رمان گیسو

قسمت پنجم


سیمین گفت:
- چقدر تند میری؟
گیسو چیزی نگفت. شاید اصلاً نشنید. راه کمی سرازیری بود و ناخودآگاه شتاب بیشتری به قدم های او میداد. گیسو دلش میخواست لحظه ای از حرکت باز نایستد.
در ماورای ضمیر خود کنکاش میکرد. هیجان زده و نیمه عصبانی با خودش تکرار کرد:« نتیجه اش را میبینی آقا محبوب...به من بی اعتنایی میکنی؟ به حسابت خواهم رسید.»
از اینکه محبوب پس از نیم سلامی به عموجان یواشکی و بدون خداحافظی غیب شده بود به شدت عصبانی بود.باز جای شکرش باقی بود که میتوانست آن را حمل بر عدم توجه به سیمین هم بنماید. برای لحظه ای نسبت به سیمین احساس بدی به او دست داد و از اینکه برای آمدن او اینقدر اصرار داشت از دست خودش به شدت عصبانی شد.
سیمین نفس نفس زنان از پی او می آمد. وقتی به مسیر هموارتری رسیدند، تقریباً به او رسید و بی صبرانه پرسید:
- قضیه چیه؟ این محبوب کیه؟
- خودت که دیدی، پسر عمومه.
- یعنی چی که پسر عموته؟ مسخره بازی در نیار...اگه پسر عموته پس چرا همدیگه رو نشناختین؟و...
گیسو به میان صحبت او پرید و پرسید:
- کی گفته من نشناختمش؟من...من فقط در لحظه اول به فکرم نرسید که اون محبوبه...آخه انتظار دیدنش رو نداشتم...یعنی خیلی وقت بود که ندیده بودمش.
- آخه چرا؟ مگه کجا بود؟
گیسو بردباری اش را از دست داد و گفت:
- چه میدونم؟ فقط هر جای من بودم، اون نبود و منم مثل جنابعالی تا این حد کنجکاو نبودم.
در این حرفش کمی طعنه وجود داشت ولی سیمین دست بردار نبود. مصرانه پرسید:
- چرا؟ مگه با هم پدر کشتگی دارین؟
- چرا مزخرق میگی؟ توی جمع هر خانواده ای افرادی هستن که دوست ندارن زیاد آفتابی بشن..مثل ستاره سهیل می مونن..تو خانواده ما هم، محبوب همیشه اینطوری بوده. مدتها تهران زندگی میکردن و هر وقت شمال می اومدن همراهشون نبود. خودش دوست نداشت بیاد یا اونا نمی آوردندش به هر حال اصلاً یادم نمی آد آخرین باری که دیدمش کی بود...
سیمین آهسته گفت:عجبیه...نمیدونم چرا با اینکه تو دانشگاه ما درس میخونه تا بحال ندیده بودمش! هرچند دانشگاه ما اینقدر بزرگه ما...
گیسو برای لحظه ای ایستاد و مبهوتانه سخن او را قطع کرد گفت:
- چی گفتی؟
- مگه نمیدونستی؟!خودش گفت...حالت خوبه؟!
بدون آنکه منتظر جواب جمله ی طعنه آمیزش بماند. همانطور که با همان لحن نیشدار ادامه داد:
- ببینم...حواست کجاست؟...لابد اینم نمیدونی که معماری میخونه و بیست واحدش هم مونده؟
- نه نمیدونستم...یعنی به حرفاش توجه نداشتم...تو فکر بودم.
با خود اندیشید:« ظاهراً در فاصله ای که به دنبال نقصی در اومیگشته است، این سخنان رد و بدل شده بود»
سیمین پرسید:
- یعنی قبلاً هم نشنیده بودی؟!
- راستش چون نمیدیدمش زیاد به حرفهایی که در مورد او زده میشد توجهی نداشتم یعنی برام مهم نبود که کجاست و چیکار میکنه منو که میشناسی سرم تو لاک خودمه.
- چرا باهاش حرف نمیزدی؟!
گیسو بدون توجه گفت:
- زودتر بیا! نرفته باید برگردیم.
دوباره به فکر فرو رفت. فرصتی میخواست تا جمله ی آخر سیمین را حسابی حلاجی کند.
با خود گفت:« پس دانشگاه ما درس میخونه، حالا درست شد.بلایی به سرش بیاورم که خودش حط کنه.»
چطور تا بحال او را ندیده بود؟ میبایست خیلی چیزها را کشف میکرد. میتوانست بفهمد که کلاسهای بچه های ترم آخر معماری کی ودر کدام ساختمان تشکیل میشود یا شماره ماشینش را برمیداشت تا حضور و عدم حضورش را در دانشگاه دریابد.
افکار پلید همینطور به ذهنش رسوخ میکرد. ناگهان به خود آمد و سعی نمود آنها را از فکرش بزداید.
باز به خود نهیب زد:« چته گیسو؟! باز شیطون توی جلدت رفته؟ به بچه ی مردم چیکار داری؟ تو که اینکاره نیستی. اون فقط از روی ادب و مهمان نوازی  با دوست تو کمی صحبت کرده. این که جرم نیست...»
ولی ندای دیگری نهیب میزد:« چته جرم نیست؟ اصلا توجهی به تو نکرد و مدام با او صحبت میکرد. کجای این کار رسم ادب و مهمانوازی است؟ چطوره امشب بهانه ای بیاری و به مهمانی نروی. این کار حسابی دماغش را میسوزاند..»
نفهمید که چطور به جلوی در خانه رسیدند. انگشتش را محکم روی زنگ فشار داد. لحظه ای بعد صدای ماهان را شنید:
- کیست؟.. رعایای من لطفا سری را که آورده اید بر سر در عمارت نصب نمایید. سپس داخل گردید.
بدنبال آن در باز شد. گیسو مانند سماور در حال جوش، قل قل میخورد. به محض دیدن مادرش، شکیبایی اش را از دست داد و گفت:
- چرا به من نگفتید که شام منزل عموجان هستیم که اونجاسنگ روی یخ نشیم؟
فرنگیس حرف گیسو را ناتمام گذاشت و گفت:
- برای اینکه وقتی شما پایتان را از در بیرون گذاشتین، زن عموت تلفن کرد و برای شام دعوتمون کرد...
گیسو تقریباً بقیه ی حرفهای مادرش را نشنید چون با عصبانیت راه اتاقش را در پیش گرفته بود.
ناگهان سد اشکهایش شکسته شدو گونه هایش را خیس کرد. نمیتوانست جلوی آن را بگیرد. کمی که گذشت به آرامش رسید. احساس کرد مغزش داغ شده است. چیزی درون سرش، در حال ترکیدن بود.
دستکشهای خود را در آورد. صورت اشک آلودش را پاک کرد و به طرف آیینه رفت. خودش را نگریست . به تصویرش در آیینه گفت:
- بچه شدی؟! گریه میکنی؟!...
چشمان پف آلود شده بود. بی اختیار به یاد حرفی که سیمین زده بود افتاد:
« آماده باش تا از دقیقه هایی که می آد لذت ببری.»
بی شک به سیمین خوش گذشته بود. اما به خودش چطور؟ یادآوری لحظه لحظه آن برایش به تصویر خود در آینه دقیقتر شد.
پوستی صاف و شفاف درست مانند مادرش به رنگ مهتاب داشت. اما برای اولین بار احساس کرد موهای ریز آن توی ذوقش میزند. گویی تاکنون این موها را ندیده بود و اکنون به یکباره همه رشد کرده بودند و به اون دهن کجی میکردند. او بر خلاف اغلب بچه های هم دانشگاهیش، تاکنون دستی به صورت خود نبرده و هرگز آرایش نکرده بود.
به طرف چمدانش رفت و لحظه ای بعد با کیف کوچکی به طرف آیینه برگشت. محتویات درون آنرا روی میز جلوی آینه خالی کرد. موچین را برداشت کمی با خود کلنجار رفت و بعد به آرامی جسته و گریخته ولی با دقت چندین خال از ابروانش را بدون آنکه زیاد نشان بدهد، برداشت بطوری که ابروانش فقط کمی هماهنگتر و زیباتر به نظر بیاید. بعد تصمیم گرفت آبی به صورت خود بزنند که ناگهان یاد سیمین افتاد و به این فکر کرد که میهمانش را تنها گذاشته است و اینکه اگراو را با چشمانی پف کرده ببیندو علت آن را بپرسد، چه جوابی به او بدهد.
به سرعت از اتاق خارج شد. صدای مادر، ماهان و سیمین را که با هم صحبت میکردند به وضوح شنیده میشد. به سرعت به راست پیچید و خودش را به دستشویی مابین اتاق ها رساند و در را به آرامی بست. صورتش را شست و خشک نمود. دوباره به اتاقش برگشت.
به آینه نگریست. سعی کرد خود را با سیمین مقایسه کند ولی اینکار را مشکل یافت چرا قضاوت زیبایی دوستی که تا چند لحظه پیش دورنمای گذرندن تعطیلاتی خوش را با او در نظر داشت، واقعاً مشکل لود. سیمین صورت سبزه بانمکی داشت با لبخند ملیح که به دلش مینشست. مشکل میتوانست او را عادی بپندارد. صدای فرنگیش خانم از پشت در اتاق شنیده شد:
- گیسو...داری حاضر میشی؟دیر میشه ها...پدرت هم اومده.
* * *