شده قهوه را داخل سینی نهاد و به دخترک حاضر به خدمت داد و باز در جایش نشست و با سیمین به گفتگو پرداخت. گیسو احساس خفگی میکرد گویی تارهای نامرئی در حال خشک کردن وجود او بودند. به خود نهیب زد:« چته دختر، مثل پسر ندیده ها رفتار میکنی؟ مگه اون کیه که اینقدر برات مهم شده؟ این همه آدم قربون صدقه ات میرن، که اصلاً بهشون توجه نمیکنی، حالا یکی هم که اینکار رو نمیکنه اعصابت رو بهم ریخته؟!»
موشکافانه محبوب را زیر نظر گرفت و به دنبال پیدا کردن ایرادی در او بود. محبوب قدی نسبتاً بلند  داشت. لباسش بینهایت برازنده بود موهای صاف و تیره داشت که به سبک جدید جلوی آن بلندتر از معمول بود و آنقدر زنده و براق بود که کمی خیس به نظر میرسید. حرکاتی خاص و ژست های زیبا داشت و با فراست از زیبایی اجزا چهره اش که خود بدان واقف بود، برای سخن گفتن و تحت تاثیر قرار دادن دیگران استفاده مینمود. بخصوص که حرکاتش با صدایش هماهنگی خاصی داشت. در یک نظر هنرپیشه ای تمام و کمال بود.
عجیب بود که عموجان تا این حد عاشق محبوب بود.محبوبی که صحبت همیشه در منزل عموجان بود و لی خودش رویت نمیشد.
وقتی به این نتیجه رسید قلبش فشرده شد. حتما دخترهای دیگر هم چنین نظری داشتند. همکلاسیهای دانشگاهش-دست کم این را میدانست که دانشجو است- و کسانیکه ممکن بود بر سر راهش قرار گیرند و حتی سیمین – چقدر زود با هم صمیمی شده بودند! باز به خود نهیب زد:
« به تو چه مربوط؟ برای تو چه فرقی میکنه؟ خودت اینهمه خواستگار داری، که هم پولدارن و هم خوشتیپ، اونم یه پسره مثل پسرهای دیگه. چرا اینقدر برات مهم شده؟» همزمان به یاد مازیار افتاد که این اواخر توی دانشگاه زاغ سیاهش را چوب میزد...
با ادامه این افکار غرور از دست رفته اش را بازیافت و بدون توجه به سیمین که در حال نوشیدن قهوه اش بود، برخاست به سیمین اشاره کرد که برخیزد. او هم مطیعانه فنجان را پایین نهاد و کیفش را برداشت.
محبوب هم فنجان خود را پایین گذاشت و برخاست ولی تعارف نکرد. گیسو کلماتی را انتخاب کرد و مودبانه گفت:
- از پذیرایی شما متشکرم.
- خواهش میکنم، شما که چیزی میل نکردین؟
و اشاره به فنجان  و ظرف پر میوه کنار گیسو نمود. گیسو بدون توجه به سخن دو پهلوی او آماده رفتن بود که زن عمویش از پاگرد پله های بالا نمایان شد با آرایشی کامل و ظاهری آراسته و موهایی مرتب، گویی آدم دیگری بود. کمی با تعجب پرسید:
- گیسو جان، کجا تشریف میبرین؟
- عموجان که تشریف نیاوردن...ماهم تازه رسیدیم، هنوز وسایلمون رو هم جابجا نکردیم. بیشتر از این مزاحم نمیشیم. از طرف من به عموجان سلام برسانید. بعد خدمت میرسیدم.
هایده خانم همانطور متعجب گفت:
- مگه خبر ندارید؟ شام منزل ما هستین...دیگه رفتن نداره....
- خبر نداشتیم، مادر چیزی بما نگفتن
هایده خانم ادامه داد:
- برای عموجانت گوسفند کشتیم و خیرات کردیم، کمی هم گذاشتیم برای وقتی که دور هم جمع بشیم، از اونجایی که رضا جان فردا برمیگردن، امشب که همه هستن قرار رو گذاشتیم.
اشاره به آشپزخانه نمود و ادامه داد:
- بچه ها مشغول غذا درست کردن هستن.
گیسو با خود فکر کرد:« که اینطور، پس برای همین است که این دخترک پذیرایی میکرده است.» گفت:
- هایده جان اگه اجازه بفرمایین، ما الان میریم و بعدا با بقیه برمیگردیم.
- هر جور راحتتری دخترم.
گیسو و سیمین به طرف در رفتند از هایده خانم و محبوب که دست به سینه، کمی با فاصله از آنها ایستاده بود، تشکر کردند و پالتوهایشان را از جالباسی برداشته و به تن نمودند.
هایده خانم اشاره ای به محبوب کرد. او هم مطیعانه جلوتر آمد و شال گردنی برداشت و جهت مشایعت بدنبال آنان به راه افتاد. هایده خانم هم جلوی در با آنها خداحافظی کرد وبرگشت
هوا به شدت سرد بود و آنها به آرامی قدم برمیداشتند.گیسو کمی جلوترمیرفت. در درونش غوغایی برپا بود. سیمین برای اینکه سکوت را بشکند به ماشین شسته شده اشاره نمود و گفت:
- چه ماشین خوش رنگی است؟
محبوب فروتنانه گفت:
- نظر لطف شماست.
سیمین ادامه داد:
- ماشین شماست؟
- بله.
- اینجا همه چیز قشنگه، فکر نمیکردم..
گیسو که صحبتهای آنان را میشنید برگشت و نگاهی به سیمین انداخت. میخواست چشم غره ای به او برود وای منصرف شد. سیمین حرفش را ناتمام گذارد ولی محبوب مصرانه پرسید:
- چه چیزی رو فکر نمیکردین؟
سیمین کمی فکر کرد تا مطلب دیگری که به جمله ناتمامش بخورد، پیدا کند سپس گفت:
- که مثلاً...اینهمه گل تو این سرما وجود داشته باشه! تبریک میگم، باید باغبون خوش سلیقه ای داشته باشین؟
- متشکرم، بله گلهای زیبایی داریم.
سرو و صدای جلوی در وروردی توجه گیسو را جلب کرد. در باز شد و ماشینی وارد شد و جلوی آنها نگه داشت. گیسو با خوشحالی با عمویش که شیشه ی اتوماتیک ماشین را پایین کشیده بود به احوالپرسی پرداخت.
*  * *