رمان گیسو قسمت نهم
![]()
قسمت نهم
_از آنجايي که چون پدرم پسر بزرگي نداشت،در هر کاري از حبيب کمک مي گرفت.خان عمو به قدر کفايت،کمک دست داشت که نيازي به اين يکي نداشته باشد و چون از نظر پدرم حبيب از همه عاقلتر بود،به اصطلاح او را از خان عمو قرض مي گرفت.
از اين هم فراتر رفته بود و مرا مجبور مي کرد ،که او را آقا حبيب صدا کنم و حتما احترامات لازم را بجا بياورم.پس اگر پدرم به او اعتماد داشت بهتر بود تا من هم روي قول نداده ي او بخاطر عاقل بودنش اطمينان کنم ولي دلم راضي نمي شد.چون دست خودم نبود،چشم ديدنش را نداشتم و او را مايه بدشگوني مي دانستم.به خصوص که هر سال تابستان مجبور بودم از کتاب هاي سال گذشته او که نو و تميزمثل روز اول نگه داشته بود استفاده کنم و تمام تابستان براي سال تحصيلي بعد،درس بخوانم.
پدرم هر سال بين بچه هاي بزرگتر،بر سر تميز نگه داشتن کتاب درسي مسابقه مي گذاشت.خدا خودش مي دانست چقدر به حبيب بد و بيراه مي گفتم.آخر نمي شد اين کتابها کمي کثيف باشند؟!هميشه کتابهاي او تميزترين بودند.بعضي وقتها دعا مي کردم رفوزه شود و کتابهايش را خودش استفاده کند و چون اين دعا مستجاب نمي شد دعا مي کردم خدا سايه ي او را از زمين بردارد تا من راحت شوم و سال بعدباز کتابهايش را در دست نگيرم.
با اين همه آزاري که به من مي رساند بسيار محجوب بود.با همهه شيطنتي که داشت ،تنها وقتي با همسن و سالانش بود شيطنت مي کرد. به محض اينکه پيش بزرگترها مي رفت رفتاري متين و مودب داشت .چيزي در او بود که همه را به تحسين وا مي داشت.
از آن روز،گاه و بيگاه شيطنتي در چشمهايش مي ديدم که کفرم را در مي آورد. مي خواست مرا آزار بدهد.شيطنت توي جانش رخنه کرده بود.هر روز منتظر بودم.قضيه را پيش بکشد.هرگاه پسرها با هم پچ پچ مي کردند،گمان مي کردم که از من صحبت مي کنند ولي بعدا متوجه مي شدم که اشتباه کرده ام.اين انتظاردردناک آنقدر طول کشيد تا اينکه با عروسي عمه رعنا به فراموشي سپرده شد.
يک روز صبح ولوله عجيبي درخانه به راه افتاد.انگار طوفاني ناگهاني اعصاب همه را به هم ريخته بود.هيچکس حوصله نداشت و جواب درستي هم نتوانستم
از کسي بگيرم.همه به تميز کردن خانه مشغول بودند و حياط خاک آلود گويي براي نخستين بار تميز به نظر مي آمد چون دوبار جارو شده بود.
خانم جان دائما دستورات جورواجور صادر مي کرد.بالاخره من هم احضار شدم.به همراهش به طرف دالون رفتم.قفل بزرگ آنجا را گشود.از من خواست که همان جا کنار در منتظر باشم.خودش قدم به داخل گذاشت.کمي بعد سبد بزرگي از ميوه را جلوي گذاشت.بلافاصله پرسيدم:
_خانم جان ميشه يه سوال ازتون بپرسم؟
_دو تا بپرس.
_امروز اينجا چه خبره؟
خانم جان آهسته سرش را جلو آورد و توي صورت من گفت:
_مراسم روبندونه.
با کمي شرم گفتم:
_روبندون چه کسي؟...آخه ببخشيد...از همه پرسيدم ولي کسي جواب منو نداد.
خانم جان در حاليکه دوباره به داخل دالون مي رفت،جواب داد:
_عمه رعنات.
نفسي به راحتي کشيدم.از وقتي که دوستم منصوره برايم تعريف کرده بود که در مراسم روبندون مهري،دختر مشهدي حسن،مادرشوهر او را پس زده بود،يعني چايي تعارفي اش را برنداشته بود ،از هرچي مراسم روبندان بود واهمه داشتم.
با خود فکر کردم:<<خدا کنه عمه رعنا شرمنده نشه.کاش آبروريزي نشه.>>
کارم را که انجام دادم خانم جان دوباره صدايم کرد و گفت:
_اينها رو بهت مي گم که کمک دست رعنا باشي.همه عروسهام بايد توي مجلس روبندان باشن.تو ميموني و رعنا...رعنا الان حال و روز خوشي نداره.خيلي دلهره داره...به موقع اش ،که بهت خبر ميدم،چايي دم کن،بده دستش بياره تو مجلس...ببينم چيکار ميکني.
_چشم خانم جان.
براي اولين بار احساس نزديکي بيشتري با خانم جان داشتم.وقتي رويم را برگرداندم که بروم دوباره صدايم کرد و گفت:
_از من نشنيده بگير...
کمي مردد بود ولي ادامه داد:
_بهش کمک کن تا موهاشو درست کنه...ابروهاش يه کم بلند شده سرشو بچين ،نياد تو صورتش...حالا برو،تو صندوق خونه س.
_چشم خانوم جون.
با يک کاسه آب پيشه رعنا رفتم.تنها نشسته و سرش را به روي زانوانش قرار داده بود.سلام کردم و پيشش نشستم.نتوانستم خودم کنترل کنم ،پرسيدم:
_طرف کيه؟
_سهراب ،پسر محمد علي خان...
به کندي سرش را بلند کرد.روبندش را بالا بردم.به چشمانش نگريستم.غمگين بود.گفتم:
_عمه خوشگلم رو غمگين نبينم.
قصدم اين بود که او را دلداري بدهم.در چنين لحظاتي زيباترين دخترها هم عکس آن را احساس مي کردند.رعنا گفت:
_راست ميگي فرنگيس جون،به نظرت من خوشگلم؟
آينه کوچکي را از زير پارچه اي در نزديکش بيرون کشيد و به آن نگريست.ازچشمانش نگراني مي باريد و همين اسرار دلش را فاش مي کرد.گفتم:
_روبندتو بردار،بذار روي پات.مي خوام موهاتو شونه کنم.
_موهامو قبلا شونه کردم .
_ولی دلم میخواد امروز من موهاتو شونه کنم.چشمکی زدم و به شوخی گفتم:
_میگن شگون داره...
عمه رعنا چشم هایش راگرد کرد و پرسید:
_فرنگیس تو هم؟...
خندیدم و گفتم:
_نه بابا...داشتم شوخی می کردم من از هر چی مرد و مراسم ازدواجه متنفرم...
چین پارچه ی روی پایش را صاف می کرد که گفتم:
_حالا شونه اتو بده...
_اونجاست...بگیرش.دست دراز کردم و شانه چوبی را برداشتم و با آب خیس کردم و مشغول شانه نمودن،موهای قهوه ای رنگ و بلندش شدم.با آن که میگفت موهایش را شانه کرده ولی باز هم گره داشت و به سختی شانه می شد .در حالیکه به آینکه می نگریست گفتم:
_اگر یه چیزی بگم،بهم نمی خندی؟
_نه،بگو.
_من یه کشفی کردم ،می دونی چرا پدربزرگ بعد از اینکه این همه سال از کشف حجاب می گذره،مارو مجبور کرده چادرچاقچور کنیم؟...چون می ترسیده هر روز خواستگارها،جلوی در خونه ردیف بشن و خلاصه اونا رواز کار و زندگی بیندازیم.به خصوص تو،با اون موهای قهوه ایت،چشم های عسلیت ،لبهای عنابیت و ...
رعنا آینه را کنار گذاشته و با شعفی خاص مرا در بغل گرفت.گفتم:
_آخ...چیکار می کنی...آب ریخته شد.
خندید و گفت:
_اشکال نداره...آب روشنائیه.
پس از مدتی ماموریتم را انجام دادم و بعد او را تنها گذاشتم.
خانواده سهراب آدم های خوبی بودند و مرایم روبندان به خوشی انجام شد و عمه رعنا مورد قبول خانواده شوهر قرار گرفت ولی اینکه خانواده داماد چگونه در بین خواستگارها مورد قبول پدربزرگ واقع شدند،بماند.
شب حنابندان و روز عروسی تعیین شد و از آن روزعمه رعنا_ وقتی پدربزرگ نبود_گاهی با لچک و گاهی هم بدون آن درحیاط دیده می شد.اوایل همه او را با تعجب نگاه می کردند ولی او آنقدر شاد بود که اصلا متوجه این نگاه ها نمی شد.
به چشم بر هم زدنی ،شب عروسی رعنا فرا رسید.همه جا را چراغانی کردند و آذین بستند.
آخر شب،پس از اینکه عروسی تمام شد و عروس را بردند وبیشتر مهمان ها به خانه هایشان رفته بودند.پدربزرگ ردای بلند قهوه ای رنگ همیشگی اش را پوشید و بعد دستور داد که صندلی ها را کمی جابه جا کنند و نیز چادر شبها را توی حیاط پهن کنند و همه روی آن بنشینند.عده ای از فامیل ها که شب را می ماندند هم اضافه شده بودند.پدربزرگ تصمیم گرفته بود ،بساط بازی سیت کا(همان بازی گل یا پوچ)را به راه بیاندازد.
ما خانم ها هم گوشه ای نشستیم و از بازی آنها لذت می بردیم.وقتی بازی تمام شد ،پدربزرگ شروع به خواندن آواز کرد وقتی خسته شد نوبت بقیه رسید.یکی یکی شروع به خواندن کردند و بقیه دست می زدند.بعضی ها آهنگ های محلی و بعضی ها آهنگ های متداول روز را میخواندند.زنها وقتی شوهر یا پسرانشان می خواندند اشک توی چشمانشان جمع می شد.
نوبت پدرم که رسید،قلبم داشت از توی دهانم بیرون می پرید.شب عجیبی بود.با اینکه صدای بعضی ها را جسته گریخته توی شالیزار پایین راه،سر پرچین یا...شنیده بودم ،برایم تازگی داشت و واقعا از آن لذت می بردم.وقتی که سالار پسر عمو یزدان که دومین نوه پدربزرگ بود شروع به خواندن کرد همه خشکشان زد.هیچکس گمان نمی کرد صدای به این زیبایی از این حنجره خارج شود.کوچکترین زیر و بم آهنگ ها را رعایت می کرد.
سکوت عجیب شب نفسها را در سینه حبس کرده بود.سالار خیلی زود ساکت شد.فکر می کنم تعمدا کم خواند.همه برایش دست زدند و صدای ماشاء...از هر طرف بلند شد.من برای هیچکس دست نمی زدم و برای او هم دست نزدم.
پدربزرگ گفت:
_ماشاءا...عجب صدایی دای پسرم؟...باز هم بخون.
سالار تشکری کرد و آواز آرامتری را شروع کرد و اینبار زبیاتر از قبل.نمی دانم چطور شد که به پدربزرگ نگریستم.با آن صلابتش اشک توی چشمانش جمع شده بود.نمی دانم از غم دور شدن از رعنا بود یا طاقت دیدن چشمان اشک آلود پدربزرگ را نداشتم که خودم هم گریه ام گرفت به زیر روبندم دست بردم و اشک هایم را پاک کردم.وقتی به سالار نگریستم،متوجه حبیب که دو نفر آن طرفتر نشسته بود ،شدم که کلافه و عصبی ،به طرف مکانی که ما نشسته بودیم می نگریست.
سالار خواندنش را به پایان برد و همه حسابی برایش دست زدند .فکر نمیکنم پدربزرگ از خواندن سالار سیر شده بود.شاید لابد صلاح ندیده بود بیش از این یکی از نوه هایش را تشویق کند چرا که به فرخ که نوبتش شده بود اشاره کرد تا شروع کند.
صدای فرخ هم مثل قیافه اش به درد اموات می خورد.شاید هم چون من همیشه از او بدم می آمد اینطور فکر می کردم.به یاد حرف های مادرم افتادم که به طعنه به من گفته بود:<<تو از چه کسی خوشت میاد؟>>
نوبت حبیب رسیده بود ولی او چیزی به سلیمان که بعد از او نشسته بود گفت و سلیمان شروع خواندن کرد.
پدربزرگ گفت:
_صبرکن...حبیب ،پسرم تو چرا نمی خونی؟
حبیب مودبانه جواب داد:
_آقا جون ،امشب دل و دماغ ندارم.اجازه بدنی معاف باشم.
و نگاهش چنان در پدربزرک تاثیر گذاشت که دیگر چیزی نگفت و سلیمان شروع به خواندن کرد.حبیب هم چند لحظه ای این پا و آن پا کرد و بعد بلند شد و رفت.
سرگرم حلاجی قضیه بودم که صدای زن عمو گلی،که مادر حبیب بود به گوشم رسید که به خانوم جون گفت:
_طفلک پسرم،داره واسه عمه اش دق میکنه...بمیرم واسه ی دل پسر مهربونم.بمیرم واسه پسرغیرتی ام...الهی مادر قربونت بره.
توی دلم به حرفهایش خندیدم و فکر می کردم:<<واسه چه کسی دل می سوزونه.از حبیب مسخره تر و سنگدل تر کسی پیدا نمیشه،ولی معلوم نیست امشب چه مرگشه>>
فکر می کنم هر چه پدربزرگ از صدای سالار شارژ شده بود از صدای فرخ کسل شد .چون گفت:
_من دیگه نمی تونم بیدار باشم.بچه ها شما ادامه بدین.
همه به احترام پدربزرگ بلند شدند و او به همراه چند تن از پیرمرد ها که از دوستان یا فامیل بودند بلند شد و به سمت ما آمد.به خانم جان گفت که رختخواب ها را توی اتاق پذیرایی برایشان پهن کند و به
من هم گفت که برای آنها و بعد برای همه چایی بریزم.خانم جان و زن عمو گلی برخاستند و رفتند و من هم بلند شدم و به تشگرخانه رفتم.
وقتی به داخل تشگرخانه قدم گذاشتم،متوجه حبیب شدم که تنها آنجا کنار سماور نشسته بود و یک استکان خالی را توی نعلبکی می غلتاند.
قدمی به عقب گذاشتم.اجازه نداشتم با هیچکدام از پسرای فامیل تنها باشم.حبیب متوجه من شد و با آن چشمان مسخره نگرش ،به من نگاه کرد.کمی مکث کردم و به آرامی وارد اتاق شدم.آنچه در دست داشت
پایین گذاشت و به من گفت:
_یه چایی برام می ریزی؟
دلم می خواست بگویم:<<مگه خودت دست نداری؟>>
ولی منصرف شدم.نمی خواستم بی ادب باشم.دست خودم نبود وقتی به حبیب می رسیدم افسار زبانم از دستم خارج می شد.
تا آنجا که مقدور بود دور از او و سماور نشستم و برایش چای ریختم و جلویش گذاشتم.سرش پایین بود.بنظرم داشت فکر می کرد.دیگر از آن شیطنتش خبری نبود.
استکان ها را به اندازه مهمان های پدربزرگ ردیف کردم و چای ریختم.وقتی برخاستم تا آن را ببرم،گفت:
_صبر کن خودم می برم.
غمی در صدایش بود.شاید برای اولین بار مودبانه جواب دادم و گفتم:
_متشکرم.شمازحمت نکشید.چایی تونو میل کنین.خودم می برم.
برخاست و سینی را از دستم گرفت و بدون توجه به حرفهایم از در بیرون رفت.کمی ایستادم و به چای نخورده اش خیره شدم.با خود گفتم:<<چه مرگشه؟بهش نیومده مودبانه باهاش صحبت کنم.>>
نشستم و بقیه استکان ها را ردیف کردم و چای ریختم.نمی دانم چه کسی فرخ و سالار را خبر کرد.چون آمدند و سینی های چای را برداشتند و رفتند.
دو سال ديگر به سرعت گذشت و حالا عمه رعنا هم پسري زاييده بود.اوايل تابستان بود و مدارس تعطيل شده بود.من حسابي قد کشيده بودم.زمستان و بهار که گذشته بود،ديگر شبها کسي توي تشگرخانه نمي خوابيد.
تقريبا از جشن عروسي عمه رعنا هر شب که پدربزرگ سرکيف بود و کبکش خروس مي خواند،بساط آواز خواني را موقع خواب توي تشگرخانه برپا مي کردند وهر بار تنها حبيب از زير خواندن شانه خالي مي کرد.
بقيه پسرها هم وقت و بي وقت توي حياط يا پشت حياط به هنگام کار با بيکاري چهچهه سر مي دادند و خود را خواننده اي محبوب مي ديدند که جمعيت از اين گوش تا آن گوش ساکت و صامت نشسته و با هر صدايي که ازگلوي خود خارج مي کنند،يکي ضعف مي کندو بيهوش مي شود.
سالار هم آوازه اش توي محله پيچيد و همه دخترها خاطرخواهش شده بودند.کارش به آنجا کشيده بود که راننده ي ميني بوس محله به جاي پول ازسالار مي خواست برايش يک دهن آواز بخواند.شايد تنها کسي که همچنان به او بي توجه بود ،من بودم.
يک روز صبح که پسرها طبق معمول به بهانه اي مي دويدند وخانه ها را دور مي زدند،من روي ايوان مشغول در آوردن مغز گردوها بودم .هوا گرم بود و من از خدا مي خواستم که مرا از شر اين روبند و اضافات آن خلاص کند.
ناخودآگاه دست بردم که روبندم را بالا بزنم که متوجه شدم بچه ها يکي يکي به سرعت از باريکه ي کناره خانه ي ما و خانه ي کناري که اتاق هاي يکي از عموهايم بود بيرون مي آيند...
فکر ميکنم دعوا بر سر قاسم بود.چون همان موقع ها بود که تلويزيون سريال دائي جان ناپلئون را نشان مي داد.توي سريال دائي جان دائما به خدمتکارش که قاسم نام داشت،با لحن خاصي مي گفت:<<قاسم خفه شو>>،بچه ها پسرعمو قاسم را اذيت مي کردند و تا کلمه اي مي گفت،همين جمله را تکرار مي کردند و او هم که طاقت اين حرف را نداشت به جانشان مي افتاد و حبيب هم طبق معمول آنها را جدا مي کرد.
ناگهان سليمان و فرخ و قاسم ايستادند و حبيب هم پشت سرشان آمد و نفس نفس زنان به ديوار تکيه داد.
آنان مرا با چشمان بازتر از حد معمول مي نگريستند و انگار خشک شده بودند،حتي ديگر نفس نفس نمي زدند.من هنوز روبند خود را بالا نزده بودم و دستم نزديک چانه ام در حال بالا زدن روبند خشک شده بود.
براي اولين بار متوجه چيزي شدم.آنها مشتاق ديدن صورت من بودند.چطور تا به حال متوجه نشده بودم؟به تندي دستم را پائين آوردم. پسرها سرشان را پايين انداختند و فراموش کردند براي چه منظوري مي دويدند.راهشان را گرفتند و رفتند.
تنها حبيب به ديوار تکيه داده و همانطور ايستاده بود و مرا به عبارت صحيح تر ،من ناپيدا را مي نگريست.موهاي قسمت جلوي سرش که آن را فرق گرفته بود،در دو طرف صورتش هاله اي تشکيل داده و کمي هم بطور غيرمعمول بلند شده بودند ولي در عين حال نامرتب نبودند.
يکمرتبه متوجه تغييري دراو شدم.به جز موهاي سياهش،ته ريش داشت و نگاهي عجيب؟!
تکيه اش از ديوار جدا شد و به جلو قدم برداشت ولي مانند بقيه سرش را پائين نيانداخت.تا جايي که مي توانست مرا ببيند در حاليکه قدم برمي داشت
به من زل زده بود.تا اينکه از زاويه ديد من خارج شد.
به فکر فرو رفتم.چرا اينقدر خنگ بودم.اين نگاهها چه معني داشت؟يعني او براي لحظاتي منتظر ايستاده بودکه شايد من روبندم را به خاطر او
بالا بزنم؟
بعد آن را تعميم دادم .در تمام اين سالها من روبند داشتم و خاطره اي که همه آنها از من داشتند آنقدر دور بود که شايد ته رنگي هم در ذهنشان نمانده
بود.
براي نخستين بار،از اينکه روبند داشتم ،خوشحال شدم.نمي دانستم چقدر طول کشيد تا کارم تمام شد،برخاستم و به داخل اتاق رفتم.در حاليکه آشغال هاي
گردو را جابجا مي کردم به مادرم گفتم:
_مادر نميشه يه روبند کلفت تر براي من بدوزي؟
مادر با تعجب نگاهي به من کرد و گفت:
_الله اکبر!توي اين گرما خر تب کرده،وقتي اينطوري منو صدا کردي ،انتظار همه چيزو داشتم ،بجز اين يکي رو...همه ميني ژوب مي پوشن و بي روسري راه ميرن ،تو تازه ميگي روبند منو کلفت تر کن...
بعد در حاليکه رويش را بر مي گرداند تا به کارش ادامه دهد ،اضافه کرد:
_تو که هميشه ي خدا نق مي زدي ،که چرا روبند داري؟حالا چي شده که...
جلوي ادامه صحبتش را گرفتم و گفتم:
_مادر جان،مي دوزي يا نه؟جوابم يک کلمه است؟
_استغفرا...باشه .يه روبند کلفت تر برات مي دوزم.
در حاليکه به اتاق ديگر مي رفتم،گفتم:
_اگه ميشه يک کم هم بلندتر باشه.
چشمهاي مادرم با ناباوري مرا بدرقه کرد.خودم خنده ام گرفته بود.حالا بزرگترين حربه را داشتم.روبندم را در آوردم.موهايم را شانه کردم و با دقت به تصوير خود
در آينه نگريستم.بدک نبود.موهاي سياه براق و صاف که تا شانه هايم مي رسيد.با چشماني کشيده،لباني کوچک و کم رنگ .پوستم که مهتابي بود.انگار تازه از توي بسته بندي خارج شده بود و برعکس صورت خواهرم که هميشه بدون حفاظ دائما توي آفتاب ،مي دويد تيره شده بود،تازه ،روشن و شفاف بود.به خودم لبخندي زدم .توي آينه گفتم:
_خوشگلي ،بسه پاشو برو دنبال کارت.
روبندم را گذاشتم و برخاستم.شب به هنگام خوابيدن،توي رختخوابم دراز کشيده بودم ولي خوابم نمي برد.به ياد آن روزي افتادم که از حبيب خواستم قول بدهد ولي نداده بود.
سعي کردم حالت نگاهش را به خاطر بياورم.چرا حبيب آنهمه راه را يواشکي آمده و پشت درخت منتظر مانده بود.اين بخاطر اينکه در نهان،چهره ام را ببيند،نمي توانست باشد.
به خاطر اينکه طاقت دلخوري مرا نداشته و براي دلجويي آمده باشد،هم نبود...چون اصولا شب و روز کارش آزار من بود و تازه خودش هم جزء آن خبيث هاي مسخره گر بود.
پس چه مي توانست باشد؟اين افکار پشت سر هم به مغزم هجوم مي آورد ولي هرچه بيشتر فکر مي کردم،کمتر به نتيجه مي رسيدم.به آرامي سرم را بلند کردم و به اطراف نظري محتاطانه انداختم.همه خوابيده بودند.در آن تاريکي نور مهتاب تنها صورت مادر و برادر نو رسيده ام را روشن کرده بود.(چند وقت مي شد که سه...دو به نفع پدرم شده بود.)
اما چرا نگاه کرده بودم؟انگار حتي مي ترسيدم کسي صداي روياهايم را بشنود.
دوباره سرم را به روي بالش گذاشتم و اين بار چشمانم را بستم.يک صورت در نظرم آمد.اول کمي متمايل به چپ،با چشمان درشت و نگاهي با نفوذ که عبور مي کرد ولي باز هم به من دوخته شده بود.تلاش کردم آن را از ذهنم پاک کنم.در درون افکارم به او گفتم:
_من از تو متنفرم.تو مايه ي بدبختي من هستي...
*
هنگاميکه روبند جديد آماده شد به حياط رفتم،تا از چاه آب بکشم .وقتي آب درون سطل پر شد،مي خواستم آن را بالا بکشم که سايه اي در کنارم ظاهر شد و دستي قوي طناب را گرفت.برگشتم و به حبيب نگاه کردم.گفت:
_اين کار تو نيست.بده به من.
با لجبازي به کارم ادامه دادم.کمي با تحکم گفت:
_گفتم کار تو نيست.
و باز با آن چشم هايش نگاهم کرد.چشم هايش در امتداد روبندم محجوبانه کمي پائين تر رفت و دوباره همان مسير را برگشت و اين بار نگاهش طور ديگري بود.کمي محبت در چشمانش و بفهمي
نفهمي لبخند کمرنگي هم در گوشه لبش ظاهر شده بود.
واي که چقدر خوب مي شد که کسي پيدا مي شد و يک دائره المعارف در مورد اسرار نگاهها مي نوشت و دست کم توضيح مي داد که هر نگاه چه معنايي مي تواند داشته باشد.
مثلا نگاه همراه با اخم در حاليکه لبخند کجکي بر لب است چه معنايي دارد؟و يا نگاه چپ چپ در حاليکه لبخندي به پهناي لب بر آن گسترده است چه مفهومي مي تواند داشته باشد؟و يا هنگاميکه لبها تا بناگوش به خنده باز است و از چشم ها مثل آبشار نياگارا آب بريزد چه...
از همه اينها که بگذريم،نمي دانم اين موجو به اصطلاح من خيبث ،چطور مي توانست به چهره اي که نمي ديد ،اين همه نگاههاي عجيب و غريب بياندازد؟
شايد هم اين نگاهها اصلا معني نداشتند و چون به چهره ناپيدا دوخته مي شدند شصت تا معني پيدا مي کردند.دستم شل شد و در عوض حبيب با دو کشش سطل پر آب را به دست گرفت و به همراه من به راه افتاد.
کوششي براي سطل نکردم.اگر او مي خواست نقش حمال را بازي کند،خب بازي کند_چقدر بدجنس بودم_آن چند قدم راه سخني رد و بدل نشد .نگاهش به پائين بود و گمان ميکنم،فکر مي کرد.سطل در دستش مثل پر کاهي بود.
حال من با اين همه ادعاي افتخار ،با يک بار آب کشيدن و آوردن تا جلوي پله نفسم در مي رفت و چه بسا دچار ايست قلبي آن هم از نوع مخصوصش مي شدم.يعني دوباره زنده مي شدم و چون اين عمل در طول روز تکرار مي شد،من هم به همان تعداد مي مردم و زنده مي شدم.در قدمهاي آخر قيافه اش کمي جدي تر شد.فکر کردم:<<چه مرموز!>>و کلمه ي آخر را کمي بلند فکر کردم،يعني به زبان آوردم.
حبيب انگار انتظار کلمه اي را مي کشيد.چون سريع نگاهم کرد و گفت:
_چي گفتي؟
به سرعت حاشا کردم و گفتم:
_هيچي؟من چيزي نگفتم.
نفسش را محکم بيرون داد و سطل را پائين گذاشت.رويش را برگرداند و رفت.يعني من گمان مي کردم که دارد مي رود.سطل آب را بالا نبردم،خودم فقط دو پله بالا رفته بودم که شنيدم به آرامي گفت:
_فرنگيس.
رويم را به طرفش کردم و گفتم:
_بله؟
همانطور که پشتش به من بود.سرش را برگرداند و به گونه اي شيطنت آميز گفت:
_هيچي!من چيزي نگفتم.
بعد خنديد و به راهش ادامه داد.
گيسو تا اينجاي داستان که رسيد،خواندن را رها کرد.چشمانش را بست و به فکر فرو رفت.
پس حدسش درست بود.اين داستان زندگي مادرش بود.حالا علاقه و کنجکاويش براي دانستن ادامه داستان تشديد شده بود.خوابش گرفته بود ولي ترجيح مي داد،باز هم بخواند.چون مي دانست که نخواهد توانست آن را در طول روز مطالعه کند.به دو دليل،يکي وجود سيمين چون دور از نزاکت به شمار مي رفت که در حضور مهمانش بنشيند و کتاب بخواند و ديگري مادرش،که بدون اجازه ي او در حال خواندن خاطراتش بود.دوباره شروع به خواندن کرد:
در امتداد نگاه تو