رمان گیسو قسمت دهم
![]()
قسمت دهم
رو دست خورده بودم و باز جای شکرش باقی بود که عصبانیتم از پشت نقاب مشخص نبود.به اتاق رفتم.مادر سؤال کرد:
_آب آوردی؟
_بله.
_چند سطل؟
_خب معلومه یکی...
_بدو ،دو تا سطل دیگه آب بیار..باید بچه رو بشورم.
_وای نمیشه فرحناز بره آب بیاره؟
نگاهش معنی نفی می داد.با دلخوری دو تا سطل دیگر از پائین پله ها برداشتم.خودم فکر کردم:<<الان حبيب چه فکري ميکند؟>>
در همین حین یک نظر توی حیاط انداختم و موقعیت افراد را زیر نظر گرفتم.از خوش شانسی من حبیب نبود.سطل را داخل چاه انداختم.باز سایه دیگری ظاهر شد.سالار بود.گفت:
_اجازه بدین،من بالا می کشم.
_اِ...از کی تا حالا؟!!
_حبیب دستور داده نذاریم شما از چاه آب بکشین.این کار،کار مرداس.
_عجب،آقا حبیب از کی دستورصادر می کنن؟!
برایم جالب شده بود.چون سالار از حبیب بزرگتر بود و به جزآن از هنگامی که صدایش شهره ی عام و خاص شده بود،خیلی مغرور شده بود.وای به آنکه از حبیب دستور بگیرد.حتما کاسه ای زیر نیم کاسه بود.با این احوال خودم را کنار کشیدم و گفتم:
_پس زخمت بکشین،این دو تا سطل رو تا بالای پله بیارین!
_حتما.
و به کارش ادامه داد و من هم به راه افتادم و به نزد مادرم برگشتم و زیر لب با خودم غر می زدم:
_معلوم نیس اینا چه شون شده؟انگار نه انگار این همه وقت همین من بودم که داشتم از این چاه آب می کشیدم...حالا همه برای من مرد شدن...تازه یادشون افتاده که این کار مرداس؟یا تازه اسمشون به مردها اضافه شده؟
همیشه هر وقت عصبانی بودم،همینطور صحبت می کردم و مادرم تمام اوقات از عصبانیت من قاه قاه می خندید.
با خنده گفت:
_چیه؟باز چه خبر شده؟
_هیچی مادر ،دیدی گفتم روبندم رو بلندتر کن..حق داشتم.تازه آقایون متوجه شدن که من خانوم هستم،تا حالا چشاشون اونو نمی دید.
مادر در حالیکه از خنده ریسه می رفت،گفت:
_مگه حالا چطور شده؟سطل آب کو؟
_چیزی نشده،هر دفعه میرم آب بیارم،یکیشون میاد جلو...تعظیم عرض میکنه و استدعا میکنه منت بذارم و اجازه بدم،سطل آب رو بالا بکشه و برام بیاره.
خنده مادر به هوا بلند شد و گفت:
_این که خیلی خوبه؟کجاش ایراد داره که تو اوقاتت تلخ شده؟
_خب ،خیلی هم خوبه.منتهی اگر همینجوری پیش برن،ازاین پوست و استخون که به تن منه،چیزی باقی نمی مونه...آخه از بس زهره ام آب میشه، با سرعت تمام وزن کم می کنم.به جز این از فردا ،سر اینکه این خدمت بزرگ میهنی برگرده ی کدومشون گذاشته بشه،دعوا می شه.چون ممکنه من نتونم جانب حق و مساوات رو برقرار کنم.
...حالا اگه قضیه بیخ پیدا کنه،جنگ جهانی را در پیش رویمان داریم.چیزی که منو نگران میکنه ،اینه که خدای نکرده،نسل پدربزرگ که اینهمه بهش مباهات می کنه،منقرض بشه.حالا دیگه خودتون تصور کنین.اگه ایراد نداره...که خب...لابد نداره دیگه؟
مادرم جواب نداد.فقط داشت می خندید.ادامه دادم:
_به خیالت من شوخی می کنم؟
_نه زیاد.بیا اینجا بشین تا برات بگم.
من که تابحال سرپا ایستاده و مشغول نطق بودم،پیش مادرم نشستم و گفتم:
_چیه؟یا چیزی شده که من بی خبرم؟
آره...راستش از این به بعد باید به پدربزرگ ،حاج آقا بگیم.این دستور اکید خانم جونه.چون پدربزرگ دارن مکه تشریف می برن.
_هوم...اینها که من گفتم چه ربطی به قضیه پدربزرگ...ببخشید حاج آقا داره؟من میگم وقتی میگم آب...سالار با قاشق ،رسول با کترا،حبیب با شیردون ، و حشمت با دوری ،رسول با قدره حاضر به خدمت مثل جن...ببخشید ...مثل فرشته نجات حاضر می شن،اونوقت شما میگین پدربزرگ اسمش حاج آقا شده؟آخه آقای گودرزی چه ربطی به شقایق خانم داره؟
_خب،آخه...فقط این نیست.راستش ملاعی تو رو برای نوه ی پسری اش از خان عمو خواستگاری کرده.
برای لحظه ای ساکت شدم.روبندم را بالا زدم،چون احساس خفگی می کردم.پرسیدم:
_کدوم نوه اش؟
_محمد رضا.
سریع گفتم:
_حرفش رو هم نزنین...حالا چرا ازخان عمو،مگه من پدر ندارم؟
مادرم بدون توجه ادامه داد:
_یکی دیگه هم...یعنی اعظم خانوم،برای پسر بزرگش مرتضی...
_یا ابوالفضل،اون غول بیابونی ؟لابد این یکی پیش پدربزرگ...عذر می خوام حاج آقا رفته خواستگاری؟
_آره جونم،درست حدس زدی،خواسته محکم کاری بشه.
_عجب!
_در ضمن صفدر،پسر شیرعلی هم هست.
توی محله ما هر کسی دلش می خواست که پسرش قوی هیکل و بلند قد بشود،اسمش را شیرعلی می گذاشت.ولی از قضا،این شیرعلی،یک موجود
مفلوک و قدکوتاه از آب در آمده بود.بی اختیار به یاد شیرعلی افتادم و خنده ای بر لبانم نشست.مادرم نگاه مشکوکی به من انداخت.
زود متوجه وخامت اوضاع شدم و به قیافه ام حالت اخم آلودی دادم.ادامه داد:
_یکی دیگه هم هست،که فعلا شرش کم شده.
_چه کسی هست؟
_دختر تو چقدر پررویی؟
_ایرادی داره بدونم؟
_خیلی مهمه؟
_نه چندان...ولی خب بدونم بهتره...
و با شیطنت اضافه کردم:
_خوبی یه مادر باسواد و فهمیده همینه.
_مثلا چیه؟
_اینه که با دخترش رفیقه.
_ای ناقلا.پس حالا بهت میگم ،پسر فرهاد خان.
از جا پریدم و گفتم:
_کی؟!
_حکمت ،پسر کوچیکه ی فرهادخان.
فرهاد خان،همپای پدربزرگ و دوست صمیمی او محسوب می شد.مطلب جالب این بود که هر چه فرزندان پدربزرگ پسر می شدند،فرزندان فرهادخان
دختر به دنیا می آمدند.بالاخره دارای دو پسر به نامهای حشمت و حکمت شد.در ضمن خان عموی من داماد بزرگ فرهادخان بود و به عبارت بهتر،حکمت
دایی محبوب بود.
تا آنجایی که که من اطلاع داشتم،حشمت پسربزرگتر برای ادامه تحصیل به انگلیس رفته و هنوز نرسیده،عکسش را به همراه یک خانم خارجی فرستاده و اعلام کرده بود که ازدواج نموده و حسابی داغ به دل فرهادخان که هزاران آرزو برای وی داشت،گذاشته بود.
در ضمن فرهاد خان و ایل و تبارش،کمی پس از روبند گذاشتن من و عمه رعنا به تهران رفته بودند.اوایل هر چند ماه یکباری سر می زدند ولی کم کم به سالی
یکبار و این اواخر هم به پیغام پسغام بسنده کرده بودند و صد البته خبرها از طریق زن عمو گلی می رسید.
دیگر آن که حکمت چیزی حدود ده سال می شد که مرا ندیده بود و نیز چهره ای که من از او به خاطر داشتم پسربچه ای لاغر و کم مو بود که حدود 5 سال از من بزرگتر بود.گفتم:
_حالا چطور شده شرش رو کم کردین؟
_اولا ما کم نکردیم،خودش کم شد.دوما ایشون اولین خواستگار تو محسوب میشن.وقتی داشتن از اینجا می رفتن تو رو از حاج آقا خواستگاری کردن.
_یعنی چه؟مگه عقلشون کمه ،دختر به اون سن و سال که...
_نه،شرط گذاشته بودن که تو دیپلمت رو بگیری.
_یعنی خودشون بریده و دوخته بودن.
_آره دیگه،ولی ظاهرا قسمت نبوده چون حکمت بیچاره که رفته بوده سربازی بین این همه سرباز،توی درگیری سر مرز مفقود میشه،بعضی ها میگن کشته شده ، بعضی ها میگن اسیر شده،سلطنت خانوم،مادرش از بس گریه کرده،میگن چشمش کور شده.گلی خانوم هم از یک طرف غصه ی رشید که رفته سربازی و از یک طرف هم برادرش حکمت رو داره که مفقود شده.
_هوم.این پسره که منو ندیده ،چطوری خاطر خواهم شده؟حالا خوب شد که به خیر گذشت.
_چی داری میگی؟مگه بقیه خواستگارات تو رو دیدن،که این یکی ندیده؟
راست می گفت ،اصلا حواسم جمع نبود و در واقع در فکر دیگری بودم.آیا حبیب از این قضیه مطلع بود؟
افکارم را پس زدم و گفتم:
_حق با شماست .بعضی وقت ها فراموش میکنم ،روبند دارم.کسی دیگه ای نیومده؟
مادر چپ چپ نگاهی به من انداخت و پرسید:
_منتظر کس دیگه ای بودی؟
_نه،آخه اینجور که شما دارین تعریف می کنین فقط مونده سعید که به خونش تشنه ام بیاد خوستگاریم؟..تازه ،من نمی دونم اینا چطوری به کسی که قیافه اش رو نمی بینن علاقه مند میشن.
مادرم در حالیکه سیاوش،برادر کوچکم را،همینطور کثیف و نشسته روی پایش ،خوابش برده بود و حالا از سر و صدای ما دوباره بیدار شده بود بی اختیار تکان می داد تا دوباره بخوابد با شیطنت گفت:
_کدوم سعید؟
_همین سعید الاغ،پسر خنگ همسایه...دوست پسر عمو رشید.
مادر دستش را بالا برد که به خاطر کلمه بدی که به کار برده بودم ،توی دهانم بکوبد ولی منصرف شد.پس از لحظه ای گفت:
_راستش رو بگو؟خاطرخواه اون شدی؟...اتفاقا دیروز مادرش اومده بود و می گفت که همین روزها اونم میره سربازی...می خواست بدونه به خاطرش صبر می کنی یا نه؟
از جا پریدم و گفتم:
_چه غلط ها؟چطور جرات کرده،پسره ی احمق؟
_اولا که احمق و الاغ نیست .دوما اگه اون دفعه که گفتی الاغ می زدم توی دهنت ،دیگه این کلمه از دهنت در نمی اومد.سوما پسر خوب و سربه راهیه.
_مادر تورو خدا بس کنین.من از این موجود متنفرم.توی این دنیا اگه اون آخرین مردی باشه که باقی مونده و همه ی دخترها براش غش و ضعف بکنن،محاله من حتی نگاش بکنم.
_میشه بپرسم چرا؟...یه نفرو مثال بزن که تو باهاش سرجنگ نداشته باشی؟
_بدون توجه گفتم:
_به هر صورت من فعلا خیال ازدواج ندارم .باید درسمو بخونم.
ناگهان متوجه سایه ای شدم.فراموش کرده بودم که قرار بود سالار ظرف های آب را بالا بیاورد،حتما حرف های ما را شنیده بود.
گیسو غرق خواندن بود.داستان برایش خیلی جالب شده بود.به خصوص آنکه هرگز مطلبی در مورد قبل از ازدواج والدینش نمی دانست ولی به شدت خواب آلود شده بود.برخاست و به آرامی دفتر را به کتابخانه برگرداند و پاورچین پاورچین به رختخوابش بازگشت.
پایان فصل دوم
گيسو با صداي مادر از خواب پريد.
_بله.
_چقدر مي خوابي دختر؟نه به اين که ديروز کله سحر رفتي نونوايي ،نه اينکه ديروز تا غروب خواب بودي،حالا بازم خواب آلودي.
_آخه خوابم مياد.
_پاشو،تنبلي بسه.همه سرميز نشسته ان.
_الان ميام.
گيسو با رخوت از جا برخاست و بالاخره به بقيه پيوست.تنها پدرش که شب گذشته کشيش داشت حاضر نبود.موقع صرف صبحانه از مادرش پرسيد:
_آلبوم ها کجاست؟مي خوام به سيمين نشونشون بدم.
_توي کشوي اتاق منه.باشه بعدا بهت مي دم.
_خواهش ميکنم مادر ،حوصله مون توي خونه سر ميره.
_خب برين تو باغ يا برين بازار.
_مادر خواهش ميکنم.
_خيلي خوب باشه.
موقع رفتن مادر گيسو را صدا کرد و آلبوم ها را به او داد.به محض رفتن مادر ،گيسو آلبوم قديمي تر را برداشت .در آن آلبوم،عکس هاي عروسي مادرش قرار داشت.در حاليکه به تنهايي مشغول جمع آوري ميز صبحانه بود آن را گشود.
به عکس ها نگریست ولی آنچه میخواست ،نیافت.تقریبا همه ی افراد،در عکس ها برایش ناشناس بودند.ناامید آن را بست و به کناری گذاشت.سپس سیمین آمد و یکی از آلبوم ها را برداشت و با هم به تماشای بقیه عکس ها پرداختند.
آن شب هنگامی که بقیه افراد خانواده غرق خواب بودند،گیسو شروع به خواندن کرد:
مدتی این فکر مرا به خود مشغول کرده بود که آیا حبیب از جریان خواستگاری دایی اش از من باخبر بوده است یا نه؟
خودم هم نمی فهمیدم چرا این قضیه برایم مهم بود.چند روزی بود که رشید هم به مرخصی آمده بود و همه در مورد چاق یا لاغر شدن او یا وضعیت غذایی پادگان صحبت می کردند.
پدربزرگ با اینکه ماشین داشت ولی دو اسب دوست داشتنی خود را نفروخته بود و من که عاشق آنها بودم، هر گاه دلم می گرفت به اصطبل می رفتم و دستی به سرو گوش آنها می کشیدم.
نمی دانم چطور شد که آن روز هوای اسب ها به دلم افتاد.وقتی قدم به اصطبل گذاشتم،کسی آنجا نبود ولی اسبها از خود صدای عجیبی در می آوردند.کمی یونجه برداشتم و ناگهان متوجه رشید شدم.
رشید گوشه ای دور از دید من چمباتمه زده بود و دزدانه مرا می نگریست.دست و پایم را گم کردم و با لکنت گفتم:
_ببخشید ،متوجه شما نشدم؟
رشید بدون توجه گفت:
_منتظرت بودم.
با تعجب پرسیدم:
_شما منتظر من بودین؟
_بله،می دونستم که اینجا می آی.
عجیب بود.من خوددم هم چند لحظه ی قبل خبر نداشتم که به اصطبل می آیم.حالا چطور او آنجا نشسته بود و با اطمینان چنین چیزی می گفت؟!
وقتی سکوت مرا دید ادامه داد:
_من فردا برمی گردم.راستش به کسی چیزی نگفتم ولی اوضاع خیلی خرابه ...احتمالا درگیری هایی هست،
ممکنه وضعیت بدتر بشه...
_خدا نکنه .انشاءالله صحیح و سالم برمی گردین .
_من هم امیدوارم ولی نمیشه چیزی رو پیش بینی کرد.
کمی سکوت کرد .گویی سعی می کرد کلماتی را با دقت انتخاب نماید.بعدا از لحظه ای از جایش برخاست و در حالیکه علف خشک شده ی بلندی را که در دست داشت به بازی گرفته بود،ادامه داد:
_اینجا منتظرت بودم،تا مطلبی رو که مدتها دودل بودم بهت بگم بالاخره به زبون بیارم.
با خودم گفتم:<<یا خدا،نکنه این هم می خواد از من خواستگاری کنه؟چه گیری افتادم>>
ادامه داد:
_یه چیزی که مدتها منو به خودش مشغول کرده.
منتظر ماند تا من سخنی بر زبان بیاورم ولی زبان در دهانم مانند تکه یخی،سرد و سفت شده بود.بنابراین باز ادامه داد:
_و اون صورت توئه...خیلی دلم میخواد بدونم چه شکلی هستی؟این ...تنها آرزوی منه.
دیگر حرف هایش را نمی شنیدم.به خودم لعنت می فرستادم که چرا به آنجا پا گذاشته بودم.مفهوم این حرف به نوعی خواستگاری از من بود.مطلبی که هرگز به آن فکر هم نکرده بود.
آنجا ایستاده بودم و به سر نتراشیده او و دهانش که باز و بسته می شد می نگریستم.
برای اولین بار متوجه شدم که چقدر شبیه پدربزرگ بود.او همین طور حرف می زد و دنیا دور سر من می چرخید و چیزی از حرف هایش نمی فهمیدم.
بالاخره حواسم را جمع کردم و با خودم به کنکاش پرداختم.باید جوابی می دادم ولی نمی توانستم.به طرف در رفتم.ساکت شد .گفتم:
_هر کسی می خواد صورت منو ببینه باید تا مراسم روبندون صبر کنه.
و با این حرف به تندی از اصطبل خارج شدم و شروع به دویدن کردم.برای اولین بار از خودم متنفر بودم.
این چه سرنوشتی بود که من داشتم،محیط آنجا برایم عذاب آور شده بود،جرأت نداشتم.پیش هیچکدام از زن های فامیل بشینم یا حتی چند کلمه با آنها آهسته به طوری که دیگران نشنوند،سخن بگویم.چون بلافاصله نگاههای مشکوک اطرافیان آزارم میداد.همه مراقب همدیگر بودند تا هیچ کدامشان بیش از حد به من نزدیک نشود و دراین میان بعضی ها،دور از چشم خانم جان،برایم پشت چشم نازک می کردند و زخم زبان می زدند یا برایم حرف در می آوردند.
حالا رشید هم با این سخنان بار دیگری بر شانه هایم بود.دلم می خواست بدوم.بدوم و از آنجا فرار کنم.
فردای آن روز رشید رفت.وقتی قرآن بالای سر او و سعید که به دنبال او آمده بود می گرفتند همه به جز من،که از پشت پنجره ،ناظر این صحنه بودند،دور او را گرفته بودند.
مدتی بعد بالاخره پدربزرگ به زیارت خانه ی خدا رفت.موقع بازگشتنش غوغایی برپا شده بود.آنقدر آدم جمع شده بود که نمی شد ،شمرد.
حتی رشید هم که چند ماه بود به مرخصی نیامده بود ،خودش را رسانده بود.همه به استقبال پدربزرگ رفتیم.
روز عجیبی بود.آن روز فهمیدم که پدربزرگم چه مرد بزرگ و دوست داشتنی و مورد احترامی بود.
چند روز گذشته بود و هنوز هم صحبت از پدربزرگ و عظمت مکه و زیارت و...بود.نمی دانم چطور شد که یک نفر سراغ حبیب را گرفت.
_این حبیب کجاست؟خبری ازش نیست؟
این سوالی بود که من هم می خواستم جواب آن را بدانم.
گلی خانم گفت:
_همین جاهاست.لابد رفته کاری انجام بده.
مهمان پشت سرهم می آمد و می رفت.خوشبختانه من کارزیادی نداشتم.
منصوره آمده بود.با هم روی ایوان نشستیم ودر مورد زمین و زمان صحبت می کردیم که متوجه ی منصوره شدم که میان صحبت من حواسش پرت
شده بود.ناخودآگاه رویم را برگرداندم و به پشت سرم نگریستم.
حبیب آنجا ایستاده بود و با ظاهری آراسته با پسر یکی از اقوام که پشتش به ما بود صحبت می کرد.وقتی رویم را به طرف آنها کردم،متوجه شدم که حبیب
بی توجه به او که با حرکت دست هایش در حال صحبت بود،به ما و دقیقا به منصوره می نگرد.
در دستش شیء ظریفی ،مثل زنجیر بود که با آن بازی می کرد.کمی سرش را بالا گرفت و لبخندی به لب آورد.
در درونم غوغایی برپا بود.آیا حبیب منصوره را دوست داشت؟
برای چندمین باز از اینکه نمی توانستم افکارش را بخوانم مستاصل شدم.رویم را به طرف منصوره برگرداندم.
منصوره همانطور که جلوی من نشسته بود به او می نگریست.پرسیدم:
_حواست کجاست؟
منصوره همانطور که به آن طرف نگاه می کرد،گفت:
_این حبیب که این همه ازش تعریف می کنن اینه؟
می خواستم بگویم:<<خودتی>>
هر روز که ما با عزت و احترام با ماشین به مدرسه می رفتیم،پسرهای محله را در راه می دیدیم.اگرچه تا کنون صحبتی از حبیب نشده بود ولی محال بود منصوره او را نشناسد.ادامه داد:
_آقا جونم گفته اگه آقا حبیب بیاد خواستگاریت ،تو رو بهش میدم.
دیگ احساسات ضد و نقیض من به جوش آمده بود.درحالیکه نیمه رویم را به طرف حبیب برمی گرداندم.گفتم:
_آدم قحطیه؟
نمیدانم حبیب از خوشحالی حرف منصوره بود یا اینکه براستی از سخن هم صحبتش خشنود شده بود که خنده ای کرد و همزمان دستش را به شانه ی او زد.هر چه بود،او نقش خود را به خوبی بازی می کرد.
دیگر نمی توانستم طاقت بیاورم .تابه حال چنین رفتاری از منصوره سراغ نداشتم.برخاستم و به بهانه ای به داخل اتاق رفتم.منصوره هم برخاست و به دنبال من تا جلوی در اتاق آمد و گفت:
_من دیگه دارم میرم.کاری نداری؟
در حالیکه خودم را آرام نشان می دادم،گفتم:
_نه...به سلامت.
منصوره رفت .در حالیکه در درون من،انگار آش می پختتند.ندیده بودم که حبیب به دختری توجه نشان بدهد.همیشه محجوب و سر به زیر بود.
ولی آیا من اشتباه کرده بودم؟معنای حرکت این دو نفر چه بود؟از چه وقت به هم علاقه مند شده بودند؟
احساس تنفر از حبیب در جانم ریشه میدواند.دلم می خواتس تکه تکه اش کنم.صدایی در دلم نهیب زد:<<به تو چه مربوطه؟مگه منصوره حق نداره به کسی علاقه مند بشه؟>>
و صدای دیگری جواب می داد:
_<<نه منصوره این حق رو نداره.دست کم حق نداره به حبیب دل ببنده>>
با مکافات،افکار مخرب را از ذهنم دور کردم.برخاستم و دوباره به روی ایوان رفتم تاکیفم را از آنجا بردارم.احساس بدی داشتم.حکم خروسی را پیدا کرده بودم که هر آن ممکن بود بر سر حریف بپرد و او را با چنگال هایش ریش ریش کند بخصوص که آن کس حبیب باشد.ولی او آنجا دیده نمی شد.به طرف کیفم رفتم.هنگامی که آن را بلند کردم،متوجه کاغذی شدم.
چهار گوش و کوچک بود.آن را برداشتم ،کاغذ نبود،یک مقوای سفید نازک بود.روی آن نوشته بود:
من دوستت دارم.
در امتداد نگاه تو